۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

نامه ای به یک دوست جوان ساکن ایران

حدودا 7 سال پیش این نامه را به دوست جوانی که ساکن ایران است نوشته ام. فکر می کنم بد نیست بگذارمش اینجا که شما هم بخوانید
دوست جوانم:
سلام، خوبی تو! از من خواسته ای برایت توضیح بدهم که اگر ایران را بایکوت کنند، نتیجه چه می شود؟ و باز پرسیده ای که آیا امریکا به ایران حمله می کند یا نه؟ و اگر حمله بکند، چه پیش می آید؟ البته خوب است- جدی نمی گویم البته- که فکر می کنی من « علامه دهرم». چون تازگی ها دیده ام در هر نامه ای که به من می نویسی هزار ویک سئوال اساسی می کنی. من هم در حد یک نامه دوستانه به بعضی از آنهاجواب می نویسم. لطفا در نظر داشته باش که عمدتا برای این که سئوالت را بی پاسخ نگذاشته باشم این جوابها را برایت می نویسم، نه این که ادعا داشته باشم که چیزی هم که چیزی باشد می دانم. البته هستند کسانی که فکر می کننددرباره همه چیز، همه چیز را می دانند. مبارکشان باشد. ولی من یکی از آنها نیستم. هیچ وقت هم نبودم. آخ که چقدر خوب می شد اگر ما برای دانش و دانائی اندکی بیشتر احترام قائل بودیم!
با این وصف، اجازه بده از همین ابتدا برایت بنویسم که به گمان من،  هرچیزی به غیر از « حمله نظامی» به ایران به نفع رژیم تمام می شود و حمله نظامی هم اگرچه ممکن است به سرنگونی حاکمیت منجربشود ولی با وضعیتی که ما داریم، باز به باور من، کارمان را از این هم هزار بار خراب تر می کند. یعنی می خواهم روی این نکته تاکید کنم که مبادا گرفتار این ثنویت بیمارگونه ما بشوی که همه چیز را سفید و سیاه می بینیم. و اگر ارتباط اش بدهم به این جا، یعنی، حالا که حمله نظامی به ضرر رژیم است پس، حتما به نفع مردم است. نه این جوری دیدن قضیه خیلی خیلی ساده انگارانه است. نمونه هم اگر می خواهی به عراق نگاه کن. اشغال نظامی عراق، زیراب رژیم صدام را زد ولی شاید از آن مهم تر، مردم عراق را به واقع بیچاره تر کرد.
و اما برگردم به مقوله بایکوت، اگرچه سیاستمداران و حتی بخشی از « اپوزیسیون» هم از «بایکوت رژیم» حرف می زنند، ولی این بایکوت ها تقریبا همیشه و همه جا « بایکوت مردم » است وهمیشه  همه جا به زیان مردم کشوری که بایکوت می شود عمل می کند و دولتمردان معمولا از « اثرات» بایکوت بی نصیب می مانند! اگر بایکوت جدی باشد، حجم مبادلات تجارتی با دنیای بیرون کاهش پیدا می کند و اگر اقتصادت هم مثل اقتصاد ایران مریض و بیمار باشد که پی آمدهایش برا ی مردم خوفناک تر است.  در وبلاگی مطلبی خوانده بودم از کسری تزار تجارتی ایران که سالی بین  ٣۵  تا ۴۰میلیارد دلار از آن چه که بوسیله مردم درایران مصرف می شود از خارج وارد می شود. خوب وقتی بایکوت عمل کند این کالاها یا حداقل بخش عمده اش وارد نمی شود. من این کاره نیستم وخبر دقیق هم ندارم که این روزها چه چیزهائی وارد می کنیم ولی همین طور به حدس و گمان می گویم که هم وضعیت اقلام داروئی در ایران به دست انداز می افتد و هم اقلام غذائی و هم خیلی چیزهای دیگر. اگر کسی فکر کند که مثلا آقای هاشمی یا آقای محصولی و یا جناب خامنه ای از این « کمبودها» آزار خواهند دید خوب در این دنیائی که من وتو در آن زندگی می کنیم، زندگی نمی کند. اگر قرار است کسی در بیمارستان از بی دوائی بمیرد، تردیدنداشته باش که عوامل اصلی رژیم نخواهند بود. از آن مهم تر، اگر کسی فکر می کند که رژیمی فقط به خاطر کمبود های اقتصادی سقوط خواهد کرد، این آدم هم از تاریخ جوامع بشری خبری ندارد. درست بر عکس، و دست بر قضا، این « فرصت طلائی» برای طبالان رژیم پیش می آید که گناه همه خرابکاری ها و ندانم کاری ها و حماقت ها را به گردن دیگران بیندازند. ( البته این کاری است که شروع کرده اند. بعضی از گزارشها را در باره سقوط هواپیماها بخوان، رگ و ریشه این نگرش را می بینی). از آن طرف، مردم که به مقدار زیاد گرفتارند، بسیار گرفتار تر می شوند. من الان خیلی خیلی سال است که ایران را ندیده ام و نمی دانم و فقط براساس شنیده ها می توانم بگویم که باز به قول یک دوست ظنز پردازی، ما به عصر « صفویان» و زمانه « اشکانیان» بر خواهیم گشت! یعنی هر جا که بروی صف است و اشک و آه و ناله مردم ازبسی سخت تر شدن زندگی و از جمله پی آمدهایش، گذشته از همه ناهنجاری های دیگر- یکی هم این است که مردم دیگر اصلا حوصله و توان نخواهند داشت که بخواهند بر علیه رژیم دست به هیچ حرکت اجتماعی و یا سیاسی بزنند.
آیا امریکا به ایران حمله می کند؟ من بعید می دانم. ولی بلافاصله باید اضافه کنم که این پرسش تو مرا به یاد « گربه مرتضی علی» می اندازد. یکی از دیگری پرسید « گربه مرتضی علی» بچه می زاید و یا تخم می گذارد. وطرف جواب داد، از « این حرامزاده» هرچه بگوئی بر می آید. حالا وضعیت امریکا هم این طوری شده است. اگر سیاستمندان امریکائی ذره ای عقل داشته باشند، با توجه به گه کاری عظیمی که در عراق کرده اند، دیگر به ایران نباید دست درازی کنند. ولی درعین حال، دو سه روز پیش، خبری خوانده ام که اندکی مرا ترسانده است. چند تا بانک مرکزی در آسیا شروع کرده اند به « تخلیه دلار» از« صندوق ذخیره ارزی شان»- البته می دانی که منظورم ذخایر ارزی آنهاست، چون از سقوط احتمالی ارزش دلار واهمه دارند. از دوست اقتصاد خوانده ام در این باره پرسیدم می گفت که خود همین کار، بعید نیست که این « سقوط» را جلو بیندازد چون به ناگهان، بازار از دلارهائی که دارند می فروشند، دارد اشباع می شود. خوب اگر چنین بشود، آن وقت به قول معروف شمر هم جلو دار سیاستمندان امریکائی نخواهد بود. و دقیقا به دنبال، « سری که برای من نمی جوشد سر سگ در آن بجوشد» بعید نیست به ایران حمله کنند. البته پیش خودت بماند من فکر می کنم که جمهوری اسلامی دارد برای امریکا، به صورت یک اره در می آید که به ماتحت اش فرورفته است. نه می تواند درش بیاورد و نه می تواند فشار بدهد که برود تو. یعنی، نه می تواند رهایش کند که در منطقه هر کاری دوست دارد بکند و نه می تواند، جلویش را بگیرد. البته برخلاف بخشی از اپوزیسیون،  که در ۲۷-۲٨ سال گذشته، هنوز هم چنان منتظر است که رژیم تا « سه ماه آینده سقوط کند» از این نوع توهمات هم ندارد. اگر دقت کنی به « اپوزیسیون» رسمی و برانداز هم امیدی ندارد و به واقع روشن نیست که بودجه ای را که برای خرابکاری در امور جمهوری اسلامی در نظر گرفته، چگونه می خواهد خرج کند؟
خوب، اگر امریکا به ایران حمله کند، پی آمدهای این حمله بستگی دارد که گستردگی کار به چه میزان باشد؟ اگر چند تا هواپیما از یکی از پایگاههائی که امریکا در منطقه دارد بلند شوند وبروند نطنز و چند جای دیگر را بمباران کنند، البته که تعدادی – من از جزئیات منطقه ای خبر ندارم- از مردم عادی کشته می شوندولی رژیم به احتمال زیاد کله معلق نمی شود. ولی اگر، ایران را به اشغال نظامی در بیاورند، که تعداد بسیار بسیار بیشتری از مردم کشته می شوند و رژیم هم به احتمال زیاد سقوط می کند ولی آن چه به جایش می نشیند، اوضاعی است شدیدا خر تو خر و قاطی پاتی و حتی بعید نیست به تجزیه ایران هم منجر شود. هرچه می کنم  عقلم قد نمی دهد که در آن صورت کدام نیروی سیاسی برایران حکومت خواهد کرد! از طرف دیگر، ایران را بیشتر از آن دوست دارم که بگویم، بگذار این ها بروند، بعد « خداکریم است»! بک بار به این شیوه رفتار کردیم و این آدمخواران از آن سر برآوردند. آزموده را دوباره آزمودن خیلی غلط است...
فرصت کنم و یک وقت دیگر برایت بیشتر بنویسم.
حوصله داشتی برایم از اوضاع مملکت گل و بلبل بیشتر بنویس.... خاطراتم دارند یواش یواش پاک می شوند.... و این برای من خیلی خیلی بد است.
راستی سیزده بدر چه می کنی!
دنیا به کام

