ه‍.ش. ۱۳۸۴ مرداد ۶, پنجشنبه

بررسی کتاب: زنان ایران در جنبش مشروطه


« زنان ایران در جنبش مشروطه»: نوشته عبدالحسین ناهید
انتشارات نوید- 1989

درشرایطی که بررسی تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران درمراحل بسیار ابتدائی و حتی بدوی سیر می کند هر پژوهشی که بکوشد بر گوشه ای از این تاریخ پر نسشیب و فراز پرتوی بیفکند کوشسی سزاوار سپاس وقدردانی است. در این ارتباط چون این کتاب کوشیده گوشه ای از دین عظیمی که جامعه مردسالار ایران به زنان دارد را ادا نماید، نمی توان از چاپ آن خوشحال نبود. باید امیدوار بود که آقای ناهید و دیگر صاحب نظران این کار خیر را ادامه بدهند. با این وصف، فقر وحشت انگیز تاریخ نگاری درایران و زحمات نویسنده نباید باعث بشود که به این کتاب و یا بررسی های مشابه برخورد جدی صورت نگیرد. در این تردیدی نیست که نویسنده کوشیده است نقش سازنده زنان را دررویدادها و حوادث مهم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نشان بدهد ولی در مواردی این کتاب ضعف های چشمگیری دارد.
کتاب « زنان در جنبش مشروطه» در 9 فصل عرضه می شود که در این یادداشت در رابطه با چند فصل آن اشاراتی خواهم داشت. ولی قبل از آن از دو جنبه کلی بر این کتاب انتقادوارد است.
اولا، بینشی که دررابطه با مسئله زنان بطور کلی بر این کتاب مسلط است، در اصل همان بینش چپ سنتی ایران است که به واقع، مقوله ای به نام مسئله زن را به رسمیت نمی شناسد و حل وحتی تخفیف آن را به عصر سوسیالیسم پرتاب می کند. به سخن دیگر، به مسئله زن، بینشی تقدیرگرایانه دارد که انگار با اضمحلال مالکیت خصوصی این مسئله خود بخود حل خواهد شد و نتیجا، جنبش زنان را نه جنبشی مستقل برای حل مسئله زن، بلکه جنبشی در خدمت مبارزه طبقاتی برای رسیدن به سوسیالیسم ارزیابی می کند ( صفحات 5-6). واقعیت زندگی این است که زنان در کلیت خویش، حتی مستقل از جایگاه طبقاتی خویش، در جامعه موقعیت فرودستی دارند و تخفیف مسئله زن به مقوله ای که فقط در رابطه با مالکیت خصوصی معنا پیدا کند، دربهترین حالت نشان دهنده درک ناکافی و حتی ناصحیح از مسئله زن است. در تائید این نظر باید به وضعیت فرودست زنان در جوامع « سوسیالیستی واقعا موجود»، تا زمانی که موجود بودند، اشاره کنم که اگرچه مالکیت خصوصی نداشتند، ولی موقعیت فرودست زنان، هم چنان وجود داشت. به این ترتیب، باید پذیرفت که تشکیلات مستقل زنان، یا به قول نویسنده، جنبش های فمینیستی از واجبات تدارک برای رهائی انسان است و برخلاف باور نویسنده هم ربطی به « تزویربورژوازی» برای مصون ماندن از این یا آن مبارزه جوئی ندارد. جنبش فمینیستی در کلیت خویش کوشید شکافی را پر کند که در برخورد مارکسیستها به مسئله زنان وجود داشت. البته این به آن معنی نیست که راقم این سطور،این جنبش را مبرا از کاستی می داند ولی دست آوردهای مثبت این جنبش، به گمان من، آشکارتر از آن است که قابل چشم پوشی باشد.
نکته دوم، تکیه نویسنده بر« روحانیت مترقی» است که به تکرار از آن سخن می گوید. بدون ارایه تعریف جامعی از ترقی خواهی، این نوع تقسیم بندی ها، به گمانم اندکی دلبخواهی و حتی گمراه کننده است.
از این دو نکته کلی که بگذریم، بحث نویسنده در فصل اول« عوامل بیداری» به گمان من اندکی مغشوش وگمراه کننده است و معلوم نیست سرمایه داری بروضعیت اجتماعی زنان تاثیر مثبت یا منفی داشته است. از یک سو، یکی از شرایط آزادی زنان را فراهم می کند، استقلال اقتصادی ( ص 3) و از سوی دیگر، می کوشد « تا حدی که درتوان دارد زنان را از عرصه تولید بکنار کشد» ( ص 4)، یعنی، « استقلال اقتصادی» شان را بگیرد! از یک سو، « بر سرعت تفکر وبصیرت انسانی می افزاید» ( ص 4) و از سوی دیگر، « دموکراسی و تساوی بورژوازی و همسانی زن ومرد از دیدگاه این نظام، کلمات فریبنده و عبارات رنگ وروغن زده ای بیش نیست»(ص 6). از یک سو، « کهنه پرستی یا تقدس عرف و سنت که از مختصات انسان روستائی دوره کشاورزی است را درهم می شکند، ( ص 4) از سوی دیگر، « دست به تزویر وریا می زند و ایدئولوگهایشان با استفاده از فلسفه و الهیات و زیست شناسی... شعار جدیدی به نام "برابر اما متفاوت" در مورد زن و مرد جعل می کنند»(ص 5). از یک سو، جنبش فمیینیستی به عنوان « تزویر بورژوازی» محکوم می شود (ص 5) از سوی دیگر، به مبارزه صنفی زنان مهر تائید زده می شود(ص6). ممکن است نویسنده خواسته بردست آوردهای متناقض سرمایه داری انگشت بگذارد، و لی اگر تناقض این نظام به همین سادگی بود که مبارزه با آن مسئله ای ایجاد نمی کرد. سرمایه داری، برای اکثریت جمعیت بردگی اقتصادی به ارمغان می آورد نه « استقلال» اقتصادی که بعد پس بگیرد. سرمایه داری، زنان را از عرصه تولید کنار نمی کشد بلکه تعریف تولید را تحریف می کندو این تعریف تحریف شده است که مورد استفاده نویسنده قرار می گیرد. منظور نویسنده از « کناررفتن زنان از عرصه تولید» به واقع، درگیرشدن زنان در کار کمر شکن کار خانگی است که چون براساس این تعریف تحریف شده از تولید، « مولد» نیست، زمینه اقتصادی فرودستی موفعیت زنان را در جامعه سرمایه داری فراهم می کند. و این تازه یک وجه از مسئله است که در کنار زمینه های فرهنگی و اجتماعی و تاریخی کلیت مسئله را می سازد. نویسنده در نظر نمی گیرد که اکثریت زنان شاغل، کماکان کار خانگی را هم دارند و این جاست که مسئله با همه اهمیتی که عوامل اقتصادی دارند، از حیطه اقتصاد فراتر می رود و به همین دلیل است که تخفیف مسئله به مالکیت خصوصی، به گمان من، نادرست است.
وقتی از تاثیر تحولات اروپا برمردان ایرانی سخن می گوید، می نویسد، بی حاصلی « نگه داری گله ای اززنان» برایشان روشن شد ( ص7). سئوال من این است که آیا نویسنده محترم از چند مرد هم به عنوان « گله ای از مردان» نام خواهد برد؟ به این نکته ظاهرا کم اهمیت از آن نظر اشاره کردم تا گفته باشم که نویسنده اگرچه در باره زنان کتاب نوشته، ولی از فرهنگ و زبان مردسالارانه رهائی نیافته است. درمواردی که از نوشته دیگران نقل می شود تکرار این زبان شاید اجتناب ناپذیر باشد ولی باید به قابل قبول نبودن این فرهنگ و زبان اشاره شود که آقای ناهید چنین نمی کند. البته آن چه که « فرهنگ مردسالارانه» می نامم، از خود نشانه های دیگری هم می گذارد. وقتی زنان به مبارزه بر می خیزند این اسمش می شود « جرات مردانه» ( ص 63)، ووقتی که به ناصرالدین شاه ناسزا می گویند، شاه می شود « شاه باجی سبیلو، ای لچک به سر» ( ص 32). وقتی نیاز به زنان صاحب صلاحیت می شود این جماعت می شوند « شیرمردان» ( ص 28) و اگر مردان نتوانند خوب بجنگند، باید « روسری» سرشان کنند ( ص 85) ووقتی زنان خوب می جنگند، « همراه یپرم خان مردآسا جنگیدند» ( ص 91). جامعه ای مردسالار و زن ستیز این چنین زبان و فرهنگ منحطی را بکار می گیرد، ونویسنده ای که قراراست چنین زبان و فرهنگی را به رسمیت نشناسد، هم همین زبان را بکار می گیرد!
به اشارات نویسنده به ایران در قرن نوزدهم نمی پردازم چون منبعث از بینش کلی و نادرستی است که متاسفانه وجود دارد. فقط همین یادآوری به گمان من کافی است که شکست های ایران از روسیه تزاری « شکست فئودالیسم از سرمایه داری اورپا« نبود(ص8). نه ایران نظام فئودالی داشت و نه روسیه آن زمان، سرمایه داری بود. و اتفاقا، برخلاف ادعای خیلی از مورخان ما، دولتمردان قاجاریه را « از خواب بیدار نکرد» (ص8). از کانال ملکم و گاردان و دیگر نوکران استعمار انگلیس و فرانسه و حتی دانشجویان اعزامی به وسیله عباس میرزا هم هیچ « عقیده انقلابی» و یا « حق حاکمیت ملی» به ایران سرازیر نشد. این جماعت، به تجربه تاریخ، همه توان شان را بکار گرفتند تا « حق حاکمیت ملی ایران» را پایمال کنند. جالب است از ملکم نقل می کند که « من در خانه خود محکوم به حکم زن خود هستم و از امور خانه هیچ خبر ندارم. هروقت وجه عمده ای ضرور است من حواله می کنم» و آن محصلی که آرزو می کرد« کاش این شیوه در کشور ما نیز متداول می گردید»(ص 9) پرت گفته بود. چنین تقسیم کاری که بر فرض فرودستی زنان استوار است در ایران آن روز وجود داشت و چیز نو و بدیعی نبود. شرکت مکرر زنان در تظاهرات بر علیه بی نانی، که به غلط نشانه ی اجتماعی بودن فعالیت زنان بر آورد می شود، در این راستا معنا پیدا می کند که مسئولیت اقتصادی، به قول ملکم با مرد و بقیه امورات با زنان بوده است.
از « قانونمند» بودن جنبش های فکری سخن می گوید که غالبا« پوشش مذهبی» داشتند ( ص 10). این مقوله قبل از این که بیانگر هیچ قانونی باشد ترجمان مادی، شاخه دیگر استبداد در ایران بود که با ابزار سرکوب و تکفیر برای هیچ تفکر دیگری حق حیات قائل نمی شد. آن چه که نویسنده به نقل از پطروشفسکی می آورد، به واقع تحقق موقعیت مسلط و ایدئولوژی ساز مذهب در ایران بود. در همین ارتباط به جنبش باب اشاره می کند که به گفته نویسنده جنبشی بوده که « در دوران انتقال جامعه فئودالی به سرمایه داری» سر بلند کرده است(ص10). در این جا، نویسنده اندکی زیادی برفرضیات تکیه می کند. تا آن جا که من خوانده و دیده ام این اولین باری است که نویسنده ای شروع فروپاشی « فئودالیسم» ایران را درسالهای 1840 می داند. به هر ترتیب، نویسنده:
- فرض کرده است که جامعه ایران در آن دوران فئودالی بوده است. فرضیه ای که هیچ از یک طرفداران آن کوششی در اثبات وجودش نکرده اند.
- فرض کرده است که جامعه « فئودالی» ایران درحال فروپاشی بود. در حالیکه معلوم نیست ایران در آن سالها چه تفاوتی با ایران درسالهای اولیه قرن نوزدهم و حتی اوایل قرن بیستم داشت؟
- فرض کرده است که نظام سرمایه داری در ایران دارد سربلند می کند. در توجیه این فرض، چه شواهدی ارایه می شود و یا وجود دارد؟ هیچ.
به گشایش مدارس جدید اشاره می کند ولی یادآوری نمی کند که برای 40 سال، یعنی از سال 1835 تا 1875، در این مدارس به روی اکثریت دختران ایرانی بسته بود و تازه وقتی که سلطان مستبد اجازه می دهد تا دختران مسلمان هم در این مدارس حضور یابند، دختران در این مدرسه، « خواندن و نوشتن، خیاطی و اطوکشی و خانه داری» یاد می گیرند، یعنی، « تعلیماتی که ایرانیان با آنها آشنائی نداشتند»(ص 14). خواندن ونوشتن درست، ولی این هم نظریه تازه ای است که دختران ایرانی « خیاطی، اطو کشی وخانه داری» هم نمی دانستند! بعد داستانی از حبل المتین می آورد که انگیزه واقعی نویسنده برای من روشن نیست. وقتی یک زن تحصیل کرده که علم « جیق ریپی» [ جغرافیا] هم آموخته این طور استدلال می کند که چون پست در ایران بیشتر از پست لندن تا بوشهر طول می کشد، پس « نصفه ایران سه قد سایر دنیا می باشد»( ص 16-17). آیا اشاره به آن، جز نشان دادن « بلاهت» زن تحصیل کرده، هدف دیگری می تواند داشته باشد؟ وقتی « ضعیفه باسواد» ( ص 16) این گونه استدلال کند، آن وقت از بی سوادان چه انتظاری می توان داشت؟ ای کاش نویسنده به جای آن چه که از حبل المتین نقل کرد قطعات بیشتر از نوشته پرارزش « معایب الرجال» را می آورد. چرا که نویسنده اش بدون این که علم « جیغ ریپی» بداند، به زیبائی دست بر حلقوم فرهنگ مرد سالار ایران گذاشته است.
در فصل دوم، به نقش زنان در لغو قرارداد رژی می پردازد و مدعی می شود که « روحانیت مترقی.. در انقلاب شرکت می جوید» ( ص 31).
به دو نکته باید توجه کنیم.
اولا، جریانات رژی هر چه بود، یک انقلاب نبود که کسی در آن شرکت بکند یا نکند.
ثانیا، « ترقی خواهی» روحانیت در این جا از آن چه که می خواهد نتیجه نمی شود، بلکه از آن چه که نمی خواهد نقش روحانیت، « ترقی خواهانه» ارزیابی می شود. سئوال این است که چرا روحانیت به مخالفت با رژی برخاست؟ گذشته از نقش سفارت روسیه تزاری در این جریانات و ارتباط شان با حسن آشتیانی، روحانیت نه مخالف انحصار تنباکو بلکه مخالف این انحصار در دست « کافران» بود! اغلب نویسندگانی که راجع به رژی مطلب نوشته اند، این دو را با هم مخلوط کرده اند. مخالفت با خارجی ها، فقط از کانال مذهب عمل می کرد و برخلاف برداشتی که اغلب ارایه می شود، روحانیت نه دلواپس بهره کشی از توتون کاران و یاانحصار تجارت توتون بلکه، نگران « سرریز شدن کفار» و « بی حجاب شدن» زنان بود. البته این هم هرگز روشن نشد که چرا انحصار تنباکو به « بی حجاب» شدن منجر می شود! فعالیت های سید جمال الدین افغانی دربارگاه سلطان عثمانی و کوشش در ایجاد حکومت اتحاد اسلامی به زعمامت سلطان عثمانی، مگر به یادمان نمانده است؟ به سخن دیگر، ا گر خارجی کافر نباشد، ایران و ایرانی یعنی کشک!
در فصل 4 به رویدادهای زمان مشروطه می رسد. همین ساده انگاری در این فصل هم ادامه می یابد. تصویر پردازی نویسنده از « زن حیدرخان تبریزی» ( ص 55) خواننده را به یاد « زهراخانم» اوایل انقلاب می اندازد که به ظاهر تنها نقش اجتماعی اش چماق داری وچماق کشی بود. این که « چماقی زیر چادر می گرفت و با عده ای دیگر از زنان چماق به دست... پای منبر را اشغال می کردند» ( ص 55) که برای زن ایرانی افتخاری نیست. تنها چیزی را که نشان می دهد، به گمان من، برداشت بدوی نویسنده از فعالیت اجتماعی است. به این معنا، در سالهای اخیر نیز شماری از زنان « نقش اجتماعی» پیدا کرده ان. دل نگرانی زنان دیگر، به گفته نویسنده این بود که اگر آقایان علما از تهران بروند« بعد ازاین دختران شما را مسیونوز باید عقد نماید» ( ص 57) و یا در حضرت عبدالعظیم هم زنان به دفاع از « مرقد مقدس» مسلح می شوند( ص 58). آن چه را که شاهدیم کوشش روحانیت برای حفظ و گسترش سلطه انحصاری خود برزندگی مردم است که « ترقی خواهی» نامیده می شود.
در فصل 5 به نقش زنان برای تکمیل قانون اساسی اشاره می کند و چون قبلا خود را باعبارت « روحانیت مترقی» خلع سلاح کرده است به این نکته اشاره نمی کند که همین « روحانیت مترقی» که همه کاره مجلس بود، زیر بار برابری آحادمردم نمی رفتند وتازه وقتی که پس از چند ماه کش وقوس برابری آحاد مردم را دربرابر قانون پذیرفتند، به همراه « انقلابیون مشروطه خواه» فقط تا به آنجا انقلابی و ترقی خواه بودند که زنان، یعنی نصف جمعیت ایران را در کنار دیوانگان وورشکستگان به تقصیر از حق زندگی اجتماعی محروم کردند.
گفتنی ها زیاد است که بماند برای فرصتی دیگر. اگر این کتابی است که یک نویسنده معتقد به برابری زن ومرد و آزادی زنان می نویسد، دیگر چه انتظاری از دیگران که هنوز اندر خم یک کوچه اند؟
لندن 1990

