ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۲۸, شنبه

به یاد و برای مصدق:


از کودتای ننگین و ارتجاعی 28 مرداد 59 سال گذشته است. 46 سال پیش مصدق در بیمارستان نجمیه درگذشت. حکومت کودتا اجازه نداد تا مصدق را در کنار شهدای 30 تیر دفن کنند و همانند آن دوره ده ساله حبس خانگی، احمد آباد ماوای همیشگی مصدق شد. ازمرداد 1332 تا بهمن 1357 حکومت کودتا که از « دروازه های تمدن بزرگ» گذشته بود گرفتار انقلاب شد و اگرچه دیگر تاج وتختی باقی نمانده بود ولی استبداد و خودکامگی دیرپا درپوششی تازه تداوم یافت. هنوز هم نه انتخابات معنی داری داریم و نه مطبوعات آزادی. هنوز هم زندگی مان با « بردگی عمومی»می گذرد یعنی هرکس را که هوس کنند می گیرند و به غل و زنجیز می کشند. هنوز هم بساط سانسور و ممیزی پهن است ولی ممیزان امروزین کراوات فرانسوی نمی بندند و مینی ژوپ نمی پوشند و با همتایان وزارت فرهنگ و هنری خودشان در دوره سلطنتب به ظاهر متفاوتند ولی دراصل کارشان همانند دوره قبل استعداد کشی و تباهی فرهنگی و کنترل ذهنیت است. اگر ممیزان کراواتی دربعداز 28 مرداد 1332 موفق شده بودند خوب، سانسورگران محجبه و ریشو هم توفیق خواهند داشت. هنوز هم هیچ مقامی خود را به مردم ایران پاسخگو نمی داند. و اما دربرابر آن 25 سال – یعنی از مرداد 1332 تا بهمن 1357 و بعد از بهمن 1357 تا به همین اکنون، البته تجربه دو سال و هشت ماه دولت مصدق را هم داریم. اگرچه کوشش های زیادی برای بازسازی تاریخ این دوره صورت می گیرد ولی تاریخ را اگرچه می شود تحریف کرد ولی تاریخ را نمی توان تغییر داد. بد و خوب این دوسال و 8 ماه نه فقط در ذهنیت ملی ایرانیان که دراسناد ومدارک بیشماری هست و اگرآدم ریگی به کفش نداشته باشد آن وقت می بیند که چرا آن کودتا هم « ننگین» بود و هم « ارتجاعی». ننگین بود چون دربرابر مصدقی که می گفت « باید تکرار کرد که دوای دردایران آزادی انتخابات است واگرملت ایران علاقه مند به آتیه خودبوده و از تکرار مصائب گذشته بخواهد جلوگیری کند باید به هر قیمتی هست این نعمت گرانبها را بدست آورده و آن را حفظ کند» (1) حکومتی برسرکارآمد که به انتخابات آزاد باور نداشت و به آن عمل نمی کرد و حتی دراواخر عمر خویش حتی احزاب شه ساخته را هم بر نتافت و تک حزب « رستاخیز» را بنانهاد. ازتجاعی بود چون برخلاف مصدقی که معتقد بود « دراستبداد شاه هرچه می خواست می کرد و مشروطه آمد که شاه نتواند هرچه می خواهد بکند» ایران به سالهای پیش از 1906 بازگشت که شاه هرکاری که دلش می خواست می کرد و این دیگران بودند که به واقع « نوکرخان بودند» حالا می خواست امیر عباس هویدا نخست وزیر 13 ساله این حاکمیت باشد یا شریف امامی و اقبال که درزمان نخست وزیری خود را رسما و علنا « غلام خانه زاد» نامیده بود. با این همه برای درس آموزی از تجربه مصدق باید مقدمه ای به دست بدهم تا این درس آموزی در چارچوب تاریخی مناسب اش مورد بررسی قرار بگیرد. درسهائی که هر روزه از روز پیش مهم تر می شوند. درسهائی که هنوز نیاموخته ایم. اگر آموخته بودیم، که باید به شیوه دیگری با خود و دیگران رفتار می کردیم که نمی کنیم. با همه اسناد و مدارکی که این سالها دراختبار عموم قرار گرفته است، هنوز هستند کسانی که با وقاحتی مثل زدنی هم چنان از « قیام ملی» سخن می گویند! هنوز بخش هائی در میان ما ایرانی ها، حاضر به پذیرش خبط وخطاهای خود نیستیم و چون نیستیم، طبیعتا، یادگیری های مان از تجربه های تلخ و شیرین نیز محدود می شود. آن چه که « تکرار تاریخ» نامیده می شود، چیزی به غیر از تکرار خبط و خطاهای مان نیست، والی، تاریخ که تکرار نمی شود. از سوی دیگر، دو نکته دیگر هم هست که باید مورد توجه قرار بگیرد. یک اینکه، در این سالها، دموکراسی و آزادی های فردی وردزبان همگانی شده است و حتی تظاهر باور به آن به صورت عمده ترین صلاح ایدئولوژیک امپریالیسم در آمده است. دوم این که، اگر چه یکی از بزرگترین انقلاب های توده ای قرن بیستم را تجربه کردیم ولی مای ایرانی، 34 سال دیگر، هزینه های بی شمار یک نظام سیاسی خودکامه و غیر دموکراتیک را پرداخته ایم و همچنان می پردازیم.