 

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

الگوی وال مارت و تجارت بین الملل


دریادداشت قبلی درباره تجارت بین المللی و جهانی کردن نوشتم و حالا هم می خواهم دنبال همان مطلب را بگیرم. دراقتصاد بین الملل یک تئوری یا الگوی جا افتاده ای داریم که با نام ساموئلسون و  استاپلر نام گذاری شده است و خلاصه اش آن طور که من می فهمم این است که اگریک کشوری که مازاد سرمایه دارد با کشوری که مازاد نیرو کاردارد درگیر تجارت بین الملل بشود این تجارت باعث نزول سطح مزدها در کشوراز نظر سرمایه غنی می شود و میزان سود درآن افزایش می یابد. استدلال ساموئلسون و استاپلر به نظر هم منطقی می آید یعنی تجارت بین این دو کشور به این می ماند که عرضه کار در کشوراز نظر سرمایه غنی افزایش یافته باشد و درضمن تقاضا برای کار هم کاهش می یابد و چون با افزایش عرضه و کاهش تقاضا برای کار روبرو هستیم در نتیجه میزان مزد کاهش می یابد. جهانی کردن موجب شده است که نه تنها این پیش نگری ها تشدید بشود بلکه ابعاد دیگری هم پیدا بکند. یعنی قضیه به کاهش مزد ختم نمی شود. این تحولات درسالهای اخیر به صورت دو الگو دیگر هم درآمده اند که من یکی را الگوی وال مارتی و دیگری را الگوی گپ می نامم. الگوی وال مارتی ابتدادرامریکا آغاز شد ووال مارت تولید کنندگان ایالات مختلف رادررقابت با یک دیگر قرارداد. ولی جهانی کردن موجب شد که این الگو جهانی بشود یعنی همان وال مارت سابق الذکر اکنون به رقابت تولید کنندگان امریکائی با تولید کنندگان چینی دامن می زند. تفاوت قضیه دراین است که اگردرمراحل اولیه تولید کنندگان مختلف درامریکا درشرایطی مشابه – از نظر حقوقی و قوانین کار- با یک دیگر رقابت می کردند این شرایط مشابه دراقتصاد جهانی وجود ندارد. نه فقط تفاوت درمزد پرداختی بسیار چشمگیر است بلکه شرایط کاری و بهداشت محیط کار وروزانه کار تفاوت اساسی دارند. استفاده از کار کودکان، ساعات کار بسیار طولانی حتی  تا 15 ساعت در روز و پرداخت مزدهای برده دارانه درکارگاه های قرون وسطائی باعث شده است که شاهد « رقابت نابرابر» و « غیر عادلانه» در اقتصاد جهانی هستیم. که برنده شدن در آن نه ضرورتا نشانه کارآمدی شیوه تولیدو مدیریت که به واقع ترجمان جهانی کردن فقر و تداوم آن است. همین که شما انقلاب اطلاعاتی را هم وارد معادله بکنید با وضعیت متفاوتی روبرو می شوید یعنی نه فقط سرمایه تحرک زیادی یافته است بلکه شیوه های تولید هم قابل نقل وانتقال به کشورهای دیگر شده اند و بعلاوه اداره واحد های تولیدی پراکنده نیز به سادگی امکان پذیر گشته است. در نتیجه فرایندی که ابتدا درامریکا آغاز شد و موجب بیشتر شدن توان رقابتی واحدهای تولیدی دراقتصاد امریکا شد حالا در عصر جهانی کردن همان  واحدها را با واحدهای مشابه در چین و هندوستان و بنگلادش دررقابت قرارداده و عملا موجب تعطیلی این واحدها درامریکا شده است.  

قبل از ادامه بحث بد نیست ابتدا شواهدی از این فرایند صنعت زدائی از امریکا به دست بدهم. خبرداریم که درده سال گذشته، درامریکا 54621 کارخانه تعطیل شده اند و میزان اشتغال صنعتی 5 میلیون نفر کمتر شده است. درجدول زیر، ازاین فرایند تعطیلی کارخانه ها اطلاعات دقیق تری به دست می دهم[1].

 

 
درصد کاهش درطول 2000-2010
کارخانه هائی که بیش از 1000 کارگرداشته اند
40
کارخانه هائی با 500 تا 1000 کارگر
44
کارخانه هائی با 250-500 کارگر
37
کارخانه هائی با 100-250 نفر کارگر
30

 از سوی دیگر براساس برآوردهای اداره آمار کار خبر داریم که در 2009 متوسط مزدی که به کارگران درامریکا پرداخت می شد 23.03 دلاربود. میزان بیمه اجتماعی هم7.90 دلاربود و کارفرماهم ساعتی 2.60 دلار به منظورهای رفاهی می پرداخت، به سخن دیگر متوسط مزد کارگر درامریکا ساعتی 33.53 دلار بود.  درعین حال خبر داریم که در چین در 2008، متوسط میزان مزد پرداختی ساعتی 1.36 دلار بود[2]. به این ترتیب، به ازای هر 10000 ساعت کاری که به چین منتقل شود، سرمایه داران 320.000 دلار کمتر مزد می پردازند. اگرچه پرداخت مزد به مراتب کمتر به نفع یک سرمایه دار منفرد است ولی وقتی طبقه سرمایه دار به چنین نقل و انتقال هائی دست می زد، همین فرایند برای سرمایه داری مشکل آفرین می شود.

-          اولا، دربازارهای مصرف، فروش آن چه که تولید می شود به دست انداز می افتد و به همین خاطر هم بود که درامریکا و درانگلیس و شماری از کشورهای دیگر، سیاست تشویق وام ستانی و تامین مصرف با وام- یعنی هزینه کردن درآمدهای هنوز به دست نیامده- به صورت سیاست رسمی در می آید.

-          ثانیا، اگرچه شرایط برای تولید مازاد بیشتر فراهم می شود، ولی افزودن بربیکاری درکشورهائی که قرار است بازار مصرفی این کالاهای تولید شده باشند، فرصت های سرمایه گذاری سود آور را کاهش می دهد و درنتیجه، موجب می شود، که مازاد بیشتری به معاملات سفته بازانه متمایل شود. به عبارت دیگر آن چه که شاهدیم رکود نسبی در بخش واقعی اقتصاد و انفجار فعالیت های سفته بازانه در بخش مالی است. درهمه این سالها فرایند انتقال فعالیت های تولید صنعتی به کشورهائی با مزد پائین ادامه یافت و این فرایند را تشدید کرد.

یک عامل مهمی که می توان به آن اشاره کرد این است که درپیوند با حقوق کارگران و میزان حداقل مزد و یا حداقل قابل قبول شرایط کار از نظر بهداشت وامنیت ما هیچ گونه معیار جهانی نداریم که کشورها به رعایت آن ملزم باشند. سطح مزدها و شرایط کاری در کشورهای مختلف جهان به حدی متفاوت است که نتیجه این رقابت تعطیل کارخانه درشماری از کشورها و درواقع صنعت زدائی از آنهاست و به عوض شاهد گسترش همان  تولیدات در چین و هندوستان و کشورهای مشابه هستیم. درالگوی وال مارتی درمراحل اولیه نقل وانتقالی که صورت می گرفت شامل نقل و انتقال بخش های کاربر تولید می شد که به کشورهائی که درآن سطح مزدها نازل تربود منتقل می شد ولی فعالیت های مونتاژ این قطعات در کشور مبدا حفظ می شد و درنتیجه بخشی از فرصت های شغلی حفظ می شد. این الگو در سیر تحولی خود به صورت الگوی گپ در آمد. تا جائی که من می دانم گپ دراغلب کشورها واحد تولیدی و کارخانه ندارد بلکه با تولید کنندگان محلی قرارداد تولید منعقد می کند و بعد با افزودن مارک تجارتی خود به این محصولات آنها را در شبکه توزیع خود درامریکا و دیگر کشورهای جهان به فروش می رساند. در این الگو فعالیت های تولیدی ناچیزی در کشور مبداباقی می ماند. البته در تولید کالاهای از نظر فن آوری کمی پیچیده تر- مثل اتوموبیل-  این فرایند هنوز تکمیل نشده است یعنی در مواردی شرکت های غربی در کشورهائی چون چین و هندوستان خودشان مالک واحد تولیدی هستند یا برای اطمینان از کیفیت محصولات تولید شده با تولید کنندگان داخلی واحدهای شراکتی ایجاد می کنند ولی جهت حرکت در این بخش ها هم در راستای  تکمیل الگوی گپ است که نتیجه اش از دست رفتن فرصت های شغلی در کشورهای غربی است.