ه‍.ش. ۱۳۸۴ مرداد ۴, سه‌شنبه

« مسئله زن» و انگولک به بزرگان:

چند سال پیش آقائی که بر کتاب « پیش درآمدی بر استبدادسالاری درایران» من نقد نوشت- و از شما چه پنهان، نقد بی مایه ای هم نوشت- بخصوص در « نقد» از فصلی که در خصوص مسایل زنان نوشته ام، متذکر شد که آن چه که من از برخورد به زن در زبان و شعر و ادبیات خودمان نوشتم و به آن ایراد گرفته ام، حرف بی ربطی است چون در همه جا وضع همین است. نه آن موقع به چنین حرف پرتی جواب نوشتم و نه الان قصد پاسخ گوئی به آن دارم- زیر بنای فلسفی چنین باوری، این دیدگاه پرت تر ماست که « مرگ جمع عروسی است» ومن ولی، برای گمان بودم و هستم که « مرگ جمع» به راستی « جمع مرگ» است و آدم باید یک چیزیش بشود که آن را « عروسی» ببیند!
باری داشتم چی می گفتم؟
در این یادداشت، همان گونه که در عنوانش می بینید دارم اندکی ناخنک می زنم به شماری ازباورهای زن ستیزانه در میان دیگران- عمدتا غیر ایرانی ها- و قصدم نه اینکه بخواهم شیطنت بکنم، بلکه می خواهم نشان بدهم که حاملان این باورها- با همه اسم و رسمی که بعضی هاشان در کرده اند- چه بلاهتی داشته اند. همین.
از« مردهائی» که اعصاب شان ضعیف است و به سهولت « عصبانی » می شوند- مثل بعضی از کسانی که در وبلاگ امشاسپندان کامنت می گذارند- خواهش می کنم آن ضربدر گوشه راست مونیتور را کلیک کنند و بروند در این دنیای بی انتهای انترنتی سیرو سیاحت کنند واجازه بدهند کسانی چون من، فرناز، قادربلوچ، مهشید، ووووو به قول معروف « حبسی مان» را بکشیم!!
باری، هر آن چه را که در این عبارات برجسته کرده ام، اظهار « فضل»من است برای « تکمیل» نظر این بزرگان وطبیعتا، مسئولیت تام و تمام شان را به گردن می گیرم. آن چه که نقل قول کرده ام، طبیعتا مسئولیت شان به گردن گوینده آن است.