باری، 59 سال پیش توطئه ننگین مرتجعین بومی و اربابان غارتگر و جهان خوارشان بر علیه حكومت دكتر مصدق به پیروزی رسید و میوه تلخ اش را ببار آورد. با همه تاریخ سازی هائی که از چپ وراست می شود یک میوه تلخ این کودتای ننگین، حكومت وابسته و خودكامگی 25 ساله بعد از آن بود كه با انقلاب بهمن1357 فروریخت. علاوه برآن، ضرر اصلی دیگرش این بود که حکومت کودتا ماایرانی ها را از تجربه کردن دموکراسی محروم کرد. طولی نکشید که برای ما، « ساواک» هم به ارمغان آوردند! بی تعارف و بدون پرده پوشی باید گفت، که حکومت های بعد از مصدق، عمدتا گرفتار جیب های خود بودند تا این که نگران سرنوشت مملکت باشند و این حتی درباره انقلاب اسلامی 1357 هم صادق است. یعنی، اگرچه پس از فروپاشی سلطنت، به آزادی و دموکراسی نرسیده ایم ولی خیلی چیزها درایران تغییر كرده است. چه در آن 25 سال و چه در این 34 سال، معاندان مصدق از بستن هیچ گونه اتهامی بر او خودداری نكرده اند. همه امكاناتی مملكتی را بكار گرفتند تا از مصدق تصویر دیگری ارایه بدهند و موفق نشدند. اگر در گذشته از ملی گرائی و منافع ایران مایه می گذاشتند و « رهبری داهیانه» شاه را به رخ می کشیدند، در این 34 سال گذشته، از كیسه پیغمبر و خدا و اسلام «سرمایه گذاری» كردند. ولی نشد و نمی شود. ناتوان از درک رمز و راز مصدق، معاندان او چیزی نمانده که به جادو و جنبل نیز متوسل بشوند. ولی موقعیت مصدق در ذهنیت ایرانی ها رمز و رازی پیچیده ندارد. باید دید او چه داشت که دیگران ندارند. او چه می کرد که دیگران نکرده اند ونمی کنند؟ او برای ایران چه می خواست که دیگران، نمی خواهند؟ و دریک عبارت ساده، رمز و راز دولت دو سال وخورده ای او چیست که هنوز از ذهن فراموش کار ما ایرانی ها نمی رود؟

اجازه بدهید به اختصار به چند نکته بهم پیوسته بپردازم تا نکته ام روشن شود

ابتدا به ساکن، درباره استراتژی دولت مصدق، اگر منظور شیوه اداره امور- نه اهداف دولت او- باشد، به اعتقاد من، بخش عمده اش به صداقت وپاکدامنی مصدق و یاران نزدیک اش بر می گردد و به این که به قول معروف، کاسه ای زیر نیم کاسه اش نداشت. در حجاب با مردم حرف نمی زد و برایشان معما طرح نمی کرد. از سوی دیگر، نه خود برای رانت خواری از مقامات دولتی آمده بود و نه یاران نزدیک اش- البته بودند کسانی که وقتی به « رانت»نرسیدند از نیمه راه به حکومت ملی پشت کردند وکردند آن چه که نباید می کردند.

به عنوان معترضه می گویم جالب است، در مملكتی كه وجه مشخصه اغلب سیاست پردازانش در 150 سال گذشته فساد مالی و رشوه ستانی بود، با همه زوری كه در این 59 سال زده اند ولی هنوز نتوانسته اند كوچكترین شاهدی از فساد مالی مصدق و یا نزدیكترین دوستان و یارانش پیدا كنند. با همین یک محک، مصدق را با دولتمردان بعد از او بسنجید تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

ولی آن چه كه به گمان من، به جد افسوس دارد قطع شیوه مملكت داری مصدق است. و همین است که ضروری می سازد تا نگذاریم فاجعه این کودتای ننگین از ذهن ایرانی ها حذف شود. هرکس با هر انگیزه ای که بخواهد در این خصوص « ذهن شوئی» کند، بی گمان از دوستان و خدمت گزاران مردم ایران نیست.

