۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

انترناسیونال بچه پرروها: زن در ضرب المثل ها

به بهانه روز جهانی زن

درجائی خواندم که امثال
و حکم و ضرب المثل، آئینه هائی هستند برای بازگوئی رفتارو منش اجتماعی یک جامعه و یک ملت در گذرتاریخ. سرشار از درسها و آموزش هائی که حتی درگذر زمان نیز ارزش واهمیت خویش را از دست نداده اند و نمی دهند. « ادم به امید زنده است» خوب این آدم می تواند آدمی بوده باشد به زمان اشکانیان و هم آدمی بوده باشد هم درس و همکلاس و هم کار من و شما در این دوره و زمانه. تردیدی نیست که امثال وحکم بار اجتماعی و تاریخی دارند و حاوی بخش هائی از دیدگاههای یک جامعه خاص در باره زندگی در کلیت آن اند.
من دراین وجیزه، به اختصار می پردازم به امثال و حکمی که به گمان من ، نه
علت فاعلی، بلکه انعکاس و یا به عبارت دیگر، بازتابی از باورهای جامعه در برخورد ناصواب به زن است. درموارد مکرر نوشته ام که به گمان، دیدگاهی که برابری مطلق زن و مرد را در همه عرصه ها نمی پذیرد، با همه تظاهراتی که ممکن است داشته باشد، دیدگاهی است عهد دقیانوسی که باید نقد شده و تغییر یابد. و بعلاوه، سروگوشی هم به آب می دهم تا ببینم آیا فقط ما، ایرانی های غیور چنین ایم یا ضرب المثل های دیگران نیز به همین باورها آلوده است. اول از خودمان شروع می کنم.
«اسب و زن و شمشیر وفادار که دید؟» والله دروغ چرا، من یکی علت در کنار هم نهادن این سه را نمی فهمم. من می گویم آن که ندیده است دستش را بلند کند! از آن گذشته، آن چه که درشماری از این ضرب المثل ها که بی گمان، دست پخت جامعه و فرهنگ مردسالار ماست، جالب  mاین که برای این که یک فحشی هم به زنها داده باشیم، حرف مسخره و بی معنی هم زیاد می زنیم. اگر این نیمی از بلاهت باشد، نیمه دیگرش به این صورت در می آید که در گذرزمان هم، این حرفهای مسخره را بلغور می کنیم کما این که کرده ایم و ظاهرا حالی مان هم نیست که حرف مان بی معناست. این عبارت « شمشیر وفادار» دیگر چه صیغه ایست؟ نکته این است که این شمشیر، حالا وفادار یابی وفا را یکی باید به دست بگیرد. چون در غیر این صورت، یک تکه فلز بی بو وخاصیتی است که خود قادر به انجام هیچ کاری نیست. حتی اگر تیزهم باشد، نمی تواند ماست را ببرد تاچه رسد به هرچه های دیگر. ولی ذهنیت مردسالار و یا زن ستیز، چه فرقی می کند، به این جزئیات کار ندارد.
یا مثلا
دقت کنید در این ضرب المثل:
« برکنده به، آن ریش که در دست زنان است»
خوب مرد حسابی، خیلی نگرانی که ریشت دست زنت بیفتد و مردانگی ات
از بین برود، خوب این صاحب مرده را بتراش. نگذار چیزی باشد تا به دست کسی بیفتد! «ریش دست کسی افتادن» البته یک معنای مجازی هم دارد. یعنی اختیار زندگی ات دست دیگری باشد. من ازشما می پرسم شما در دوروبر خودتان، چند تا خانواده را می شناسید که مسئولیت تقریبا همه خرده ریز زندگی به دست زن خانه نباشد! آقای محترم صبح به صبح کراواتش را می بندد و یا دستی به ریش خضاب بسته و نبسته اش می کشد و می رود سر کار- به خانوارهائی که زن علاوه بر مسئولیت همه خرده ریز زندگی هر صبح مثل آقا به سر کار هم می روند، فعلا کار ندارم- البته که « مسئولیت» پول درآوردن به عهده اوست ولی آیا زندگی فقط به همین جا تمام می شود؟ البته فعلا به این کار ندارم که شماری از مردان ایرانی به فرنگ هم که آمدند کوشیدند همان گونه زندگی کنند که انگار هنوز در اداره ثبت و اسناد نهاوند و تویسرگان کار می کنند یا در یک مدرسه در فریدونکنار معلم ورزش اند. موارد زیادی هم بوده است که حتی « مسئولیت» پول درآوردن هم به عهده زنان بوده است ولی این مردان « خیلی هم باغیرت» ایرانی به این افتخار می کنند که من حتی یک تخم مرغ هم بلد نیستم نیم رو کنم. خوب، مردک، پس برو بمیر... این افتخار دارد! البته گاهی هم اتفاق افتاده است که زنها هم بیش ازاندازه بی دست و پائی نشان دادند که از توصیف بیشتری می گذرم.
« جزع و گریستن دیوانگی باشد و کار زنان» من که نمی شناسم ولی شما آیا می شناسید مردی را که هیچ گاه در زندگی اش نگریسته باشد! خوب اگر گریستن، دیوانگی باشد، خوب آقای دیوانه، تو رویت می شود به دیگری می گوئی دیوانه!
و این را که از « قابوس نامه» داریم که
« دختر نابوده به، چون بود یا به شوی یا به گور» [1] این جا دیگر چه می توانم گفت؟ یک عمری است که دارند درس های اخلاقی این جور کتابها را به خورد مامی دهند بدون این که کسی زحمتی بکشد و دستمان را بگیرد تا در هر قدم پایمان را روی مدفوع سگ و گربه و چه می دانم گاو وگوسفند در این کتابها نگذاریم. در همین عبارت اندکی دقیق شوید. نمی دانم متوجه تناقض هستید یا نه! دختر را به محض تولد که نمی شود داد به شوی، پس، اگر بخواهیم، « پند» اخلاقی این بزرگوار را به گوش بگیریم، باید دختر را به « گور» کنیم. شاید بعضی ها بگویند ما که دختر نیستیم، خوب، باشد به ما چه. ولی مجسم کنید، اگر قرار بود که پدران و اجداد ما به این « پند» گوش فرامی دادند. و اگر می دادند، که لابد همه دختران را « به گور» می کردند و آن وقت، ، لابد، من و شما باید از ماتحت پدرهامان زاده می شدیم!
فرانسوی ها هم « زن »و « اسب» را به یک دیگر وصل می کنند، «