« زن در اختیار مرد قرار گرفته تا برایش بچه بیاورد. اما یک زن به تنهائی نمی تواند این خواسته مرد را برآورده سازد» ( ناپلئون اول»(123)*

البته مردهائی هستند که می توانند به تنهائی حامله بشوند و معمولا هم، بادرد و زحمت زیاد، از طریق مقعد شان بچه شان را به دنیا می آورند!

« زنی که مخ مردانه دارد، جانم را می گیرد» ( مترنیخ)(125)

مردی که مخ مردانه دارد، تازه اگر داشته باشد، حان همه را.

« زن کاغذسفیدی است که شوهر به میل خود روی آن می نویسد»( پل دومه»(130)

و اگر زن حواسش جمع نباشد، چون مزخرف می نویسد، کاغذ حرام می شود!

« شما با سقط جنین های خواسته یا ناخواسته خود، بتهوون، پاستور، یا چارلی چاپلین را می کشتید" ( فیلیپ دوویلیه)(134)

که البته خیلی بد بود. ولی هیتلر، موسولینی، استالین، پل پات، صدام حسین، جورج دبلیو بوش، پینوشه، وووووو را نفرمودید!

« با تاکید می گویم که دروجود مرد، گرایش زیان باری نیست که از زن سرچشمه نگرفته باشد»( شکسپیر)(137)

مردها مگر « گرایش زیان بار» هم دارند آقای شکسپیر!! ماراباش یه عمری نوشته هایت را می خوندیم!!! نوشتن این ها که که از زن سرچشمه نگرفته بود؟

این زن بیشتر ازهوا ساخته شده و سطحی و دمدمی است و کسی که زاده هواباشد جز باد نمی آفریند (ژان دو ترو)(137)

ژان: آدم پشت سر مادرش از این حرفها نمی زنه! حالا اون بیچاره باد آفریده، چرا کلیت اش می دی آخه؟

« تحمل زنی که ریش دارد برایم مطلوب تز از زنی است که دانشمند بازی در می آورد» ( بالزاک)(137)

باباجان، به هم جنست گرایش داری خوب داشته باش، لازم نیست تئوری هم بدی!

« وقتی زنی حقیقت را می گوید، برای پنهان کردن دروغ است» ( هانری ژانسون)(179)

ولی، وقتی مردی دروغ می گوید، برای پنهان کردن حقیقت است


« اگر زن خوب بود، خدا هم یکی داشت!» ( ساشا گیتری»(178)

پس، شما هم دودول خدا را دیدین؟

* همه نقل قول ها را از کتاب: « زنان از دید مردان» نوسته بنوات گری، ترجمه زنده یاد محمدجعفر پوینده، تهران 1378 گرفته ام.

هشدار: یادتان باشد ما گفتیم!

اگر خبر سایت بازتاب راست باشد، مشاوران اقتصادی آقای احمدی نژاد طرح وارد كردن پنج ميليارد دلار كالاي مصرفي را براي تزريق به بازار ايران از نيمه دوم سال جاري، مطرح كرده‌اند. براساس این طرح قرار است که این مبلغ صرف واردات گوشت، میوه، برنج، روغن و شک بشود تا بنا بر وعده ای که در زمان انتخابات به مردم داده شد مردم پول نفت را روی سفره های خود ببینید.
به ظاهر طرح « بسیار مفیدی» هم هست. به ویژه اگر با ورود این محصولات، قیمت شان دربازار اندکی تعدیل بشود و فشار کمتری به اکثریت مردم وارد شود. ولی خدا کند که این کار را نکنند. اگرچه به عنوان یک ایرانی مقیم خارج، دست و دلم نمی رود تا برای عزیزان ساکن ایران به قول معروف تکه بگیرم ولی، خدا کند که این کار را نکنند. نتیجه این سیاست مخرب، اگر به اجرا در بیاید، از بین بردن تتمه توان تولیدی اقتصاد ایران است و نتیجه اش هم، گسترش بیکاری وورشکستگی است. ممکن است با ورود محصولات، قیمت ها اندکی تعدیل هم بشود ولی، آن جماعتی که کارشان را از دست می دهند، آنهم در مملکتی که نظام بیمه های اجتماعی قابل قبولی ندارد، از کجا باید هزینه این محصولات وارداتی را بپردازند؟ ما مازندرانی ها مثلی داریم که « مه سر اشکنی و مه کشه اقوز کنی»- سرم را می شکنی ودردامنم برایم گردو می ریزی. این ضرب المثل دقیقا مصداق همین سیاست پیشنهادی است. یعنی اگر قرار است این سیاست برای کمک به اقشار فقیرکه متاسفانه تعدادشان کم نیست، درایران پیاده شود، یادتان باشد که اجرای این سیاست وضع شان را خراب تر می کند. ممکن است گوشت را اندکی ارزان تر بخرند- تازه با ساختار بازار وباندبازی های موجود به آن هم چندان اطمینانی نیست- ولی کارشان و در نتیجه منبع درآمدشان را از دست خواهندداد. پرداخت های بیکاری هم که نیست و یا میزانش به شدت ناکافی است. با پی آمدهایش چه می کنید؟
اگرچنین منابعی در اختیار دولت ایران قرار دارد، شما را به هر چه که به آن اعتقاد دارید، از آن برای گسترش تولید دراقتصاد ایران استفاده کنید. در زیرساخت ها، در آموزش، در بهداشت، درصنایع، در تحقیق و توسعه، سرمایه گذاری کنید. چون سئوالی که باید به آن جواب بدهید این است که وقتی، کفگیر این 5 میلیارد دلار به ته دیگ خورد، و تتمه تولید کنندگان داخلی هم ورشکست شدند، آن گاه چه خواهید کرد؟
یادتان باشد، ما گفتیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۳۱, جمعه

«اقتصاد» پرزیدنت احمدی نژاد(3)