اگر شاه عباس «چیگین ها» را داشت كه مخالفان شاه را زنده زنده می خوردند، رضا شاه هم به قول یكی از مدافعان دو آتشه اش:

«رضاشاه آدم كشت، تیمورتاش راكشت.... رضا شاه دستور داد تیمور تاش را بگیرند. سردار اسعد بختیاری را بگیرند و نصرت الدوله را بگیرندوبعد هم گفت آنها را بكشند. شخصا دستور قتل آنان راداد.... رضا شاه در گرگان با سردار اسعد كه وزیر بود شب تخته بازی می كردو بعد فردا صبح گفت ببرید او را تهران بكشید« (2)

البته سرپاس مختاری و پزشك احمدی و دیگرمجریان بكن و نپرس هم بودند كه ترس و وحشت می پراكندند و این همان ترس و وحشتی است كه ذهنیت ساده اندیش ما، آن را «امنیت» می نامد!

بیهوده دلتان را خوش نكنید كه خوب، جامعه عقب مانده بود، مردم بی سواد بودند... و یا به ادعای مضحك و مسخرة آقای نراقی كه جامعه شناس هم هستند:

«این برای امروزی ها قابل درك نیست كه چگونه ممكن است برای مردم عقب مانده، آزادی محور اساسی امور نباشد. آزادی اصل نبود. اما راه، بانك، مدرسه، اقتصاد رفت وآمد، قوانین و امنیت اساسی بود». ( منبع 2، ص 48)

و اگر این گونه درست بوده باشد كه نیست«مدرنیسم و تجدد»ایران نه سرآغازش از رضا شاه، بلكه از شاه عباس آغاز شده بود و همین نكته، برای نشان دادن پرتی این دیدگاه كافی است.

و اما پی آمد این نوع شیوة ادارة امور این می شود كه نظام سیاسی ایران به جای ایستادن بر روی پا بروی سر می ایستد و و به همین دلیل، همیشه متزلزل است. تزلزل به ترس دامن می زند و ترس منشاء اصلی باور به توطئه از سوئی و خشونت از سوی دیگراست. صاحبان قدرت وقتی ترسو هم باشند برای حفظ امتیازات خویش، اعمال خشونت می كنند و به همین خاطر است كه اعمال خشونت در این مجموعة فرهنگی ما ملی و سراسری می شود. صاحبان قدرت اعمال خشونت می كنند تا نظام را حفظ كنند و نظام نیز تنها با خشونت تغییر می کند یا به قول اعلیحضرت، تنها پس از خشونت است که « صدای انقلاب» شنیده می شود! و صد البته، آنان كه قدرتی ندارند هم نظاره گر خشونت اند. چرا ؟ هر چه باشد از قدیم در این فرهنگ می دانیم كه وصف العیش نصف العیش!

از همین روست كه در ایران، نظامی كه حداقل در قرن بیستم می بایست بر مبنای مشروطه بناشده باشد كه در آن شاه مسئولیتی نداشت وتنها امضاء كننده قوانینی بود كه از مجلس به آزادی انتخاب شده می گذشت و به عوض مجلس و وزرا مسئول بودند، در عمل به صورت نظامی در آمد كه در آن وكلا و وزراء مسئولیتی نداشتند - چون عملا كاره ای نبودند- و همة مسئولیت ها به گردن شاهی افتاده بود كه براساس قانون مسئولیتی نداشت ولی در عمل، تنها تصمیم گیرنده بود.

حرف مرا قبول نکنید خاطرات بزرگان سیاسی آن دوران را بخوانید!

اکنون نیز، اگر چه انقلاب بهمن نظام سلطنت را سرنگون کرده است ولی « جمهوری» اسلامی با حذف رسمی مشروبات الکی و اجباری کردن حجاب، همان سلطنت را در پوشش دیگری احیاء کرده است. باز مردم بی کاره اندوبی حق و حقوق، و قدرت مندان نیز مسئولیت گریز و غیر پاسخگو. حتی در گوشه و کنار می شنویم و می خوانیم که شماری از ایرانیان در عکس العمل به این مصیبت خواهان باز گشت آن مصیبت پیشین اند. باید به صدای بلند و به تکرار گفت که اگر همة مردها وزنان ایران پانك هم بشوند و به موسیقی نئومتال گوش كنند و شبانه روز هم چاچا برقصند با این شیوة اداره امور، جامعه ایرانی ما مدرن نمی شود. چرا كه در اساسش عهد دقیانوسی باقی مانده است. وقتی درجامعه ای افراد اختیار نداشته باشند طبیعتا مسئولیتی هم به گردن نمی گیرند. برای جامعه ای كه در آن برای اعضایش نه اختیار باشد و نه مسئولیت، با ساختن چند تا ساختمان و مقداری راه و احتمالا كوتاهی دامن و یا رنگ و روغن زدن به زلف جوانان، از مدنیت و تجدد سخن گفتن لطیفه ایست كه هم لوس است و هم بی مزه.