این که سرانجام چه می شود نمی دانم. ولی من به آینده خوش بین نیستم.

فوریه 2013



[1] http://www.manufacturingnews.com ولی من این اطلاعات را از مقاله پاول گرگ رابرتز نقل کرده ام.
Paul Graig Roberts: Saving the Rich, Losing the Economy, in http://www.counterpunch.org/2011/09/26/saving-the-rich-losing-the-economy/print
 به نقل از مقاله گرگ رابرتز، ص 2[2]

درباره کار کودکان

 دریکی از کانال های تلویزیونی این ولایت- انگلیس-  فیلم مستندی نگاه کردم در باره کارکودکان در هندوستان که قراراست یکی از « اقتصادهای شکوفان» این جهان باشد. فیلم های مستند از کارگاههائی که کودکان 6 ساله حتی تا روزی 16 ساعت هم در آن کار می کنند. در بسیاری از این کارگاهها انواع و اقسام مواد شیمیائی مضر مورد استفاده قرار می گیرد که بدون تردید، سلامت آینده این کودکان را به مخاطره می اندازد. مصاحبه با دخترکی را دیدم که به زحمت ده ساله بود ولی  می گفت روزی ده ساعت کار می کنم و هفته ای هم معادل یک پوند حقوق دارم. براساس آن چه در این فیلم مستند گفته شد، بطور متوسط، از هر 4کودک یک کودک در این کارگاهها کار می کند.
پیشاپیش می دانم دوستانی خواهند گفت که این وضعیت نه به نظام بازار مربوط است ونه به شرکتهای غول پیکر فراملیتی و از آن گذشته، احتمالا خواهند گفت، خوب بدیل تو چه نظامی است؟  حداقل این که با کارکردن، می توانند شکمشان را سیر کنند! همین جا بگویم که بیهوده سردیگران را شیره نمالیم که این افراد لابد همه شرایط را سنجیده و برای « حداکثرکردن مطلوبیت» خود تصمیم گرفتند  کار بکنند. براساس آن چه که در این فیلم ها دیده و شنیدم این که اولا صحبت از انتخابی در میان نیست وتا به آنجا که به این کودکان مربوط می شود، این کودکان و خانواده های شان قرار نیست، چیزی را به « حداکثر» برسانند و « بهینه» کنند. نکته دوم این که دراغلب مواردصحبت اجبار است. پدرخانواده – مثلا در موردی که درباره اش حرف زده بودند، معادل ده پوند ( حدودا 50000 تومان) بدهی بالا آورد- و بعد کارکودکان در این کارگاههای قرون وسطائی « وسیله ای» شده است برای پرداختن این بدهی ها.

و اما چه می توان کرد؟ و یا چه باید کرد؟

- به جای کوشش برای قابل تحمل کردن و قابل تحمل نشان دادن این وضعیت غیر انسانی، باید قباحت نظامی که اجازه می دهد چنین کارگاههائی در هزاره سوم وجود داشته باشند، را برسرهرکوچه و بازار جار زد. نظامی فاقد ارزش های انسانی، درهزاره سوم شایسته انسان نیست. نقطه.

- دولت نه فقط باید قوانین کارمناسب با مختصات هزاره سوم تنظیم کند بلکه دراجرای دقیق و کامل آن نیز از هیچ کوششی فروگذار نکند. هرکسی که براساس قانون عمل نکند، باید به مجازات سخت برسد ( مجازات نقدی برای بار اول و در صورت تکرار، تعطیلی و تحت تعقیب قراردادن صاحب کارگاه).

- دولت باید به نمایندگی از جامعه، بطور جدی برای کاهش نابرابری موجود در توزیع درآمدوثروت دست به اقدام عملی بزند.( حذف مالیات بر مصرف درمورد مواد اساسی و بکار گیری مالیات مستقیم تصاعدی برای ایجاد درآمد برای دولت و هزینه کردن این درآمدها در برنامه های رفاه اجتماعی).

- افزودن بر بودجه آموزشی و با زتوزیع منابعی که صرف آموزش می شود به نفع آموزش ابتدائی ومتوسطه، حتی درصورت لزوم به زیان کاستن از امکانات آموزش عالی.

- باید همه برنامه های پرهزینه ای که نفعی به حال کسی ندارد- می خواهد برنامه اتمی باشد یا هرچه های مشابه دیگر- به نفع کوشش برای بازتوزیع، ثروت اجتماعی برچیده شود. اقتصادی که از هر4 کودک اش یک کودک به مدرسه نمی رود و درکارگاههای قرون وسطائی حتی تا روزی 16 ساعت به جان کندن مشغول است، شکر می خورد که منابع محدود را درراه ساختن بمب اتمی تلف می کند.

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

تجارت بین الملل درعصر جهانی کردن


تجارت بین الملل درعصر جهانی کردن

کم نیستند کسانی که با بهره گیری از دیدگاههای آدام اسمیت و دیوید ریکاردو هم چنان از « تجارت آزاد» ومنافعی که از آن ناشی می شود سخن می گویند. براساس تئوری های اسمیت و ریکاردو اگر کشورها براساس مزیت های نسبی شان درتولید کالا و خدماتی که درتولید شان دارای این مزیتها هستند تخصص پیدا کرده و بعد دروضعیتی که دولت ها در مبادلات کالاها  وخدمات مداخله نکنند با هم تجارت کنند رفاه همه کشورهای درگیر تجارت بین الملل بیشتر می شود. و هروقت که لازم باشد برای شما نمونه و شاهد هم می آورند. تا مدتی پیش اغلب نمونه کره جنوبی را مطرح می کردند و درسالهای اخیر هم دراغلب موارد ازدست آوردهای اقتصادی چین سخن می گویند و این دست آوردها را به جهانی کردن از یک سو و تجارت آزاد وصل می کنند. آن چه که مغفول می ماند این که  اقتصاد کلاسیک یک پیشگزاره مهم دارد که برای درست درآمدن ادعاها ضروری و حیاتی است. این پیش گزاره هم این است که سرمایه و فن آوری دربازارها بین المللی تحرک ندارند و نقل و انتقال نمی یابند. ولی درعصر جهانی کردن این پیش گزاره دیگر موضوعیت ندارد چون سرمایه تحرک قابل توجهی دارد و تکنولوژی تولید هم و در نتیجه تجارت آزاد دراین شرایط، یعنی تجارت آزاد همراه با تحرک سرمایه و تکنولوژی به صورت « صادرات مشاغل» و « حرکت درراستای پائین ترین سطح مزدها» در می آید. و این آن چیزی است که در اقتصاد جهانی با آن روبرو هستیم.