درمبحث قبلی رسیدیم به آقای احمدی نژاد و مقوله عدالت و گفتیم که «، باید قبل از هرچیز تعریف مشخصی از « عدالت» ارایه شود تا بعد، بتوانیم روشن کنیم که آیا یک سیاست خاص، در این راستا مثمر ثمر هست یا نیست؟ بدون داشتن تعریفی از عدالت، سخن گفتن از آن، به واقع، فرستادن مردم به دنبال نخود سیاه است!»
بگویم و بگذرم که مقوله عدالت، تعریف همه پسندی ندارد یا اگر هم داشته باشد من از آن بی خبرم. پیشنهاد می کنم که به جای تعریف « عدالت»، بیائیم و تعریفی کلی از جمامعه ای « عدالت محور» به دست بدهیم. خوبی این تعریف کلی تر ما این است که آقای احمدی نژاد نیز در موارد مکرر از محوری بودن عدالت سخن گفته اند. پس، من این چنین جامعه ای را این گونه تعریف می کنیم و پس آن گاه، به بررسی دیدگاههای آقای احمدی نژاد خواهم پرداخت.
اجازه بدهيد تعريف مختصری از يك جامعة عدلت محور به دست بدهم تا چارچوب مباحث روشن شود و بتوانيم روشن كنيم كه آيا دیدگاه های اقتصادی آقای احمدی نژاد می تواند به ساختمان چنين جامعه ای كمك نمايد يا خير؟ از منظری كه من به دنبا می نگرم، جامعة عدالت محور خصلت های زير را داراست:
- يك جامعة عدالت محور به يك صورت بندی اجتماعی نياز دارد كه در آن سطح مشخص و از نظر تاريخی متغيری از رفاه مادی و برابری اساسی برای همه شهروندان آن جامعه تامين شده باشد كه توسعه و تعالی كامل شهر وندان را به همراه كثرت گرائي، آزادی عقيده وبيان و آزادی زندگی اجتماعی تامين نمايد. به عبارت ديگر، در جامعه ای كه فقر و نداری هر روزه بيشتر می شود و يا توزيع ثروت و درآمد هر روزه نابرابرتر می شود، يكی از عمده ترين پيش فرض های يك جامعه عدالت محور وجود ندارد. یعنی می خواهم بر این نکته بدیهی تاکید کرده باشم که جامعه ی گدایان و گرسنگان و بردگان در بند نمی تواند جامعه ای عدالت محور باشد.
- بهره مندی موثر ومفيد شهروندان از آزادي، نه آزادی سطحی و بر روی كاغذ، بلكه آزادی در تجربيات روزمرة زندگی كه دراجزای جامعه ريشه دوانيده باشد. جذابیت فرهنگی و سياسی اين خصيصه به كنار، اين خصيصه نيز به تعبيری به خصيصه اول پيوند می خورد. يعنی در جامعه ای كالاسالار كه هر چيز قيمتی داردو به قول معروف، هر قدر پول بدهی آش می خوری، نه فقط آزادی شهروندان که مقوله عدالت در چنین جامعه ای به ميزان بهره مندی شهروندان از امكانات مادی و غيرمادی جامعه گره می خورد.
- وجود محموعة پيچيده ای از نهادهای روشن و شفاف و قواعد وقوانينی برای ادارة امور به شيوه ای كه در همة حال حافظ و حامی منافع اكثريت شهروندان باشد و بتواند در برابر پی آمدهای به نسبت نامطمئن كه مشخصه جهان امروز است، تضمين های لازم را بدهد. به عبارت ديگر، منظورم از اين خصلت سوم، بُعد سياسي- نهادی دموكراسی در یک جامعه عدالت محور است. هيچ شيوه ای كه بتواند مثل آچار فرانسه عمل كند و برای همة جوامع مستقل از موقعيت تاريخی و خصلت های اجتماعی شان مناسب باشد، وجود ندارد. شهروندان هر جامعه ای با وارسی اين وجوه، شيوه ی مناسب برای جامعة خويش را می يابند.
حالا با این تفاصیل، برگردیم به دیدگاه های آقای احمدی نژاد. از همین ابتدا بگویم که بعید است که چنین تعریفی از جامعه « عدالت محور» مورد توجه آقای احمدی نژادهم بوده باشد ولی این را پیش گفتم تا روشن باشد که هرجامعه ای را با هر مختصاتی نمی توان دلبخواهانه عدالت محور نامید. با این همه، اجازه بدهید بپردازیم به بازنگری دیدگاههای آقای احمدی نژاد. احمدی نژاد می گوید، « عده ای می گویند اجازه دهید اول به توسعه برسیم و سپس عدالت را اجرا کنیم. آنها با این سخن خود نشان می دهند که از عدالت تعریفی در حد یک برچسب دارند» و بعد ادامه می دهد، که اگر بخواهیم این کار را بکنیم، « افرادی خاص به قله های ثروت دست پیدا [می کنند]، رسانه ها ، گروه ها، بلندگوها را نیر در اختیار خود می گیرند وحتی به قدرت سیاسی نیز دست اندازی می کنند و به این ترتیب مانع از اجرای عدالت می شوند». تا به همین جا روشن شد که منظور آقای احمدی نژاد از « اجرای عدالت» به واقع، پیاده کردن یک سری سیاست های اقتصادی است که اگرچه در باره شان بدون ابهام سخن نمی گوید، ولی چنین درکی در نظر ایشان مستتر است. و ادامه می دهند که « بدون اجرای عدالت، امکان پیشرفت حقیقی و ماندگار وجود ندارد» و حتی« قادر به پاسداری از آزادی های خود نیزنخواهیم بود». همه این ها، کلمات بسیار زیبائی هستند ولی هم چنان این داستان « شیرین» « اجرای عدالت» ناروشن باقی می ماند یعنی معلوم نیست که احمدی نژاد با چه ترفندی می خواهد « عدالت» را اجرا کند. در این راستا، به تمرکز فعالیت های اقتصادی در تهران اشاره می کند و آن را « نشانه های روشن بی عدالتی» می داند. این نکته اش اگر چه درست است ولی پراکندن فعالیت های اقتصادی بدون سیاست های موثر ولازم دیگر، مددکار نیست یعنی صرف پراکندن فعالیت های اقتصادی باعث اجرای عدالت نمی شود. البته این جا دیگر اشتباه می کند که فکر می کند علت این که « این تحول اقتصادی .. پیام آور اشتغال و تولیدنیست» باز به همین تمرکز فعالیت ها د ر تهران گره می خورد. مشکل عدم توجه و رسیدگی به تولید، یک مشکل ساختاری و تاریخی درایران است که بدون برنامه ریزی قابل حل نخواهد بود. آن چه که درایران بخش خصوصی نامیده می شود، در وجه عمده گروهی رانت خوار و باج طلب اند که در گذر زمان، تقریبا همیشه رانت های موچود در عرصه توزیع را انباشت کرده اند. اگردر گذشته تمرکز این رانت خواران در بازارتهران بود اکنون این رانت خواران به صورت شرکت های ریز و درشت در سرتاسر تهران پراکنده اند و فعالیت عمده شان نیز در حوزه توزیع است. البته آقای احمدی نژاد به درستی گله می کند که اگرچه اقتصاد ایران 8.5 درصد رشد داشته است ولی « مردم حاصل این رشد اقتصادی را در سفره خود احساس نمی کنند». این جا دیگر، آقای احمدی نژاد اندکی زیادی خوش خیالی می کند که به صرف رشد، گمان می کند که « سفره» مردم باید رنگین تر می شد. البته که سفره اقلیتی بسیار هم رنگین شده است ولی مقوله توزیع درآمد وثروت، برنامه های مشخصی می خواهد که نه در دوره آقای هاشمی چنین برنامه هائی داشتیم و نه در دوره 8 ساله آقای خاتمی. به گمان من علت اصلی آن بود که در هر دو دوره و به خصوص در دوره آقای خاتمی، نئولیبرالها و مدافعان قشری بازار آزاد میدان دار بودند و بی تعارف برسرمردم در این راستا شیره مالیدند و به مصداق، گر صبر کنی زغوره حلوا سازم از آنها خواستند که هم چنان چشم انتظار معجزات « دستهای نامرئی» بازار باشند. البته در مصاحبه ای با سایت انصار، آقای احمدی نژاد اندکی مشخص تر حرف می زند که اگر چه دیدگاهش مشخص است ولی ضعف عمده اش هم آشکار می شود. مشاهده کنید که چگونه دیدگاه اقتصادی ایشان هم چنان « نفت محور» است. می گوید، « در رابطه با نفت ما باید مازاد درآمد نفتی‌مان یک ارتباطی با زندگی مردم پیدا کند و این شدنی است. وقتی نفت می‌شود 50 دلار باید یک تغییری در زندگی مردم اتفاق بیفتد اگر 8 دلار هم می‌شود باید اتفاقی بیفتد.» اندکی بعد، به دیدگاه آقای کروبی نزدیک می شود که « ما باید به هر استان از مازاد درآمد نفتی با اولویت سهمیه بدهیم» اشتباهش از آن جا آشکار می شود که می خواهد مازاد درآمد نفتی را به صورت هزینه جاری مصرف کند درحالی که کاری که باید بشود مصرف درآمدهای نفتی در سرمایه گذاری زیر ساخت های لازم در سطح کلان کشور است که به این نکته اشاره دارد ولی هم چنان می خواهد « مازاد» را صرف هزینه های جاری نماید. آقای احمدی نژاد در این مصاحبه از ایجاد صندوق اشتغال و ازدواج و مسکن سخن می گوید که اگر ایجاد شود و اگر منابع کافی به آن ها اختصاص یابد و اگر به صورت، یک منبع درآمد برای عده ای « خودی» و « آقا زاده» درنیاید، وسیله موثری برای گسترش « عدالت» در جامعه خواهد بود. این جا دیگر باید منتظر بمانیم و براساس آن چه که در عمل انجام می گیرد قضاوت کنیم. تا به همین جا، وعده ایجاد این صندوق ها را به فال نیک می گیریم ولی به قول انگلیسی ها، محک زدن مزه کیکی که می خواهند بپزند موقعی است که کیک را بخوریم. پس فعلا صبر می کنیم تا بعد.
و اما، اجرای عدالت در جامعه، بدون مداخله موثر و کازساز دولتی که به آن باور داشته باشد، غیر ممکن است. و این نکته، نه بیان یک دیدگاه خاص نظری، بلکه منتج از نگاهی مختصر به تاریخ جهان مدرن است. یعنی می خواهم این را بگویم که این دیگر بخشی از تاریخ بشریت است که در هیچ کشوری، بدون مداخله هدفمند دولتی مداخله گر چنین معجزاتی اتفاق نیافتاده است. دربخش دیگری آقای احمدی نژاد علاوه بر انتقاد از تمرکز بیش از حد درتهران بر این که نکته دست می گذارد که « بیش از 1500 سرکت و سازمان دولتی که محل اصلی کار آنها در زاهدان، سنندج، بوشهر... است در تهران مستقر هستند» و آقای احمدی نزاد به درستی متذکر می شود که تمرکز این شرکت ها درتهران هزینه زیادی بردوش ملت تحمیل می کند. ولی اشکال کار علاوه بر این، در ماهیت این شرکت هاست. چون اگر این شرکت ها در گیر فعالیت های تولیدی در این مناطق می بودند بی گمان، این شیوه اداره غیر ممکن می بود یعنی می خواهم بر این نکته دست بگذارم که تا ماهیت فعالیت این شرکت ها دگرگون نشود، صرف انتقال آنها به سنندج و یا زاهدان و یا هرکجای دیگر، مشکل را حل نخواهد کرد. البته در هزینه اداره این شرکت ها، شاید اندکی صرفه جوئی بشود ولی از انتقال شرکتی که درگیر تولید نیست، نه تولیدی افزایش می یابد و نه اشتغالی ایجاد می شود. آقای احمدی نژاد خواهان تمرکز زدائی در تصمیم گیری است و در این راستا می گوید که « این مناسبات باید از بین برود و باسپردن بسیاری از اختیارات به استان ها ، تنها در خصوص سیاست ها و برنامه های کلان و اساسی در مرکز کشور تصمیم گیری به عمل آید». بدون تردید، تمرکز زدائی بسیار کار درستی است و باید منتظر نشست و دید که آیا آقای احمدی نژاد به این وعده عمل می کند یا نه! ولی درخصوص « عدالت محوری»، اگرچه در طول تبلیغات انتخاباتی، احمدی نژاد به تکرار از عدالت و عدالت محوری سخن گفت ولی در حیطه رسیدن به چنین جامعه ای، برنامه و سیاست مشخصی ابراز نکرده است. یعنی ما هم چنان با تعدادی وعده، گیرم که وعده هائی بسیار زیبا روبرو هستیم و شاید باید صبر کنیم تا ایشان، هیئت دولت خودرا معرفی کرده و درراه رسیدن به چنین جامعه ای، دست به اقدام بزند. آن موقع، بابررسی آن چه که می کنند، بهتر می توان، باور/عدم باور آقای احمدی نژاد به عدالت و جامعه ای عدالت محور را به محک یک بررسی انتقادی زد.