و اما، نه این كه فكر كنید هیچ كس در تاریخ درازدامن ایران نمی فهمید كه این كارهاغلط است و باید به شیوه دیگری براین سرزمین فرمان راند. خیر.

اگر از آن چه كه باید می شد ولی نگذاشتند تا بشود، نمونه می خواهید به دوسال واندكی حكومت دكتر مصدق بنگرید كه دركنار آن همه توطئه و جنایت و خیانت پهلوی طلبان و بهبهانی ها و کاشانی ها و بقائی ها و مکی ها وحائری ها نه روزنامه ای بسته شد و نه كسی به خاطر بیان عقیده به زندان افتاد. در مملكتی كه فرهنگ سیاسی عهد دقیانوسی اش انتقاد از یك بخشدار و یا یك طلبه را بر نمی تابد و منتقد را به غل و زنجیر می كشد- « بزرگان» كه دیگر جای خود داشتند و دارند- یكی از اولین دستورات مصدق پس از نخست وزیری بخش نامه ای است كه در آن به شهربانی كل كشور می نویسد كه:

« در جراید ایران آن چه راجع به شخص این جانب نگاشته می شود، هر چه نوشته باشند و هر كس كه نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد.»(3) .

و ادامه می دهد كه در سایر موارد بروفق مقررات قانون عمل شود و تازه در این مورد هم اخطار می دهد، « به مامورین مربوطه دستور لازم در این باب صادر فرمائید كه مزاحمتی برای اشخاص فراهم نشود» (4). ازدموکرات منشی مصدق همین اشاره کافیست که در تمام مدت صدارت خویش، به واژه ، واژه این بخش نامه خویش وفادار مانده بود. به گفته عظیمی « دست کم هفتاد نشریه با حکومت او دشمنی داشتند» (5) ولی هیچ نشریه ای تعطیل نشد. باز هم، اگر دوست دارید مقایسه کنید با دوره شاه و یا دوره کنونی! می خواهیم از جائی « الگو» بگیریم! بفرمائید، در این حوزه از مصدق الگو بگیرید! بگذارید ایرانی ها بدون آقا بالاسر زندگی کنندو نفس بکشند.

حالا كه دارم از مرام دولتمداری مصدق حرف می زنم پس این را هم بگویم و بگذرم که اعتقاد مصدق به دموکراسی وحق و حقوق فردی اما و اگر نداشت. ببینید که در برخورد به یکی از معاندان عقیدتی خویش، مصدق چه می کند و ما- به ما بر نخورد- 59 سال بعد چه می کنیم؟

هركس كه متن مذاكرات مجلس در 16 اسفند 1322 را بخواند و به خصوص نطق مصدق را در مخالفت با اعتبارنامة سیدضیاءالدین طباطبائی از نظر بگذارند به عمق مخالفت مصدق با سید ضیاء آشنا می شود. اگرچه اعتبار نامة سید ضیاءسرانجام تصویب شد ولی اغراق نیست اگر گفته شود كه عمدتا در نتیجه مخالفت مصدق، خود او به عنوان یك رجل سیاسی كه می توانست در موقع لزوم به كار دربار و احتمالا انگلستان بیاید از حیز انتفاع افتاد. ولی بنگرید دوسه سال بعد، كه قوام دست به بازداشت گسترده و بستن روزنامه می زند، مصدق در اعتراضیه خویش چه می نویسد:

« واما راجع بجناب آقای سید ضیاء الدین طباطبائی كه قریب نه ماه است بامر آن جناب توقیف واكنون از قرار مذكورمی خواهند ایشان را تبعید كنند. هر چند این جانب نظریات خود را در مجلس شورای ملی نسبت بایشان در پاره ای ازمسائل اظهار نموده ام، ولی اكنون از نظر حفظ اصول و احترام به قانون مقتصی است كه بتوقیف غیر قانونی و یا تصمیم به تبعید ایشان و تمام اشخاصی كه بدون ذكر علت تبعید و یا زندانی شده اند خاتمه داده شود. الملك یبقی بالعدل. یقین دارم كه رهبر حزب دموكرات ایران كه خودشان گرفتار این روزها شده راضی نخواهند شد كه این اشخاص و غائله آنها ناله نموده و بحكومت دموكراسی لعنت كنند» (6)