زن ها و اسب ها هیچ یک بی عیب و نقص نیستند» خوب نباشند مگر چیزی هست که بی عیب و نقص باشد. البته گاه می شود که ضرب المثل حالت فحش و ناسزا می گیرد، « از دریانمک بیرون می آید و از زن شر وبلا» حالا به این نکته البته کار ندارند که اگر این درست است، آن وقت، مردهائی که به خاطر همین زنها، که از آن ها شر وبلا می آید، حاضرند دست به هر کاری بزنند، کما این که در تاریخ زده اند، باید تا چه پایه ابله و زبان نفهم بوده باشند. آدمی که عقل داشته باشد، آیا خود را به دردسر می اندازد که برای خود « شر وبلا» درست کند! این را هم به همت فرانسویان داریم که « ارابه راه را خراب می کند، زن مردرا و آب، شراب را»   نگلیسی های  «جنتلمن» ولی در حوزه ضرب المثل زیاد جنتلمن نیستند، « زن مثل ازگیل است. همین که برسد ترش می شود»و یا « دو درد بی درمان، باد و زن ها» هرکسی که در این جزیره با این هوای دائما شاشویش زندگی می کند می داند که به واقع، باد در این مملکت، دردبی درمانی است چرا وصلش کرده اند به زن، من یکی نمی دانم.
آلمانی ها معتقدند که«
صدافت زنان را مثل معجزه باور نکن» و از آن گذشته، «جائی که زن حاکم باشد، شیطان نخست وزیر است» و البته معلوم نیست که در چنین جامعه ای، مردان چکاره اند؟ وقتی زن حاکم باشد و شیطان هم نخست وزیر، شما بی قابلیت ها فقط بلدید بنشینید و ازا ین ضرب المثل ها بنویسید! ایتالیائی ها که کارشان به کفر گوئی می کشد، « همه چیز از خدا می آید، به جز زن» و این را هم از این دوستان داریم که « زن فقط هنگامی خوب سخن می گوید که سکوت می کند» می دانم دارند به زنان متلک می گویند ولی آخر مردحسابی، تو دیگر چقدر قاطی هستی. اگر سکوت کند که دیگر چیزی نمی گوید و اگر چیزی نمی گوید پس تو از کجا فهمیدی که خوب سخن می گوید یا بد! بیخود نگفته اند که وقتی عقل نباشد، جان در عذاب است. اسپانیائی ها دارند ظاهرا برای بی عقلی خودشان دلیل و بهانه می تراشند که « زن وشراب عقل مرد را از بین می برند» نکته این است که وقتی توی مرد با دانستن این، دنبال زن هم چنان موس موس می کنی و ووقت و بی وقت هم شراب نوش جان می کنی، خوب داداش، خودت بی عقلی. چرا گناه را به گردن دیگری می اندازی. روسها، اندکی به ظاهر مودب ترند، در این ضرب المثل که از قرار بسیار مورد علاقه آقای استالین هم بوده است، «زن باید به رامی بره، به چابکی زنبور عسل، به زیبائی مرغان بهشتی و به وفاداری قمری باشد» تا لابد، مردانی که به کله خری یک قاطر دیوانه، به کون گشادی یک لاک پست، و به زشتی یک کرگدن و به وفاداری یک گربه اند، عشق شان را بکنند! لهستانی ها، ظاهرا مال دوست تر از دیگران اند، « وقتی دختری به دنیا می آید، مثل آن است که شش دزد به خانه آدم زده باشند» و یا بنگرید به این یکی ، « زن سه روز پیش از شیطان زاده شد.» ضرب المثل نویس یادش رفت اضافه کند که دست بر قضا، مرد همزاد شیطان بود. افریقائی می گویند « فهم زن از سینه هایش بالاتر نمی رود» والبته یادشان می رود اضافه کنند که عقل مرد نیز در « بیضه هایش» متمرکز شده است« زن فقط پند واندرز ابلهان را گوش می کند» حالا شما این مثل افریقائی را بگذارید کنار این مثل روسی، و بعد به قول معروف پرتقال فروش را پیدا کنید. «همسر خوب هم چه برده تر باشد، خانم تر است» دوستان عرب ما، فکر می کنند که دارند به زنان گیر می دهند ولی اندک دقت نشان می دهد که چقدر از مرحله پرت اند، « زن بی حیا مثل غذای بی نمک است» خوب باشد، این هم اتفاقا خیلی هم خوب است. اگر ناراحتی قلبی داشته باشید اگر فشار خونتان بالا باشد در هردوی این موارد غذای بی نمک از غذای نمک دار بسیارهم بهتر است. پس بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است«اطاعت از زنان آدم را روانه جهنم می کند» این جا هم دوستان، لاف در غریبی می زنند. و یا بنگرید به این ضرب المثل، « زنت را هر صبح کتک بزن، اگر تو دلیلش را ندانی، خودش خوب می داند»
چینی ها که قرار است آدمهای زبر وزرنگی باشند از جمله می گویند،
که« از دهان مار سبزو نیش زنبور، سم واقعی بیرون نمی آید، این سم فقط در قلب زن یافت می شود» ولی بعد توضیح نمی دهند که چه می شود؟ آخر از این هم حرف بی معنی تر می شود. آخر مرد حسابی، اگر این سم واقعی فقط در قلب زنان است که می تواند کارت را بسازد، پس چگونه است که تو درطول تاریخ، در این ولایت چین، مثل خرگوش بچه پس انداخته ای! این سم واقعی در قلب زنان بود که تو این همه بچه برای بشریت پس انداخته ای، اگر نبود، نمی دانم تکلیف بقیه دنیا چه می شد؟
هندی های عزیز هم
برای توجیه فقری که دارند، ضمن نکوش « ثروت» زن را هم نکوهش می کنند و می گویند:«سه چیز ناپایدار است، زن، باد وثروت» جالب این که در جامعه ای که حتی در هزاره سوم، نیز از زنانی که شوهران شان می میرند می خواهد که خود را نیز بکشند، چون، « لابد بعد از مرگ شوهر، دلیلی برای زنده ماندن شان و جود ندارد» در عین حال، این طوری هم اظهار فضل وفرمایش هم می کند«حتی شیطان هم برای درامان ماندن از زنان دست به دعا بر می دارد»[2]
پس نتیجه می گیریم، که زن ستیزی مختص فرهنگ ایرانی ما
نیست و چون این چنین است، ما که نمی توانیم بر خلاف آن چه که در بقیه کشورهای جهان درجریان است حرکت کنیم. بهترین کار این است که به همین چه تا کنون بوده ایم ادامه بدهیم و حتی سعی کنیم با استفاده از انترنت و ماهواره و نرم افزار و سخت افزار، برای این دوره و زمانه نیز از این ضرب المثل ها بسازیم که در میان هم قطاران سرشکسته نبوده از دیگران عقب نمانیم.
27 مه 2005

