ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۲۷, دوشنبه

نئولیبرالیسم: بنیاد گرائی پسامدرن

هم زمان با « انتخابات» اخیر، شماری درایران از مدل چینی توسعه سخن گفتند و در کنار آن، البته کم نیستند نئولیبرال های بی قابلیت وطنی که در درون و بیرون از ایران، با مسئولیت گریزی تمام از کیسه کارگران مدافع همان مدل برای ایران اند و اندر فوائد «مناظق آزاد تجاری» و ورود شرکت های فراملیتی داد سخن می دهند. اگرچه به تکرار از « آزادی» حرف می زنند ولی کمتر اتفاق می افتد که تعریفی از آن به دست بدهند. ادعای «بهبود» وضع وبهتر شدن سطح زندگی کارگران را دارند ولی به همان شیوه ی عهد دقیانوسی خویش سند وشاهدی در اثبات این ادعاها ارایه نمی دهند. اگرچه ادعای مدرن بودن و نواندیشی دارند ولی از ادعاها که بگذرید همه ی مختصات شیوه کار به زمان سلجوقیان از کردار و رفتارشان آشکار می شود. هنوز با آمار وارقام کار ندارند. و در پیوند با آن چه که می گویند و انتشار می دهند، مسئولیت پذیری ندارند. ادعای نواندیشی شان در واقع به صورت بنیاد گرائی پسامدرن است که عینیت می یابد. یا به ادعاهای اغلب بی پایه شان اعتقادی ایمانی داری یا از انبان تهی شان، رگباری از لجن و تهمت را نثار هر کسی می کنند که چون آنها نمی اندیشد. در پیوند با شماری از این نئولیبرالها، به واقع آن چه که نو اندیشی می نامند، به واقع نوعی فاحشگی عقیدتی است. در گذشته ای نه چندان دور که چپ بودن مد بود « چپ» می زدند و اکنون که دور، دور فاشیسم مدرن شده است، این حضرات نیز، مدافع راست ترین جناح فکری اند. اگرچه زیاد اتفاق می افتد که اندر مضار « غرب ستیزی» در ایران انشاء می نویسند ولی به گمان من، به گوهر هم چنان عهد دقیانوسی و عقب مانده باقی می مانند. نه از غربی ها، مسئولیت پذیری را آموخته اندو نه از آنها شیوه تحقیق را و هنوز انگار، نمی دانند که با ادعاهای تو خالی و فاقد سند ومدرک، تنها می توان بعضی ها را برای مدتی و یا شماری را برای همیشه فریب داد ولی نمی توان همگان را برای همیشه گول زد.
زمان حساب پس دادن ها فرا خواهد رسید اگر تا به همین جا، فرا نرسیده باشد.
یکی از این ادعاها، ایجاد مناطق آزاد تجاری د رکشورهای پیرامونی است که قرار است ضمن ایجاد شغل، افزایش تولید و افزایش صادرات زمینه ساز ایجاد پایه صنعتی در این جوامع باشد. در کنار بسیار معجزات دیگر، زندگی ساکنان جهان پیرامونی را بهبود بخشد.
در این نوشته کوتاه قصدم وارسی ضد انسانی بودن شرایط کاری در این واحدهاست. واحدهائی که در مناطق آزاد تجاری ایجاد می شوند و به واقع نمودی از برده داری پسامدرن اند. بدون بررسی این که در این واحدها چه می گذرد، و آنها که در آن کار می کنند در چه شرایطی کار می کنند، چه میزان درآمد دارند از چه حقوقی بر خوردارند، نفس وجودی این واحدها به طور مستمر از سوی نئولیبرالها مورد سوء استفاده قرار می گیرد تا این فریب کاری بزرگ خویش را جا بیاندازند.
ابتدا به ساکن، منظورم از شرایط کاری ضد انسانی چیست؟ برخلاف انگ زنی های نئولیبرال ها که بی تعارف، بی میل نیستند با این کار خویش، به صورت خبرچینان بی جیره و مواجب مقامات امنیتی عمل کنند، هر انسان آزاده ای – مستقل از دیدگاه سیاسی خویش – نمی تواند مدافع تداوم این شرایط کاری در این واحدها باشد[i]. ولی قبل از آن، اجازه بدهید به مختصات شرایط ضدانسانی کار فهرست وار اشاره کنم.
استثمار شدید نیروی کار به صورت مزدی که برای حداقل زندگی کافی نیست.
شرایط کاری نامناسب، از نطر مخاطرات امنیتی و بهداشتی.
نظم اختیاری یا فقدان قوانین و مقررات کاری.
برخلاف نئولیبرال های وطنی که خود را تافته ای جدا بافته می دانند و از کیسه دیگران –زنان و مردانی که در این واحدها همه زندگی و جوانی شان بر باد می رود- بذل و بخشش می کنند، معیار قضاوت من این است که من آن چه را که بر خود و بر عزیزان خود نمی پسندم بر هیچ کس دیگری نیز نمی پسندم. به همین خاطر نیز هست که برای من نه وجود این شرایط پذیرفتنی است و نه تداوم شان قابل قبول. با سازمان دهی کارگران در جهان پیرامونی و کمک و مساعدت مصرف کنندگان غربی می توان این شرکت های فراملیتی را به تغییر این شرایط وادار کرد. آن چه که به صورت قدرت فوق العاده این شرکت ها نمودار می شود گذشته از عدم سازمان دهی کارگران در جهان پیرامونی، لاقیدی بخش عمده ای از مصرف کنندگان در غرب است که از جمله به خاطر تبلیغات گسترده نئولیبرال ها در 30 سال گذشته، متقاعد شده اند که چیزی به نام «جامعه» وجود ندارد و هر چه هست و نیست فقط حرص وآز تمام نشدنی فردی است.
باری، یکی از رشته های تولیدی که در این واحدهای آزاد تجارتی رونق دارد و به داشتن شرایط کاری ضد انسانی نیز شهره است، صنایع لباس دوزی است. در این عرصه به دو نکته باید توجه کنیم:
- بطور روزافزونی تولید لباس و کفش- به خصوص کفش های ورزشی- به کشورهای پیرامونی منتقل می شود.
- ترکیبی از عرضه نامحدود کار، تحرک سرمایه، و هم یاری نیروهای ارتجاعی محلی موجب شده است تا این شرکت ها با فشار بیشتر شرایط نامساعدتری را تحمیل کرده و در صورت سازمان یابی محلی و یا عدم اطاعت کامل دولتی از این شرکت ها، از یک منطقه به منطقه دیگر مهاجرت می کنند.
یکی از عرصه هائی که تولید بطور روزافزونی از کشورهای صنعتی به کشورهای پیرامونی منتقل می شود عرصه نساجی و صنایع تولید لباس و کفش است. آن چه که آمارهای موجود نشان می دهند این که تولید این محصولات در شماری از کشورها کاهش یافته و به عوض، در کشورهای دیگر وعمدتا در کشورهای پیرامونی، رشد داشته است. بدون این که صحبت از توطئه ای باشد، انتخاب این شاخه تولیدی بر حسب تصادف انجام نگرفته است. واقعیت این است که حتی در امریکا نیز، صنایع تولید لباس، مختصات خاص خود را دارد.
- اکثریت مطلق کارگران در این بخش، مهاجراند.
- بطور متوسط هفته ای 60 تا 80 ساعت کار می کنند.
- براساس برآورد وزارت کار امریکا، بیش از نیمی از این واحدها قوانین دولتی در باره حداقل مزد و اضافه کاری را رعایت نمی کنند.
- براساس برآوردهای دولتی، در 75 درصد از این واحدها حداقل معیارهای بهداشتی و امنیت محیط کاری رعایت نمی شود.
- در اغلب موارد، کارگران مورد توهین لفظی و حتی آزار بدنی قرار می گیرند و شکایت کردن هم معمولا به اخراج منجر می شود.
وضع کارگران در دیگر کشورها، به ویژه در کشورهای پیرامونی از این هم بدتر است. برای نمونه در لباس دوزی های مکزیک بازدهی کارگران 70 درصد بازدهی کارگران امریکائی است ولی میزان مزد دریافتی شان اندکی بیشتر از ده در صد است. در گواتمالا، بازدهی کارگران همانند مکزیک 70 درصد بازدهی کارگران امریکائی است ولی مزدشان 14 برابر کمتر است. دراندونزی هر دو کارگر لباس دوزی به اندازه یک کارگر امریکائی تولید می کنند، ولی مزد یک کارگر امریکایئ معادل مزد 60 کارگر اندونیزیائی است. یعنی می خواهم به این نکته اشاره کرده باشم که انتقال این شاخه تولیدی از شماری از کشورها به شماری دیگر از کشورها بی سبب و به تصادف انجام نگرفته است.
در ال سالوادور، کارگرانی که در منطقه آزاد Doall برای ساعتی 60 سنت کار می کنند (حدودا 500 تومان) کار می کنند برای گذران زندگی توام با فقر نسبی، حدودا 50% کسری بودجه دارند. براساس تخمین وزارت تجارت امریکا، حداقل مزد کارگران در هندوراس- که ساعتی 43 سنت ( 360 تومان) است برای تنها 54 درصد از حداقل هزینه های زندگی کافی است.
در باره ی مدل چینی توسعه که به تازگی قند در دل شماری از ایرانیان آب کرده است، براساس برآوردها، حداقل مزد لازم برای تامین حداقل زندگی در چین، 80 سنت (670تومان) است ولی در شانگهای حداقل مزد، 21 سنت ( 176 تومان) و در گوآن ژو 26 سنت است. حتی در لس آنجلس، کارگرانی که در صنایع لباس دوزی کار می کنند با 25 درصد کسری بودجه برای گذران حداقل زندگی روبرو هستند[iii].
در چین کارخانه هائی که برای وال مارت اسباب بازی تولید می کنند متهم شده اند که همه مقرارت کاری را زیر پا می گذارند و کمپانی هم برخلاف تعهدات خویش، این خلافکاری ها را نادیده می گیرد. متوسط مزد کارگران ساعتی 16.5 سنت( کمتر از 140 تومان) است در حالی که طبق قانون، حداقل مزد نباید از 31 سنت (260تومان) کمتر باشد. کارگران هفته ای 7 روز کارمی کنند در حالی که حد قانونی 5 روز کار در هفته است. اتفاق افتاده است که در کارخانه هائی که برای وال مارت تولید می کنند، کارگران را مجبور کرده اند که در هر شیفت 20.5 ساعت نیز کار بکنند.[iv]
ازمنابع دیگر خبر داریم که در 150 کشور جهان، بیش از 2 میلیون نفر- عمدتا زنان و دختران جوان- در صنعت لباس دوزی برای مصرف در بازارهای امریکا کار می کنند. در 80 درصد این واحدها قوانین محلی و بین المللی بطور مستمر زیرپا گذاشته می شود. به عنوان نمونه، کمپانی ان تیلر، که در سال 1999 فروشش معادل 1.2 میلیارد دلار بود و حقوق سالیانه مدیرش هم 3 میلیون دلار است، به کارگرانش در چین که هفته ای 90 ساعت کار می کنند، ساعتی 14 سنت (کمتر از 120 تومان) می پردازد. درواحد کانگ یی در منطقه شنژن، کارگران 6 روز در هفته، روزی 14 ساعت- حداکثر 96 ساعت در هفته- کار می کنند و اگرچه متوسط مزد ساعتی 23 سنت است ولی بعضی از کارگران ساعتی 14 سنت مزد می گیرند. کارگران مجبورند در خوابگاه های شرکت بخوابند و هر 6 تا 10 زن در یک اطاق می خوابند.
در سان مارکوس، در ال سالوادور در کارخانه هائی که برای ان تیلر و برای بازار امریکا تولید می کنند کارگران مجبور به اضافه کاری هستند و روزی 13 تا 15 ساعت و گاه حتی تا صبح کار می کنند. اغلب کارگران برای بیدار ماندن، قرص بیخوابی، No Doze می خورند. 7 روز هفته را کار می کنند و مزدشان ساعتی 60 سنت است که براساس برآورد دولت ال سالودور تنها برای 50 درصد حداقل هزینه کافی است. کارگران در طول روز فقط 2 بار می توانند به توالت بروند و اگر مریض بشوند، مزدی به آنها پرداخت نخواهد شد.
احتمالا از این موارد عبرت آموز تر وضعیت شرکت ابرکرامبی و فیچ است که با فروش سالیانه ای معادل 1.2 میلیارد دلار و سود خالصی معادل 158 میلیون دلاردر حالی که به مدیر خود سالی 4 میلیون دلار حقوق می پردازد، به کارگرانش ساعتی 3.05 دلار حقوق می دهد. قبل از این که، تحت تاثیر این رقم به نسبت بالا- با معیارهائی که در جهان پیرامونی پرداخت می شود- قرار بگیرید بگویم که این شرکت در جزایر ماریناس که به واقع مستعمره امریکا در اقیانوس اطلس است در جزیره ساپن واحد تولیدی ایجاد کرده و کارگران مهاجر چینی را به کار می گیرد. روایت این است که این کارگران برای رسیدن به امریکا، هر نفری 7000 دلار رشوه می دهند ولی به جای امریکا، سر ازاین جزایر در می آورند. از نظر کاری مجبورند که روزی 12 ساعت و هفته ای 7 روز کار کنند. بسیاری از این مهاجران شوربخت را مجبور می کنند که با امضای قراردادی متعهد شوند که در فعالیت های مذهبی و سیاسی شرکت نمی کنند. علاوه بر این فعالیت ها، فعالیت های زیر نیز برای این کارگران ممنوع است.
- خواستن اضافه مزد
- بچه دارشدن ( برای کارگرانی که متاهل اند)
- عاشق شدن و ازدواج کردن
حدودا 1000 مورد قانون شکنی گزارش شده که شامل موارد زیر می باشد:
- قفل کردن خروج اضطراری
- فراوانی موش در خوابگاه کارگران
- آب آشامیدنی آلوده
- فروش اجناسی که در این جزایر ساخته می شود با مارک « ساخت امریکا».
کمپانی دیگری که قابل ذکر است، شرکت ادی بائر است که فروش سالانه اش معادل 1.8 میلیارد دلار است که سود خالصی معادل 57.6 میلیون دلار نصیب شرکت می کند و حقوق مدیرش هم سالی 2.3 میلیون دلار به اضافه 140000 دلار سهام اهدائی. این شرکت، برخلاف دیگر کمپانی های فراملیتی به کشورهای پیرامونی سرک نکشیده است ولی بر خلاف آن چه که در اسناد مربوط به ثبت شرکت های آن آمده است که این شرکت از کار زندانیان استفاده نخواهد کرد، معلوم شد که زندانیان امریکائی در واشنگتن، و تنسی با مزدی بسیار کمتر از حداقل مزد در امریکا- یعنی 1.50 دلار برای ادی بوئر کار می کنند.
قبل از این که به کمپانی معروف گپ بپردازم اشاره کنم به یک شرکت دیگر امریکائی که در خود امریکا، شرایط ضد انسانی کار را بر کارگاهها تحمیل می کند. شرکت جی کرو که فروش سالانه اش 826 میلیون دلار است و به مدیرش هم سالی 2 میلیون دلار حقوق می پردازد در حاشیه لس آنجلس مهاجران غیر قانونی به امریکا را در ازای ساعتی 2 تا 3 دلار به کار می گیرد. براساس برآورد وزارت کار امریکا، در 61 درصد از این واحدها در لس آنجلس قوانین مربوط به مزد و ساعت کار رعایت نمی شود و در 96 درصد از موارد هم قوانین مربوط به بهداشت و سلامت در محیط کاری زیرپا گذاشته می شود.
وضعیت شرکت گپ با شرکت های دیگر تفاوت ماهوی ندارد. با فروش سالیانه ای معادل 13.7 میلیارد دلار وسود خالصی برابر با 877.5 میلیون دلار در کامبوج به کارگرانش ساعتی 21 سنت می پردازد در حالیکه مدیر گپ، سالی 8 میلیون دلار حقوق و 12 میلیون دلار هم سهام اهدائی دریافت می کند. در ژوئن 2000 در کارخانه یونگ وال در پنوم پن، 160 کارگر در حین کار هم زمان بیهوش شدند. بعد معلوم شد که شرایط کاری سخت و کارزیاد باعث بیهوشی دستجمعی شده بود. در کارخانه جون تکستایل در پنوم پن، بر خلاف قوانین محلی و بین المللی کودکان 12 ساله در کارخانه کار می کنند. خوابگاه شان پر از موش است و آب روان هم ندارد. این کودکان مجبورند هفته ای 7 روز کار کنند و اغلب نیز مورد آزار و اذیت لفظی و جسمی قرار می گیرند[v]
در بنگلادش، زنانی که برای مارک تجارتی معروف هارواد، کلاه ورزشی تولید می کنند، به ازای هر کلاه 1.6 سنت ( اندکی بیشتر از 13 تومان) مزد دریافت می کنند در حالی که این کلاه ها در بازار آمریکا دانه ای 17 دلار( 14280 تومان) به فروش می رسد. به عبارت دیگر سهم زنان کارگر کمتر از یک دهم درصد است. هم چنین زنانی که تی شرت دیزنی می دوزند که به قیمت 17.99 دلار ( یعنی بیش از 15100 تومان) فروخته می شود، به ازای هر تی شرت 5 سنت (42 تومان) مزد می گیرند که اندکی بیشتر از دو دهم درصد قیمت فروش آن است[vi].
حالا که این موارد را مشاهده کردیم، قبل از این که به نمونه ای که به خودمان نزدیک تر است بپردازم پس این نکته را بگویم و بگذرم. براساس گزارشی که سال گذشته در گاردین- روزنامه چاپ لندن- منتشر شد می دانیم که در دو سال گذشته، به بهای بیکار شدن 218000 نفر، 500 واحد تولید لوازم یدکی اتوموبیل در مکزیک تعطیل شد چون به گفته صاحبان آنها، مزد پرداختی 1.26 دلار برای هر ساعت در این اقتصاد جهانی کرده، بسیار زیاد بود. البته بگویم و بگذرم که کارگرانی که در Acuna برای Alcoa کار می کردند در کلبه های مقوائی فاقد آب زندگی می کردند و بسیاری از کارگران شاغل در واحد Piedras Negras هفته ای دو بار به Baxter Int. مراجعه کرده و خون خود را برای 30 دلار می فروشند تا بتوانند زندگی کنند. تولید لوازم یدکی اتوموبیل از مکزیک به هندوراس، مزد ساعتی 59 سنت، نیکاراگوئه، مزد ساعتی 40 سنت و چین، مزد ساعتی 27 سنت منتقل شده است. عبرت آموز این که کارگران در واحد های موجود در نیکاراگوئه و هندوراس می گویند که مدیران از آنها خواسته اند تا حاضر باشند که برای مدت زمان طولانی تر و برای مزد کمتر کار کنند، چون برای هر فرصت شغلی، 1000 چینی به صف ایستاده اند تا با مزد کمتر همان کار را انجام بدهند. و رسما به آنها اعلام شده است که اگر موافقت نکنند، مدیریت چاره ای غیر از انتقال تولید به چین ندارد. از سوئی دیگر، می دانیم که کارگرانی که در چین برای کمپانی هائی چون Viva و Sport Elec محصولات بهداشتی تولید می کنند « مجبورند» روزی 16 ساعت و هفته ای 7 روز- با 12 روز تعطیل سالانه- برای 16 سنت در ساعت (حدودا 135 تومان) کار کنند. برخلاف قوانین بین المللی، اضافه کاری شامل پرداخت اضافی نمی شود. کارگران بیمه بهداشتی و بازنشستگی ندارند و اگر بخواهند خود را سازمان دهی کنند، اخراج می شوند و حتی مورد ضرب و شتم قرار می گیرندو حتی زندانی می شوند.[vii]
اجازه بدهید از نمونه دیگری که به خودمان نزدیکتر است هم شواهدی ارایه کنم.
در پی آمد امضای قرارداد صلح بین اسرائیل و اردن در 1994، در سال 2000 اردن نیز یک قرارداد تجاری آزاد با امریکا امضاء کرد. د رفاصله 3 سال، 60 واحد تولیدی لباس با 40 هزار کارگر در منطقه آزاد تجاری « التجمعات» ایجاد شد که منحصرا برای بازارهای امریکا تولید می کند.
پیش شرط صدور آزادانه کالا به امریکا این است که حداقل 8 درصد مواد اولیه باید از اسرائیل خریداری شده باشد. علاوه بر آن، هیچ کدام از این واحدها در مالکیت شهروندان اردنی نیست و سرمایه گذاران عمدتا از تایوان، چین، کره ، هند، پاکستان، و فیلیپین و اسرائیل می آیند. بیش از نیمی از کارگران از همین کشورها وارد می شوند و بیش از 90 درصد از کارگران هم زن هستند که روزی 3.5 دلار حقوق می گیرند.
سید عادل علی که مالک یکی از این واحدهاست می گوید که من تنها زنان سیلانی را استخدام می کنم. چون بسیار « آرام اند». در گذشته، « پسرها را استخدام می کردم ولی آنها پس از مدتی از اتحادیه کارگری سخن می گویند» به همین خاطر« ترجیح می دهم زنها را استخدام کنم». ناگفته روشن است که در این کارخانه ها، هیچ گونه تشکل کارگری وجود ندارد.
کارگران خارجی در خوابگاههائی که از سوی کارخانه داران ایجاد می شود زندگی می کنند. هر طبقه محل سکونت ده اطاق دارد که در هر اطاق هم 8 کارگر می خوابند. پیش شرط کارگرفتن، پذیرش زندگی در این واحد هاست. چون هفته ای 65 ساعت کار می کنند، کارگران به ندرت از مجتمع بیرون می روند. در یک مورد، کارخانه تماشی، 50 مرد هندی در برابر مرکز پلیس عمان دست به تظاهرات زدند چون کارفرمای آنها که یک فیلی پینی بود سه ماه حقوق شان را نپرداخته و برای یک هفته هم کارگران غذا نداشتند و در پایان کار، کارفرما به مانیل گریخته است. علت این که کارگران هندی حاضر به کار در اردن شده اند این بود که در ازای روزی 2.5 دلار حقوق در هند، مزد روزانه شان در اردن 3.5 دلار بود.
شیوه کار این بود که صاحبان کارخانه ها با آژانس های کارگر یابی در هند، پاکستان، بنگلادش و سیلان تماس گرفته، متقاضیان را استخدام می کنند. پس از اخذ اجازه از وزارت کار اردن، آنها را با یک بلیط یک سره به عمان می فرستند. وقتی که مدت قرارداد سر می رسد، کارگران را با یک بلیط یک سره به کشور مبداء باز می گردانند. در ژانویه 2003، 120 کارگر بنگلادشی که یک اتحادیه کارگری ایجاد کرده بودند، از کار اخراج و بلافاصله به بنگلادش عودت داده شدند.
کارگران شاغل در تماشی در اردن سرگردان اند. چون کارفرمایشان فرار کرده و برای بازگشت به وطن خود نه پول دارند و نه بلیط هواپیما. جالب این که کارخانه به مدیریت برادر صاحب پیشین آغاز بکار کرده است واگر چه به غیر از نام کارخانه که عوض شد، ساختمان، ماشین آلات و حتی شماره تلفن متعلق به کارخانه پیشین است ولی صاحب جدید به غیر از اظهار نارضایتی از توقف 4 هفته ای تولید، هیچ مسئولیتی به گردن نمی گیرد.
از سوی دیگر، این مقررات به ویژه به سود اسرائیل است. چون از سوئی حداقل مزد دراسرائیل 9 برابر حداقل مزد در اردن است. در نتیجه سرمایه داران اسرائیلی می توانند با سرمایه گذاری در این مناطق تجاری محصولات را به امریکا صادر نمایند و این در حالی است که واحدهای تولید محلی – خارج از مناطق آزاد- با ازدست رفتن بازار عراق و عدم دسترسی به بازارهای امریکا با خطر ورشکستگی روبرو شده اند. نرخ رسمی بیکاری در اردن، 20 % است ولی اغلب ناظران میزان واقعی را از این مقدار بسیار بیشتر می دانند.[viii]
با شواهدی که در صفحات پیش ارایه داده ام، این بر عهده نئولیبرال های وطنی است که در دفاع از مدلی که برای ایران می خواهند، اسناد و شواهد اماری ارایه نمایند.
[i] نیازی به ذکر نام و نشان نیست ولی در چند سال گذشته در درون وبیرون از ایران، نئولیبرال های وطنی در موارد مکرر در برخورد به صاحب این قلم، از این انگ ها سود جسته اند.
[ii] Naomi Klein: No Logo, 2001, p. 475
[iii] همه آمارها و اطلاعات دیگر را از این سایت گرفته ام.http://www.Sweatshopwatch.org.
[iv] برا ی اطلاع بیشتر بنگرید به: turns blind eye to factory condition, in, www. Corpwatch. org Grant McCool: China- Walmart
[v] برای اطلاعات بیشتر بنگرید به : US Retailors responsible for the Global Sweatshop crisis, in, http://www.behinthelable.org
[vi] بنگرید به: Tom Hayden & C. Kernaghan: Pennies an hour, and no way up, in, http://www.behinthelable.org
[vii] بنگرید به: َ Anita Roddick: The price of dignity, the Guardian, 22, 2003, cited in, http://www.behinthelable.org
[viii] بنگریدبه : Aaron Glants: Jordan’s Sweatshops: The Carrot of the Stick of US Policy”, in, http://www/Corpwatch.org.

ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۲۲, چهارشنبه

نسل دوم مهاجرین و مقوله های فرهنگی در غربت: بخش پایانی.

نسل دوم مهاجرين، حداقل در اين نمونه هائي كه من خبر دارم، از همه نظركارنامه درخشاني دارد. درحوزه كاري خودم، اگرچه در اوايل كار از اين كه يك دانشجوي ايراني با من واحد درسي بگيرد، واهمه داشتم ولي به تجربه، اكثريت دانشجويان ايراني من، اگر نه بهترين، اغلب در ميان بهترين ها بودند. و اين همه در حالي است كه چه بسيار از اين دانشجويان، به اصطلاح معروف، هنوز جا نيافتاده بودند. از سوي ديگر، شكوه و شكايت من از نسل اول مهاجران است. يعني به تعبيري دارم اين را به عنوان انتقادي بر خود مي نويسم.
در همين راستاي برخورد به مشكلات نسل دوم مهاجر، پدرو مادرهائي را ديده ام و مي بينم كه به مسائلي بسيار با اهميت واساسي برخوردي پاندولي داشته اند و دارند. از اين برخورد پاندولي مي توان به چند نمونه اشاره كرد.
براي مثال، جلسات فرهنگي ايراني ها را در غربت در نظر بگيريد. نمي دانم آيا به دليل خودخواهي است يا مسئوليت گريزي كه بچه ها معمولا به امان خدا رها مي شوند. يعني، از يك سو، لابد مي خواهند به بچه آزادي كامل بدهند كه از وقتش حداكثر بهره مندي را داشته باشد. در حاليكه، از سوي ديگر، همين شيوة نگرش در عين حال بيانگر بي توجهي كامل به رفاه آن بچه ها هم هست.
نمونه ديگر، از اين بي توجهي به ذهنيت نسل دوم، در تصويري است كه از ايران در محاورة معمولي ترسيم مي شودو يا به ويژه، وقتي اين تصوير به نسل دوم ارايه مي گردد. من ترديد ندارم كه در ايران هزار و يك مشكل داريم. هم بيكاري روزبروز بيشتر مي شود و هم تورم، دمار از روزگار اكثريت مردم در آورده است. فساد مالي هم كه به راستي بيداد مي كند. با اين همه، اغلب ايرانيان بر اين باورند كه اين مسايل و مشكلات، خاص وويژه ايران است و از همين رو، ايران امروز و ايران اين سالها چيزي مي شود بطور مطلق منفي و از سوي ديگر غبطه و حسرت ايران زمان اردشير دراز دست و يا داريوش را مي خورند. قصد آ ن ندارم كه در اين مختصر در بارة نادرستي و خطا آميز بودن چنين قضاوت هائي حرف و حديث بگويم ولي آن چه در خصوص اين شيوة نادرست تجزيه و تحليل براي من مهم است تاثيرش بر روي ذهنيت نسل دوم مهاجرين است. البته مي توان خلط مبحث كردولي آن تاثير مخرب بر روي ذهنيت نسل دوم بر سر جايش مي ماند. پرسش اين است كه با اين تصويري كه از ايران امروز به دست مي دهيم[1]، پس چرا تعجب مي كنيم كه نسل دوم كمتر و كمترمي خواهد ايراني باشد و يا ايراني باقي بماند. و يا در داخل ايران، مي خواهد از آن مملكت بگريزد و گاه حتي در نظرنمي گيرد كه به كجا مي گريزد وياچه شرايطي در انتظار اوست! با تصويري كه مي دهيم، آيا نسل دوم [ و يا نسل جوان بعد از انقلاب در درون ايران] كه در مجموعه اي از تناقضات گرفتارآمده است، در گيج تر و دلسردترشدن خود محق نيست؟ ديگر به اين نكته نمي پردازم كه در ذهنيت به واقع عجيب و غريب ما، جوانان به جاي اين كه منبع لايزال انرژي و زندگي باشند كه راست اش همين است، اغلب « مشكل جوانان» ارزيابي مي شوند!
در اين وانفسا اگر از ايران مسافري برسد كه ديگر نورعلي نور مي شود. با داستان هائي كه مي گويند نسل دوم را گيج تر مي كنند[ از گيج تر نشدن نسل اول هم چندان مطمئن نيستم]. در اين جا نيز همان پاندول كذائي در جريان است. يا همه چيز داريم و يا هيچ چيز نداريم. يا سياه، سياهيم و يا سفيد، سفيد. ترديدي نيست كه هر دو گروه در گفتن حقيقت خساست به خرج مي دهند. اگرچه ريشه اين مشكل، احتمالا در جاي ديگري است، يعني مشكل فقدان يك ذهنيت انتقادي و تداوم باورهاي تك صدائي در ماست. ولي، به گمان من اين دوستان مسافر، احتمالا بدون اين آگاه باشند دارند از خودشان تعريف مي كنند.
يك دسته به زبان بي زباني مي گويند، ايهاالناس! ببينيد چه صبر ايوبي داريم.... در چه "جهنمي" زندگي مي كنيم و مثل ديگران نزديم به چاك. و اما آن دسته ديگر، هم براين ادعاست كه با همة آن چه كه بر ماگذشته است، ببينيد چه با قابليت و استخوانداريم كه توانسته ايم اين همه دست آورد داشته باشيم. جالب است اما كه اين دو گروه از مسافران، با همة داستان هائي كه مي گويند عملكرد عجيب و غريبي دارند. دوستان دستة اول، پس از مدتي دو باره بر مي گردند به همان " حهنم" و عطاي "بهشت" را به لقاي " جهنم" مي بخشند. و اما از دوستان دسته دوم، كم نيستند كساني كه خود را به هر دري مي زنند تا از آن "بهشت" به در آمده و در اين " جهنم" بيرون از ايران زندگي كنند. نسل دوم كه قراراست بطور شفاهي ايراني بشودو ايراني باقي بماند، با دهان باز هاج وواج مي ماند و البته كه حق دارد.
شنيدن داستان هاي هراس آور در بارة ايران براي نسل اول نقش آسپرين را دارد. به همين خاطر هم هست كه اغلب با اندكي مبالغه، نقش خبرگزاري ها را بازي مي كند و همين اخبار اغلب راست و گاه نادرست را به ديگران منتقل مي كند. گرچه زير فشار هاي گوناگون زندگي در غربت دارد به راستي خُرد مي شود [چاخان هائي كه معمولا براي دوستان و آشنايان ساكن ايران مي كنند را جدي نمي گيرم] ، ولي شنيدن اين داستانها موجب مي شود كه در " صحت" تصميم اتخاذ شدة خويش مبني بر زندگي در غربت اعتماد و ايمان بيشتري پيدا كند. يعني، با خود در خلوت خويش بگويد " حالا كه آن جا هم اين گونه است، پس چشمم كور، همين جا بايد بمانم".
به هر تقدير، گذشته از اين كه زندگي در غربت به گوهر مسئله افزاست و بسي دشوارتر از آن است كه به غربت نرفته ها گمان مي كنند، ولي من در مصائبي كه نسل دوم دارد، عمدتا نسل اول را مقصر مي دانم كه زمين و زمان را بهم بافته و مي بافد تا لاقيدي و سهل انگاري خود را ماست مالي كند. قبل از هركس، بديهي است كه اين را به خودم مي گويم.
- من نه فقط با اين كه يك ايراني در هر شرايطي يك ايراني باقي بماند مشكلي ندارم بلكه پاي بندي به ارزش ها ونگرش هاي كارسازي كه درفرهنگ ايراني ماهست را لازمه و پيش زمينة يادگيري فرهنگ هاي ديگري مي دانم كه در غربت با آنها سر وكار پيدا مي كنيم. از نسلي دومي ها، اگر كسي بخواهد ايراني نباشد، به گمان من از هفتاد دولت و ملت آزاد است كه هرچه مي خواهد باشد. ولي در عين حال، كساني كه مي خواهند ميان بر بزنند، يعني، هم ايراني باشند و هم فرنگي و براي اين كه روغن فرنگي بودن خود را بيشتر كنند به جنبه هاي پايدار فرهنگ ايراني، پشت پا مي زنند، و در نهايت گيج سري مي كوشند انگليسي، امريكائي، سوئدي، يا فرانسوي.... بشوند. اين جماعت، در عمل به صورت كاريكاتور هاي مضحكي در مي آيند كه به راستي ترحم برانگيزند.
- از سوي ديگر، طاقت نازك تر از گل شنيدن در بارة ايران و فرهنگ ايراني را نداشتن و خودرا موظف دانستن به دفاع مطلق از هر آن چه كه رنگ و بوي ايراني دارد در عمل بسيار مسئله افزا مي شود. بر اين گروه از كسان كه هم چنان درغربت زندگي مي كنند، فرض است تا براي فرزندان خود اين تناقض را توضيح بدهند كه چرا آن چه را كه نقصي نداشته و ندارد، و اين همه مورد پرستشان است، ترك گفته اند.
- اگرچه رسما وعلنا اعتراف نمي كند ولي به مصداق " هر آن كس كه دندان دهد، نان دهد" مسائل مربوط به تربيت نسل دوم- به خصوص نسل دومي كه مي خواهد ضمن دلبستگي به زيستگاه جغرافيائي و فرهنگي كنوني خويش، ايراني هم باقي بماند- و و از همه مهمتر، مسئله نيازهاي فرهنگي اين نسل را در غربت به امان خدا رها كرده است. تا آن جا كه مي دانم براي بچه ها نه نشريه اي هست نه كسي داستاني براي بچه ها مي نويسد. تاتري هم نيست. اگر هم مجلسي باشد و دور هم جمع شدني، كم اهميت ترين مسئله، مسئله رفاه و برنامة كودكان است. خيلي كه محبت كنند و مسئوليت نشان بدهند مقداري توپ و تفنگ پلاستيكي سالم و شكسته، به اضافه ويدئوي از " پاور رنجرز" و برنامه هاي مشابه مي گذارند تا براي چند ساعتي سر اين نوباوگان قرارا ايراني را در يك مجلس به اصطلاح ايراني گرم كرده باشند. در ميان اين همه پژوهش گر و نويسنده، كه در سايت هاي انترنتي قلم مي زنند، كمتر ديده ام كه كسي به مسايل و مشغله هاي ذهني نسل دوم بپردازد.
پرسش من اين است كه چرا نمي كنيم؟ منتظر كي و يا چه تحولي هستيم تا حداقل در باره فرزندان خودمان اندكي بيشتر احساس مسئوليت كرده باشيم؟
درست نمي گويم آيا كه مشكل و بدبختي نسل هاي جوان و جوان تر ما كه در غربت قارچ گونه و با بي ريشگي به بلوغ مي رسند و جوان مي شوند، ادامه مي يابد.
چه بايد كرد؟
نمي دانم. مي دانم اما، كه فردا خيلي دير است.
[1] متاسفانه درداخل ايران نيز وضع به همين صورت است. ناگفته نگذارم اما كه دشمنان آگاه و يا دوستان ناآگاه حكومت نيز در رنگ و لعاب زدن به اين تصوير نقش كمي نداشته اند و ندارند. درد مندانه بايد گفت كه حداقل در چندسال گذشته، اين نقش بسيار برجسته تر نيز شده است. من يكي ترديد ندارم كه اگر دشمنان واقعي ايران، صدها ميليون دلار نيز بودجه مي گذاشتند نمي توانستند تا به اين درجه در لطمه زدن به حرمت حكومت و قانون مندي امور درايران موفق ومنصور باشند.

ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۲۰, دوشنبه

نسل دوم مهاجرین و مقوله های فرهنگی د رغربت: 2


در يادداشت پيشن گفتم كه نسل دوم گرچه به نظر مي رسد كه مشكلات نسل اول مهاجر را ندارد ولي به تعبيري مشكلات بسيار بيشتري دارد.