حالا همین را مقایسه كنید با زمانه شاه و یا حکومت برآمده از بطن انقلاب بهمن 1357! آن روزنامه بستن ها و نویسنده و شاعر به زندان افكندن ها و كشتن ها به كنار، آن یكی می گوید یا عضو تك حزب شه ساخته می شوی یا پاسپورتت را بگیر و از ایران برو و آن دیگری نیز، بدون این که سخن اش ابهامی داشته باشد فرمان می دهد « بشكنید آن قلمها را...» و فتوای قتل عام می دهد. یادتان نیست؟

حتی پیش ترها، وقتی زمزمه سلطان شدن رضا خان درگرفت، مگر مصدق درهمان مجلس دست چین شده نگفت:

«خوب،آقای رئیس الوزراء سلطان می شوند ومقام سلطنت را اشغال می كنند. آیا امروز در قرن بیستم هیچ كس می تواند بگوید یك مملكتی كه مشروطه است پادشاهش هم مسئول است؟ اگر ما این حرف را بزنیم آقایان همه تحصیل كرده و درس خوانده و دارای دیپلم هستند، ایشان پادشاه مملكت می شوند آنهم پادشاه مسئول. هیچ كس چنین حرفی نمی تواند بزند و اگر سیرقهقرائی بكنیم و بگوئیم پادشاه است رئیس الوزراءحاكم همه چیز است این ارتجاع و استبداد صرف است».

و ادامه داد:

«ما می گوئیم كه سلاطین قاجاریه بد بوده اند مخالف آزادی بوده اند مرتجع بوده اند. خوب حالا آقای رئیس الوزراء پادشاه شد. اگر مسئول شد كه ما سیر قهقرائی می كنیم. امروز مملكت ما بعد از بیست سال و این همه خون ریزی ها می خواهد سیر قهقرائی بكند ومثل زنگبار بشود كه گمان نمی كنم در زنگبار هم این طور باشد كه یك شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملكت باشد«.

و دربرابر استدلال سست كسانی كه خدماتِ رضا خان رئیس الوزراء را دلیل كافی برای شاه شدن او می دانستند، می گوید:

«خوب اگر ما قائل شویم كه آقای رئیس الوزراء پادشاه بشوند، آن وقت در كارهای مملكت هم دخالت كنند و همین آثاریكه امروز از ایشان ترشح می كند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد كرد. شاه هستند، رئیس الوزراء هستند، فرمانده كل قوا هستند، بنده اگر سرم را ببرند و تكه تكه ام بكنیدو آقا سید یعقوب هزار فحش بمن بدهند زیر بار این حرفها نمی روم. بعداز بیست سال خونریزی آقای سید یعقوب شما مشروطه طلب بودید! آزادیخواه بودید! بنده خودم شما را در این مملكت دیدم كه بالای منبر می رفتید و مردم را دعوت به آزادی می كردید حالا عقیدة شما این است كه یك كسی در مملكت باشد كه هم شاه باشد هم رئیس الوزراء، هم حاكم، اگر این طور باشد كه ارتجاع صرف است. استبداد صرف است. پس چرا خون شهداء راه آزادی را بیخود ریختید؟ چرا مردم را بكشتن دادید. می خواستید از روز اول بیائید بگوئید كه ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی خواستیم. آزادی نمی خواستیم. یك ملتی است جاهل و باید با چماق آدم شود. اگر مقصود این بودبنده هم نوكر شما و مطیع شما هستم ولی چرا بیست سال زحمت كشیدیم؟«(7)

آیا می توانیم از این اظهار نظرها چیزی هم یاد بگیریم که به درد امروز ما بخورد؟ حتما. آن چه که در این جا به گمان من مهم است یکی باور انکار ناپذیر اوست به آزادی و دموکراسی و حق وحقوق فردی و دیگری هم، عمل کردن اوست به قانون. من نظرم این است که قانون « بد» را می شود به قانون خوب تبدیل کرد ولی در سرزمین و فرهنگی که قانون مداری نباشد و کسی برای قوانین مملکت در هر پوششی، تره هم خورد نکند، در آن مملکت آجر روی آجر بند نمی شود. نمونه می خواهید به ایران بعد از مصدق بنگرید!