ازبحران اقتصادهای آسیای جنوب شرقی در 1997 به این سو اقتصاد امریکا به صورت موتور محرکه اقتصاد جهانی درآمده است .یعنی از آن سال به بعدکسری تراز پرداختهای امریکا با بقیه جهان رو به افزایش گذاشت و مصرف کنندگان امریکائی هم درکنار بهای مسکن که افزایش می یافت با وام ستانی این مصرف روزافزون را تامین مالی می کردند تا رسیدیم به بحران بزرگ 20007-08.  دراین سالها میزان پس انداز دراقتصاد امریکا کاهش یافت و حتی منفی شد. کشورهای درگیر تجارت با امریکا- از جمله چین- با درپیش گرفتن الگوی رشد صادرات سالار از این « معامله» بهره مند می شدند. دلار واحد پولی امریکا هم واحد پول جهانی بود وهست و قابلیت پذیرش همگانی داشت و هنوز هم دارد و درنتیجه تامین مالی این کسری تراز هم به ظاهر مشکلی ایجاد نمی کرد. امریکا دلار چاپ می کند و بقیه دنیا هم دلارها را با آغوش باز می پذیرند. رابطه چین با امریکا ازاین نظر بسیار جالب است. درازای محصولاتی که ازچین به امریکا صادر می شود امریکا دلارچاپ می کندو چین هم این دلارها را صرف خرید اوراق قرضه دولتی امریکا می کند و درنتیجه امریکائی ها می پذیرند که اصل وفرع این قرضه ها را درسالهای آینده بپردازند. به عبارت دیگر امریکا از چین قرض می گیرد تا بتواند بهای کالاهای وارداتی از چین را بپردازد.  درچین و شمار دیگری از کشورها این الگوی رشد صادرات سالار زمینه را برای جذب سرمایه خارجی هم فراهم کرده است و در نتیجه سرمایه داران امریکائی و اروپائی برای بهره مندی از شرایط مناسب موجود دراین کشورها - مزد ناچیز و مقررات کمتر- میزان سرمایه گذاری را در چین و کشورهای مشابه افزایش دادند. نتیجه این که بخش صنعت درامریکا و دیگر کشورهای عمده سرمایه داری تضعیف شد و مصرف کنندگان نیز با وام ستانی مصرف خودرا تامین مالی کردند تا رسیدیم به بحران بزرگ.

آن چه امروزه موتور محرکه مبادلات بین المللی است تحرک سرمایه است نه مزیت نسبی به شکل و شیوه ای که ریکاردو می گفت و چون چنین است نتیجه برخلاف پیش نگری های اقتصاددانان کلاسیک به صورت جابجائی فرصت های شغلی در می آید. فرض کنید دولت امریکا برای بهبود وضعیت به تحقیق و توسعه یارانه بدهد. حتی وقتی چنین سیاستی دررسیدن به هدف- دست یابی به شیوه های تولید کارآمدتر – موفق می شود نتیجه اش این است که فعالیت های بیشتری به کشورهائی که سطح مزد و دیگر هزینه ها درآن جا کمتر است منتقل می شود. البته که مصرف کنندگان در امریکا بهای کمتری برای کالاهای وارداتی می پردازند ولی از سوئی سطح اشتغال درامریکا لطمه می خورد و از طرف دیگر کسری تراز پرداختهای امریکا بیشتر می شود . درعین حال نکته ای که اغلب نادیده گرفته می شود این که در پی آمد وجود تحرک بالای سرمایه یک تحول دیگر هم این است که کشورهای مختلف برای جلب سرمایه بیشتر به  رقابت می پردازند و از جمله کارهائی که ممکن است در این راستا انجام بگیرد:

-                      فشاربیشتر برای کاستن از سطح مزدها

-                      کاستن از استانداردهای بهداشت محیط زیست

-                      پرداخت یارانه به شکل وصورت های مختلف

-                      کوشش برای پائین نگاه داشتن ارزش پول محلی و درمواردی حتی کاستن از آن

افزایش رقابت در شرایطی که هیچ گونه استانداردهای جهانی وجود ندارد به صورت مسابقه ای برای رسیدن به پائین ترین سطح در می آید. یعنی دراین فضای رقابتی هرچه میزان مزد و دیگر دریافتی های کار در جامعه ای کمتر باشد آن جامعه برای سرمایه جذاب تر می شود

از دیگر پی آمدهای این تحول این است که رابطه بین منافع بنگاه و منافع ملی قطع می شود. یعنی درگذشته ای نه چندان دور این احتمالا حقیقت داشت که هرچه که به نفع شرکت بی پی باشد به نفع انگلیس هم هست ولی این رابطه دیگر وجود ندارد. یعنی اگردرگذشته شرکت بی پی برای حداکثر کردن سود می کوشید این حداکثر کردن سود به نفع اقتصاد انگلیس هم بود ولی امروزه شرکت بی پی یک شرکت جهانی است   و حداکثرکردن سودش ضرورتا به معنای بیشتر شدن درآمد درانگلیس نیست. اگربخواهم مثال مشخص تری را در نظر بگیرم شرکت جنرال موتورز را درنظر بگیرید که درسالهای اخیر به نقل و انتقال بخشی از تولید خود به چین دست زده است دراین حالت وقتی این بنگاه برای حداکثر کردن سود خود در چین دست به اقدام می زند نتیجه این می شود که امریکا بخشی از فعالیت های مولد ارزش را درداخل از دست می دهد و نتیجه چنین اقدامی کاهش درآمد ملی خواهد بود.این حداکثر کردن سود به نفع اقتصاد انگلیس هم بود ولی امروزه شرکت بی پی یک شرکت جهانی است گلیس هم هست ولی این رابطه دیگر وجود ندار

با گسترش تولید در بیرون از مرزها نه فقط فرصت های شغلی درداخل به مخاطره می افتد بلکه میزان مزد کارگرانی که هم چنان شاغل باقی می مانند نیز زیر ضرب قرار می گیرد. یعنی بنگاهها می توانند با استفاده از تهدید به نقل و انتقال تولید به سرزمینی دیگر ازپرداخت مزد بالاتر اجتناب ورزیده و حتی خواهان کاستن از سطح مزدها بشوند. مشکل اصلی این الگوی جهانی این است که اگرچه از یک نظر به نفع سرمایه است ولی درعین حال به نفع نظام سرمایه داری نیست. اگربه مزد تنها به عنوان یک هزینه تولید نگاه کنیم البته که میزان مزد کمتر یعنی هزینه تولید پائین تر ولی خصلت دوگانه مزد این است که برای اکثریت مصرف کنندگان مزد درعین حال درآمدآنها هم هست. یعنی اگرچه کاستن از هزینه تولید و احتمالا بهبود نرخ سود ممکن است به افزایش تولید منجر شود ولی درضمن با پائین بودن سطح مزد کالاهای تولید شده در بازار به فروش نمی رسد و نقد نمی شود و درضمن تامین مالی مصرف درشرایطی که میزان مزد افزایش نمی یابد یا به اندازه کافی افزایش نمی یابد تنها با وام ستانی امکان پذیر است و وام ستانی هم برای خودش تنظیماتی دارد که مشکل آفرین نشود. وام ستانی برای افزایش تولید و افزایش فعالیت های اقتصادی با جریان درآمدی که ایجاد خواهد کرد بعید است با مشکلی روبرو شود ولی وام ستانی برای تامین مالی مصرف دیر یا زود به بحران می رسدچون با وام ستانی بیشتر ازیک طرف تعهدات مالی بیشتر می شود و این در حالی است که میزان درآمد افزایش نیافته است. 

۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

به یاد و برای مصدق:


از کودتای ننگین و ارتجاعی 28 مرداد 59 سال گذشته است. 46 سال پیش مصدق در بیمارستان نجمیه درگذشت. حکومت کودتا اجازه نداد تا مصدق را در کنار شهدای 30 تیر دفن کنند و همانند آن دوره ده ساله حبس خانگی، احمد آباد ماوای همیشگی مصدق شد. ازمرداد 1332 تا بهمن 1357 حکومت کودتا که از « دروازه های تمدن بزرگ» گذشته بود گرفتار انقلاب شد و اگرچه دیگر تاج وتختی باقی نمانده بود ولی استبداد و خودکامگی دیرپا درپوششی تازه تداوم یافت. هنوز هم نه انتخابات معنی داری داریم و نه مطبوعات آزادی. هنوز هم زندگی مان با « بردگی عمومی»می گذرد یعنی هرکس را که هوس کنند می گیرند و به غل و زنجیز می کشند. هنوز هم بساط سانسور و ممیزی پهن است ولی ممیزان امروزین کراوات فرانسوی نمی بندند و مینی ژوپ نمی پوشند و با همتایان وزارت فرهنگ و هنری خودشان در دوره سلطنتب به ظاهر متفاوتند ولی دراصل کارشان همانند دوره قبل استعداد کشی و تباهی فرهنگی و کنترل ذهنیت است. اگر ممیزان کراواتی دربعداز 28 مرداد 1332 موفق شده بودند خوب، سانسورگران محجبه و ریشو هم توفیق خواهند داشت. هنوز هم هیچ مقامی خود را به مردم ایران پاسخگو نمی داند. و اما دربرابر آن 25 سال – یعنی از مرداد 1332 تا بهمن 1357 و بعد از بهمن 1357 تا به همین اکنون، البته تجربه دو سال و هشت ماه دولت مصدق را هم داریم. اگرچه کوشش های زیادی برای بازسازی تاریخ این دوره صورت می گیرد ولی تاریخ را اگرچه می شود تحریف کرد ولی تاریخ را نمی توان تغییر داد. بد و خوب این دوسال و 8 ماه نه فقط در ذهنیت ملی ایرانیان که دراسناد ومدارک بیشماری هست و اگرآدم ریگی به کفش نداشته باشد آن وقت می بیند که چرا آن کودتا هم « ننگین» بود و هم « ارتجاعی». ننگین بود چون دربرابر مصدقی که می گفت « باید تکرار کرد که دوای دردایران آزادی انتخابات است واگرملت ایران علاقه مند به آتیه خودبوده و از تکرار مصائب گذشته بخواهد جلوگیری کند باید به هر قیمتی هست این نعمت گرانبها را بدست آورده و آن را حفظ کند» (1) حکومتی برسرکارآمد که به انتخابات آزاد باور نداشت و به آن عمل نمی کرد و حتی دراواخر عمر خویش حتی احزاب شه ساخته را هم بر نتافت و تک حزب « رستاخیز» را بنانهاد. ازتجاعی بود چون برخلاف مصدقی که معتقد بود « دراستبداد شاه هرچه می خواست می کرد و مشروطه آمد که شاه نتواند هرچه می خواهد بکند» ایران به سالهای پیش از 1906 بازگشت که شاه هرکاری که دلش می خواست می کرد و این دیگران بودند که به واقع « نوکرخان بودند» حالا می خواست امیر عباس هویدا نخست وزیر 13 ساله این حاکمیت باشد یا شریف امامی و اقبال که درزمان نخست وزیری خود را رسما و علنا « غلام خانه زاد» نامیده بود. با این همه برای درس آموزی از تجربه مصدق باید مقدمه ای به دست بدهم تا این درس آموزی در چارچوب تاریخی مناسب اش مورد بررسی قرار بگیرد. درسهائی که هر روزه از روز پیش مهم تر می شوند. درسهائی که هنوز نیاموخته ایم. اگر آموخته بودیم، که باید به شیوه دیگری با خود و دیگران رفتار می کردیم که نمی کنیم. با همه اسناد و مدارکی که این سالها دراختبار عموم قرار گرفته است، هنوز هستند کسانی که با وقاحتی مثل زدنی هم چنان از « قیام ملی» سخن می گویند! هنوز بخش هائی در میان ما ایرانی ها، حاضر به پذیرش خبط وخطاهای خود نیستیم و چون نیستیم، طبیعتا، یادگیری های مان از تجربه های تلخ و شیرین نیز محدود می شود. آن چه که « تکرار تاریخ» نامیده می شود، چیزی به غیر از تکرار خبط و خطاهای مان نیست، والی، تاریخ که تکرار نمی شود. از سوی دیگر، دو نکته دیگر هم هست که باید مورد توجه قرار بگیرد. یک اینکه، در این سالها، دموکراسی و آزادی های فردی وردزبان همگانی شده است و حتی تظاهر باور به آن به صورت عمده ترین صلاح ایدئولوژیک امپریالیسم در آمده است. دوم این که، اگر چه یکی از بزرگترین انقلاب های توده ای قرن بیستم را تجربه کردیم ولی مای ایرانی، 34 سال دیگر، هزینه های بی شمار یک نظام سیاسی خودکامه و غیر دموکراتیک را پرداخته ایم و همچنان می پردازیم.

باری، 59 سال پیش توطئه ننگین مرتجعین بومی و اربابان غارتگر و جهان خوارشان بر علیه حكومت دكتر مصدق به پیروزی رسید و میوه تلخ اش را ببار آورد. با همه تاریخ سازی هائی که از چپ وراست می شود یک میوه تلخ این کودتای ننگین، حكومت وابسته و خودكامگی 25 ساله بعد از آن بود كه با انقلاب بهمن1357 فروریخت. علاوه برآن، ضرر اصلی دیگرش این بود که حکومت کودتا ماایرانی ها را از تجربه کردن دموکراسی محروم کرد. طولی نکشید که برای ما، « ساواک» هم به ارمغان آوردند! بی تعارف و بدون پرده پوشی باید گفت، که حکومت های بعد از مصدق، عمدتا گرفتار جیب های خود بودند تا این که نگران سرنوشت مملکت باشند و این حتی درباره انقلاب اسلامی 1357 هم صادق است. یعنی، اگرچه پس از فروپاشی سلطنت، به آزادی و دموکراسی نرسیده ایم ولی خیلی چیزها درایران تغییر كرده است. چه در آن 25 سال و چه در این 34 سال، معاندان مصدق از بستن هیچ گونه اتهامی بر او خودداری نكرده اند. همه امكاناتی مملكتی را بكار گرفتند تا از مصدق تصویر دیگری ارایه بدهند و موفق نشدند. اگر در گذشته از ملی گرائی و منافع ایران مایه می گذاشتند و « رهبری داهیانه» شاه را به رخ می کشیدند، در این 34 سال گذشته، از كیسه پیغمبر و خدا و اسلام «سرمایه گذاری» كردند. ولی نشد و نمی شود. ناتوان از درک رمز و راز مصدق، معاندان او چیزی نمانده که به جادو و جنبل نیز متوسل بشوند. ولی موقعیت مصدق در ذهنیت ایرانی ها رمز و رازی پیچیده ندارد. باید دید او چه داشت که دیگران ندارند. او چه می کرد که دیگران نکرده اند ونمی کنند؟ او برای ایران چه می خواست که دیگران، نمی خواهند؟ و دریک عبارت ساده، رمز و راز دولت دو سال وخورده ای او چیست که هنوز از ذهن فراموش کار ما ایرانی ها نمی رود؟

اجازه بدهید به اختصار به چند نکته بهم پیوسته بپردازم تا نکته ام روشن شود

ابتدا به ساکن، درباره استراتژی دولت مصدق، اگر منظور شیوه اداره امور- نه اهداف دولت او- باشد، به اعتقاد من، بخش عمده اش به صداقت وپاکدامنی مصدق و یاران نزدیک اش بر می گردد و به این که به قول معروف، کاسه ای زیر نیم کاسه اش نداشت. در حجاب با مردم حرف نمی زد و برایشان معما طرح نمی کرد. از سوی دیگر، نه خود برای رانت خواری از مقامات دولتی آمده بود و نه یاران نزدیک اش- البته بودند کسانی که وقتی به « رانت»نرسیدند از نیمه راه به حکومت ملی پشت کردند وکردند آن چه که نباید می کردند.

به عنوان معترضه می گویم جالب است، در مملكتی كه وجه مشخصه اغلب سیاست پردازانش در 150 سال گذشته فساد مالی و رشوه ستانی بود، با همه زوری كه در این 59 سال زده اند ولی هنوز نتوانسته اند كوچكترین شاهدی از فساد مالی مصدق و یا نزدیكترین دوستان و یارانش پیدا كنند. با همین یک محک، مصدق را با دولتمردان بعد از او بسنجید تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

ولی آن چه كه به گمان من، به جد افسوس دارد قطع شیوه مملكت داری مصدق است. و همین است که ضروری می سازد تا نگذاریم فاجعه این کودتای ننگین از ذهن ایرانی ها حذف شود. هرکس با هر انگیزه ای که بخواهد در این خصوص « ذهن شوئی» کند، بی گمان از دوستان و خدمت گزاران مردم ایران نیست.

اگر شاه عباس «چیگین ها» را داشت كه مخالفان شاه را زنده زنده می خوردند، رضا شاه هم به قول یكی از مدافعان دو آتشه اش:

«رضاشاه آدم كشت، تیمورتاش راكشت.... رضا شاه دستور داد تیمور تاش را بگیرند. سردار اسعد بختیاری را بگیرند و نصرت الدوله را بگیرندوبعد هم گفت آنها را بكشند. شخصا دستور قتل آنان راداد.... رضا شاه در گرگان با سردار اسعد كه وزیر بود شب تخته بازی می كردو بعد فردا صبح گفت ببرید او را تهران بكشید« (2)

البته سرپاس مختاری و پزشك احمدی و دیگرمجریان بكن و نپرس هم بودند كه ترس و وحشت می پراكندند و این همان ترس و وحشتی است كه ذهنیت ساده اندیش ما، آن را «امنیت» می نامد!