[1] ضرب المثل های فارسی را از کتاب
« تمرین مدارا- بیست مقاله در بازخوانی فرهنگ..» نوشته زنده یاد محمد مختاری، تهران انتشارات ویستار، 1377 گرفته ام.
[2] ضرب المثل های غیر ایرانی از کتاب
: « زنان از دید مردان» نوشته بنوات گری با ترجمه زنده یاد محمد جعفر پوینده ، تهران انتشارات جامی، 1378 گرفته ام
 
 


 
 
 
 

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

عدم توازن مالی بین المللی و حداقل مزد


درسالهای پس ازبحران مالی جهانی مشکل اصلی دراقتصاد جهانی کمبود تقاضای کل در آن است که به شکل وصورت های مختلفی خودرا نشان می دهد.

- درکشورهای پیشرفته سرمایه داری نماد این کمبود بالارفتن بیکاری و رکودی است که این روزها همه جا گیر شده است.

- درکشورهای نوظهور یا درحال توسعه- مثل چین و هندوستان- هم نمود این کمبود تقاضای کل به صورت الگوی رشد صادرات سالار درآمده است. یعنی دراقتصاد چین بین تولید و مصرف شکافی وجوددارد که با صادرات باید پر شود.

درهمین راستا کاری که برای نمونه چین می کند تا این الگو را حفظ کند جلوگیری از افزایش نرخ یوآن است و حتی با مداخله دربازارهای پولی می کوشد نرخ برابری یوآن درسطح پائینی باقی بماند تا بازارهای صادراتی خود را حفظ کرده باشد. درکشورهای پیشرفته سرمایه داری نیز الگوئی که بکار گرفته بودند به تعبیری « اقتصاد کینزی خصوصی شده» بود بعنی با رفع موانع ایجاد اعتبار و ارزانی مصنوعی وام ستانی کوشیده بودند تا سطح مصرف را دراقتصاد خویش حفظ کنند. ناگفته روشن است که این الگوی پایداری نیست و دیریازود فرومی پاشد. کما این که با پیداشدن اولین نشانه های بحران،این الگوی رشد بود که درامریکا و اقتصاداروپا سقوط کرده بود. درحال حاضر نیز پی آمد سقوط این الگو در کشورهای پیشرفته سرمایه داری و وابستگی اقتصاد هائی چون چین به این بازارها به صورت کاهش چشمگیر نرخ رشد اقتصادی در این کشورها و دراقتصادچین در آمده است. البته گفتن دارد که تداوم این الگو درسالهای قبل از بحران بزرگ مالی برای این کشورها مشکلات و مصائب عدیده ای ایجاد کرده بود که از جمله تضعیف طبقه متوسط در این کشورها بود. واما وجهی ازاین شیوه مدیریت اقتصادی که نادیده گرفته شد پی آمدهای درازمدت آن بود. برای نمونه از سال 2007 تا پایان 2012 دربخش تجارت کالاهای صنعتی کسری تراز امریکا اندکی کمتر از 4273 میلیارددلار بوده است ( کسری 6 سال را با هم جمع کرده ام). درطول این مدت بخش خدمات ولی درکل اندکی کمتر از 904 میلیارد دلار مازاد داشت و درنتیجه خالص کسری ترازی تجارتی اندکی کمتر از 3370 میلیارددلار می شود. اقتصاددانان دست راستی به این مقوله کسری کم توجهی می کنند چون از منظری که آنها به جهان می نگرند مردم امریکا دلبخواهانه تصمیم گرفته اند که به این ترتیب و از طریق بازار مطلوبیت خود را به حداکثربرسانند و اگر مکاتب متعدد « انتظارات عقلائی» را هم در نظر بگیرید خودشان می دانند چه می کنند و این کارشان چه پی آمدهائی می تواند داشته باشد.

اقتصاددانان کینزی و به اصطلاح «چپ» معتدل براین باورند که کسری تراز تجارتی امریکا به چین به نفع هر دو کشور است. مصرف کنندگان امریکائی کالاهای ارزاق قیمت به دست می آورند و امریکائی ها هم به ازایش دلار می دهند و چینی ها هم با صدور این کالاها به امریکا برای میلیونها شهروند خویش فرصت های شغلی ایجاد می کنند و درضمن میلیاردها دلار مازاد به صورت دلار ذخیره می کنند که برای روز مبادا موجب دلگرمی خواهد بود. اگر این استدلال درست باشد درآن صورت اگرچینی ها برای افزایش صادرات خویش از ارزش یوآن بکاهند و موجب افزایش صادرات به امریکا بشوند برای هردو کشور بهتر خواهد بود.

واما چرا با این دیدگاه مخالفم. نه تنها در مورد امریکا بلکه در مورد هر کشوری که کسری ادامه دار و مزمن داشته باشد به گمان من سیاست پردازان آینده مردم کشور را به گرو گذاشته اند.