- بر خلاف نسل اول، زبان و فرهنگ كشور ميزبان را به سرعت ياد مي گيرد. شايد بشود گفت، فرهنگش را كمي زيادي ياد مي گيردو از اين نظر، بدون ترديد، در موقعيت بهتري است. در بسياري از موارد و مخصوصا در رابطة با نسل دومي كه متولد ايران است، سرعت ياد گرفتن زبان كشور ميزبان برابر نهاده [ آنتي تز] خودرا در فراموش كردن زبان و حتي فرهنگ ايراني مي يابد. پي آمدش البته اين است كه محاوره روزمره بين پدر ومادري كه به كُندي زبان فرنگي مي آموزند و فرزنداني كه به سرعت زبان فارسي را فراموش مي كنند، هر روزه دشوارتر و خلاصه تر مي شود.
- به زيستگاه جغرافيائي خويش احساس تعلق خاطر مي كند. فرهنگش را مي شناسد و مي پذيرد. درواقع با فرهنگ متفاوتي آشنا نيست. از همين رو، به روغن روي آب هم نمي ماند وبيست و چهار ساعت احساس فضانوردان معلق در خلاء را ندارد. با اين همه،
- بين فرهنگ كشور ميزبان و فرهنگ ايراني [ يعني آن چه كه پدر ومادر معمولا با قُلدري و ديكتاتوري در خانه تحميل مي كنند كه خود مقولة بحث برانگيزي است] ساندويچ شده است. يك فرهنگ را با تمام گوشت و پوستش لمس مي كند و در بارة آن ديگري، اغلب به صورت ناقص و ناكافي و بطور شفائي و بريده بريده چيزهائي مي شنود. تصور اين كه چه مجموعة متناقض گيج كننده و عذاب آوري از اين ميان سر بر مي زند، نبايد دشوار باشد.
- در خانه معمولا از نكوهش و نگاههاي سرزنش بار و ملامت گر پدر ومادر عذاب مي كشد كه چرا براي نمونه " زيادي به فرنگي ها مي ماند و مانند آنها مي انديشد و عمل ور فتار مي كند" . در بيرون از منزل اما، بين همكلاسي ها و همبازي ها عذاب مي كشد كه " چرا نعل به نعل مثل آنها نيست". به عبارت ديگر، " چرا به اندازة كافي فرنگي نيست". در ماندگي نسل دوم درغربت در اين است كه هم خود را با پدر ومادرش بيگانه مي بيند و هم تا حدودي با كشور ميزبان. وقتي پدر ومادرها با هم مي نشينند، با بيش و كم تفاوتي مثل هم اند. به قول معروف، حرف يكديگر را مي فهمند و اگر با ديگراني خارج از محدودة جغرافيائي خود دوست بشوند و رفت و آمد كنند، كه معمولا نمي كنند، اختلافات موجود در نحوة تلقي از زندگي به نظر توجيه پذير و قابل قبول مي آيدو از همين رو قابل تحمل مي شود. در مورد نسل دوم كه در اغلب موارد به درستي نمي داند چرا پدر ومادرش مجبور به ترك خانه و كاشانه شده اند، اختلافات در نحوة تلقي از زندگي گيج كننده مي شود و به همان نحو باقي مي ماند.
- نسل دوم همين كه خود را مي شناسد و آهسته آهسته با دنياي پيرامونش آشنا مي شود، با بي رحمي تمام به دنياي تنهائي و هراس آور يك مهاجر پرتاب مي شود. و اين در حاليست كه سئوالات بيشمار و اغلب هم بي جواب، مغزش را به راستي منفجر مي كند. براي مثال، سئوال كم اهميتي چون، " چرا شام كريسمس كسي به خانة ما نمي آيد؟" بيانگر دو وجه مختلف ولي بهم پيوستة اين مشكل و مصيبت است. از يك طرف، برش و بريدگي فرهنگي در درون خانواده كه به معناي دقيق كلمه هسته اي است، دارد تكميل مي شود و جا مي افتد. به احتمال زياد، نسل اول به اين مي انديشد كه براي شب عيد چرا به ديدن كسي نمي رويم و يا چرا كسي به ديدن ما نمي آيد؟ نسل اول، به راستي خود را به آب و آتش مي زند تا براي شب اول سال نو، سفرة هفت سين آماده باشد. سبزه هم معمولا سبز مي كند. نسل دوم اما، در حاليكه هفت سين را جدي نمي گيرد، والبته معلوم نيست چرا بايد بگيرد، دل و نگران و آشفته است كه هم كلاسي هايش از چراغاني كاج هاي كريسمس شان در خانه حرف و حديث مي گويند ولي در خانة خودش چنان شور وشوقي وجود نداردودر نتيجه، در گفتگوهاي بعد از كريسمس، او عملا چيزي براي گفتن ندارد. هفت سين هم وقتي در ذهن نسل دوم جا مي افتد، هم چيز هست غير از هفت سين، چون او معمولا اين سين ها را به زباني كه مي داند ترجمه مي كند و به همين دليل، گيج و منگ مي شود. وجه دوم اما اين است كه همين پرسش هاي به ظاهر غير مهم، درضمن بيانگر آن است كه درذهن مضطرب نسل دوم درغربت، تنهائي و بي كسي دارد همة ابعاد مخربش را به نمايش مي گذارد. اگر چه به كريسمس اشاره مي شود ولي كنجكاوي در اغلب موارد ادامه مي يابد. چرا ما به خانه پدربزرگ و مادر بزرگ نمي رويم؟ چرا عمو فلان يا خاله بهمان كه اين همه مارا دوست مي دارند، هيچ وقت به خانه ما نمي آيند؟ و چه بسيار از اين پرسش ها كه متاسفانه جواب قانع كننده اي نمي يابند و درواقعيت امر، پاسخ قانع كننده اي ندارند.
يكي از پي آمدهاي دردآور اين وضعيت اين است كه مشكلات و درگيري هاي معمولي بين نسل ها كه به مقدار زيادي طبيعي است در غربت ابعاد فاجعه آميزي مي گيرد. از يك طرف، اختلاف نظر بين اين دو نسل به مراتب بيشتر از آن چيزي است كه در نبود غربت مي توانست باشد. دليل اين امر هم به اعتقاد من اين است كه بر بستر فرهنگي متفاوت روزگار مي گذرانند و اصولا در دو دنياي كاملا با هم بيگانه بسر مي برند. از سوي ديگر، اما با وجود اختلافات بيشتر و روزافزون تر، طرفين در گيري، يعني نسل اول و دوم مهاجر غير از يك ديگر كسي ديگري را ندارندو در عمل وابستگي شان به يكديگر بسي بيشتر از آن حديست كه در نبود غربت مي توانست باشد. به همين دليل ناچارند دندان برروي جگرخسته بگذارند و يكديگر را تحمل كنند. از همين روست كه براي مثال آن چه كه براي يك خانواده انگليسي در لندن و يا ايراني در تهران مسئله اي نيست، براي يك خانوادة " نه ايراني- نه انگليسي" ساكن لندن مسئله مي شود. چندي پيش خانمي به راديوي فارسي زباني كه در لندن پخش مي شود تلفن زد كه پسربچه نمي دانم چند ساله اش مي خواهد گوشهايش را سوراخ كرده و گوشواره بگذارد و او دارد ديوانه مي شود. و يا خانم ديگري شكايت داشت كه دخترم مي خواهد بازويش را خال كوبي كند و من دارم دق مي كنم... از نمونه هاي ديگر مي گذرم كه وضع از اين هم بسي حادتر مي شود.
در همين راستا بد نيست به يك مشكل اساسي ديگر هم اشاره كنم. هر چه كه نسل اول در مسير دردناك بي هويت شدن فرهنگي پيش مي رود و بيشتر و بيشتر با خاطرات قديمي تر و بيات تري زندگي مي كند به عنوان يك عكس العمل غير ارادي سعي مي كند آن چه را كه مثلا " ايراني بودن" مي داند بيشتر تقويت كند. اين تلاش بدون شك تلاش محترمانه ايست ولي به شرطي كه با دانش و آگاهي صورت بگيرد. با دلسوزي و احساس مسئوليت عميق همراه باشد. در عمل اما، اغلب اين تلاشها هدفمند نبودند و نيستند. اگر چه كوشش هائي صادقانه اند ولي عاقلانه و معقولانه نيستند. مثلا در لندن پدر ومادرهائي را ديده ام كه به راستي خود را به آب و آتش مي زنند تا فرزندانشان به كلاس هاي آموزش زبان فارسي بروند و به جد دلشان مي خواهد كه اين نوباوگان به فارسي سخن بگويند[عجالتا به نحوة آموزش زبان فارسي در اين كلاسها نمي پردازم]. بدون ذره اي ترديد اين جديت، كوشش پاك و قابل ستايشي است. مشكل اما از آن جا بروز مي كند كه همين پدرومادرها كه به كُندي زبان انگليسي مي آموزند به طور روزافزوني به زبان " فارگليسي" حرف مي زنند.
" تنك يو بگو بابا جون"، " آرگيو نكن"، " جوس چي مي خوري؟"، " نمي دوني چي رو ميس كردي!"، " درينك چي مي خوري؟". حتي در نشريه اي كه براي فارسي زبانان در مي آيد، يك آگهي تبليغاتي به حالت تهوع آوري منعكس مي شود كه " افرادي كه كرديت خوب دارند مي توانند بدون پيش قسط اتومبيل دل خواه خود را ليز نمايند". حالا بماند كه " ليز" نيست و بايد " ليس" [ اجاره ] باشد و از آن گذشته، طرف مي خواهد از " اجاره" يا " كرايه" اتومبيل حرف بزند و چرا به همين گونه نمي گويد، نمي دانم. از اين نمونه ها، آن قدر زياد است كه بيان همه ذكرمصيبت مي شود. البته اين را بگويم كه اين نحوة سخن گفتن در مقايسه با شيوة مخرب تري كه من آن را تفكر و انديشيدن فارگليسي مي نامم، ضرر كمتري دارد، گرچه خود به اندازة كافي مضراست. منظورم از تفكر فارگليسي شيوة انديشيدني است كه به كساني كه در غربت زندگي مي كنند محدود نمي شود. در داخل ايران هم ديده ام كه براي ابراز وجود كردن ودرواقع سرپوشي مسخره و مضحك براي كتمان ضعف زبان [ هم فارسي وهم انگليسي و يا فرانسه و فارسي] به فارگليسي [ يا فارانسه] سخن مي گويند. به اين هم كار ندارم كه در اغلب موارد واژه هاي انگليسي را غلط تلفظ مي كنند واغلب نابجا به كار مي گيرند. باري منظورم از تفكر فارگليسي اين است كه هرچه بكارگيري از واژه هاي انگليسي در جمله يا جملاتي كه با قواعد دستوري زبان فارسي درست شده اند، بيشتر مي شود توانائي اين پدرومادرها در استفادة مفيد و ثمربخش از زبان فارسي بطور روزافزوني كمتر و كمترمي شود. يعني روز به روز براي بيان مقصود به فارسي مشكلات بيشتري پيدا مي كنند و به جاي اين كه به خود بنگرند و علت يابي نمايند براين گمان باطلند كه علت نه فارسي [ وانگليسي] نداني شان بلكه نارسائي زبان فارسي است. به اين ترتيب، زبان مضحك فارگليسي يك توجيه نيم بند و قلابي تئوريك نيز پيدا مي كند. در اين كه زبان در جوامعي كه سنت دموكراتيك ندارند و براي آزادي بيان و انديشه اهميت چنداني قائل نيستند، پيشرفت نمي كند ترديدي نيست. و دراين هم بحثي نيست كه زبان فارسي به عنوان زبان جامعه اي استبداد زده از استبداد همه جانبه عذاب كشيده و اين امكان را نيافته است تا آن طور كه بايد و شايد پيشرفت نمايد. به همين دليل بعيد نيست كه اين جا و آن جا كمبودهائي نيز داشته باشد ولي بدون ترديد اين كمبود ها نمي تواند و نبايد براي توجيه بي توجهي به زبان فارسي از يك سو ومسئوليت گريزي از سوي ديگر مورد سوء استفاده قرار بگيرد. به باور من، تفكر و زبان فارگليسي، مثل خوره اي به جان هويت فرهنگي ما [ جه در داخل و چه در غربت] افتاده است و چنانچه بطور موثر و كارسازي با آن مقابله نشود، پي آمدهاي مصيبت باري مي تواند داشته باشد. يكي از پي آمدهاي استفاده گسترده اززبان فارگليسي اين است كه همانند استبداد، جلوي پيشرفت و تكامل زبان را سد مي كند. پس همين جا بگويم كه غرضم به هيچ وجه اين نيست كه زبان فارسي را در قرنطينه بگذارم و از وام گيري به جا و شايسته از زبان هاي ديگر نيز واهمه اي ندارم. ولي چنين كاري بايد با آگاهي و بر مبناي اصول و قواعد علمي صورت بگيرد. به عقيده من، بين زبان و زمانه پيوندي اندام واره [ ارگانيك] وجود دارد. يعني زبان مي بايد همراه با دگرگون شدن عينيت زندگي و نحوة انديشيدن كه نتيجة تحول جهان بيروني ماست، دگرسان شود و از اين دگرساني نيز گريزي نيست. چرا كه مي بايست شرايط و امكانات لازم براي بيان انديشه هاي نو وتازه فراهم آيد. اگر اين نشود، زبان سهم خويش را در جا افتادن و قوام بخشيدن به آزادي بيان وانديشه ادا نكرده است. مي خواهم اين نكته را بگويم كه زبان متحول نشده، امكانات لازم براي خلاقيت بيشتر را تخفيف مي دهد و محدود مي كند و ازاين رو، خدمت گزار ديرجاني و سخت سري استبداد مي شود. اگر محدوديت هاي بي شمار اخلاقي، عقيدتي، و سياسي هم اضافه شود، كار به مراتب خراب تر مي شود. به فارگليس سخن گفتن نه فقط امكانات تازه فراهم نمي كند بلكه امكانات محدود موجود را نيز به تباهي مي كشاند و اين به ويژه در غربت مسئله اي بسيار جدي است.
ادامه دارد

ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۱۹, یکشنبه

نسل دوم مهاجرین و مقوله های فرهنگی در غربت


درهمة طول و عرض تاريخ، با پديده نقل و انتقال انسان از نقطه اي به نقطه اي ديگر روبرو بوده ايم. گاه اين نقل و انتقال اختياري است و در اغلب موارد، اجباري، يعني ترجمان خشونت عرياني است كه بر عليه دسته و گروه خاصي اعمال مي شود. نقل و انتقال اختياري، مهاجرت، گاه خود نمود غير مستقيمي است از خشونت و ازتنگناهائي كه بر سرراه روال عادي زندگي به جريان مي افتد و مهاجر را به مهاجرت وا مي دارد[1]. ولي نقل و انتقال اجباري، تبعيد و پناه جوئي، هميشه انعكاسي است از خشونتي كه اعمال مي شود. پناه جواگر چه جانش را در چمداني نهاده و به سرزميني ديگر مي گريزد ولي اين گريز عكس العملي طبيعي و بديهي است به وضعيتي كه در آن قرار گرفته است. اگرچه واقعيت دارد كه هيچكس روي هوا و هوس پناه جو نمي شود ولي در تحليل نهائي، اين پناه جو است كه در عكس العمل به شرايط نامساعد خود را به مخاطره انداخته و از سرزمين خويش مي گريزد. تبعيدي ولي اين حداقل «آزادي» را هم ندارد كه خودش تصميم بگيرد و بعلاوه، از وضعيتي نمي گريزد. ديگران، يعني همان كساني كه وقتي منطق شان مي لنگد اعمال خشونت مي كنند، تبعيدي را از سرزمينش مي گريزانند و به سرزميني ديگر پرتاب مي كنند. در مقام مقايسه، وضعيت يك مهاجر با يك تبعيدي و پناه جو، اگر چه به ظاهر به هم مي ماند ولي از زمين تا آسمان تفاوت دارد. مهاجر خود تصميم مي گيرد كه از كجا به كجا برودولي پناه جو و تبعيدي حق انتخاب ندارد بايد به هر جائي برود كه به او پناه مي دهندو يا خشونت گران مي خواهند. تا آنجا كه به ناسازگاري فكري و فيزيكي جامعة ميزبان با «مهمانان ناخوانده» مربوط مي شود، مهاجر و تبعيدي و پناه جو تفاوتي ندارند. ولي تفاوت اساسي در اين است كه براي يك مهاجر اين ناسازگاري«خودخواسته» است و براي تبعيدي و پناه جو تحميلي و اجباري. و همين تحميل و اجبار است كه زندگي يك تبعيدي را دو صد چندان سخت و طاقت فرسا مي كند. كسي كه در يك جامعة ديگر با فرهنگي ديگر، زباني ديگر و بطور كلي نظام ارزشي متفاوت به دنيا آمده، كودكي، نوجواني و حتي جواني خود را در آن سپري كرده، در نتيجة عواملي بيرون از كنترل خود، به متن جامعه اي ناشناخته و غريب و بيگانه پرتاب مي شود. برخلاف يك مهاجر، براي يك تبعيدي و پناه جو مشكل لاينحل اين است كه وضعيت فعلي اش را نمي خواهدو نمي پسنددو باهمة زرق وبرق ظاهري نمي تواند جذب جامعه اي بشود كه با آن به تمام معني بيگانه است. از سوي ديگر، اما، آنچه را كه مي پسندد و مي خواهد، ومي داند كه مي خواهد، با تصميم ديگران نمي تواند داشته باشد. اين مشكل لاينحل و دروني شده نه فقط با گذشت زمان تخفيف نمي يابد بلكه روز بروز عميق تر و دردناك تر مي شود. يك تبعيدي، مثل روغن بر آب در سطح جامعة تازه و بيگانه مي ماند. اگرچه به ظاهر جز اين به نظر مي آيد ولي وضعيت مهاجر نيز در ناهمخواني با جامعة ميزبان تفاوت چنداني با وضع يك تبعيدي ندارد. به راستي مهم نيست كه قبل از مهاجرت جهان را چگونه مي بيند ، ولي در عمل ودر واقعيت زندگي هيچ چيز جامعة جديد برايش دروني نمي شود. مقداري به دليل تنبلي ولي عمدتا به دلايل ديگر، از جمله تعلق خاطر نداشتن و پرتاب كردن خويش به جامعة جديد، زبان كشور ميزبان را ياد نمي گيرد و احتمالا نمي تواند ياد بگيرد[2]. يادگرفتن زبان و فرهنگ جديد، انگيزه و اميد به آينده مي طلبد و مهاجرين و پناه جويان به خاطر شرايط زندگي خود اين انگيزه و اميد را ندارند. ندانستن و يا كم دانستن زبان موجب مي شود كه ابزار ارتباط عمومي و جمعي [ روزنامه، مجله ، راديو، كتاب....] هم مورد استفاده قرار نمي گيرد. با گذشت زمان، اين حاشيه نشيني در حوزة انديشه ابعاد به واقع فاجعه آميزي مي گيرد. كار تا به آن جا خراب مي شود كه براي نمونه يكي از برجسته ترين نويسندگان ما كه از بد حادثه به ناچار از وطن مي گريزد در توصيف پاريس مي گويد، " از روبرو كه نگاه مي كني ماتيك زن است و از پائين گُه سگ" [ به نقل از زمان نو، شمارة 11، ص 15]. اگر غرض دق و دل خالي كردن باشدو اظهار نظري براي خالي نبودن عريضه، كه خوب حرفي نيست. ولي وقتي زنده ياد گوهر مراد، با آن توانائي چشمگيرش در تصوير سازي و صحنه پردازي ، يكي از چند مركز هنر وانديشة جهان را اين گونه تصوير مي كند، آن گاه از ديگران كه قابليت تصوير سازي اورا نداشتند و ندارند، چه انتظاري مي توان داشت؟ گذشته از موقعيت روحي و فكري و نحوة نگرش به خود ووضعيت خود، در شهرهاي بزرگ ضرورت و نيازي هم پيش نمي آيد يا كم پيش مي ايد كه تازه آمده اي را به ياد گرفتن زبان و در پي آن كوشش براي درك و فهم جامعة ميزبان مجبور كند. هر جماعت نو آمده در اين شهرهاي بزرگ مي تواند بدون دردسر تنها با گذشت اندكي زمان، همديگر را پيدا كنند. و همين كه پيداكردند در ظاهر امر راحت تر زندگي مي كنند. در اصل ولي مشكل و مصيبت زندگي در غربت ريشه دارتر و سخت جان تر مي شود.
اگر زندگي در غربت ادامه پيدا كند كه معمولا مي كند، قضيه از نسل اول مي گذرد و به نسل دوم.... و چندم مي رسد. منظورم از نسل هاي بعدي، فرزندان نو آمدگانند. آنهائي كه يا اصولا در غربت به دنيا مي آيند و يا اين كه در غربت شخصيت شان شكل مي گيرد. نسل دوم گرچه به نظر مي رسد كه مشكلات نسل اول را ندارد ولي به تعبيري مشكلات بسيار بيشتري دارد.
ادامه دارد
بقيه را بعدا بخوانيد
[1] گاه البته اتفاق مي افتد كه مهاجرت بر اساس فلسفة مرغ همسايه، غاز است صورت مي گيرد. يعني مهاجر خود را به آب و آتش مي زند كه از موقعيتي بگريزد ولي به درستي نمي داند كه خود را به چه موقعيتي پرتاب مي كند.
[2] يكي از دلايل جانبي ارزيابي نادرست از سرعت ياد گرفتن زبان است. نويسنده خود به موارد مكرري برخورد كرده است كه شماري از عزيران ساكن ايران بر اين گمان باطل اندر باطلند كه پس از چند ماه اقامت در يك كشور بيگانه زبان آن كشور را خواهند آموخت. اگر منظور از آموختن زبان خريد از بقالي و ميوه فروشي باشد، احتمالا اين ادعا راست است - كه در آن هم ترديد دارم. ولي اگر منظور از آموختن زبان، آماده شدن براي زندگي مطلوب و رضايت بخش در يك محيط تازه است، نويسنده پس از 35 سال اقامت در انگلستان هنوز هم در اين خصوص مشكل دارد. ديگران خود دانند.

ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۱۸, شنبه

برخورد بربریت ها:

پس از یکی دوهفته « بی خانمانی» الان مثل این که دو خانه دارم. یکی در همان پرشنبلاگ قبلی و یکی هم این یکی. عجالتا تا مدتی بین این دو رفت و آمد می کنم تا ببینم وضع چه می شود. از لطف همه دوستانی که سر می زنند، ممنونم. ا.س
چند سال پيش ساموئل هانتينگتون در نوشته جنجال بر انگيزی از برخورد تمدن ها سخن گفت و مدتی بعد؛ آقای خاتمی که با پشتيبانی چشمگيری رئيس جمهور ايران شده بود از گفتگوی تمدن ها حرف زد. حتی سازمان عريض و طويلی هم درست کردند که تا مدتها تحت رياست آقای دکتر مهاجرانی اداره می شد.
چند سالی از اين بحث ها نگذشته است. آن چه در جهان شاهديم؛ نه برخورد يا گفتگوی تمدن ها؛ که برخورد بربريت هاست. گروگان گيری و بعد گردن زدن گروگان ها اگر بربريت نيست پس چيست؟ از آن سوی؛ آن چه که سربازان امريکائی در عراق می کنند؛ مثل آخرين «شاهکارشان» که باز يک مجلس عروسی را بمباران کرده اند؛ نيز؛ اگر بربريت نيست؛ پس چيست؟ در فلسطين اشغالی؛ نيز شاهد برخورد بربريت ها هستيم. به اعتقاد من؛ هم بمب گذاری در اتوبوس و رستوران؛ بروز بيرونی بربريت است و هم بمباران خانه ها و فرستادن بولدزرها و هم اين قتل وکشتار علنی که اگرچه ادعای کشتن « تروريست ها» را دارد ولی زنان و کودکان و بسياری آدم های بی گناه ديگر را قربانی می کند. اين که يک طرف در پوشش الفاظی مدرن و پسامدرن دست به اين بربريت ها می زند و آن ديگری؛ با پشت کردن به نظام گذاری های قرن بيستم و بيست و يکم چنين می کند؛ تفاوت مهم و تعيين کننده ای نيست. دليل من هم ساده است. در هر دومورد؛ آن چه را که هر روزه شاهديم؛ بربريت است؛ بربريتی که روشن نيست سرانجام به کجا خواهد انجاميد؟
با انتشار آخرين گزارش گروه تحقيق عراق؛ اين نکته نيز روشن شد که بربرهای مدرن و پسامدرن؛ به واقع با دروغ و پشت هم اندازی؛ برای اين شاهکارتازه خويش؛ زمينه سازی کرده بودند. نه اسلحه کشتار جمعی در عراق بود- آن موقع که بود و برعليه سربازان ايرانی استفاده می شد به واقع از سوی همين بربرهای پسامدرن عرضه می شد- ونه حکومت صدام- با همه جنايت هايش- رابطه ای با بن لادن داشت. اکنون مانده اند که علت اشغال عراق و اين همه بربريتی که در آن سرزمين اتفاق افتاد و هرروزه اتفاق می افتد؛ را برای همين مردمی که با فريب و دروغ روبرو بوده اند توضيح بدهند. حداقل در انگليس می بينيم که سخن گويان دولتی مدعی اند که علت اصلی؛ اين بود که عراق به قطع نامه های سازمان ملل عمل نکرده است! يعنی شما جان به جان بربرهای مدرن که بکنيد دست از دروغ گوئی و فريب بر نمی دارند. اگر علت اين بود؛ پس چرا به ترکيه؛ اسرائيل؛ مراکش... حمله نمی کنيد؟ اين کشورها که بيشتر از عراق به قطع نامه های سازمان ملل عمل نکرده اند؟
ولی؛ نه؛ خدا نکند که به اصطلاح جامعه بين المللی در اين پوشش؛ بيشتر از اين به برخورد بربريت ها دامن بزند.
از دست کسانی چون من؛‌ چه بر می آيد؟
شايد؛ بايد دعا کنيم..... ولی نه از آن هم مطمئن نيستم.

ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۱۵, چهارشنبه

بازهم درباره نئولیبرالیسم


بحث و جدل بر سرپی آمدهای جهانی کردن وتجارت آزاد اگرچه در جهان بیرون ازجامعه ایرانیان ادامه دارد ولی در میان ساده اندیشان روستای زرنگ آباد که نام دیگرش ایران است، به نفع جهانی کردن و تجارت آزاد به «پایان» رسیده است. معلوم نیست که از آن چه تاکنون دراین راستا کرده اند چه دسته گلی بر سرمردم ایران زده اند که می خواهند از همین کارها، بیشتر بکنند. در درون ایران شورای مصلحت نظام در تازه ترین تصمیم گیری اش راه را برای واگذاری بانک ها، شرکت های بیمه، حمل ونقل و بسیاری به قول خودشان « دانه درشتها»ی دیگر هموار می کند. از سوئی جنگ و دعوا بر سرفرودگاه بین المللی هنوز ادامه دارد و به برکناری وزیر راه منجر می شود و از سوی دیگر، مجلس هفتم نیز دست و پای دولت را در مذاکره با شرکت های خارجی می بندد. با این همه، گوهر سیاست ها هم چنان واگذاری شرکت های بیشتر به بخش خصوصی و جلب سرمایه گزاری خارجی است. وزیر اقتصاد هم مجبور می شود به سرمایه گزاران ایرانی تبار مقیم خارج، تضمین بدهد، تضمینی که خودش هم می داند با وضعیت موجود درایران نه ضمانت اجرائی دارد و نه وجاهت قانونی. در بیرون از ایران نیز کم نیستند ایرانیانی که برای جهانی کردن و تجارت آزاد غش وریسه می روند و اندر فواید آن مقاله می نویسند و نطق وخطابه صادر می کنند. اگر خوشبین باشیم علت این غش و ریسه رفتن ها به گمان من، درک مغشوش این دوستان از علل استبداد درایران است. اگر ادعای این دوستان درست باشد- که به گمان من نیست- علت استبداد در ایران « دولتی بودن» اقتصاد است، در آن صورت، برای مقابله با استبدادی که ریشه اش در اقتصاد است، می توان دست به دامان بازار آزاد زد. تازگی ها دیدم که دوستان، استبداد ایران را تا پرداخت رانت های نفتی به بخش هائی از جامعه ریشه یابی می کنند و به این ترتیب معتقدند که اگر رانت های نفتی در دست دولت نباشد، لابد، این استبداد هم نخواهد بود. فعلا به این کار ندارم که به این ترتیب، فرهنگ وسیاست درایران به زمان ناصرالدین شاه که رانت نفتی نداشتیم تا دردست کسی باشد، یا استبدادی نبود و یا این که علت های تاریخی و فرهنگی واجتماعی اش ماست مالی می شود.
باری از جمله با این نوع ریشه یابی ها است که شرکت های دولتی را به قیمت یا مفت به بخش خصوصی واگذار کرده اندوبرنامه دارند بیشتر هم از این کارهای «خیر» بکنند. البته مدل های درس نامه ای هم به مدد می رسد. و عرضه و تقاضا در ذهنیت دینی و مذهبی ایرانیان به جای خدا می نشیند. مدیران مُصرف واحدها با قوانین آهنین بازار سرمایه ای که وجود ندارد ادب خواهند شد. وقتی واردات آزاد باشد، تولید کنندگان گران فروش ایرانی متنبه شده یا از بازار حذف می شوند یا این که به راه راست هدایت خواهند شد. واحدهائی که حذف می شوند یا با این خطر روبرو می شوند، در این نظام نکبت که از سرتاپایش خون وکثافت می ریزد، در اولین فرصتی که بتوانند خود را از شر « ارزانترین» و در عین حال « آسان ترین» بخش هزینه تولید- یعنی مزدی که به کارگر می پردازند- خلاص خواهند کرد. کاری ندارد به احبارش در روزنامه ها بنگرید و یا در همین سایت های انترنتی، اندکی دقیق تر شوید. آن کس که بخواهد ببیند، شواهدش را می بیند و آنان که به شواهد کار ندارند، می توانند هم چنان شعارهای زیبای شان را تکرار کنند. اگر فکر می کنید که این هم ازمختصات «جهان سومی» بودن ماست، سخت در اشتباه هستید. در امریکای جهان اول، کمپانی ها « شاهکار» تازه تری می زنند. علاوه بر اخراج کارگران، برای این که حقوق بازنشستگی کارگران قدیمی خودرا- که اغلب نزدیک به 40 سال بابت آن حق بازنشتسگی ماهانه پرداخته اند- نپردازند اعلام ورشکستگی می کنند. درانگلیس هم از این موارد کم نیست. تکرار این شاهکار به جائی رسیده است که در اقتصاد، بخشی تحت عنوان « اقتصاد ورشکستگی» شکل گرفته است. روشن است که هزینه این « شاهکار» بخش خصوصی، مثل همیشه به گردن بخش دولتی « غیر کارآمد» می افتد که ازکیسه مردم، به صاحبان بخش خصوصی «یارانه» بپردازد و هزینه های مدیریت بی قابلیت آن ها را اجتماعی کند. دوستان گرامی نئولیبرال ما که اندر بدی یارانه نان و نفت و وروغن انشاء می نویسند و یقه خود و دیگران را می درند معلوم نیست چرا در باره این یارانه ها حرفی نمی زنند؟
باری، فعلا به این کار ندارم که نه فقط با این کار، استبدادسنتی و دیرپای جامعه ایرانی ما سرجایش باقی می ماند بلکه استبداد مطلقه پول هم به آن استبداد سنتی اضافه خواهد شد. در این جامعه به اصطلاح « آزادشده» هر چیز قیمتی دارد که با عملکرد عرضه و تقاضا دربازار مشخص می شود.اگر پول داری که آش می خوری و اگر هم نداری که سرمایه سالاری که خانه خاله جان آدم نیست.
واما، در بیرون از جامعه ایرانی ما، بحث وجدل ادامه دارد. شماری از مدافعان دو آتشه این فرایند به صف مخالفان می پیوندندو سیاست پردازان- اگرچه هم چنان بر همان طبل پیشین می کوبند- ولی در ضمن می پذیرند که کشتی بان را سیاستی دیگر باید و اندر یافتن راهی برای کاستن فقر جلسه و گردهمائی می گذارند. عبرت آموز است که تا کنون به کشورهای فقیر، همان داروئی را خورانده اند که به واقع، عمده ترین مسبب بیماری کنونی آنهاست. و طبیعی است که آن چه تا کنون از این نوع جلسات و گردهمائی ها نصیب ملل فقیر می شود، چیز دندان گیری نیست. حداکثر فایده اش این است که می تواند برای مدتی مورد استفاده تبلیغاتی قرار بگیرد که « گر صبر کنی....».
دورنیست که طشت رسوائی این سیاست ها نیز از بامها بیفتد و روشن شود که آن چه که لازم و ضروری است نه گریمی تازه بلکه، نگرش و جهت گیری های متفاوتی است که به جای سپردن عنان زندگی بشر به دست نیروهای کور بازاربه اصطلاح آزاد، قابلیت های بشر را برای یافتن راه حل به کار بگیرد. علت وانگیزه فعالیت های بشری نمی تواند و نباید سود و سودآوری در بازار باشد آن هم به صورتی که همه چیز تحت الشعاع سودآوری قرار بگیرد. ممکن است نام این نگرش تازه « پسامدرنیته» باشد ولی در واقعیت زندگی بازگشتی است به سال های اول قرن نوزدهم آن هم در سالهای اولیه قرن بیست و یکم و این البته که تاسف دارد.