بیهوده دلتان را خوش نكنید كه خوب، جامعه عقب مانده بود، مردم بی سواد بودند... و یا به ادعای مضحك و مسخرة آقای نراقی كه جامعه شناس هم هستند:

«این برای امروزی ها قابل درك نیست كه چگونه ممكن است برای مردم عقب مانده، آزادی محور اساسی امور نباشد. آزادی اصل نبود. اما راه، بانك، مدرسه، اقتصاد رفت وآمد، قوانین و امنیت اساسی بود». ( منبع 2، ص 48)

و اگر این گونه درست بوده باشد كه نیست«مدرنیسم و تجدد»ایران نه سرآغازش از رضا شاه، بلكه از شاه عباس آغاز شده بود و همین نكته، برای نشان دادن پرتی این دیدگاه كافی است.

و اما پی آمد این نوع شیوة ادارة امور این می شود كه نظام سیاسی ایران به جای ایستادن بر روی پا بروی سر می ایستد و و به همین دلیل، همیشه متزلزل است. تزلزل به ترس دامن می زند و ترس منشاء اصلی باور به توطئه از سوئی و خشونت از سوی دیگراست. صاحبان قدرت وقتی ترسو هم باشند برای حفظ امتیازات خویش، اعمال خشونت می كنند و به همین خاطر است كه اعمال خشونت در این مجموعة فرهنگی ما ملی و سراسری می شود. صاحبان قدرت اعمال خشونت می كنند تا نظام را حفظ كنند و نظام نیز تنها با خشونت تغییر می کند یا به قول اعلیحضرت، تنها پس از خشونت است که « صدای انقلاب» شنیده می شود! و صد البته، آنان كه قدرتی ندارند هم نظاره گر خشونت اند. چرا ؟ هر چه باشد از قدیم در این فرهنگ می دانیم كه وصف العیش نصف العیش!

از همین روست كه در ایران، نظامی كه حداقل در قرن بیستم می بایست بر مبنای مشروطه بناشده باشد كه در آن شاه مسئولیتی نداشت وتنها امضاء كننده قوانینی بود كه از مجلس به آزادی انتخاب شده می گذشت و به عوض مجلس و وزرا مسئول بودند، در عمل به صورت نظامی در آمد كه در آن وكلا و وزراء مسئولیتی نداشتند - چون عملا كاره ای نبودند- و همة مسئولیت ها به گردن شاهی افتاده بود كه براساس قانون مسئولیتی نداشت ولی در عمل، تنها تصمیم گیرنده بود.

حرف مرا قبول نکنید خاطرات بزرگان سیاسی آن دوران را بخوانید!

اکنون نیز، اگر چه انقلاب بهمن نظام سلطنت را سرنگون کرده است ولی « جمهوری» اسلامی با حذف رسمی مشروبات الکی و اجباری کردن حجاب، همان سلطنت را در پوشش دیگری احیاء کرده است. باز مردم بی کاره اندوبی حق و حقوق، و قدرت مندان نیز مسئولیت گریز و غیر پاسخگو. حتی در گوشه و کنار می شنویم و می خوانیم که شماری از ایرانیان در عکس العمل به این مصیبت خواهان باز گشت آن مصیبت پیشین اند. باید به صدای بلند و به تکرار گفت که اگر همة مردها وزنان ایران پانك هم بشوند و به موسیقی نئومتال گوش كنند و شبانه روز هم چاچا برقصند با این شیوة اداره امور، جامعه ایرانی ما مدرن نمی شود. چرا كه در اساسش عهد دقیانوسی باقی مانده است. وقتی درجامعه ای افراد اختیار نداشته باشند طبیعتا مسئولیتی هم به گردن نمی گیرند. برای جامعه ای كه در آن برای اعضایش نه اختیار باشد و نه مسئولیت، با ساختن چند تا ساختمان و مقداری راه و احتمالا كوتاهی دامن و یا رنگ و روغن زدن به زلف جوانان، از مدنیت و تجدد سخن گفتن لطیفه ایست كه هم لوس است و هم بی مزه.

و اما، نه این كه فكر كنید هیچ كس در تاریخ درازدامن ایران نمی فهمید كه این كارهاغلط است و باید به شیوه دیگری براین سرزمین فرمان راند. خیر.

اگر از آن چه كه باید می شد ولی نگذاشتند تا بشود، نمونه می خواهید به دوسال واندكی حكومت دكتر مصدق بنگرید كه دركنار آن همه توطئه و جنایت و خیانت پهلوی طلبان و بهبهانی ها و کاشانی ها و بقائی ها و مکی ها وحائری ها نه روزنامه ای بسته شد و نه كسی به خاطر بیان عقیده به زندان افتاد. در مملكتی كه فرهنگ سیاسی عهد دقیانوسی اش انتقاد از یك بخشدار و یا یك طلبه را بر نمی تابد و منتقد را به غل و زنجیر می كشد- « بزرگان» كه دیگر جای خود داشتند و دارند- یكی از اولین دستورات مصدق پس از نخست وزیری بخش نامه ای است كه در آن به شهربانی كل كشور می نویسد كه:

« در جراید ایران آن چه راجع به شخص این جانب نگاشته می شود، هر چه نوشته باشند و هر كس كه نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد.»(3) .

و ادامه می دهد كه در سایر موارد بروفق مقررات قانون عمل شود و تازه در این مورد هم اخطار می دهد، « به مامورین مربوطه دستور لازم در این باب صادر فرمائید كه مزاحمتی برای اشخاص فراهم نشود» (4). ازدموکرات منشی مصدق همین اشاره کافیست که در تمام مدت صدارت خویش، به واژه ، واژه این بخش نامه خویش وفادار مانده بود. به گفته عظیمی « دست کم هفتاد نشریه با حکومت او دشمنی داشتند» (5) ولی هیچ نشریه ای تعطیل نشد. باز هم، اگر دوست دارید مقایسه کنید با دوره شاه و یا دوره کنونی! می خواهیم از جائی « الگو» بگیریم! بفرمائید، در این حوزه از مصدق الگو بگیرید! بگذارید ایرانی ها بدون آقا بالاسر زندگی کنندو نفس بکشند.

حالا كه دارم از مرام دولتمداری مصدق حرف می زنم پس این را هم بگویم و بگذرم که اعتقاد مصدق به دموکراسی وحق و حقوق فردی اما و اگر نداشت. ببینید که در برخورد به یکی از معاندان عقیدتی خویش، مصدق چه می کند و ما- به ما بر نخورد- 59 سال بعد چه می کنیم؟

هركس كه متن مذاكرات مجلس در 16 اسفند 1322 را بخواند و به خصوص نطق مصدق را در مخالفت با اعتبارنامة سیدضیاءالدین طباطبائی از نظر بگذارند به عمق مخالفت مصدق با سید ضیاء آشنا می شود. اگرچه اعتبار نامة سید ضیاءسرانجام تصویب شد ولی اغراق نیست اگر گفته شود كه عمدتا در نتیجه مخالفت مصدق، خود او به عنوان یك رجل سیاسی كه می توانست در موقع لزوم به كار دربار و احتمالا انگلستان بیاید از حیز انتفاع افتاد. ولی بنگرید دوسه سال بعد، كه قوام دست به بازداشت گسترده و بستن روزنامه می زند، مصدق در اعتراضیه خویش چه می نویسد:

« واما راجع بجناب آقای سید ضیاء الدین طباطبائی كه قریب نه ماه است بامر آن جناب توقیف واكنون از قرار مذكورمی خواهند ایشان را تبعید كنند. هر چند این جانب نظریات خود را در مجلس شورای ملی نسبت بایشان در پاره ای ازمسائل اظهار نموده ام، ولی اكنون از نظر حفظ اصول و احترام به قانون مقتصی است كه بتوقیف غیر قانونی و یا تصمیم به تبعید ایشان و تمام اشخاصی كه بدون ذكر علت تبعید و یا زندانی شده اند خاتمه داده شود. الملك یبقی بالعدل. یقین دارم كه رهبر حزب دموكرات ایران كه خودشان گرفتار این روزها شده راضی نخواهند شد كه این اشخاص و غائله آنها ناله نموده و بحكومت دموكراسی لعنت كنند» (6)

حالا همین را مقایسه كنید با زمانه شاه و یا حکومت برآمده از بطن انقلاب بهمن 1357! آن روزنامه بستن ها و نویسنده و شاعر به زندان افكندن ها و كشتن ها به كنار، آن یكی می گوید یا عضو تك حزب شه ساخته می شوی یا پاسپورتت را بگیر و از ایران برو و آن دیگری نیز، بدون این که سخن اش ابهامی داشته باشد فرمان می دهد « بشكنید آن قلمها را...» و فتوای قتل عام می دهد. یادتان نیست؟

حتی پیش ترها، وقتی زمزمه سلطان شدن رضا خان درگرفت، مگر مصدق درهمان مجلس دست چین شده نگفت:

«خوب،آقای رئیس الوزراء سلطان می شوند ومقام سلطنت را اشغال می كنند. آیا امروز در قرن بیستم هیچ كس می تواند بگوید یك مملكتی كه مشروطه است پادشاهش هم مسئول است؟ اگر ما این حرف را بزنیم آقایان همه تحصیل كرده و درس خوانده و دارای دیپلم هستند، ایشان پادشاه مملكت می شوند آنهم پادشاه مسئول. هیچ كس چنین حرفی نمی تواند بزند و اگر سیرقهقرائی بكنیم و بگوئیم پادشاه است رئیس الوزراءحاكم همه چیز است این ارتجاع و استبداد صرف است».