و اما چرا کسری مزمن تجارتی بد است و باید برای تخفیف آن سیاست پردازی شود؟ قبل از آن ولی بگذارید به نکته ای در این راستا اشاره کنم. چند سال پیش که دراین باره همین مقوله مطلبی منتشر کرده بودم شماری از اقتصاد دانان راست برمن خرده گرفته بودند که خودم در خارج از ایران نشسته و مخالفم که مردم ایران کالاهای با کیفیت خارجی ووارداتی مصرف کنند درضمن درنظر نگرفته ام که کاستن از واردات باعث پیدایش کمبود دربازارهای ایران می شود و سر از تورم گسترده در خواهد آورد. همان موقع هم نوشتم و حالا هم تکرار می کنم که کسی مدافع کنترل ناگهانی و یک سره و بدون برنامه واردات نیست که سراز کمبود و تورم در بیاورد. این کار اگر بخواهد اجرائی شود باید با برنامه ریزی و هدف باشد. و اما برگردم به داستانی که داشتم درباره امریکا می گفتم( البته همین استدلال در باره دیگر کشورهائی که کسری مزمن دارند هم صادق است. با این تفاوت که این کشورها امکانات امریکا را برای تامین مالی این کسری ها ندارند که به آن خواهم رسید.)

اولین دلیل اهمیت کسری مزمن تجارتی پی آمدهای آن برسرفرصت های اشتغال در اقتصاد است. یعنی اگر در این شرایط حتی اگر سیاست پردازان امریکائی بخواهند برای افزودن بر تقاضا در اقتصاد درامریکا دست به اقدام بزنند نتیجه اش ضرورتا ایجاد شغل در امریکا نیست چون بخش قابل توجهی از این تقاضا با واردات برآورد می شود و فرصت های شغلی هم در اقتصاد دیگر ایجاد خواهد شد. پاسخ اقتصاددانان دست راستی به این نکته هم این است که اگر کارگران به فرصت شغلی نیازمندند بهتر است میزان مزد درخواستی خود را کاهش بدهند تا فرصت های شغلی برایشان ایجاد شود. اشکال این ادعا این است که اگر کارگران امریکائی با همتایان چینی خود بخواهند رقابت کنند کاهش مزدها باید به حدی باشد که با آن دراقتصاد امریکا نمی توان زندگی کرد.

شماری از اقتصاددانان کینزگرا هم براین باورند راه چاره افزودن برفرصت های شغلی کسری بودجه بیشتر ووام ستانی بیشتر از سوی بخش خصوصی است. از منظر این جماعت این که چه میزان پول می توان ایجاد کرد و یا به چه میزان وام می توان گرفت با هیچ مانعی روبرونیست و درصورت اجرای این سیاست، رشد اقتصادی باعث می شود که کمبودها و کسری ها درمرورزمان کاهش یابد. این دیدگاه هم به گمان من ایرادهای اساسی دارد و آن این که کسری بودجه افسارگسیخته که با وام تامین مالی شود سیاست پردازی آینده را با مشکل روبرو می کند چون بهره ای که باید برای این وامها پرداخت شود بار اضافه ای می شود که دست و بال دولت ها را خواهد بست. به ویژه که درباره اقتصاد امریکا آن چه دارد اتفاق می افتد این که چینی ها که به ازای کالاهای صادراتی خود دلار به دست می آورند این دلارها را صرف خرید اوراق قرضه دولتی می کنند و درنتیجه بهره ای که پرداخت می شود به احتمال زیاد از اقتصاد امریکا به در خواهد رفت. واما تامین مالی مصرف با وام ستانی از سوی بخش خصوصی- یا آن چه که من از آن تحت عنوان « کینزگرائی خصوصی شده» نام می برم هم همان طور که در 2007-08 شد به سهولت به صورت یک بحران جدی در می آید. یعنی وام ستانی برای تامین مالی مصرف برای وام ستان جریان درآمدی ایجاد نمی کند و درنتیجه در عمل به صورت وامهای پونزی در می آید. اگربه صورت ورشکستگی خانوارها خود را جلوه گرکند درعمل به صورت امکانات مالی کمتر برای مصرف در آینده در می آید که موجب تشدید همین مشکلات و مصائبی خواهد شد که در حال حاضر دراقتصاد با آن روبرو هستیم- یعنی کمبود تقاضای کل.

نکته ای که باید روی آن تاکید نمایم این که کسری تراز تجارتی نه تنها روی تقاضا تاثیر می گذارد بلکه به شیوه ای که اتفاق افتاده است تاثیرات مخربی بر روی عرضه هم گذاشته است. دریادداشت دیگری از تعطیلی بیش از 54000 کارخانه در فاصله ده سال در امریکا گزارش داده بودم. بعضی ا زاین کارخانه ها کاملا تعطیل شده اند و شماری دیگر هم فعالیت های تولیدی دراقتصاد امریکا را تعطیل کرده و تولید را به چین و هندوستان و بنگلادش و کشورهای مشابه منتقل کرده اند. مسئله این است که به خصوص برای اقتصادی چون امریکا داشتن یک بخش صنعتی توانمند یکی از پیش گزاره های اصل حفظ سطح زندگی کنونی در آن است و تنها با صادرات محصولات این بخش است که می توان واردات را بدون افزودن بر مشکلات و مصائب آتی تامین مالی کرد. تکیه برچاپ دلار برای تامین مالی واردات سیاست بسیار خطرناکی است که بعید نیست به صورتی در بیاید که پی آمدش یک بحران غیر قابل کنترل جهانی باشد.

برای تخفیف و احتمالا کنترل این وضعیت چه باید کرد؟ یکی از کارهائی که می توان برای تخفیف این کمبود انجام داد بکارگیری نوعی سیاست حداقل مزد دراقتصاد جهانی است. البته منظورم این نیست که همه کشورها مستقل از سطح درآمدی خود باید به کارگران مزد مشابه بپردازند چنین سیاستی قابلیت اجرائی ندارد ولی آنچه که مد نظر من است این که باید درسطح جهان، اولا این ایده مورد پذیرش قرار بگیرد که بدون اجرای آن بحران کنونی برطرف نخواهد شد و درضمن، درهرکشوری باید میزان میانی مزد- یعنی مزدی که نیمی از کارگران بیشتر از آن و نیمی دیگر کمتر از آن مزد دریافت می کنند محاسبه شده و حداقل مزد دریک کشور به عنوان درصدی از این میزان میانی درآن کشور مورد توافق قرار بگیرد.