تاسف در این است که وقتی یك ربع قرن بعد از بیان این دیدگاه ها در مجلس که به آن اشاره کردم، همین اشراف زاده مردم دوست نخست وزیر می شود و می كوشد جلوی استبدادو ارتجاع را همان گونه كه خود به درستی تصویركرده بود، بگیرد و با همه سختی هائی كه بود، ایران را رفته رفته به قرن بیستم برساند و امکاناتی فراهم کند تا ماهم آزادی و دموکراسی را در عمل تجربه کنیم، از شاه و گدا، ملا و چپ، « لیبرال« و مستبد، همه برای ناكام كردن كوشش های مصدق به وحدت می رسندو سرانجام بعد از دو سال و 8 ماه، با همراهی و همگامی سازمان های جاسوسی امریكائی و انگلیسی و مرتجعین داخلی، برعلیه حکومت او کودتا کرده و درِِ سیاست و فرهنگ ایران را برهمان پاشنه قدیمی و منحوس بكار می اندازند.

برگردیم به پرسش اول، آیا این استراتژی می تواند امروز هم مفید باشد؟ به گمان من، اگر رهبران سیاسی امروزین ما، پاکدامن و صادق نباشند، در باورهای خویش ثابت قدم نباشند، درعمل و نه فقط درحرف که هزینه ای ندارد، باور خود را به آزادی و دموکراسی نشان ندهند- آن گونه که مصدق نشان داده بود- به حق و حقوق فردی احترام نگذارند، راه به جائی نخواهیم برد.

به گمان من، اولین درسی که باید از تجربه مصدق گرفت، صداقت و پاکدامنی و خشونت گریزی اوست.

و اما نکته دوم، آیا تاکید بر جمهوری خواهی مهم است؟ جواب من به این پرسش، اگرچه مثبت است ولی باید مختصاتش روشن شود. یعنی اگر قرار باشد که جمهوری خواهی به صورت پوششی برای کتمان خودکامگی و بی اعتقادی به حق و حقوق فردی در بیاید، نه، من مدافع این نوع « جمهوری خواهی» نیستم. اگر « جمهوری خواهی» به صورت یک ایده و اندیشه قبیله سالار در بیاید، نه، این نظام به درد من نمی خورد. و اما، اگر منظور مان از جمهوری ، همان نظام متعارفی باشد که از آن مستفاد می شود، البته که مهم است. من با هر نوع « امتیازی» که یا ناشی از تولد و ژن باشد و یا از رنگ و زبان و ملیت، شدیدا مخالفم. در نتیجه، اگر منظوراز « جمهوری» نظامی است که به این حداقل ها باور دارد، نه فقط اهمیت دارد که برای پیشرفت ما، اساسی است.

و برسم به نکته سوم، درخصوص برابری زن و مرد و تبعیض جنسی، قبل از این که به به این نکته بپردازم باید بگویم که این مشکل دو وجه دارد یکی وجه قانونی آن است و دیگری هم وجه فرهنگی آن که درذهنیت من و شما شکل می گیرد و تا حدود زیادی حتی مستقل از قانون عمل می کند. اگرچه کوشش برای رسیدن به این برابری، ورفع هرگونه تبعیض جنسی برای رسیدن به یک جامعه آزاد و مدنی لازم و ضروری است ولی این کاری است که باید با برنامه و با صبر وحوصله، بخصوص با فعالیت جدی برای پالودن فرهنگ از این نگرش های زن ستیزانه انجام بگیرد و البته که این فعالیت ها چارچوب مطلوب قانونی خودرا می طلبد. من زمان مصدق به سنی نبودم که چیز زیادی بفهمم ولی در آن چه که خوانده ام، با صف بندی نیروهائی که برعلیه دولت او به وحدت رسیده بودند، و به خصوص با توجه به هدف اصلی دولت او، به گمان من، چنین موضع گیری قاطعی احتمالا امکان پذیر نبود. می توان به حکومت او ایراد گرفت که چرا اهداف محدودی داشت، ولی اگر نخواهیم اراده گرایانه به تاریخ برخورد کنیم باید بپذیریم که فرهنگی که حتی امروزه یعنی، در هزاره سوم میلادی برابری کامل زن و مرد و رفع این تبعیض ها را به رسمیت نمی شناسد، در 59 سال پیش درچه وضعیتی قرار داشت! البته در این جا منظورم تنها ایرانی های داخل یا فرهنگ داخل ایران نیست که بشود همه گناه را به گردن حکومت انداخت. درمیان ایرانیان مقیم خارج هم همین دیدگاه وجود دارد.

و اما نکته چهارم، مگر غیر از این است که مصدق یک زمین دار بود.

در این جا اجازه بدهید به دو نکته اشاره بکنم.