و ادامه داد:

«ما می گوئیم كه سلاطین قاجاریه بد بوده اند مخالف آزادی بوده اند مرتجع بوده اند. خوب حالا آقای رئیس الوزراء پادشاه شد. اگر مسئول شد كه ما سیر قهقرائی می كنیم. امروز مملكت ما بعد از بیست سال و این همه خون ریزی ها می خواهد سیر قهقرائی بكند ومثل زنگبار بشود كه گمان نمی كنم در زنگبار هم این طور باشد كه یك شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملكت باشد«.

و دربرابر استدلال سست كسانی كه خدماتِ رضا خان رئیس الوزراء را دلیل كافی برای شاه شدن او می دانستند، می گوید:

«خوب اگر ما قائل شویم كه آقای رئیس الوزراء پادشاه بشوند، آن وقت در كارهای مملكت هم دخالت كنند و همین آثاریكه امروز از ایشان ترشح می كند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد كرد. شاه هستند، رئیس الوزراء هستند، فرمانده كل قوا هستند، بنده اگر سرم را ببرند و تكه تكه ام بكنیدو آقا سید یعقوب هزار فحش بمن بدهند زیر بار این حرفها نمی روم. بعداز بیست سال خونریزی آقای سید یعقوب شما مشروطه طلب بودید! آزادیخواه بودید! بنده خودم شما را در این مملكت دیدم كه بالای منبر می رفتید و مردم را دعوت به آزادی می كردید حالا عقیدة شما این است كه یك كسی در مملكت باشد كه هم شاه باشد هم رئیس الوزراء، هم حاكم، اگر این طور باشد كه ارتجاع صرف است. استبداد صرف است. پس چرا خون شهداء راه آزادی را بیخود ریختید؟ چرا مردم را بكشتن دادید. می خواستید از روز اول بیائید بگوئید كه ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی خواستیم. آزادی نمی خواستیم. یك ملتی است جاهل و باید با چماق آدم شود. اگر مقصود این بودبنده هم نوكر شما و مطیع شما هستم ولی چرا بیست سال زحمت كشیدیم؟«(7)

آیا می توانیم از این اظهار نظرها چیزی هم یاد بگیریم که به درد امروز ما بخورد؟ حتما. آن چه که در این جا به گمان من مهم است یکی باور انکار ناپذیر اوست به آزادی و دموکراسی و حق وحقوق فردی و دیگری هم، عمل کردن اوست به قانون. من نظرم این است که قانون « بد» را می شود به قانون خوب تبدیل کرد ولی در سرزمین و فرهنگی که قانون مداری نباشد و کسی برای قوانین مملکت در هر پوششی، تره هم خورد نکند، در آن مملکت آجر روی آجر بند نمی شود. نمونه می خواهید به ایران بعد از مصدق بنگرید!

تاسف در این است که وقتی یك ربع قرن بعد از بیان این دیدگاه ها در مجلس که به آن اشاره کردم، همین اشراف زاده مردم دوست نخست وزیر می شود و می كوشد جلوی استبدادو ارتجاع را همان گونه كه خود به درستی تصویركرده بود، بگیرد و با همه سختی هائی كه بود، ایران را رفته رفته به قرن بیستم برساند و امکاناتی فراهم کند تا ماهم آزادی و دموکراسی را در عمل تجربه کنیم، از شاه و گدا، ملا و چپ، « لیبرال« و مستبد، همه برای ناكام كردن كوشش های مصدق به وحدت می رسندو سرانجام بعد از دو سال و 8 ماه، با همراهی و همگامی سازمان های جاسوسی امریكائی و انگلیسی و مرتجعین داخلی، برعلیه حکومت او کودتا کرده و درِِ سیاست و فرهنگ ایران را برهمان پاشنه قدیمی و منحوس بكار می اندازند.

برگردیم به پرسش اول، آیا این استراتژی می تواند امروز هم مفید باشد؟ به گمان من، اگر رهبران سیاسی امروزین ما، پاکدامن و صادق نباشند، در باورهای خویش ثابت قدم نباشند، درعمل و نه فقط درحرف که هزینه ای ندارد، باور خود را به آزادی و دموکراسی نشان ندهند- آن گونه که مصدق نشان داده بود- به حق و حقوق فردی احترام نگذارند، راه به جائی نخواهیم برد.

به گمان من، اولین درسی که باید از تجربه مصدق گرفت، صداقت و پاکدامنی و خشونت گریزی اوست.

و اما نکته دوم، آیا تاکید بر جمهوری خواهی مهم است؟ جواب من به این پرسش، اگرچه مثبت است ولی باید مختصاتش روشن شود. یعنی اگر قرار باشد که جمهوری خواهی به صورت پوششی برای کتمان خودکامگی و بی اعتقادی به حق و حقوق فردی در بیاید، نه، من مدافع این نوع « جمهوری خواهی» نیستم. اگر « جمهوری خواهی» به صورت یک ایده و اندیشه قبیله سالار در بیاید، نه، این نظام به درد من نمی خورد. و اما، اگر منظور مان از جمهوری ، همان نظام متعارفی باشد که از آن مستفاد می شود، البته که مهم است. من با هر نوع « امتیازی» که یا ناشی از تولد و ژن باشد و یا از رنگ و زبان و ملیت، شدیدا مخالفم. در نتیجه، اگر منظوراز « جمهوری» نظامی است که به این حداقل ها باور دارد، نه فقط اهمیت دارد که برای پیشرفت ما، اساسی است.

و برسم به نکته سوم، درخصوص برابری زن و مرد و تبعیض جنسی، قبل از این که به به این نکته بپردازم باید بگویم که این مشکل دو وجه دارد یکی وجه قانونی آن است و دیگری هم وجه فرهنگی آن که درذهنیت من و شما شکل می گیرد و تا حدود زیادی حتی مستقل از قانون عمل می کند. اگرچه کوشش برای رسیدن به این برابری، ورفع هرگونه تبعیض جنسی برای رسیدن به یک جامعه آزاد و مدنی لازم و ضروری است ولی این کاری است که باید با برنامه و با صبر وحوصله، بخصوص با فعالیت جدی برای پالودن فرهنگ از این نگرش های زن ستیزانه انجام بگیرد و البته که این فعالیت ها چارچوب مطلوب قانونی خودرا می طلبد. من زمان مصدق به سنی نبودم که چیز زیادی بفهمم ولی در آن چه که خوانده ام، با صف بندی نیروهائی که برعلیه دولت او به وحدت رسیده بودند، و به خصوص با توجه به هدف اصلی دولت او، به گمان من، چنین موضع گیری قاطعی احتمالا امکان پذیر نبود. می توان به حکومت او ایراد گرفت که چرا اهداف محدودی داشت، ولی اگر نخواهیم اراده گرایانه به تاریخ برخورد کنیم باید بپذیریم که فرهنگی که حتی امروزه یعنی، در هزاره سوم میلادی برابری کامل زن و مرد و رفع این تبعیض ها را به رسمیت نمی شناسد، در 59 سال پیش درچه وضعیتی قرار داشت! البته در این جا منظورم تنها ایرانی های داخل یا فرهنگ داخل ایران نیست که بشود همه گناه را به گردن حکومت انداخت. درمیان ایرانیان مقیم خارج هم همین دیدگاه وجود دارد.

و اما نکته چهارم، مگر غیر از این است که مصدق یک زمین دار بود.

در این جا اجازه بدهید به دو نکته اشاره بکنم.