حسن این توافق این است که اولا میزان حداقل مزد با افزایش این سطح مزد میانی افزایش می یابد و اگردرنتیجه افزایش بازدهی میزان میانی مزد افزایش یابد این افزایش در حداقل مزد هم منعکس می شود چون حداقل مزد درصد ثابتی از میزان مزد میانی است.

دوم منفعت این الگو این است که میزان حداقل مزد با توجه به مختصات اقتصاد محلی تعیین می شود .

البته اگر کشوری بخواهد میزان حداقل مزد را بالاتر از درصدی از میزان میانی مزد تعیین کند دراین الگو می تواند.حسن این کار این است که تاثیرش در تخفیف کمبود تقاضای کل بیشتر خواهد بود.

پذیرش حداقل مزد در اقتصاد جهان می تواند درفرایند تکاملی خویش به پذیرش حداقلی از استانداردهای کاری دراقتصاد جهانی منجر شود و در نتیجه وضعیت کنونی که درواقع رقابت برسررسیدن به حداقل های ممکن است کندترشده و از این راستا این مشکل پیش گفته تشدید نمی شود. نکته ای که اغلب مغفول می ماند که این که « تجارت آزاد» در شرایط کنونی که هیچ گونه استاندارد جهانی وجود ندارد نمی تواند نظام پایداری باشد و به گمان من نیست.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