ابهام جنسی در ایران:


نمی دانم در آن قدیم ها هیچ وقت معركه گیران را دیده بودید كه می آمدند و پرده ای كه بسیار هم با بد سلیقگی نقاشی شده بود را به دیواری می كوبیدندو بعد برایتان از زمین و زمان می گفتند. رستم شان به واقع یك مینی رستم بود. حرف هایشان هم معمولا سر وته نداشت. وخیلی از اوقات هم ضد ونقیض معركه می گرفتند. باور می كنید بارها پیش آمد كه به خاطر تماشای این نوع معركه ها و دررفتن از مدرسه و یا دیر به منزل رسیدن كتك خورده بودم!
من هر دفعه كه برای تعطیلات به ایران می روم یاد آن معركه گیرها می افتم. چون ایران هم این روزها وضع اش همان جوری است. یك مجموعه ایست در هم پیچیده از تناقض. گاه آن چنان گیج ومنگ می شوید كه تا مدتها طول می كشد تا بتوانید پاره های مغزتان را جمع و جور كنید و بشوی چیزید كه قبل از سفر بوده اید. البته كار دولتی ها و اصلاح طلبان و موتلفه ای ها و حقانی ها به جای خود محفوظ، از همه جای این مملكت گل وبلبل انگار تضاد و تناقض می ریزد.
در همین راستانمی دانم خبر دارید یا نه كه ایران عزیز- اگر چه هنوز تا رسیدن به یك جامعه مدرن خیلی فاصله دارد ولی از مشكلات و مصائب یك جامعه پسامدرن در امان نمانده است. منظورم از این مشكلات و مصائب این كه در این جامعه با مختصاتی كه می دانید و می دانیم، كسانی پیدا شده اند كه به قول یك روزنامه نگار گرفتار ابهام جنسی هستند یعنی هویت جنسی مستقل ندارند و یا هویت جنسی دو گانه دارند. البته من در چند سال پیش تر یك روز كه داشتم از خیابان طالقانی( همان تخت جمشید قدیمی) می گذشتم دیدم كه از دور یك خانم و آقا در حالیكه خیلی صمیمانه دست در دست هم انداخته اند- بدون این كه آن خانم حجابی داشته باشد- دارند می گذرند. با آن چه كه می شنوید و در باره شان می خوانید و به چشم خودتان می بینید تعجب كردم كه چگونه چنین چیزی در تهران اسلامی ممكن است؟ راهم را اندكی كج كردم و وقتی كه نزدیك تر شدم دیدم آن كه گمان می كردم خانم است به واقع مردی است كه به نحو زیبائی هم آرایش كرده است. خیلی تعجب كردم و وقتی همان شب در جمعی این روایت را باز گفتم، دوستان به طعنه بر آمدندكه یا این داستان را از خودم در آورده ام و یا این كه شماره عینكم بالارفته است و باید به سراغ یك چشم پزشگ بروم. من هم البته دنبالش را نگرفتم. یعنی دوستان آن قدر توی ذوق من زدند كه من با وجود این كه با چشمهای خودم دیده بودم، خودم را قانع كردم كه لابد حق به جانب دوستان است و من چنین چیزی را اصلا ندیدم. خیلی چیزها را همین طور كشكی باور می كنیم من هم، قبول كردم آن چه را كه خودم دیده بودم، به واقع ندیدم.
ولی در این سفر آخر ( تابستان 2003) كه در تهران بودم، به موارد بیشتری از همین پدیده برخورد كردم. این افراد را اكنون دیگر در سطح شهر تهران می توان در مكان هائی مثل میدان كشتارگاه، پارك شهر، میدان آریا شهر، پل كریمخان، تقاطع مطهری- ولی عصر، میدان ونك مشاهده نمود. زمان توقف آنها معمولا در سرشب است تا حدودا ساعت 10 یا 11 شب و اغلب هم به صورت گروه های دو یا سه نفری در كناره ی خیابان می ایستند. مردم عادی آنها را «اوا خواهر» می نامند البته عناوین دیگری هم شنیدم كه از آنها می گذرم. البته تعجب نخواهید كرد اگر بگویم كه جامعه تقریبا هیچ گونه پذیرشی از آنها ندارد یعنی آنها را بطور كامل طرد كرده است و یكی از دلایلی كه آنها همیشه به صورت گروه دیده می شوند یك نظام دفاعی در برابر همین طرد شدن آنهاست.
كسانی كه با این گروه ها تماس می گیرند معمولا با دو انگیزه این كار را می كنند:
- یا این كه آنها را دست بیاندازند و بخندند.
- یا برای استفاده و شاید حتی سوء استفاده جنسی از آنها.
به همین خاطر جلب اعتماد این افراد بسیار دشوار است . وقتی در یك مورد با یك دوست مطبوعاتی از این پدیده سخن گفتم و اطلاعات بیشتری خواستم مرا راهنمائی كرد به مقاله ای كه در یكی از نشریات ادواری چاپ شده بود و از این پدیده سخن رفته بود. آن چه در زیر برایتان می نویسم به واقع خلاصه ای است از این مقاله. یعنی خودم با این كه به چند گروه از این ها برخورد كرده ام ولی نتوانسته بودم اعتمادشان را جلب كنم تا چند كلمه ای با من سخن بگویند.
اگر چه براساس شناسنامه، این گروه پسر یا مردند ولی خود را با نام های دخترانه معرفی می كنند. به خصوص درایران كه نه هیچ گونه حمایت دولتی وجود دارد و نه جامعه وجود این گروه را می پذیرد گذران زندگی اقتصادی این آدمها - دیگر جنبه های زندگی به كنار- اگر غیرممكن نشود بسیار دشوار است. البته بعضی از این ها، تا آن جا كه فهمیده ام می توانند با یك عمل جراحی زن بشوند و از این حالت بلاتكلیفی در بیایند. ولی در همان مقاله پیش گفته آمده است كه یكی از این بلاتكلیفان جنسی گفته است كه « ای آقا این كه سئوال نداره. فكر كن اگر به خودت اجازه ی كار كردن ندهند چه می كنی؟ یا دست به دزدی می زنی یا تن به خود فروشی می دهی».
من نمی دانم ریشه این مشكل در كجاست؟ یعنی تا كجا به مسائل ژنتیك مربوط می شود و چه مقدارش هم اكتسابی است. ولی اظهار نظر چند تاروان شناس را خواندم اندكی گیج تر شده ام. یك روانشناس بر این اعتقاد است كه علت اصلی اش این است كه پدر در این خانواده ها در حاشیه است و مادر نقش غالبی پیدا می كند. وقتی زن از شوهر به عنوان یك همسر ناامید می شود سعی می كند همه ی خواسته هاونیازهای خودش را از طریق پسرش ارضاء كند و این جاست كه رابطه مادر-پسری رفته رفته به صورت رابطة سمبلیك مادر-همسری تبدیل می شود. پسر برای فرار از این وضعیت، از جنسیت خود فرار می كند و تصور می كند كه با فرار از جنسیتی كه دارد می تواند مانع ایجاد رابطه ای شود كه مادر به صورت سمبلیك از او انتظار دارد. به سخن دیگر، اگر جنسیت او از مرد به زن تغییر پیدا كند دیگر فشاری از طرف مادر بر او تحمیل نخواهد شد. وقتی این نوع پسرها وارد اجتماع می شوند برای ارضای نیازهای جنسی خود به پسرها گرایش پیدا می كنند و در جامعه ای مثل ایران، بدبختی عظیم این گروه تازه آغاز شده و روز بروز تشدید می شود. روانشناس دیگری هم بر این عقیده است كه این مشكل ریشه های روانی و بیولوژیك ندارد و بیشتر آموختنی و اكتسابی است. البته به عامل محدودیت های اجتماعی هم اشاره می كند یعنی در نبودن جنس مخالف، رفع نیازهای جنسی به صورت گرایش به هم جنس در می آید آن چه كه برای من حیرت آور بود این كه یكی از این روان شناسان معتقد است كه « آنها اگر خودشان بخواهند می توانند توسط داروهای شیمیائی و شوك برقی(درمان-شكنجه) بهبود یابند» و بعد خودش ادامه می دهد كه « متاسفانه این روش ها علاوه بر این كه قطعی نیستند حتا ممكن است به بهای گرانی برای فرد بیمار تمام شود به گونه ای كه او از هر دوجنس بیزار گردد». البته عمل جراحی هم همیشه مناسب نیست و حتی می تواند وضع این افراد را بد تر كند ولی قیمت عمل وداروهای بعد از عمل هم بسیار گران است و در دسترس اغلب این افراد نیست. خلاصه مجسم كنید در ایران اسلامی كه با تساهل ومدارا میانه ای ندارد زندگی بكنید و ندانید زنید یا مرد! من فكر می كنم، برای این افراد زندگی در جهنم راحت تر باشد!
راستی شما چی فكر می كنید؟

ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۱۴, سه‌شنبه

نئولیبرالیسم و مقوله آزادی:



تا به همين اواخر، عمده مباحثي كه در دفاع از استراتژي تعدیل ساختاری ارایه می شد خصلتی عمدتا اقتصادی داشت.
ادعا بر اين بود كه با در پيش گرفتن اين استراتژي دوپايه، كشورهاي پيراموني مي توانند مشكلات و مصائب اقتصادي خود را رفع کنند. خصوصي سازي قرار بود ضمن بيشتر كردن كارآئي، ماليه عمومي را بهبود بخشد. آزاد سازي و كنترل زدائي نيز مي بايست با رفع اعتشاش در عملكرد بازار آزاد و شفاف كردن قيمت ها، تخصيص بهينة منابع محدود را امكان پذير سازد. در نوشتارهاي ديگر، نشان دادم كه اين ادعاها در وجه عمده از محدودة كتاب هاي درسي فراتر نمي روندو به عكس، در كشورهائي كه اين سياست را اجرا نموده اند، ما با مجموعه اي روبرو هستيم كه نه مختصات نظامات قبلي را دارد و نه اين كه نشاني از آينده اي روشن در آن مي توان ديد. و اما امروز به ويژه در پيوند با ايران با مباحث تازه اي روبرو هستيم كه در عين حال نشان دهنده بخشي از مشكلات مادر عرصه نظري است.
وضعي كه ما در آن هستيم را، شايد بتوان به صورت زير خلاصه كرد.
- از سوئي، ساختار اقتصادي ما با وجود وسلطه شماري از واحد هاي بزرگ دولتي و غير دولتي - ونه ضرورتا خصوصي- خصلت بندي مي شود كه به صورت يك دولت سايه اي عمل مي كنند و در وجوه عمده بابهره گيري از توان اقتصادي خويش، به صورت عمده ترين مانع اصلاحات در آمده، باج خواری یا رانت جوئی می کنند. به ادعاي شماري از مدافعان اين سياست درايران، بديهي است كه براي درهم شكستن اين نوع « انحصارات» و این نوع رانت خواری ها بايد سياست تعديل ساختاري در پيش گرفت. این واحدهای دولتی باید به بخش خصوصی واگذار شودو تا سرحد امکان، نیز دامنه فعالیت های اقتصادی دولت محدود شود. يعني، كساني هستند در ايران که کم هم نیستند و از اين راستا، مدافع تعديل ساختاري هستند.
از سوي ديگر، بگذاريد بدون مقدمه بگويم كه اگر برنامة تعديل ساختاري به روايت صندوق بين المللي پول رابخواهيم در ايران اجرا كنيم – در واقع همین برنامه با سرعت درایران اجرا می شود- ترديدي نيست كه برنده اصلي اجراي اين برنامه ها، همين شركت هاي غول پيكر و قدرت هاي پشت سر آن ها- یعنی همین باج طلبان و رانت خواران خواهند بود كه كنترل خويش رابر اقتصادايران كامل كرده و احتمالا، نه ديگر به صورت يك دولت سايه اي، كه خود دولت، عرض اندام خواهند كرد.
و اما ادعاي مهم تر مدافعان اين سياست قتل عام اقتصادی در ايران، رسيدن به دموكراسي و آزادي است. هروقت فرصتي كه هم پيش بيايد، كل اين روايت را به جهاني كردن وصل می كنند و بعد چرتكه به دست، براي ايران درصد “ جهاني شدن” اندازه مي گيرند و از « گلوبال شدن» اقتصاد ایران سخن می گویند. در حالیکه عبارت « اقتصاد گلوبال ایران» به معنای کامل کلمه، عبارتی بی معنی است. آن چه که جهانی کردن – یا به قول این دوستان گلوبالیزاسیون- نامیده می شود، یک روندو یک پروسه است، نه یک موقعیت ساکن و ایستا. یعنی می خواهم بگویم که کسی- حداقل تا آنجا که من در نشریات انگلیسی زبان می بینم- برای نمونه از « اقتصاد گلوبال امریکا» یا « اقتصاد گلوبال آلمان» سخن نمی گوید. البته از اقتصاد امریکا یا آلمان در فرایند جهانی کردن حرف و سخن زیاد است. باری، نئولیبرال های گرامی ما، در عين حال، هر وقت و هر جا هم كه لازم باشد، آمارهاي دست و پاگير را ناديده مي گيرند و سرانجام مي رسند به جائي كه به غير از آن چه كه در ايران دارد اتفاق مي افتاد، راهي باقي نمي ماند.یعنی از سوئی، به تبعیت از این باور کرده اند که «بدیلی نیست». و بعد، به گونه ای استدلالthere is no alternative [ TINA]، عبارت معروف خانم تاچر، می کنند که سرانجام نیز به همان نتیجه می رسند و راضی و خوشحال، ازاین که خودشان را به آن چه که خودشان باور داشتند، « متقاعد» کرده اند، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجند!. و آن وقت، با اين قشريت و با این جبرگرائي پسامدرن، پي آمدهاي اين برنامه قتل عام اقتصادي در ايران، حتي اگر تحمل ناكردني و به ذهنیت یک آدم عوام حتی، که ادعائی هم ندارد قابل قبول نباشد ولي، در اين“ گفتماني” كه به ايران به راستی“قاچاق” شده است، “منطقي” و پذيرفتني مي شود، یا این طور ادعامی شود! و هر كس هم كه به غير از اين بگويد و به سرانجامی غیر از این چشم داشته باشد، خوب روشن است، از ” قافله پسامدرنیته” جا مانده است! « قدیمی» است و گفتمان امروز ایران را یا نمی فهمد ویا نمی خواهد بفمهد. عوام فریبی، در جوامع بشری پدیده شناخته شده ای است ولی تو گوئی که این دوستان، در خود فریبی با یک دیگر به رقابت پرداخته اند!
بگذاريد همين جا بگويم كه به گمان من، كار اين دوستان به اين مي ماند كه كسي به نوزادي شيرخوار چلوكباب گوشت گوساله بدهد، آن هم با اين استدلال به ظاهر درست كه گوشت گوساله بسيار مقوی است و بعلاوه، اگر خوب كباب شود، بسيار خوشمزه هم هست. خوب كه چي؟ خوراندن اين چلوكباب به نوزاد شيرخوار، نوزاد را خواهد كشت. همين.
و اما در کمتر نوشته ای است که این دوستان نئولیبرال ما- که به هیبت های مختلفی در می آیند- تعریفی از آزادی به دست بدهند. به عبارت دیگر، روشن نیست که وقتی به ایران و ایرانی وعده آزادی می دهند، منظورشان چیست؟ به سخن دیگر، یعنی قرار است ایران به صورت چه جامعه ای در بیاید؟
بعید نیست که برداشت این جماعت از آزادی چیزی باشد مشخص و معلوم که از نظر تاریخی نیز حنثی است. یعنی در همه جا و همه ادوار، آزادی فقط می تواند به یک معناو حتی به یک شکل باشد. ممکن است منظور این دوستان، برای نمونه، وجود انتخابات آزاد و مطبوعات آزاد باشد که اتفاقا خیلی هم خوب است ولی رابطه اش با این پوششی که در آن ارایه می شود برای من حداقل، روشن نیست. فرض کنید در تهران، سازمان آب تهران را به بخش خصوصی واگذار کنند، و به همین نحو، دیگر موسسات دولتی را، آیااین کار باعث می شود که مطبوعات ما آزاد بشوندو یا من ایرانی در بیان اندیشه های خود آزادی داشته باشم؟ یا انتخابات ما بدون « دخالت» صورت بگیرد؟
با این وصف، اجازه بدهید فرض کنیم که با فروش اموال دولتی به بخش خصوصی و با کنترل زدائی از بازارها و لغو تعرفه ها و قانون کار، هم انتخابات ایران آزاد می شود و هم مطبوعات ما نه سانسور می شوند ونه توقیف. آیا به خودی خود این به این معناست که جامعه ایران، جامعه ی آزادی شده است؟
اجازه بدهید این نکته را اندکی بیشتر وارسی کنیم.
برای این منظور، ایران را در سال 1390 در نظربگیرید که این برنامه ها به میمنت و مبارکی اجرا شده اند. علاوه برآن، هم انتخابات ما آزاد است و هم مطبوعات ما.
( من هم مثل شما می دانم که این چنین نمی شود.ولی آرزو برجوانان عیب نیست و در مثل هم مناقشه نیست!)
فرض کنید، آقای خوشدل، که مهم نیست از کجا، ولی 30 سال پیش از دانشگاه فارغ التحصیل شد. به جای این که برود دنبال کارآزاد، حالا به هر دلیل، رفته و در دبیرستانی دبیر شده است. الان با این که 30 سال سابقه کار دارد ولی حقوق ماهیانه اش برای پرداخت اجاره خانه اش هم کافی نیست. نه فقط مجبور است برای سیرکردن شکم خود وزن و سه فرزندش، تا می تواند تدریس خصوصی بکند بلکه هفته ای 5 شب هم از ساعت 8 شب تا یک بعداز نیمه شب با پیکان قراضه اش مسافر کشی می کند. برای هیچ کار دیگری وقت ندارد. دوست دارد کتاب بخواند یا از مطبوعات آزاد استفاده کند ولی وقت این کارها را ندارد. اگرچه اغلب خسته است ولی زندگی بخور ونمیری برای خود و خانواده اش فراهم کرده است. عمده ترین نگرانی اش این است که اگر مریض شود، زندگی ا ش چگونه خواهد گذشت؟ یا اگر خانم یا بچه هایش مریض شوند، هزینه سرسام آور بیمارستان را از کجا باید بپردازد؟ از همین حالا عزا گرفته است که در سال آینده اگر دختر بزرگش در کنگور دانشگاه قبول شود، شهریه را چگونه باید بپردازد! نه می تواند او را از این کار باز دارد و نه اگر باز ندارد، می تواند این شهریه را بپردازد. مانده است که سرانجام چه باید بکند؟
آیا در ایران سال 1390، آقای خوشدل آدم آزادی است؟
این آقای خوشدل برادر کوچکتری دارد، آقای خوش چهر که 25 سال پیش از دانشگاه آزاد ورامین فارغ التحصیل شدو از همان ابتدا آدم اداره ای نبود. کارش را با خرید و فروش کوپن آغاز کرد و رفته رفته با برادر خانمش شریک شد و شرکتی بنا کرده اند که در حوزه واردات به ایران فعالیت می کند. با چند نفر در وزارت خانه.... به توافق رسیده اند و بر محصولات وارداتی خویش بسته به کشش درصدی اضافه می کنند و این مازاد سه قسمت می شود. بخشی را کمپانی صادر کننده فرنگی به جیب می زند. و بخشی هم صرف راضی نگاه داشتن « همکاران» وزارت خانه.... می شود و از آن چه که می ماند، آقای خوش چهر و برادر خانمش زندگی بسیار خوبی دارند.یک سال پیش، یک ساختمان سه طبقه را در نیاوران به قیمت 100 میلیون تومان خرید که الان ارزش اش حداقل سه برابر شده است. گذشته از این در مناطق دیگر هم مقداری زمین خریده است. اگر چه گاه روزنامه می خواند ولی اهل کتاب خواندن نیست. همیشه با خنده می گوید، ما دکون دارا رو چه به کتاب خونی.... سالی حداقل یک بار به مسافرت خارج می رود. خودش بیشتر دوست دارد که به اروپا سر بزند ولی خانمش تا کنون سه بار به زیارت مکه رفته است که دو دفعه اش، حج عمره بود. حتی اگر همین الان دست از کار بکشد، تا آخر عمر مشکل مالی نخواهد داشت. ولی هم چنان به کار ادامه می دهد.
آقای خوش چهر چی؟
و اما آقای خوشدل پسرعمه ای دارد، آقای خوشبخت که حتی دیپلم هم نگرفته است. چهارده ساله بود که با مرگ پدر مجبور شد سرپرستی مادر و سه خواهر و دو برادر را به گردن بگیرد و از همان موقع تا کنون، هفته ای 7 روز کار کرده است.درباره سیاست و هنر و فرهنگ چیزی نمی داند.او دانش زیادی ندارد ولی راجع به مسایل زیادی پیش داوری دارد. بر این عقیده است که اگر انگلیسی ها توطئه نکرده بودند الان ایرانی ها آقای جهان بودند. اعتقادات مذهبی شدیدی دارد. از همان جوانی نه نمازش قطع شدو نه روزه اش. در ماه رمضان، به خصوص در شب قتل حضرت علی تا صبح نماز می خواند و در میان رکعت های نماز، به صدای بلند گریه می کند و آمرزش می طلبد. کتاب و روزنامه نمی خواند. نه سوادش را دارد و نه وقت اش را. دانش او از جهان و از سیاست، محدود به آن چه هائی است که امام جماعت مسجد محل هر جمعه در خطبه ها می گوید. در یکی از کوچه های خیابان ری زندگی می کند ولی در کارخانه ای در نزدیکی های کرج کارگر است. تا قبل از احداث متروی تهران مجبور بود هر صبح ساعت 5 از منزل بیرون بیاید تا بتواند سر ساعت 8 سر کارش باشد. هیچ شبی هم زودتر از ساعت 8 یا 9 به منزل نمی رسید. بعضی وقت ها که مجبور بود اضافه کاری بکند، وقتی به خایان ری می رسد، نماز شب اش قضا شده بود. الان وضع اندکی بهتر شده است و رفت وآمد به کرج کمتر وقت می گیرد. مشکل اصلی اش این است که کارفرمایش وضع مالی رضایت بخشی ندارد. اگر چه تا کنون همیشه به آقای خوشبخت مزدش را پرداخت کرده ولی گاه پیش آمده که در پرداخت تاخیر داشته است. هروقت این طوری می شود، تمام زندگی اش به هم می ریزد. با این همه، آقای خوشبخت هم معمولا چیزی نمی گوید چون می ترسد که کارفرما عذرش را بخواهد وهمین اندک رزقی که می رسد هم قطع شود. خانمش گاه و بی گاه مقداری کار خیاطی می کند ولی اغلب وقت اش در صف شرکت تعاونی می گذرد تا بتواند اجناس کوپونی بگیرد که به نسبت بازار آزاد بسیار ارزان تر است. بعضی وقت ها، سرهمان کوچه شرکت تعاونی می ایستد و بعضی از اقلام کوپنی را که به آنها نیاز مبرمی ندارد و یا می تواند در مصرف شان اندکی صرفه جوئی کند، به قیمت بیشتر به متقاضیانی که کوپن به اندازه کافی ندارند یا دیگران، می فروشدولی درآمدش مبلغ قابل توجهی نیست ولی ازهیچی بهتر است. پسرش تا کلاس ششم بیشتر به مدرسه نرفت الان هم سه سال است که درلبنیاتی سر گذر پادو شده است. اگرچه خودش هم درس خوان نبود ولی علت اصلی ترک تحصیل این بود که با خصوصی کردن مدارس، آقای خوشبخت قادر به پرداخت شهریه نبود.