درباره ی حافظ:

این حافظ بیچاره عجب سرگذشتی دارد! از یک طرف، دوستدارانش او را به رمالی وادارکرده و می کنند ووقت و بی وقت، سرشب و نیمه شب، در هوشیاری و مستی به سراغش می روندو با کرشمه و ناز، چشمهای شان را معمولا می بندند و نیت می کنند و می گویند « ای خواجه حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی....» و این بیچاره که دستش از این دنیا کوتاه شده و درعین حال، آدم خوبی هم هست، چاره ای جز این ندارد که فالت را بگیرد. آن وقت، متخصصین زبان وادبیات و علوم قدیمه و جدیده به تفسیر می نشینند و از اشعارش برایت استخراج می کنند که مثلا امتحان تجدیدی جبر را قبول می شوی و یا مثلا نامزدت که با یکی ازدوستانت روی هم ریخته اند دو باره به تو بر می گردد و هزار ویک مسئله دیگر. من یکی تردید ندارم که روح خواجه ی شیراز هم از آنها اطلاع نداشته است. باری:
ولی وضعیت حافظ که همیشه این گونه نبود. به خیلی قدیم ها کار ندارم که نه عقلم قد می دهد و نه سنم ولی در 1899 میلادی، یک خسرو نامی که زرتشتی بود و در شیراز زندگی می کرد و احتمالا مثل بنده، کله اش بوی قرمه سبزی می داد و تنش هم احتمالا می خارید نذر می کند که « روی قبرخواجه حافظ بقعه ای بسازد»، برای محکم کاری هم صد تومان- که در آن موقع پول کمی نبودبه سرملاهای شیراز رشوه می دهد که مزاحم این کارش نشوند. سرملاها هم پول را می گیرند و دورسر خودشان می چرخانند و حلالش می کنند. و آقا خسرو هم بعقه قشنگی می سازد. همین که کارساختمان تمام می شود، « حاج سید علی اکبر [ فال اسیری، یکی از سر ملاهای شیراز] جمعیتی بر می دارد، در حافظیه، بقعه را خراب می کنند» و برای این که مردم علاوه بر اجر اخروی، اجر دنیوی هم برده باشند، « اسباب بقعه را هم به مردم می گوید ببرید برای خودتان». خبر به تهران می رسد. حکومت تصمیم می گیرد که برای کم کردن روی سید علی اکبر فال اسیری که هم شده، بقعه را دو باره بسازند. سید علی اکبر، که از خسرو رشوه هم گرفته بود از خشم در حالی که می لرزید از بالای منبر فریاد می زند که « اگر شاه بسازد و هزار مرتبه بسازند من خراب می کنم».
شهر شهر هرت که نیست! حکومتی گفتند، شاهی گفتند. تصمیم می گیرند که بقعه را دوباره بسازند. نظام الملک نامی که بدون تردید، صدراعظم سلجوقیان نبود، دستور می دهد که مقداری آهن و تخته بیاورند که روی مقبره بگذارند. یکی به سید علی اکبر خبر می دهد که چه نشسته ای دین و ایمان از دست رفت. او هم « جمعیتی بر می دارد می رود، درب دکان آهنگر ونجار»، اولا« آنها را زیاد می زنند و بعد جمیع آهن و تخته ای که به جهت این کار درست کرده بودند، می برند» . با همه هارت و پورت، ابدا حکومت « روآور خودش نکرد».
مدتی می گذرد. قبر این حافظ بیچاره را می خواهند دو باره و چند باره بسازند. « حاجی سید علی اکبر پیشنماز، باز هم رفته، خراب کرده است».
آن وقت مارا باش که تعجب کرده بودیم که حاجی سید صادق خلخالی دارودسته اش را جمع کرده بود و می خواست مقبره فردوسی را که تازه « شاهنامه» هم نوشته بود خراب کند. به راستی ما راباش.
- همه نقل قول در باره جریانات شیراز از« وقایع اتفاقیه» به کوشش، زنده یاد سعیدی سیرجانی، تهران 1362، صفحات 582و 583و584و587-600

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۲۷, دوشنبه

چه دانی و پرسی، سئوالت خطاست.... فرناز جان:

امروز صبح این مطلب را سایت امشاسپندان خواندم، هر کار کردم به آن لینک ندهم دیدم نمی شود. حیف است واقعا حیف که عزیزانی که به نیاک سر می زنند واحتمالا از وجود یک همچه « آتش پاره ای» ( فرناز جان به قول خودت چشمک!) بی خبر بمانند. نه فقط نثر فرناز به جد فاخر است بلکه نکته هایش هم بی تعارف، منبت کاری واژه را می ماند ومسایلی است که باید در باره شان نوشت و باز هم نوشت. چقدر خوب است که شایسته زنی چون فرناز در باره این مسایل قلم می زند. دوست وعزیز بزرگوار، قلمت پر توان تر باد . بنویس، باز هم بنویس...... بیشتر بنویس..... که ما نیازمندیم...

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۲۵, شنبه

به یاد « نازی»:

یک ساعتی است که از مراسم یادبود بهناز مزکا- نازی- با زگشته ام. نادر که به این می مانست که کسی اوراچلانده وشیره جانش را کشیده باشد. یک ده سالی پیرتر نشان می داد و اگرچه سعی می کرد گریه نکند ولی در این کار توفیقی نداشت. لبهایش می لرزید و می دیدی که دارد می گرید. سعید که در عالم خودش بود. زل می زد به گوشه ای و با کمتر کسی حرف می زد. صبا که دیگر زن کاملی شده است- برخلاف آن سالهائی که با نادر ونازی خانه محرم بودیم- گاه و بیگاه می رفت و دستی به سروروی نادر می کشید و با هم گریه می کردند. و من که در گوشه ای نشسته و داشتم خاطرات خودم را با این جمع مرور می کردم. سعی کردم گریه نکنم ولی نشد. کوشیدم که کسی نبیند که دارم گریه می کنم. نمی دانم موفق شدم یا نه!
ولی چه اهمیتی دارد!
سئوالی از پنجشنبه گذشته که بربریت ها در خیابان های لندن به جان یک دیگر افتاده بودند، مثل خوره به جان ذهن من افتاده است. سئوال ساده ای است:
چرا؟
نازی و دیگرانی مثل او، چه کرده بودند که سزاوار چنین سرانجامی باشند؟
نادر به غیر از این که عاشق نازی بود، چه هیزم تری به کسی فروخته بود که اکنون باید این گونه در هم بشکند؟
سعید و صبا نیز، چرا باید سوگوار این همه بی موقع، مرگ مادر باشند؟
چرا؟
الان دیگر تنها نشسته ام. کسی نیست. من هستم و این کامپیوتر، و یاد نازی و چهره در هم شکسته نادر....
بس است.
بدرود نازی جان...
بنشینم و یک شکم سیردر سوگ نازی گریه کنم.....

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۲۲, چهارشنبه

« اقتصاد» پرزیدنت احمدی نژاد(2)