نامه ای به یک دوست جوان ساکن ایران

حدودا 7 سال پیش این نامه را به دوست جوانی که ساکن ایران است نوشته ام. فکر می کنم بد نیست بگذارمش اینجا که شما هم بخوانید
دوست جوانم:
سلام، خوبی تو! از من خواسته ای برایت توضیح بدهم که اگر ایران را بایکوت کنند، نتیجه چه می شود؟ و باز پرسیده ای که آیا امریکا به ایران حمله می کند یا نه؟ و اگر حمله بکند، چه پیش می آید؟ البته خوب است- جدی نمی گویم البته- که فکر می کنی من « علامه دهرم». چون تازگی ها دیده ام در هر نامه ای که به من می نویسی هزار ویک سئوال اساسی می کنی. من هم در حد یک نامه دوستانه به بعضی از آنهاجواب می نویسم. لطفا در نظر داشته باش که عمدتا برای این که سئوالت را بی پاسخ نگذاشته باشم این جوابها را برایت می نویسم، نه این که ادعا داشته باشم که چیزی هم که چیزی باشد می دانم. البته هستند کسانی که فکر می کننددرباره همه چیز، همه چیز را می دانند. مبارکشان باشد. ولی من یکی از آنها نیستم. هیچ وقت هم نبودم. آخ که چقدر خوب می شد اگر ما برای دانش و دانائی اندکی بیشتر احترام قائل بودیم!
با این وصف، اجازه بده از همین ابتدا برایت بنویسم که به گمان من،  هرچیزی به غیر از « حمله نظامی» به ایران به نفع رژیم تمام می شود و حمله نظامی هم اگرچه ممکن است به سرنگونی حاکمیت منجربشود ولی با وضعیتی که ما داریم، باز به باور من، کارمان را از این هم هزار بار خراب تر می کند. یعنی می خواهم روی این نکته تاکید کنم که مبادا گرفتار این ثنویت بیمارگونه ما بشوی که همه چیز را سفید و سیاه می بینیم. و اگر ارتباط اش بدهم به این جا، یعنی، حالا که حمله نظامی به ضرر رژیم است پس، حتما به نفع مردم است. نه این جوری دیدن قضیه خیلی خیلی ساده انگارانه است. نمونه هم اگر می خواهی به عراق نگاه کن. اشغال نظامی عراق، زیراب رژیم صدام را زد ولی شاید از آن مهم تر، مردم عراق را به واقع بیچاره تر کرد.
و اما برگردم به مقوله بایکوت، اگرچه سیاستمداران و حتی بخشی از « اپوزیسیون» هم از «بایکوت رژیم» حرف می زنند، ولی این بایکوت ها تقریبا همیشه و همه جا « بایکوت مردم » است وهمیشه  همه جا به زیان مردم کشوری که بایکوت می شود عمل می کند و دولتمردان معمولا از « اثرات» بایکوت بی نصیب می مانند! اگر بایکوت جدی باشد، حجم مبادلات تجارتی با دنیای بیرون کاهش پیدا می کند و اگر اقتصادت هم مثل اقتصاد ایران مریض و بیمار باشد که پی آمدهایش برا ی مردم خوفناک تر است.  در وبلاگی مطلبی خوانده بودم از کسری تزار تجارتی ایران که سالی بین  ٣۵  تا ۴۰میلیارد دلار از آن چه که بوسیله مردم درایران مصرف می شود از خارج وارد می شود. خوب وقتی بایکوت عمل کند این کالاها یا حداقل بخش عمده اش وارد نمی شود. من این کاره نیستم وخبر دقیق هم ندارم که این روزها چه چیزهائی وارد می کنیم ولی همین طور به حدس و گمان می گویم که هم وضعیت اقلام داروئی در ایران به دست انداز می افتد و هم اقلام غذائی و هم خیلی چیزهای دیگر. اگر کسی فکر کند که مثلا آقای هاشمی یا آقای محصولی و یا جناب خامنه ای از این « کمبودها» آزار خواهند دید خوب در این دنیائی که من وتو در آن زندگی می کنیم، زندگی نمی کند. اگر قرار است کسی در بیمارستان از بی دوائی بمیرد، تردیدنداشته باش که عوامل اصلی رژیم نخواهند بود. از آن مهم تر، اگر کسی فکر می کند که رژیمی فقط به خاطر کمبود های اقتصادی سقوط خواهد کرد، این آدم هم از تاریخ جوامع بشری خبری ندارد. درست بر عکس، و دست بر قضا، این « فرصت طلائی» برای طبالان رژیم پیش می آید که گناه همه خرابکاری ها و ندانم کاری ها و حماقت ها را به گردن دیگران بیندازند. ( البته این کاری است که شروع کرده اند. بعضی از گزارشها را در باره سقوط هواپیماها بخوان، رگ و ریشه این نگرش را می بینی). از آن طرف، مردم که به مقدار زیاد گرفتارند، بسیار گرفتار تر می شوند. من الان خیلی خیلی سال است که ایران را ندیده ام و نمی دانم و فقط براساس شنیده ها می توانم بگویم که باز به قول یک دوست ظنز پردازی، ما به عصر « صفویان» و زمانه « اشکانیان» بر خواهیم گشت! یعنی هر جا که بروی صف است و اشک و آه و ناله مردم ازبسی سخت تر شدن زندگی و از جمله پی آمدهایش، گذشته از همه ناهنجاری های دیگر- یکی هم این است که مردم دیگر اصلا حوصله و توان نخواهند داشت که بخواهند بر علیه رژیم دست به هیچ حرکت اجتماعی و یا سیاسی بزنند.
آیا امریکا به ایران حمله می کند؟ من بعید می دانم. ولی بلافاصله باید اضافه کنم که این پرسش تو مرا به یاد « گربه مرتضی علی» می اندازد. یکی از دیگری پرسید « گربه مرتضی علی» بچه می زاید و یا تخم می گذارد. وطرف جواب داد، از « این حرامزاده» هرچه بگوئی بر می آید. حالا وضعیت امریکا هم این طوری شده است. اگر سیاستمندان امریکائی ذره ای عقل داشته باشند، با توجه به گه کاری عظیمی که در عراق کرده اند، دیگر به ایران نباید دست درازی کنند. ولی درعین حال، دو سه روز پیش، خبری خوانده ام که اندکی مرا ترسانده است. چند تا بانک مرکزی در آسیا شروع کرده اند به « تخلیه دلار» از« صندوق ذخیره ارزی شان»- البته می دانی که منظورم ذخایر ارزی آنهاست، چون از سقوط احتمالی ارزش دلار واهمه دارند. از دوست اقتصاد خوانده ام در این باره پرسیدم می گفت که خود همین کار، بعید نیست که این « سقوط» را جلو بیندازد چون به ناگهان، بازار از دلارهائی که دارند می فروشند، دارد اشباع می شود. خوب اگر چنین بشود، آن وقت به قول معروف شمر هم جلو دار سیاستمندان امریکائی نخواهد بود. و دقیقا به دنبال، « سری که برای من نمی جوشد سر سگ در آن بجوشد» بعید نیست به ایران حمله کنند. البته پیش خودت بماند من فکر می کنم که جمهوری اسلامی دارد برای امریکا، به صورت یک اره در می آید که به ماتحت اش فرورفته است. نه می تواند درش بیاورد و نه می تواند فشار بدهد که برود تو. یعنی، نه می تواند رهایش کند که در منطقه هر کاری دوست دارد بکند و نه می تواند، جلویش را بگیرد. البته برخلاف بخشی از اپوزیسیون،  که در ۲۷-۲٨ سال گذشته، هنوز هم چنان منتظر است که رژیم تا « سه ماه آینده سقوط کند» از این نوع توهمات هم ندارد. اگر دقت کنی به « اپوزیسیون» رسمی و برانداز هم امیدی ندارد و به واقع روشن نیست که بودجه ای را که برای خرابکاری در امور جمهوری اسلامی در نظر گرفته، چگونه می خواهد خرج کند؟
خوب، اگر امریکا به ایران حمله کند، پی آمدهای این حمله بستگی دارد که گستردگی کار به چه میزان باشد؟ اگر چند تا هواپیما از یکی از پایگاههائی که امریکا در منطقه دارد بلند شوند وبروند نطنز و چند جای دیگر را بمباران کنند، البته که تعدادی – من از جزئیات منطقه ای خبر ندارم- از مردم عادی کشته می شوندولی رژیم به احتمال زیاد کله معلق نمی شود. ولی اگر، ایران را به اشغال نظامی در بیاورند، که تعداد بسیار بسیار بیشتری از مردم کشته می شوند و رژیم هم به احتمال زیاد سقوط می کند ولی آن چه به جایش می نشیند، اوضاعی است شدیدا خر تو خر و قاطی پاتی و حتی بعید نیست به تجزیه ایران هم منجر شود. هرچه می کنم  عقلم قد نمی دهد که در آن صورت کدام نیروی سیاسی برایران حکومت خواهد کرد! از طرف دیگر، ایران را بیشتر از آن دوست دارم که بگویم، بگذار این ها بروند، بعد « خداکریم است»! بک بار به این شیوه رفتار کردیم و این آدمخواران از آن سر برآوردند. آزموده را دوباره آزمودن خیلی غلط است...
فرصت کنم و یک وقت دیگر برایت بیشتر بنویسم.
حوصله داشتی برایم از اوضاع مملکت گل و بلبل بیشتر بنویس.... خاطراتم دارند یواش یواش پاک می شوند.... و این برای من خیلی خیلی بد است.
راستی سیزده بدر چه می کنی!
دنیا به کام

 

۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

الگوی وال مارت و تجارت بین الملل


دریادداشت قبلی درباره تجارت بین المللی و جهانی کردن نوشتم و حالا هم می خواهم دنبال همان مطلب را بگیرم. دراقتصاد بین الملل یک تئوری یا الگوی جا افتاده ای داریم که با نام ساموئلسون و  استاپلر نام گذاری شده است و خلاصه اش آن طور که من می فهمم این است که اگریک کشوری که مازاد سرمایه دارد با کشوری که مازاد نیرو کاردارد درگیر تجارت بین الملل بشود این تجارت باعث نزول سطح مزدها در کشوراز نظر سرمایه غنی می شود و میزان سود درآن افزایش می یابد. استدلال ساموئلسون و استاپلر به نظر هم منطقی می آید یعنی تجارت بین این دو کشور به این می ماند که عرضه کار در کشوراز نظر سرمایه غنی افزایش یافته باشد و درضمن تقاضا برای کار هم کاهش می یابد و چون با افزایش عرضه و کاهش تقاضا برای کار روبرو هستیم در نتیجه میزان مزد کاهش می یابد. جهانی کردن موجب شده است که نه تنها این پیش نگری ها تشدید بشود بلکه ابعاد دیگری هم پیدا بکند. یعنی قضیه به کاهش مزد ختم نمی شود. این تحولات درسالهای اخیر به صورت دو الگو دیگر هم درآمده اند که من یکی را الگوی وال مارتی و دیگری را الگوی گپ می نامم. الگوی وال مارتی ابتدادرامریکا آغاز شد ووال مارت تولید کنندگان ایالات مختلف رادررقابت با یک دیگر قرارداد. ولی جهانی کردن موجب شد که این الگو جهانی بشود یعنی همان وال مارت سابق الذکر اکنون به رقابت تولید کنندگان امریکائی با تولید کنندگان چینی دامن می زند. تفاوت قضیه دراین است که اگردرمراحل اولیه تولید کنندگان مختلف درامریکا درشرایطی مشابه – از نظر حقوقی و قوانین کار- با یک دیگر رقابت می کردند این شرایط مشابه دراقتصاد جهانی وجود ندارد. نه فقط تفاوت درمزد پرداختی بسیار چشمگیر است بلکه شرایط کاری و بهداشت محیط کار وروزانه کار تفاوت اساسی دارند. استفاده از کار کودکان، ساعات کار بسیار طولانی حتی  تا 15 ساعت در روز و پرداخت مزدهای برده دارانه درکارگاه های قرون وسطائی باعث شده است که شاهد « رقابت نابرابر» و « غیر عادلانه» در اقتصاد جهانی هستیم. که برنده شدن در آن نه ضرورتا نشانه کارآمدی شیوه تولیدو مدیریت که به واقع ترجمان جهانی کردن فقر و تداوم آن است. همین که شما انقلاب اطلاعاتی را هم وارد معادله بکنید با وضعیت متفاوتی روبرو می شوید یعنی نه فقط سرمایه تحرک زیادی یافته است بلکه شیوه های تولید هم قابل نقل وانتقال به کشورهای دیگر شده اند و بعلاوه اداره واحد های تولیدی پراکنده نیز به سادگی امکان پذیر گشته است. در نتیجه فرایندی که ابتدا درامریکا آغاز شد و موجب بیشتر شدن توان رقابتی واحدهای تولیدی دراقتصاد امریکا شد حالا در عصر جهانی کردن همان  واحدها را با واحدهای مشابه در چین و هندوستان و بنگلادش دررقابت قرارداده و عملا موجب تعطیلی این واحدها درامریکا شده است.  

قبل از ادامه بحث بد نیست ابتدا شواهدی از این فرایند صنعت زدائی از امریکا به دست بدهم. خبرداریم که درده سال گذشته، درامریکا 54621 کارخانه تعطیل شده اند و میزان اشتغال صنعتی 5 میلیون نفر کمتر شده است. درجدول زیر، ازاین فرایند تعطیلی کارخانه ها اطلاعات دقیق تری به دست می دهم[1].

 

 
درصد کاهش درطول 2000-2010
کارخانه هائی که بیش از 1000 کارگرداشته اند
40
کارخانه هائی با 500 تا 1000 کارگر
44
کارخانه هائی با 250-500 کارگر
37
کارخانه هائی با 100-250 نفر کارگر
30

 از سوی دیگر براساس برآوردهای اداره آمار کار خبر داریم که در 2009 متوسط مزدی که به کارگران درامریکا پرداخت می شد 23.03 دلاربود. میزان بیمه اجتماعی هم7.90 دلاربود و کارفرماهم ساعتی 2.60 دلار به منظورهای رفاهی می پرداخت، به سخن دیگر متوسط مزد کارگر درامریکا ساعتی 33.53 دلار بود.  درعین حال خبر داریم که در چین در 2008، متوسط میزان مزد پرداختی ساعتی 1.36 دلار بود[2]. به این ترتیب، به ازای هر 10000 ساعت کاری که به چین منتقل شود، سرمایه داران 320.000 دلار کمتر مزد می پردازند. اگرچه پرداخت مزد به مراتب کمتر به نفع یک سرمایه دار منفرد است ولی وقتی طبقه سرمایه دار به چنین نقل و انتقال هائی دست می زد، همین فرایند برای سرمایه داری مشکل آفرین می شود.

-          اولا، دربازارهای مصرف، فروش آن چه که تولید می شود به دست انداز می افتد و به همین خاطر هم بود که درامریکا و درانگلیس و شماری از کشورهای دیگر، سیاست تشویق وام ستانی و تامین مصرف با وام- یعنی هزینه کردن درآمدهای هنوز به دست نیامده- به صورت سیاست رسمی در می آید.

-          ثانیا، اگرچه شرایط برای تولید مازاد بیشتر فراهم می شود، ولی افزودن بربیکاری درکشورهائی که قرار است بازار مصرفی این کالاهای تولید شده باشند، فرصت های سرمایه گذاری سود آور را کاهش می دهد و درنتیجه، موجب می شود، که مازاد بیشتری به معاملات سفته بازانه متمایل شود. به عبارت دیگر آن چه که شاهدیم رکود نسبی در بخش واقعی اقتصاد و انفجار فعالیت های سفته بازانه در بخش مالی است. درهمه این سالها فرایند انتقال فعالیت های تولید صنعتی به کشورهائی با مزد پائین ادامه یافت و این فرایند را تشدید کرد.