آیا آقای خوشبخت آزاد است یا خیر؟
و اما برعکس این سه تن، خانم آقای خوشبخت برادری دارد، آقای خوشحال که اصلا مشکل کمبود وقت ندارد. اگر دلش بخواهد می تواند با آزادی تمام در باره تئوری داروین یا لاوازیه فکر کند و یا در باره مضار نظام سوسیالیستی یا هر نظام دیگر مقاله و کتاب بنویسد. او می تواند هر روز برود به هنرسرای بهمن یا موزه ایران باستان ولی متاسفانه آقای خوشحال هیچ یک از این کارها را نمی کند. آقای خوشحال الان سه سال است که بیکار است و هفته ای 7 روز، روزی 24 ساعت «آزاد» است و هیچ مسئولیتی ندارد. یکی از آشنایان دور کمک کرد و اسم و مشخصات او را به سازمان تامین اجتماعی داد و برای سال اول بیکاری، به عنوان کارگری که در شرکت او کار می کند- البته آقای خوشحال در آن موقع، بیکار بود- برایش بیمه بیکاری پرداخت . ودر پایان سال هم به سازمان تامین اجتماعی خبر داد که چون به آقای خوشحال دیگر نیازی ندارد او را اخراج کرده است و به این ترتیب، ماهی 45 هزار تومان که در شرایط تهران در سال 1390 پول بسیار ناچیزی است، از سوی سازمان تامین اجتماعی به آقای خوشحال پرداخت می شود. اغلب با خانمش به خاطر مسایل مالی جروبحث می کنند. خانمش با این که دیسک کمر دارد ولی مجبور است که برای گذران زندگی در خانه های مردم کار کند. درآمد خانواده هم به میزانی نیست که او بتواند در فکر معالجه دیسک کمرش باشد. دو سال پیش یک ام آر آی کرد و هنوز دارد قسط اش را به یک نزول خوار می پردازد. به هر مصیبتی بود آقای خوشحال با مراجعه به « کمیته بنیاد امام» مقدار ناچیزی هم ماهیانه از آن کمیته دریافت می کند. ولی زندگی اش بسیار سخت می گذرد. بسیار پیش می آید که برای هفته ها نمی توانند گوشت یا مرغ بخورندو یا حتی وقتی بیمار می شوند به دکتر بروند. آقای خوشحال و خانمش و دو بچه در میدان هاشمی در یک اطاق زندگی می کنند دختر آقای خوشحال که ده ساله است اصلا به مدرسه نمی رود وپسرش که دو سال بزرگتر است، فقط سه کلاس درس خوانده است و به ناچار ترک تحصیل کرده است. الان هم همیشه سر کوچه وقت کشی می کند. مدتی در نانوائی سر گذر کار می کرد، ولی به علت کوچکی جثه بیرونش کردند. با این سن کم، اعصاب راحتی ندارد و خیلی زود عصبانی می شود.
البته در کنار این چهارتن، آقای خوش اقبال هم هست. که اگرچه درس زیادی نخوانده ولی این خوش اقبالی را داشته است که از « آقازاده ها» است. سن زیادی ندارد ولی در یکی از برجهای خبابان فرشته، آپارتمانی دارد که حدودا 425 متر زیر بنا دارد. چند ماه پیشتر که برادر خانمش می خواست آپارتمان طبقه بالائی را که هم مدل آپارتمان خود اوست، برای خودش بخرد، مجبور شد بیش از یک میلیارد تومان بپردازد. پارسال با دختر یکی از دوستان نزدیک پدرش ازدواج کرد. دربازار تهران تجارت خانه ای دارد که علاوه بر توزیع آهن، در کارهای واردات هم خیلی فعالیت می کند. یک سال قبل یک قلم یک اتوموبیل 70 میلیون تومانی خرید تا برای رفتن به مهمانی از آن استفاده کند. آن قدر مال واموال به هم زده است که حساب و کتاب اش را ندارد. در دو سه تا از بانک های دوبی هم حساب پس انداز دارد. و خودش گاه به طعنه می گوید، دنیا را چه دیدید، شاید روزی لازم آمد. اهل کتاب وروزنامه و مجله نیست. گاه ممکن است به برنامه تلویزیونی نگاه کند ولی به غیر از این کار دیگری نمی کند. امیدوار است در اولین فرصتی که بتواند، از یکی از حوزه های تهران وکیل شود.
در این میان، اگر همان پرسش قبلی را دو باره مطرح کنم، احتمالا جواب این خواهد بود که آقای خوشچهر و آقای خوش اقبال آزاداند ولی خوشدل و خوشبخت و خوشحال نه.
و اما اگر کسی بگوید، که خیر، همه این پنج تن آزادند چون می توانند به آزادی به هرکس که می خواهند رای بدهند، هر روزنامه ای را بخوانند و یا بر هر کتابی، نقد بنویسند، در آن صورت، حداقل برای من تردیدی باقی نمی ماند، که منظور چنین آدمی، به واقع، آزادی در مفهوم مجرد آن است که اگرچه فی نفسه چیز خیلی خوبی است ولی، برای بهبود زندگی انسان، آن هم در و ضعیتی که به اختصار توصیف کرده ام، مفید فایده ای نیست.
حالا همین پنج تن را درطول اجرای همین برنامه های « آدم آزاد کن» تعدیل ساختاری در نظر بگیرید. وقتی سازمان آب خصوصی می شود و به تجربه خصوصی کردن آب در همه کشورهائی که این کار را کرده اند، بهای آب بالا می رود، در آن صورت تاثیرش بر زندگی آدمها چگونه است؟
در این نمونه ای که من به دست داده ام، بدون تردید، بر زندگی کسانی آقای خوش اقبال و آقای خوش چهر تاثیر نخواهد داشت ولی آیا می توان همین را در خصوص تاثیرش بر زندگی آن سه تن دیگر هم گفت؟
یا وقتی یارانه نان یا نفت، یا... حذف می شود، یا قرار می شود آموزش و پرورش هم پولکی بشود، پی آمدهایش بر زندگی این 5 تنی که به اختصار تصویر کرده ام چه خواهد شد؟ آیا پی آمد این تغییرات بر زندگی این 5 تن و اعضای خانواده آنها به یک صورت خواهد بود؟ بدون تردید حذف یارانه ها برزندگی کسانی خوش چهر و خوش اقبال تاثیری نخواهد داشت چون آنها در گذشته هم مشتری بازار آزاد بودند و نمی رفتند جلوی شرکت تعاونی سپه در پشت حسینیه ارشاد صف نمی کشیدند تا گوشت یا برنج را به قیمت دولتی بخرند. ولی جزاین است آیا که کسانی چون خوشدل باید ساعات بیشتری مسافر کشی کنند و آقای خوشبخت و خوشحال هم بطور حتم امکاناتی کمتراز گذشته خواهند داشت. وقتی مدارس پولکی نبود، مشکل فقط سیرکردن شکم بچه ها بود ولی حالا مصیبت شهریه هم اضافه شده است.
آیا مفید و موثر است که در ایران 1390، برای کسانی درشرایط خوشدل و خوشبخت و خوشحال، همایش فلسفی و یا اقتصادی و یا حتی فرهنگی برگزار کرد تا سطح دانش آنها بیشتر بشود و بتوانند گفتمان مدرن و پسامدرن را بهتر درک کنند؟ آقای خوشحال که حتی وقت هم دارد!
و اماغیر از این است که حتی اگر این کار را هم بکنید، کسانی چون خوشدل و خوشبخت این آزادی راندارند تا از این « آزادی» ها بهره مندبشوند؟ یعنی می خواهم این نکته را گفته باشم که آزادی یا بهتر گفته باشم عدم آزادی آنها نتیجه وضعیتی است که در آن هستند. مسئله این نیست که چون از این «امکانات» استفاده نمی کنند، گرفتار پیش داوری هستند و یا این گفتمان « قاچاق شده» را درک نمی کنند. نکته این است که چون عضو طبقه کارگر یا بطور کلی تر زحمت کشان یک جامعه سرمایه سالاری هستند در این چنین موقعیتی قرار گرفته اند. به همین نحو، کسانی چون خوش چهر و خوش اقبال، هم به خاطر و ضعیتی که در آن هستند، « آزادی» دارند که نگران سیرکردن شکم یا شهریه مدارس بچه های خود نباشند.
دوستان نئولیبرال ما فکر می کنند که باندیدن و انکار واقعیت های نمونه وار یک جامعه سرمایه داری، می توان آن واقعیت ها را هم تغییرداد. البته چنین کاری، نشدنی است.
در برخورد به این وضعیت چه باید کرد؟ آیا می توان هم چنان در باره « آزادی» و « دموکراسی» و « مدرنیته» و هزار و یک چیز دیگر شعار داد ولی چشم را برروی این واقعیت های ماقبل مدرن این جوامع بست؟
سیاست پردازان به کنار، آیا روشنفکران که با طبق طبق ادعا در باره رهائی انسان ادعا دارند و قلم می زنند، نیز در این جا مسئولیتی به گردن ندارند؟
می خواهم بر این نکته تاکید کرده باشم که آزادی، اگر قرار است معنی دار باشد و برای بهبود زندگی انسان موثر افتد، حتما یک بعد اقتصادی و مالی هم دارد. یعنی در جامعه ای که اکثریت مردم اش قادر به سیرکردن شکم خویش نباشند، ادعای وجود آزادی اگر استعاره ای ناهنچار از کوشش برای فریب خویش نباشد بطور حتم، نمود خود فریبی ترحم برانگیزی است. ناگفته روشن است هر آن کسی که با انکار این واقعیت ها، چنین ادعائی داشته باشد یا جاهل و نادان است و یا فریب کار و کلاش و البته که هر دو ی این جماعت، بدترین دشمنان انسان و جامعه انسانی اند.
در جامعه ای که با اصل « مقدس» استبداد مطلق پول می گردد، آزادی مجرد اگر چه می تواند مورد سوء استفاده کسانی قرار بگیرد که برندگان اصلی این بازی های اقتصادی هستند ولی برای بقیه، تنها می تواند حالت تریاکی را داشته باشد که اگرچه نئشه می کند ولی درمان درد نیست. آن چه که برای چنین جامعه ای، اگر به راستی می خواهد جامعه ای آزاد و دموکراتیک باشد، لازم است نه کوشش برای بیشتر کردن این نابرابری ها، بلکه دقیقا حرکت در جهت عکس آن است. به عبارت دیگر، این حرف اگرچه ممکن است اندکی«قدیمی» شده باشد، ولی انتخاب، کماکان به انتخابی بین بربریت و سوسیالیسم محدود می ماند.
و این جاست که نئولیبرال هااگرچه بر همان طبل قدیمی خویش می کویندولی ادعای گفتمان تازه می کنند. نمی دانم خنده داراست یا گریه آور که از زیادی تکرار، خودشان هم باور کرده اند که درست هم می گویند. « گفتمان» تازه ای که در مرکزش رهائی انسان ازاین محدودیت ها نباشد، با همه « تازگی»، ادامه همان جامعه عهد دقیانوسی ما ولی در پوششی تازه و جدید است که نه به آینده، بلکه به گذشته ما می نگرد.
استوک ماه مه 2004
1390 همین جا بگویم که من برای این که روحیه خودم و خوانندگان احتمالی این یادداشت خیلی خراب نشود، کوشیدم از ایران در سال تصویر به واقع غیر واقع بینانه ای به دست بدهم. برای این که به خواننده دروغ نگفته باشم، باید اضافه کنم آن چه که به واقع فکر می کنم اتفاق خواهد افتاد، از آن چه در این یادداشت تصویر کرده ام بسیار بسیار بدتر ونامطلوب تر است. فقط به اشاره می گویم، نه به صادرات کارگر و فاحشه از ایران اشاره کرده ام ونه از افزایش فحشاء و خانه گریزی و خیابان نشینی در خودایران حرف زده ام. ( در باره همه این مسایل هم به قدر کافی در روزنامه های تهران مطلب و خبر هست). در حالی که تردیدی نیست که متاسفانه، همه این موارد، روند صعودی دارند و شاهدی نیست که غیر از این را نشان بدهد.