اولا، سابقه دولت مصدق در برخورد به مسایل کشاورزی و کشاورزان به صورتی که ادعا می شود، تهی نبود. برای مثال می توان به، لایجه قانونی الغاء عوارض مالکانه در دهات، لایحه قانونی ازدیاد سهم کشاورزان و سازمان عمران کشاورزی، لایجه قانونی مبارزه با آفات و امراض نباتی، و چند مورد دیگر اشاره کرد. و از سوی دیگر، باید به یادداشته باشیم که مصدق یک اشراف زاده زمین دار بود که برخلاف دیگر اشراف و زمین داران، دردایران هم داشت. و از سوی دیگر می دانیم كه از دهسال قبل از مشروطه كه حسابداری ایالت خراسان را داشت تا مرداد 1332 كه درزمان نخست وزیری برعلیه حكومت او كودتا كردند به تناوب از بانفوذ ترین مردان سیاست ایران بود. در آبان 1304 وقتی كه مقدمات تغییر سلطنت در ایران پیش می آید، بانطق استواری كه در مجلس ایراد می كند ما با باورهای سیاسی او آشنا می شویم. باورهائی كه تا پایان عمر به آن وفادار می ماند. با این همه، این انتظار که چنین آدمی درراس یک دولتی که از همه در محاصره دشمنان است، می توانست برای پایان دادن به نظام ارباب و رعیتی درایران گامی بر دارد به گمان، انتقادنسنجیده ای است که به تاریخ و به مسایل برخوردی اراده گرایانه دارد. این احتمالا، دنباله همان دیدگاهی است که در سالهای بعد از سقوط مصدق به صورت « راه رشد غیر سرمایه داری» تئوریزه شد که اگر« خرده بورژوازی» را «هل» بدهی وظایف یک دولت کارگری را انجام خواهد داد. که البته نمی دهد. من هم با خبرم که به ویژه نویسندگانی از موضع چپ- (به ظاهر) ولی راست در اصل- برمصدق تاخته اند که چرا به نظام ارباب و رعیتی در ایران پایان نداده است! جواب ساده من این است که آدمی با مختصات مصدق، نمی توانست این کار را بکند. اگرچه برای بهبود زندگی دهقانان قدم هائی برداشت که به چند مورد اشاره کردم. در خصوص حکومت مصدق، باید به خاطر داشت که این توده بی سواد و یا کم سواد نبود که برعلیه حکومت او دست به کودتا زد بلکه این « نخبگان» بودند که به دلایل گوناگون، با حکومت مصدق جمع شدنی نبودند. یعنی نیشتر انتقاد بیشتر از آن چه به سوی مردم عادی برود که چرا از حکومت مصدق به اندازه کافی حمایت نکردند، باید نخبگان را نشانه برود که برای منافع حقیر شخصی خویش منافع دراز مدت مملکت را فروختندو حالا پیرانه سر، دو قورت و نیم هم طلب کارند که اگر مصدق چنین وچنان بود چرا مردم به دفاع از او قیام نکرده بودند! متاسفانه در فرهنگ سیاسی مملکت، تا قبل از مصدق مردم وجود نداشتند وکاره ای نبودند

و اما نکته پنجم درخصوص درس آموزی از زمان مصدق در مورد کارگران،

فکر می کنم بخشی ازپاسخی که به نکته قبلی داده ام در این جا هم کاربرد داشته باشد. مصدق نماینده یک حکومت چپ گرای کارگری نبود و در این مورد ادعائی هم نداشت. به جد پیشنهاد می کنم کتاب درخشان دکتر فخرالدین عظیمی- حکومت ملی و دشمنان آن- را بخوانید تا با شرایطی که مصدق در آن بود بهتر آشنا شوید. جریان غالب چپ، حزب توده بود که در تحلیل های من درآوردی اش بیشتر نگران اجرای سیاست خارجی شوروی بود تا این که به مسایل ایران بپردازد. در دوره و زمانه ما، ولی من نظرم این است که بدون داشتن برنامه ای گسترده که حداقلی از رفاه مادی را برای همگان تضمین کند، از دموکراسی نمی توان سخن گفت. جامعه ای با گدایان و گشنگان، نمی تواند جامعه ای دموکرات هم باشد، مگر این که دموکراسی را به شیوه ای تعریف کنیم که با فقر گسترده، تنافضی نداشته باشد.

درباره نظر مصدق درباره مسایل ملی چه می توان گفت؟

در پیوند با نگرش مصدق در باره مسایل ملی، توجه شما را جلب می کنم به نطقی که در 24 آذر 1324 در مجلس ایراد کرد و توجه شما را به گوشه هائی از آن جلب می کنم.

« من عرض نمی کنم که دولت خود مختار در بعضی از ممالک مثل دول متحده امریکای شمالی و سوئیس نیست ولی عرض می کنم که دولت خود مختار باید با رفراندم عمومی تشکیل شود( صحیح است) قانون اساسی ما امروز اجازه تشکیل چنین دولتی نمی دهد(صحیح است).ممکن است ما رفراندم کنیم اگر ملت رای داد مملکت ایران مثل دول متحده امریکای شمالی و سویس دولت فدرال شود...... بنده هیچ مخالف نیستم که مملکت ایران دولت فدرالی شود. شاید دولت فدرالی بهتر باشد که یک اختیارات داخلی داشته باشند، بعد هم با دولت مرکزی موافقت کنند...»(8) و اما در دوره و زمانه ما، نظرم این است که بدون ریشه کن کردن هر نوع تبعیض، می خواهد تبعیض بر اساس جنسیت باشد و یا ملیت و یا زبان اصولا سخن گفتن از دموکراسی وآزادی به گمان من، سخن گفتن از مثلثی است که چهارگوش دارد. در شرایطی که بر جهان حاکم است با پاره پاره شدن هر کشوری مخالفم، چون این کشورهای تجزیه شده برای کمپانی های فراملیتی سیری ناپذیر« لقمه های» سهل الهضم تری خواهند شد ولی درعین حال، به جد اعتقاد دارم که ملت های ساکن ایران باید تا سرحد جداشدن از ایران در خواسته های خویش آزاد باشند ووحدتی که من برای آینده ایران می خواهم، وحدت در تنوع است. برای غنای این تنوع، باید حق و حقوق ملیت های ساکن فلات قاره ایران، به تمام به رسمیت شناخته شود. البته که با پذیرش این حق و حقوق می شود نشست و به توافق رسید که این فلات قاره را چگونه می توان به بهترین وجه اداره کرد که رفاه مادی و فرهنگی ساکنانش تامین شود.

و اما برسم به جمع بندی مختصری از آنچه که در صفحات قبلی نوشته ام.

پیشتر گفتم که امروز تظاهر به باور به آزادی و دموکراسی به صورت یک سلاح جدی ایدئولوژیک در دست امپریالیسم امریکا در آمده است. نیروهای ترقی خواه و پیشرو به خصوص در کشورهای پیرامونی باید با اعتقاد و عمل به دموکراسی این امکان را از امپریالیسم و نیروهای ارتجاعی بومی که به شکل وبشیره های حتی « مدرن و پسامدرن» هم در می آیند بگیرند. این نیروها باید در همه زمینه ها، بدیل نه فقط این حاکمیت ها که بدیل برنامه های امپریالیستی باشند. در این جاست که اهمیت میراث مصدق آشکارتر می شود. اگر حکومت های وابسته به امپریالیسم، دروغ می گویند، سرکوب می کنند، رانت خوارند، به سرنوشت مردم عادی بی توجه اند، به طبیعت جفا می کنند، مبارزه با امپریالیسم در این دوره و زمانه یعنی، با مردم صادق باشیم و به آنها دروغ نگوئیم، میزان اعتقاد به آزادی، باید آزادی مخالفان عقیدتی ما باشد، باید با رانت خواری به هر شکل وصورتی که در آید شدیدا مبارزه کنیم، دلسوز مردم باشیم و به همان اندازه مهم و سرنوشت ساز، به طبیعت جفا نکنیم.
پانوشته ها:

(1) نامه دکتر مصدق به روزنامه مظفر، در کناب « نامه های دکتر مصدق» جلد دوم، ص 86

(2) سید ابراهیم نبوی: گفتگو با احسان نراقی: در خشت خام، تهران1379، ص 77

(3) نامه دكتر مصدق به شهربانی كل كشور، مورخ 11 اردبیهشت 1330، نامه های دكتر مصدق، گردآوری محمد تركمان، تهران،‌ جلداول، تهران 1375، ص 165

(4) همان، ص 165

(5) فخرالدین عظیمی، حاکمیت ملی و دشمنان آن، نشر نگاره آفتاب، تهران 1383، ص 224

(6) نامه سرگشاده مصدق به قوام السلطنه، 5 دی ماه 1325ف نامه های مصدق، جلداول، ص 94

(7) نطق مصدق در جلسه نهم آبان 1304 شمسی، به نقل از « نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق» انتشارات مصدق، 1349، صص5-10

(8) حسین کی استوان: سیاست موازنه منفی، انتشارات مصدق، آذر 1356 جلددوم، ص 205-206