در بخش قبل به گوشه های از « سیاست» اقتصادی رئیس جمهور جدید پرداختم. در این قسمت به بخش های دیگری خواهم پرداخت.متاسفانه فقدان سیاست مشخص در سرتاسر برنامه های آقای احمدی نژاد حضوری چشمگیر دارد. احمدی نژاد می گوید که « بانک ها مدافع منافع مردم نیستند» ولی روشن نیست که چه باید بشود تا « مدافع منافع مردم» بشوند. از آن گذشته، اصلا روشن نیست که منظور ایشان از « منافع مردم» چیست؟ البته می گوید که « همین الان بانکها دارند در تهران ساختمان هائی به ارزش 70 میلیاردتومان خریداری می کنند و هنگامی که جوان ما درخواست 5 میلیون تومان وام می کند می گویند نداریم» و ادامه می دهد که اگر ندارید پس این ساختمان ها را چرا می خرید? احمدی نژاد اگرچه در باره این مسایل سخن می گوید و بی تعارف شعار می دهد ولی ظاهرا در امورات مالی دریک نظام سرمایه داری، چیزی به نام « وثیقه» به گوشش هم نخورده است که یک بانک خصوصی، قبل از آن که نگران ازدواج این جوان و یا فلان پروژه تولیدی فلان آدم دیگر باشد، در این نظام نگران برگشت پول خود است به اضافه سود و یا بهره و اگر برای ساختمان 70 میلیارد تومانی پول می دهد ولی برای آن دیگری حتی 5 میلیون تومان هم نمی دهد، این رفتار هیچ ابهامی ندارد. البته در این رابطه به مستمعان خود آدرس غلط هم می دهد که « دردنیا وام با یک درصد پرداخت می شود، هم سود می برند و هم هزینه های بانکی را در می آورند. اینجا 24 درصد سود می گیرند و باز هم می گویند داریم ضرر می کنیم». ای کاش نمونه ای هم می دادند که در کجای دنیا با نرخ بهره 1 درصد وام می دهند که ما هم برویم و وام بگیریم و در این آباد شده ای که زندگی می کنیم، بسیار بیشتر از این رقم بهره نپردازیم، ولی این که درایران وضع به این صورت است برنامه ریزی دقیق وهمه جانبه می خواهد که نه تا کنون داشته ایم و نه آقای احمدی نژاد دارد.در همین رابطه احمدی نژاد خرابی بخش کشاورزی را هم به فعالیت بانک ها وصل می کند. یعنی می گوید که « ارزش افزوده بخش کشاورزی سالانه 10 درصد است» در حالی « سپرده بانکی در بخش کشاورزی 13.5 درصد است» و نتیجه می گیرد که برای کشاورزان بهتر است که دارائی اش را در بخش کشاورزی بفروشد و به جای 10 درصد ارزش افزوده، در بانک ودیعه بگذارد و 13.5 درصد بگیرد. این جا، آقای احمدی نژاد به مسایل مبتلابه بخش کشاورزی کار ندارد که چرا ارزش افزوده در آن پائین است! وبرای بیشتر کردن آن چه باید و یا چه می توان کرد؟ خود آقای احمدی نژاد هم باید بداند که یکی از اساسی ترین مشکلات بخش کشاورزی در ایران، عملکرد شبکه گسترده دلالان واسطه ها است که اگرچه باعث می شوند تا قیمت تمام شده برای مصرف کننده زیاد باشد ولی منفعت زیادی در ته دیگ تولید کننده مستقیم باقی نمی ماند. تا آن جا که من دیده و خوانده ام آقای احمدی نژاد برای کوتاه کردن دست واسطه ها و دلالان در این بخش برنامه ای ندارد.
آقای احمدی نژاد و مقوله عدالت:
عمده ترین مبحثی که احمدی نژاد به آن وارد شده و بدون ارایه هیچ برنامه مشخصی آن را به امان خدا رها کرده است مبحث « عدالت» است. مثل دیگر مسایل، حرفهای احمدی نژاد « زیبا» ست ولی کار ایران، با حرف درست نمی شود. به درستی می گوید که در « ادبیات سیاسی و فضای اجتماعی ما» عدالت در حد « تعریف لغوی باقی مانده است» و این حرفش هم درست است که اگر عدالت را محور قراربدهیم، « سمت و سوی برنامه ریزی اقتصادی ما عوض خواهد شد» و ادامه می دهد که « پس از آن که فرصت های مساوی در اختیارتمام ملت قرار گرفت بسیار از مشکلات ما حل خواهدشد». و تمام صحبت برسر همین « فرصت های مساوی» است که اولا، دقیقا به چه معناست و ثانیا، و از تعریف اش مهم تر، چگونه می شود و یا چه برنامه هائی لازم دارد تا همگانی بشود؟ اگر دقت کنیم که آقای احمدی نژاد هم خواهان برنامه خصوصی سازی است و این برنامه به هر صورتی که اجرا شود، نتیجه اش حاکمیت بیشتر تولید و مبادلات کالائی بر جامعه است. یعنی هر کالا وخدمتی قیمتی دارد و هرآن کس که قدرت خرید کافی داشته باشد می تواند از آن کالا و یا خدمت بهره مند شود. البته که هرکسی که پول به اندازه کافی داشته باشد، « فرصت مساوی» برای بهره مندی هم خواهد داشت ولی واقعیت این است که آنها که پول ندارندو با پول به قدر کفایت ندارند، هم چنان از گردونه قضایا بیرون اند و « فرصت مساوی» نخواهند داشت. یعنی می خواهم این نکته را بگویم که برنامه پیشنهادی ایشان برای « خصوصی سازی» حالا گیرم با مقداری رنگ و لعاب، با ادعاهای شان در باره « عدالت» در تناقض قرار می گیرد. اشاره می کند به تمرکز فعالیت های مالی درتهران که اگرچه می تواند این همه متمرکز نباشد ولی اهداف ایشان با تمرکز زدائی ازتهران به دست نمی آید.مسئله اصلی این است که دیدگاه های احمدی نژاد در باره مقوله کلیدی عدالت بیشتر از دیگر مباحث به شعارهای بی سروته آلوده است. ادعا می کند که « اگر ما عدالت محوری را در برنامه های خود داشته باشیم» دیگر، « دعوای بین اقتصاد دولتی و آزاد معنا ومفهمومی ندارد» و ادامه می دهد« اقتصاد باید توسط مردم و با محوریت عدالت اداره شود». آن چه که نقل کرده ام صرفا شعارهائی است که به واقع معنای مشخصی هم ندارد. یعنی عدالت محوری را دربرنامه های خود داشته باشیم، یعنی چه بکنیم تا این گونه بشود؟ جالب این که آن چه کاملا گنگ ونامهفوم است قرار است به « دعوای» بین اقتصاد دولتی و آزاد هم پایان بدهد! خوب این گونه نخواهد شد. بازار آزاد، بدون مداخلات گسترده دولت در هیچ کجای جهان سر از « عدالت» در نیاورده است که ایران نمونه دومش باشد! اصولا قانون اساسی بازار آزاد یک چیزی است و اگر از واژگان ایشان استفاده کنم، « اقتصاد دولتی» یک چیز دیگر. تازه می رسیم به یک عبارت بی معنای دیگر، به واقع، یعنی چه که اقتصاد بایدتوسط مردم با محوریت عدالت اداره شود!نکته این است که یا دولت مطابق برنامه های مشخص برای کم تر کردن بی عدالتی اقتصادی واجتماعی دست به عمل می زد و یا اقتصاد « بازارآزاد» حاکم می شود و طبیعتا، براساس قانون تنازغ بقاء داروینی عمل می کند- یعنی با همه ادعاهای چپ و راست نئولیبرال های ایرانی، جامعه به عدالت نخواهد رسید. این که اخیرا شماری از نئولیبرالها با تحریف تعریف عدالت- آزادی در حق مالکیت- برای اقتصاد بازار آزاد هم یک بعد عدالت طلبانه تراشیدند قادر به تغییر واقعیت های تلخ این نظام اقتصادی نیست. برای اکثریتی که نه مالکیتی دارندو نه امکان این که مالکیت داشته باشند، این جور ادعا ها، نه فقط کارساز نیست بلکه، حتی، آزاردهنده و اذیت کننده هم هست و برای تخفیف مشکلات ومسایل روزمره آنها مفید فایده ای نیست و نخواهد بود. به گمان من، برای کوشش در این راستا، باید قبل از هرچیز تعریف مشخصی از « عدالت» ارایه شود تا بعد، بتوانیم روشن کنیم که آیا یک سیاست خاص، در این راستا مثمر ثمر هست یا نیست؟ بدون داشتن تعریفی از عدالت، سخن گفتن از آن، به واقع، فرستادن مردم به دنبال نخود سیاه است! چون این شیوه برخورد به مسئله، هیچ گونه قابلیت ارزیابی شدن ندارد. یعنی نمی دانیم آیا این سیاست های احتمالی، برای عدالت محوری مفید بودند یا به عکس، باعث تضعیف عدالت در جامعه شده اند!
به این نکته خواهیم پرداخت.
دنباله دارد.....

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۲۰, دوشنبه

فرصتی که سوخت:


در چند روز گذشته، سران 8 کشور صنعتی جهان در اسکاتلند جمع شده و برای اقتصادجهان تصمیم گیری کرده اند. اگرچه این کنفرانس تحت الشعاع حملات جنایتکارانه تروریستی در لندن قرار گرفت ولی متاسفانه، برخلاف تبلیغات رسانه های عمومی، دست آوردهایش آش چندان دهن سوزی نبود. به یک عبارت، باز فرصتی بود که سوخت وسران این کشورها با چند تائی وعده فعلا قضیه را رها کرده اند تا بعد. یادآوری کنم که این کنفرانس به دنبال جلسه شورای وزیران مالیه 7 کشور صنعتی که در 10-11 ژوئن برگزارشده بود، برگزار شد. در جلسه ژوئن، به دلایلی که حداقل بر من روشن نیست، وزیر مالیه روسیه شرکت نکرد. نکته اصلی واساسی این است که گذشته ازهرچه های دیگر، دو مقوله است که در اقتصاد جهانی، یک برخورد جدی و بدون وقفه می طلبد.
- گسترش و گستردگی فقر
- وضعیت بدهی خارجی بسیاری از کشورهای پیرامونی
در خصوص مشکل اول، اگرچه تا به همین اواخر، حتی از پذیرش این واقعیت نیز شانه خالی می کردندولی واقعیت های تلخی زمینی با زشت چهرگی قابل توجهی، این واقعیت را برسیاست پردازان تحمیل کرده است که فقر و گستردگی اش در جهان بسیار هم جدی است.. به عنوان نمونه، داده های آماری رسمی حاکی است که هر ده ثانیه یک کودک در افریقا می میرد که به یک حساب سردستی، می شود روزی 8640 نفر، به اندازه جمعیت یک شهر کوچک در هر کجای جهان. از سوی دیگر، این را هم می دانیم که 40 درصد جمعیت این قاره، درآمدروزانه شان از یک دلار کمتر است. به گمان من، شیوه منطقی برای تخفیف این مصائب این است که در وهله اول این مشکلات را ریشه یابی کرده و پس آن گاه برای تخفیف و در نهایت حذف شان سیاست پردازی و برنامه ریزی کنیم. امروزه بربسیاری از اقتصاددانان روشن شده است که علت اصلی و اساسی گسترش فقر و به حد انفجار رسیدن بدهی خارجی در این کشورها، اجرای همین برنامه های اقتصادی نئولیبرالی است که از سوی صندوق بین المللی پول و بانک جهانی براین کشورها تحمیل می شود. جلسه وزیران مالیه، و جلسه رهبران در اسکاتلند اگرچه وجود این واقعیت ها را پذیرفته است ولی در باره علل آن هم چنان خود را به کوچه علی چپ می زند وخواستار اجرای هرچه بیشتر همین سیاست هاست. این به اعتقاد من، به این می ماند که طبیبی داروئی به شما تجویز کند وشما با مصرف اولین قرص یا کپسول گرفتار اسهال واستفراغ بشوید و بعد، طبیب به شما بگوید، که شما به جای روزی یک کپسول، باید روزی 6 تا کپسول مصرف کنید. هم چنان، پیش شرطهای بهره مند از این امکانات، خصوصی سازی گسترده، رها سازی بازارهای داخلی و آزاد سازی تجارت بین المللی است. البته وعده داده اند که تا سال 2010، میزان کمک به افریقا را افزایش بدهند و حتی ازرقم 50 میلیارد دلار سخن گفته اند. البته که رقم قابل توجهی است ولی به یادداشته باشیم که بیش از 30 سال پیش همین کشورها وعده دادند که به میزان 0.7 درصد از تولید ناخالص داخلی خود را به کمک ها اختصاص بدهند و اگر حافظه ام خطا نکند به غیر از دانمارک، هیچ کشور دیگری تا کنون به این وعده وفا نکرده است. یعنی می خواهم بگویم وعده یک چیز است وعمل کردن به آن کاملا یک چیزد یگر. وعده داده اندکه یارانه های پرداختی به بخش کشاورزی در اتحادیه اروپا و امریکا را لغو کنندولی این جا، نیز نه تاریخی مشخص شده است و نه تعهد ویژه ای به گردن گرفته اند. جالب این که پیشنهاد انگلیس، برای این که 2010 سال پایان فقر و بحران بدهی باشد، به تصویب نرسید. در خصوص لغو بدهی ها، نیز که این برنامه ها قرار است شامل 18 کشور به شدت فقیر و به شدت بدهکار بشود. تازه برای بهره مند شدن از بخشودگی بدهی، باید تعهد نمایند:
- شرایط را برای سرمایه گذاری آماده نمایند.
- شرایط برای فعالیت بخش خصوصی، بازتر و آماده تر شود.
- آزادی تجارت خارجی- یعنی تخفیف ولغو تعرفه ها و دیگر محدودیت ها.
به ظاهر البته این شرایط مسئله ای ایجاد نمی کند ولی مشکل این است که:
- اولا، نه اتحادیه اروپا و نه امریکا، چنین تعهداتی را به گردن نمی گیرند که برای نمونه، موانع بر سرواردات محصولات کشاورزی را برطرف نمایند.
- ثانیا، اگرچه در حرف پذیرفته اند که پرداخت سوبسید قابل توجه به بخش کشاورزی، یکی از موانع اساسی برسرراه گسترش صادرات کشورهای پیرامونی است وباید بر طرف شود، ولی هیچ برنامه زمان بندی شده ای در دستورکار قرار نگرفته است.
- ثالثا، اجرای این پیش شرط ها، در عمل به این معناست که امکانات بیشتری در اختیار شرکت های بزرگ فراملیتی قرار بگیرد.
به اعتقاد من، عمده ترین دست آورد کنفرانس سران 8 کشور در اسکاتلند، این بود که امریکا برای اولین بار پذیرفته است که تا مسئله اعراب و اسرائیل حل نشود و راه حل ایجاد دو دولت- دولت مستقل فلسطین- به اجرا درنیاید، بسیاری از مسایل دیگر حل نخواهد شد. برای همین منظور، یک برنامه کمک مالی به میزان 3 میلیارد دلار برای دولت خود گردان فلسطین به تصویب رسید.با این همه، صاحب این قلم براین امید است که بر خلاف وعده های این سران در اجلاسیه های دیگر، این بار، به وعده عمل کنند و این فرصت به دست آمده، به واقع، فرصتی سوخته دیگری نباشد که یک بار دیگر، به نتایج ملموس برای کاهش فقر و تخفیف بحران بدهی خارجی منجر نشده باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۱۸, شنبه