یک عامل مهمی که می توان به آن اشاره کرد این است که درپیوند با حقوق کارگران و میزان حداقل مزد و یا حداقل قابل قبول شرایط کار از نظر بهداشت وامنیت ما هیچ گونه معیار جهانی نداریم که کشورها به رعایت آن ملزم باشند. سطح مزدها و شرایط کاری در کشورهای مختلف جهان به حدی متفاوت است که نتیجه این رقابت تعطیل کارخانه درشماری از کشورها و درواقع صنعت زدائی از آنهاست و به عوض شاهد گسترش همان  تولیدات در چین و هندوستان و کشورهای مشابه هستیم. درالگوی وال مارتی درمراحل اولیه نقل وانتقالی که صورت می گرفت شامل نقل و انتقال بخش های کاربر تولید می شد که به کشورهائی که درآن سطح مزدها نازل تربود منتقل می شد ولی فعالیت های مونتاژ این قطعات در کشور مبدا حفظ می شد و درنتیجه بخشی از فرصت های شغلی حفظ می شد. این الگو در سیر تحولی خود به صورت الگوی گپ در آمد. تا جائی که من می دانم گپ دراغلب کشورها واحد تولیدی و کارخانه ندارد بلکه با تولید کنندگان محلی قرارداد تولید منعقد می کند و بعد با افزودن مارک تجارتی خود به این محصولات آنها را در شبکه توزیع خود درامریکا و دیگر کشورهای جهان به فروش می رساند. در این الگو فعالیت های تولیدی ناچیزی در کشور مبداباقی می ماند. البته در تولید کالاهای از نظر فن آوری کمی پیچیده تر- مثل اتوموبیل-  این فرایند هنوز تکمیل نشده است یعنی در مواردی شرکت های غربی در کشورهائی چون چین و هندوستان خودشان مالک واحد تولیدی هستند یا برای اطمینان از کیفیت محصولات تولید شده با تولید کنندگان داخلی واحدهای شراکتی ایجاد می کنند ولی جهت حرکت در این بخش ها هم در راستای  تکمیل الگوی گپ است که نتیجه اش از دست رفتن فرصت های شغلی در کشورهای غربی است.

این که سرانجام چه می شود نمی دانم. ولی من به آینده خوش بین نیستم.

فوریه 2013



[1] http://www.manufacturingnews.com ولی من این اطلاعات را از مقاله پاول گرگ رابرتز نقل کرده ام.
Paul Graig Roberts: Saving the Rich, Losing the Economy, in http://www.counterpunch.org/2011/09/26/saving-the-rich-losing-the-economy/print
 به نقل از مقاله گرگ رابرتز، ص 2[2]

درباره کار کودکان

 دریکی از کانال های تلویزیونی این ولایت- انگلیس-  فیلم مستندی نگاه کردم در باره کارکودکان در هندوستان که قراراست یکی از « اقتصادهای شکوفان» این جهان باشد. فیلم های مستند از کارگاههائی که کودکان 6 ساله حتی تا روزی 16 ساعت هم در آن کار می کنند. در بسیاری از این کارگاهها انواع و اقسام مواد شیمیائی مضر مورد استفاده قرار می گیرد که بدون تردید، سلامت آینده این کودکان را به مخاطره می اندازد. مصاحبه با دخترکی را دیدم که به زحمت ده ساله بود ولی  می گفت روزی ده ساعت کار می کنم و هفته ای هم معادل یک پوند حقوق دارم. براساس آن چه در این فیلم مستند گفته شد، بطور متوسط، از هر 4کودک یک کودک در این کارگاهها کار می کند.
پیشاپیش می دانم دوستانی خواهند گفت که این وضعیت نه به نظام بازار مربوط است ونه به شرکتهای غول پیکر فراملیتی و از آن گذشته، احتمالا خواهند گفت، خوب بدیل تو چه نظامی است؟  حداقل این که با کارکردن، می توانند شکمشان را سیر کنند! همین جا بگویم که بیهوده سردیگران را شیره نمالیم که این افراد لابد همه شرایط را سنجیده و برای « حداکثرکردن مطلوبیت» خود تصمیم گرفتند  کار بکنند. براساس آن چه که در این فیلم ها دیده و شنیدم این که اولا صحبت از انتخابی در میان نیست وتا به آنجا که به این کودکان مربوط می شود، این کودکان و خانواده های شان قرار نیست، چیزی را به « حداکثر» برسانند و « بهینه» کنند. نکته دوم این که دراغلب مواردصحبت اجبار است. پدرخانواده – مثلا در موردی که درباره اش حرف زده بودند، معادل ده پوند ( حدودا 50000 تومان) بدهی بالا آورد- و بعد کارکودکان در این کارگاههای قرون وسطائی « وسیله ای» شده است برای پرداختن این بدهی ها.

و اما چه می توان کرد؟ و یا چه باید کرد؟

- به جای کوشش برای قابل تحمل کردن و قابل تحمل نشان دادن این وضعیت غیر انسانی، باید قباحت نظامی که اجازه می دهد چنین کارگاههائی در هزاره سوم وجود داشته باشند، را برسرهرکوچه و بازار جار زد. نظامی فاقد ارزش های انسانی، درهزاره سوم شایسته انسان نیست. نقطه.

- دولت نه فقط باید قوانین کارمناسب با مختصات هزاره سوم تنظیم کند بلکه دراجرای دقیق و کامل آن نیز از هیچ کوششی فروگذار نکند. هرکسی که براساس قانون عمل نکند، باید به مجازات سخت برسد ( مجازات نقدی برای بار اول و در صورت تکرار، تعطیلی و تحت تعقیب قراردادن صاحب کارگاه).

- دولت باید به نمایندگی از جامعه، بطور جدی برای کاهش نابرابری موجود در توزیع درآمدوثروت دست به اقدام عملی بزند.( حذف مالیات بر مصرف درمورد مواد اساسی و بکار گیری مالیات مستقیم تصاعدی برای ایجاد درآمد برای دولت و هزینه کردن این درآمدها در برنامه های رفاه اجتماعی).

- افزودن بر بودجه آموزشی و با زتوزیع منابعی که صرف آموزش می شود به نفع آموزش ابتدائی ومتوسطه، حتی درصورت لزوم به زیان کاستن از امکانات آموزش عالی.

- باید همه برنامه های پرهزینه ای که نفعی به حال کسی ندارد- می خواهد برنامه اتمی باشد یا هرچه های مشابه دیگر- به نفع کوشش برای بازتوزیع، ثروت اجتماعی برچیده شود. اقتصادی که از هر4 کودک اش یک کودک به مدرسه نمی رود و درکارگاههای قرون وسطائی حتی تا روزی 16 ساعت به جان کندن مشغول است، شکر می خورد که منابع محدود را درراه ساختن بمب اتمی تلف می کند.