ه‍.ش. ۱۳۸۳ مهر ۱۱, شنبه

تظاهر به ایرانی بودن:


خانه دوست عزیزی مهمان بودم. نشسته بودیم و داشتیم یکی از این تلویزیون های فارسی زبان را نگاه می کردیم.بحث اساسی برنامه در باره مناظره تلویزیونی بین آقای بوش و آقای کری بود که اتفاقا خیلی هم خوب است. به روال معمول، ایرانی های گرامی از سرتاسر جهان از جمله ایران به این برنامه تلفن می زدند و اگر سئوالی داشتند یا نکته ای، مطرح می کردند. این هم خودش خوب است. در این برنامه ای که من دیدم اکثریت ایرانی هائی که به این برنامه تلفن زده بودند التماس دعا داشتند که امریکاهای ایرانی تبار در انتخابات نوامبر به آقای بوش رای بدهند.
مثلا دوستی از نروژ یا آن دیگری از تهران تلفن زد با کلی ادعاهای بی پایه در باره بوش و بعد راهنمائی این که به گمان ابشان امریکائی های ایرانی تبار باید به بوش رای بدهند.
به ظاهر مسئله ای نیست. ولی بگذارید بدون تعارف و رودربایستی بگویم که اگر بسیاری ازاین دوستان، تنها در سالهای بعد از1357 فرنگ نشین شده اند من از سالها قبل تر ازآن از ایران به دور بوده ام. با این همه، باور کنید من هم اگر نه بیشتر از شما، به اندازه شما ایرانی هستم وهمیشه ایرانی بوده ام. ولی گاه فکر می کنم ما اندکی شوت ایم یا به قول معروف، شوت می زنیم. استدلال این دوستان برای رای دادن به آقای بوش این نبود که مثلا برنامه اقتصادی اش برای امریکا از برنامه کری بهتر است یا مثلا در این 4 سال گذشته برای امریکا فلان یا بهمان کار را کرده است، یا جوان تر است و با انرژی ترو یا هر چه های دیگر. بلکه امریکاهای ایرانی تبار، باید به بوش رای بدهند چون او برنامه دارد به ایران حمله کند- این گوهر نظر این دوستان بود.
خوب، آیا می شود ازاین هم شوت تر بود؟
به دو نکته باید توجه کنیم.
- این دوستان عزیزبا همه ایرادهائی که به روند انتخابات در ایران دارند و درست هم می گویند، ولی خودشان، حتی برای امریکا هم یک انتخاب بی معنی می خواهند. در قاموس کی، به غیر از مردمی شوت، حمله به یک کشور خارجی – که دست بر قضا هیچ تهدیدی هم برای کشوری که دارد انتخابات برگزار می کند، نیست- باید مبنای انتخاب یک شخص به ریاست جمهوری آن کشور باشد؟
- گیرم که آقای بوش انتخاب بشود و به ایران هم حمله بکند وایران هم بشود مثل عراق یا افغانستان، آیا این از وضع نامطلوب کنونی بهتر است؟ یعنی این دوستان به تلویزیون ها نگاه نمی کنند؟ به رادیوها گوش نمی دهند؟ روزنامه های معمولی را هم نمی خوانند؟
ولی فکر می کنم مشکل در جای دیگری است. به گمان من، ایرانی هائی که در پوشش مخالفت با حکومت ایران خواهان، مدافع و مشوق حمله نظامی امریکا و بوش به ایران اند، دست از تابعیت ایرانی خویش شسته اند و بهتر است که بیش از این به ایرانی بودن تظاهر نکنند. به اعتقاد من، نمی توان تابعیت یک کشوری را داشت و بعد گدا مسلکانه از رهبر کشور دیگری خواستار حمله به آن کشور شد!