« اقتصاد» پریزیدنت احمدی نژاد:

بدون این که بخواهم در باره فرایند انتخابات در ایران و یا مسایل پیش آمده بعدی در رابطه با سابقه آقای احمدی نژاد چیزی بگویم در این سری یادداشتها می خواهم توجه را به دیدگاه های اقتصادی آقای احمدی نژاد جلب کنم. البته این جا و آن جا خوانده ام که دوستان دیگری نیز به این وجوه پرداخته و پوپولیست بودن نظریات ایشان را یکی از دلایل پیروزی ایشان دانسته ام.
همین جا بگویم که سعی کردم برای کسب تازه ترین نکات و دیدگاهها، به سایت شخصی ایشان مراجمع کنم ولی متاسفانه آن سایت انترنتی دیگر نیست. به همین خاطر، ناچار شده ام به اطلاعاتی که دردسترس داشتم تکیه کنم.
اجازه بدهید همین ابتدا بگویم وبگذرم که تا جائی که من دیده ام رئیس جمهور جدید هیچ سیاست اقتصادی مشخصی ندارد، ایشان کاری که کرده اند این که شماری از مسایل و معضلات اقتصادی را بدون ارایه راه حل فهرست وار به مردم اطلاع داده اندو مردمی که از بی توجهی فاجعه آمیز « اصلاح طلبان» به معشیت خود به واقع کلافه شده بودند بدون توجه به این که آقای احمدی نژادهم برای تخفیف این دردها، داروئی در آستین ندارد، به ایشان رای داده اند.
بگویم و بگذرم که هر آن چه که در «» بیاید، منبع اش سایت رسمی ایشان است به زمانی که بود. توضیحات واضافات را من افزوده ام.
احمدی نژاد می گوید، « منابع ملی باید از چنته دولت آزاد و دراختیار مردم قرار گیردتا در خدمت پیشرفت کشور قرار گیرد». این عبارت، اگرچه برای توده مردمی که گذران زندگی شان به دست انداز افتاده بسیار جذابیت دارد ولی هیچ گونه کاربرد عملی ندارد. یعنی بخش اول، که بیان موجز سیاست خصوصی سازی درایران است که دست بر قضا، نه درخدمت پیشرفت کشور قرار گرفت و نه اموال دولتی را در « اختیار مردم» قرار داد. پرسش بعدی این است که آیا احمدی نژاد، موافق واگذاری بلاعوض این اموال دولتی به اقشار مردم است یا خیر- مثل آن چه که در کشورهای اورپای شرقی خصوصی کردن باکوپن نامیده می شود. ناگفته روشن است که اگر چنین برنامه ای نداشته باشد، یعنی، اگر خواهان واگذاری بلاعوض این اموال به مردم نباشد، بدیهی است که همانند آن چه که در این 16 سال گذشت، کسانی این اموال را خواهند خرید، که ثروت داشته باشند. و این یعنی، تداوم همین سیاستی که ابتدادردوره آقای هاشمی وبعد با سرعت و گسترش بسیار زیاددر دوره آقای خاتمی دنبال شد. در نتیجه، انتقاد مکرر ایشان از این 16 سال صرفا یک تاکتیک اتنخاباتی می شود. البته آقای احمدی نژاد به دنبالش ادعا می کند که « در نظام اجرائی کشور، سپردن کارها به مردم، خصوصی سازی تفسیر شدو خصوصی سازی نیز مفهموم جز فروش اموال دولتی پیدا نکرد و عرصه های مختلف برای تحرک مردم نه تنها باز نشد بلکه هر روز بیش از گذشته فضا را به روی مردم تنگ تر کردند». ایراد احمدی نژاد به عملکرد دولت ها در این مدت درست است. ایراد اصلی به خودایشان ولی در این است که که آشکار نیست که برنامه و سیاست شان برای این که این گونه نشود، چیست؟ رفع این گونه مسایل و مشکلات برنامه ریزی و اراده سیاسی می خواهد که ظاهرا وجود ندارد. البته تا آن جا که من دیده و خوانده ام، احمدی نژاد در باره ساختار اقتصادی ایران هیچ برنامه و حرف معنی داری نزده است. برای نمونه در باره نظام بانکی، می گوید، « بانک های خصوصی به شکل فعلی آن نه تنها نقش مثبت و سازنده ای را در اقتصاد کشور بازی نمی کنند بلکه آثار تخریبی آنها در چرخه اقتصادی کشور بسیار زیاد است». وبعد اشاره می کند به بانکی که با سرمایه اولیه 15 میلیارد تومان در طول 4 سال سرمایه ای معادل 200 میلیارد تومان به هم زده است. آن چه که نقل کرده ام صرفا بیان مشکل است نه راه حلی برای برون رفتن از آن. اگر بانک های خصوصی فعلی نقش مثبتی و سازنده ای در اقتصاد کشور بازی نمی کنند:
- با آنها چه باید بشود؟ یعنی آیا آقای احمدی نژاد خیال و برنامه دارد آنها را دولتی کند؟
- آیا می خواهد، آنها را تعطیل کند؟
- چرا این بانکها به صورت کنونی، نقش مثبت بازی نمی کنند؟ اشکال از چیست و مشکل در کجاست؟
- اگر این مشکلات شناخته شده اند، که برای رفع شان چه برنامه ای دارد؟
- برای « مثبت کردن» نفش این بانکها شان د راقتصاد چه برنامه ای دارد؟
- اگر این موسسات کنونی، « مخرب اند» آیا ایران در دوره ریاست جمهوری ایشان به « بانک» نیاز دارد یا خیرو اگر پاسخ مثبت است، ایشان چه نوع بانکی را برای ایران مد نظر دارند!
- البته اگر غرض شان این باشد که بانکهای موجود به صندوق های قرض الحسنه جایگزین شوند، که این به واقع دفع فاسد به افسد است. چون تجربه مردم با این صندوق ها اگر از تجربه شان با بانکها بدتر نباشد، بهتر نیست. در همین رابطه می گوید که « یکی دیگر از علت های فساد وفقر و تبعیض سودبانکی است» خوب تا این جا که این ادعا، ادعائی بی معنی است ولی در توضیح این دیدگاه، اضافه می کند« سود بالای بانکی عامل اختلاف طبقاتی و تمرکز فرصت ها د راختیار عده ای خاص است». این جای بحث احمدی نژاد یک حلقه گم شده دارد و بعد گریز می زند که « سود 24 درصد در نظام بانکی به هیچ وجه گسترش تولید پایه، توسعه کشور و ایجاد اشتغال را به دنبال نمی آورد». در این عبارت، این کنا رهم چیدن مشکلات را بهتر می شود مشاهده کرد. البته که درست است که کشور باید توسعه یابد، و اشتغال باید ایجاد شود ولی، اگر سود بانکی هم کاهش یابد، در وضعیتی که دیگر شرایط وجود ندارد، چگونه می توان مشوق تولید شد تا در نتیجه آن هم توان تولیدی پایه بیشتر شود و هم اشتغال ایجاد گردد؟ اگر بخواهد در شرایطی که اقتصاد از تورم به نسبت بالا عذاب می کشد، نرخ بهره بانکی را بطور مصنوعی پائین بیاورد، در آن صورت، مردم انگیزه ای برای پس آنداز کردن نخواهند داشت واین مسئله به احتمال زیاد اگر به صورت فرار سرمایه از کشور در نیاید، در معاملات قماری و یا زمین ومستغلات هزینه می شود که اگر چه اشتغالی ایجاد نمی کند و تولید پایه را بیشتر نمی کند، ولی به یقین به فشارهای تورمی دامن می زند و کار را ازآن چه که هست خرابتر خواهد کرد. از طرف دیگر، ولی نکته این است که درصورت وجود تورم- که یک بلیه سابقه داردراقتصاد ایران است- رهیافت رئیس جمهور جدید برای حفظ قوه خرید پول چیست؟ یعنی درشرایط تورمی، چگونه می خواهند مردم را به پس انداز کردن تشویق کنند و اگر میزان پس انداز در اقتصاد، کاهش یابد، در آن صورت، برسرمنابع لازم برای سرمایه گذاری- فرض می کنیم که دیگر شرایط آماده می باشد، که متاسفانه نیست- چه خواهد آمد؟ احمدی نژاد معتقد است که اگر مسئله نرخ بهره در بانکداری ایران حل نشود، آنها که با این نرخ بالا از بانکها پول قرض می گیرند « دنبال کار تولیدی و اصیل نمی روندو به سمت خرید وفروش و سوداگری کشیده می شوند تا بتوانند این سود را به بانک برگردانند». همان گونه که پیشتر گفتم، اگرچه به عنوان بیان مشکلات با احمدی نژاد اختلاف نظری ندارم ولی نمی دانم، برای مقابله بااین مشکلات چه برنامه ای دارند؟ به سخن دیگر، سیاست های لازم برای مقابله با این وضعیت مشخص نیست. احمدی نژاد به درستی می گوید که « بیش از 80 درصد سپرده های بانکی متعلق به 3 درصد مردم است». بدیهی است که این برای توسعه متوازن کشورخیلی هم بد است. ولی اقتصاد را با شعار ومباحث اخلاقی نمی توان به راه راست هدایت کرد. برنامه رئیس جمهور جدید برای کاهش از نابرابری در توزیع درآمد وثروت درایران کدام است؟ پیشتر گفتم که به نظر نمی رسد که احمدی نژاد موافق واگذاری بلاعوض واحدهای دولتی به مردم باشد. برخلاف یکی دیگر از نامزدهای انتخاباتی که وعده پرداخت ماهی 50 هزار به هر ایرانی می داد، در برنامه احمدی نژاد از این پرداختها خبری نیست. قرارهم نیست با تغییر ساختار مالیاتی، یعنی کاهش از مالیات های برمصرف و افزودن بر مالیات ثروت و درآمد وصرف آن برای کمک به خانواده های فقیر وندارتغییری در این حوزه ها ایجاد شود. در آن صورت روشن نیست از انتقاد ایشان به نابرابری ها در ایران چه می آید؟ این جا هم تنها یک شعار شنیده ایم ولی برنامه ای برای تغییرآن اعلام نمی شود.
دنباله دارد ....