اولا، سابقه دولت مصدق در برخورد به مسایل کشاورزی و کشاورزان به صورتی که ادعا می شود، تهی نبود. برای مثال می توان به، لایجه قانونی الغاء عوارض مالکانه در دهات، لایحه قانونی ازدیاد سهم کشاورزان و سازمان عمران کشاورزی، لایجه قانونی مبارزه با آفات و امراض نباتی، و چند مورد دیگر اشاره کرد. و از سوی دیگر، باید به یادداشته باشیم که مصدق یک اشراف زاده زمین دار بود که برخلاف دیگر اشراف و زمین داران، دردایران هم داشت. و از سوی دیگر می دانیم كه از دهسال قبل از مشروطه كه حسابداری ایالت خراسان را داشت تا مرداد 1332 كه درزمان نخست وزیری برعلیه حكومت او كودتا كردند به تناوب از بانفوذ ترین مردان سیاست ایران بود. در آبان 1304 وقتی كه مقدمات تغییر سلطنت در ایران پیش می آید، بانطق استواری كه در مجلس ایراد می كند ما با باورهای سیاسی او آشنا می شویم. باورهائی كه تا پایان عمر به آن وفادار می ماند. با این همه، این انتظار که چنین آدمی درراس یک دولتی که از همه در محاصره دشمنان است، می توانست برای پایان دادن به نظام ارباب و رعیتی درایران گامی بر دارد به گمان، انتقادنسنجیده ای است که به تاریخ و به مسایل برخوردی اراده گرایانه دارد. این احتمالا، دنباله همان دیدگاهی است که در سالهای بعد از سقوط مصدق به صورت « راه رشد غیر سرمایه داری» تئوریزه شد که اگر« خرده بورژوازی» را «هل» بدهی وظایف یک دولت کارگری را انجام خواهد داد. که البته نمی دهد. من هم با خبرم که به ویژه نویسندگانی از موضع چپ- (به ظاهر) ولی راست در اصل- برمصدق تاخته اند که چرا به نظام ارباب و رعیتی در ایران پایان نداده است! جواب ساده من این است که آدمی با مختصات مصدق، نمی توانست این کار را بکند. اگرچه برای بهبود زندگی دهقانان قدم هائی برداشت که به چند مورد اشاره کردم. در خصوص حکومت مصدق، باید به خاطر داشت که این توده بی سواد و یا کم سواد نبود که برعلیه حکومت او دست به کودتا زد بلکه این « نخبگان» بودند که به دلایل گوناگون، با حکومت مصدق جمع شدنی نبودند. یعنی نیشتر انتقاد بیشتر از آن چه به سوی مردم عادی برود که چرا از حکومت مصدق به اندازه کافی حمایت نکردند، باید نخبگان را نشانه برود که برای منافع حقیر شخصی خویش منافع دراز مدت مملکت را فروختندو حالا پیرانه سر، دو قورت و نیم هم طلب کارند که اگر مصدق چنین وچنان بود چرا مردم به دفاع از او قیام نکرده بودند! متاسفانه در فرهنگ سیاسی مملکت، تا قبل از مصدق مردم وجود نداشتند وکاره ای نبودند

و اما نکته پنجم درخصوص درس آموزی از زمان مصدق در مورد کارگران،

فکر می کنم بخشی ازپاسخی که به نکته قبلی داده ام در این جا هم کاربرد داشته باشد. مصدق نماینده یک حکومت چپ گرای کارگری نبود و در این مورد ادعائی هم نداشت. به جد پیشنهاد می کنم کتاب درخشان دکتر فخرالدین عظیمی- حکومت ملی و دشمنان آن- را بخوانید تا با شرایطی که مصدق در آن بود بهتر آشنا شوید. جریان غالب چپ، حزب توده بود که در تحلیل های من درآوردی اش بیشتر نگران اجرای سیاست خارجی شوروی بود تا این که به مسایل ایران بپردازد. در دوره و زمانه ما، ولی من نظرم این است که بدون داشتن برنامه ای گسترده که حداقلی از رفاه مادی را برای همگان تضمین کند، از دموکراسی نمی توان سخن گفت. جامعه ای با گدایان و گشنگان، نمی تواند جامعه ای دموکرات هم باشد، مگر این که دموکراسی را به شیوه ای تعریف کنیم که با فقر گسترده، تنافضی نداشته باشد.

درباره نظر مصدق درباره مسایل ملی چه می توان گفت؟

در پیوند با نگرش مصدق در باره مسایل ملی، توجه شما را جلب می کنم به نطقی که در 24 آذر 1324 در مجلس ایراد کرد و توجه شما را به گوشه هائی از آن جلب می کنم.

« من عرض نمی کنم که دولت خود مختار در بعضی از ممالک مثل دول متحده امریکای شمالی و سوئیس نیست ولی عرض می کنم که دولت خود مختار باید با رفراندم عمومی تشکیل شود( صحیح است) قانون اساسی ما امروز اجازه تشکیل چنین دولتی نمی دهد(صحیح است).ممکن است ما رفراندم کنیم اگر ملت رای داد مملکت ایران مثل دول متحده امریکای شمالی و سویس دولت فدرال شود...... بنده هیچ مخالف نیستم که مملکت ایران دولت فدرالی شود. شاید دولت فدرالی بهتر باشد که یک اختیارات داخلی داشته باشند، بعد هم با دولت مرکزی موافقت کنند...»(8) و اما در دوره و زمانه ما، نظرم این است که بدون ریشه کن کردن هر نوع تبعیض، می خواهد تبعیض بر اساس جنسیت باشد و یا ملیت و یا زبان اصولا سخن گفتن از دموکراسی وآزادی به گمان من، سخن گفتن از مثلثی است که چهارگوش دارد. در شرایطی که بر جهان حاکم است با پاره پاره شدن هر کشوری مخالفم، چون این کشورهای تجزیه شده برای کمپانی های فراملیتی سیری ناپذیر« لقمه های» سهل الهضم تری خواهند شد ولی درعین حال، به جد اعتقاد دارم که ملت های ساکن ایران باید تا سرحد جداشدن از ایران در خواسته های خویش آزاد باشند ووحدتی که من برای آینده ایران می خواهم، وحدت در تنوع است. برای غنای این تنوع، باید حق و حقوق ملیت های ساکن فلات قاره ایران، به تمام به رسمیت شناخته شود. البته که با پذیرش این حق و حقوق می شود نشست و به توافق رسید که این فلات قاره را چگونه می توان به بهترین وجه اداره کرد که رفاه مادی و فرهنگی ساکنانش تامین شود.

و اما برسم به جمع بندی مختصری از آنچه که در صفحات قبلی نوشته ام.

پیشتر گفتم که امروز تظاهر به باور به آزادی و دموکراسی به صورت یک سلاح جدی ایدئولوژیک در دست امپریالیسم امریکا در آمده است. نیروهای ترقی خواه و پیشرو به خصوص در کشورهای پیرامونی باید با اعتقاد و عمل به دموکراسی این امکان را از امپریالیسم و نیروهای ارتجاعی بومی که به شکل وبشیره های حتی « مدرن و پسامدرن» هم در می آیند بگیرند. این نیروها باید در همه زمینه ها، بدیل نه فقط این حاکمیت ها که بدیل برنامه های امپریالیستی باشند. در این جاست که اهمیت میراث مصدق آشکارتر می شود. اگر حکومت های وابسته به امپریالیسم، دروغ می گویند، سرکوب می کنند، رانت خوارند، به سرنوشت مردم عادی بی توجه اند، به طبیعت جفا می کنند، مبارزه با امپریالیسم در این دوره و زمانه یعنی، با مردم صادق باشیم و به آنها دروغ نگوئیم، میزان اعتقاد به آزادی، باید آزادی مخالفان عقیدتی ما باشد، باید با رانت خواری به هر شکل وصورتی که در آید شدیدا مبارزه کنیم، دلسوز مردم باشیم و به همان اندازه مهم و سرنوشت ساز، به طبیعت جفا نکنیم.
پانوشته ها:

(1) نامه دکتر مصدق به روزنامه مظفر، در کناب « نامه های دکتر مصدق» جلد دوم، ص 86

(2) سید ابراهیم نبوی: گفتگو با احسان نراقی: در خشت خام، تهران1379، ص 77

(3) نامه دكتر مصدق به شهربانی كل كشور، مورخ 11 اردبیهشت 1330، نامه های دكتر مصدق، گردآوری محمد تركمان، تهران،‌ جلداول، تهران 1375، ص 165

(4) همان، ص 165

(5) فخرالدین عظیمی، حاکمیت ملی و دشمنان آن، نشر نگاره آفتاب، تهران 1383، ص 224

(6) نامه سرگشاده مصدق به قوام السلطنه، 5 دی ماه 1325ف نامه های مصدق، جلداول، ص 94

(7) نطق مصدق در جلسه نهم آبان 1304 شمسی، به نقل از « نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق» انتشارات مصدق، 1349، صص5-10

(8) حسین کی استوان: سیاست موازنه منفی، انتشارات مصدق، آذر 1356 جلددوم، ص 205-206