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۱۷, جمعه

جنگ بربریت ها در خیابان های لندن

نامه ای به یک دوست:
لندن شب جمعه ساعت 1.15 بامداد

ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی است در مرز ناممکن. نمی بینی؟
( شاملو)

دوست گرانقدرم
با سلام، ممنونم از نامه محبت آمیزی که نوشته ای. مثل همیشه به من لطف داری و من شرمنده احسانت هستم. خوشحالم نوشته ای که نامه های من اندکی از تنهائی هایت را پر می کنند. در این عصر مضحکه و جنایت، همین خودش خیلی خوب است. خبرداری که امروز صبح خیابان های لندن به صورت یک قتل گاه درآمد. تا این لحظه حداقل 38 تن کشته شده اند و بیش از 700 تن هم زخمی که در بیمارستانها بستری اند. هنوز سیستم حمل ونقل درون شهری لندن تعطیل است. اولین عکس العمل من، بدون هیچ تردید محکوم کردن این عمل جنایتکارانه بود. چرا که این مردان وزنان گناهی نداشتند. بخش عمده شان داشتند به سرکار می رفتند و یا درقطارزیرزمینی بودند و یا در اتوبوس دوطبقه ای که هدف یکی از بمب ها بود. ولی الان که چند ساعتی از این ماجرا می گذرد می بینم آن چه را که شاهدیم، به واقع جنگ میان دو نوع بربریت است و من اگر می خواهم منصف باشم باید هر دو نوع اش را محکوم کنم. البته تو هم لابد شنیده ای که حضرت تونی بلر و دیگر رهبران کشورهای صنعتی که در اسکاتلند جمع اند، ضمن محکوم کردن این بمب گذاری ها، از این سخن گفته اند که « اینها نمی توانند مارا وادار کنند که شیوه زندگی مان را عوض کنیم». وهمین جاست که من، طاقتم دیگر از دستم می رود. آخر چرا این قدر دروغ به خورد مردم می دهند! آن چه به نظر من می رسد این است که بربریت مدرن و پسامدرن آقایان بوش وبلربا بربریت پیشا مدرن اسامه بن لادن والقاعده و دیگر بیناد گرایان در برابر هم صف کشیده اند. هزینه اش را نیز آدمهای معمولی می پردازند. آیا به راستی فرقی می کند که این آدمهای معمولی در خیابان های لندن سوار اتوبوس شده اند و یا در بازار دستفروشان بغداد، اجناس بنجل و دست دوم می فروشند! واقعیت این است که کسی نمی خواهد « شیوه زندگی» کسی راعوض کند، بلکه این جا، با عکس العمل دربرابرعمل روبرو هستیم. البته که من این عکس العمل را نمی پسندم و بدون اما و اگر، آن را محکوم می کنم. و البته که به همان شدت، از« عمل» هم خوشم نمی آید و آن نیز از منظری که من به جهان می نگرم، محکوم است. همین امشب یکی از کانال های تلویزیونی این جا می گفت که بن لادن دریکی از اعلامیه هایش گفته است که « وقتی شما شهرهای ما را بمباران می کنید، ما هم شهرهای شما را بمباران می کنیم». خوب، اگر این طوری است آیا بهتر نیست که این آقایان، شهرهای شان را بمباران نکنند! من هم می دانم که از ماتحت دو چیزغلط، یک چیز درست در نمی آید.پس غرضم نه توجیه این وحشی گری است و نه بهانه تراشی برای آن. فقط می گویم اگر به جد می خواهیم با وحشی گری پیشامدرن مقابله کنیم، چنین مقابله ای بدون مبارزه با وحشی گری مدرن وپسامدرن غیر ممکن است. مگر می شود تنها با یک نوع وحشی گری مخالف بود! وقتی می گویم وحشی گری مدرن وپسامدرن، منظورم فقط تجاوزو اشغال نظامی استعماری افغانستان و عراق نیست- اگر چه به جای خویش خیلی مهم است. می خواهم اندکی از آن چه که در این دو سه سال گذشته تیتر خبرها بود فراتر بروم. این وحشی گری پسامدرن، امروزبه شکل و صورت های گوناگونی در می آید. بگذار چندتا نمونه برایت بدهم از آن چه که وحشی گری پسامدرن می نامم. آیا می دانستی که در کشورهای پیرامونی – همان چه که به غلط جهان سوم نامیده می شود- 50% کودکان حداقل از کمبود جدی یکی از نیازهای اساسی زندگی عذاب می کشند؟
یا بگذار برایت اندکی رقم وعدد ردیف کنم از سایت یونیسف که نکته ام اندکی روشن شود:
640 میلیون کودک، سرپناه کافی ندارند.
500 میلیون کودک از ابتدائی ترین خدمات بهداشتی محرومند.
400 میلیون کودک آب آشامیدنی سالم ندارند.
270 میلیون کودک به خدمات درمانی دسترسی ندارند.
140 میلیون کودک هرگز به مدرسه نمی روند.
90 میلیون کودک هم گرسنه اندو غذا به قدر کافی نمی خورند.
حالا که این ارقام را دیده ای، آن وقت توجه کن که چندی پیش یکی از روزنامه های اینجا تیتر زده بود که نتیجه هزینه کردن 180 میلیارد پوند برای حمله واشغال عراق چی بود؟ توجه داری که رهبران کشورهای صنعتی، یعنی گردانندگان اصلی این بربریت پسامدرن، حرف شان این است که ما برای رفع این کمبودها « امکانات» نداریم. خوب، آیا این پرسش به حقی نیست که اگر برای بردن عراق به قرن دوازدهم میلادی می توانید، 180 میلیارد پوند- می دانی به ریال چقدر می شود؟ برای خنده می نویسم 2.872.800.000.000.000 ریال- هزینه کنید، چگونه است که برای تهیه غذا و آب و بهداشت برای این کودکان بودجه ندارید؟ اگر نمی توانی این رقم را بخوانی نگران نباش، اگر اقلیدس هم بودی نمی توانستی آن را بخوانی! و می دانی که هنوز به وعده ای که بیش از سی سال پیش داده بودند- برای تخصیص میزان مشخصی کمک به این کشورها- وفا نکرده اند!
نه این که فکر کنی می گویم این دو- یعنی این دو نوع بربریت- با هم رابطه مستقیم دارند، نه، ولی می گویم وقتی شرایطی ایجاد کنی که شماره بیشتری هر روزه امیدشان را به زندگی ازدست بدهند، خوب بدیهی است که بی ارزش شدن زندگی می تواند سر از خیلی جاهای باریک در بیاورد.
آره دوست عزیز، با تو موافقم که روزهای سختی در پیش داریم. دنیا دارد روز به روز دیوانه خانه پیچیده تری می شود. ولی خیلی نگران نباش، اگر شانه ای می خواهی برای رفع خستگی و شاید اندکی گریستن، شانه های من هست. ممنونم که جریان « کشف» مرا نوشته ای. هیچ کس نداند تو باید تا کنون فهمیده باشی که من در باره هیچ چیز خودم گرفتار هیچ توهمی نیستم. مطمئن باش که « خوش خوشانم» هم نخواهد شد.
نه مگه خل شده ای!
معلم فیزیک یا فقه، مهم این است که دوستی ترا داشته باشم.
.........

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می کشد....

با مهربانی ودوستی

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۱۴, سه‌شنبه

اخلاق الرجال (2)

درباب شهادت:
لابد شنیده اید که سرفدای شکم شده است ولی رجال عصر ناصری در بارگاه سلطان صاحب قران- ناصرالدین شاه- یاد گرفته بودند که چگونه سر فدای پائین شکم هم بکنند. در ذیل حوادث غ ربیع الثانی 1308 اعتمادالسلطنه فوت موتمن السلطنه وزیر خراسان را گزارش کرده است. قرارا جناب موتمن سر پیری دختر جوانی می گیرد که « یااز افراط شهوت» بود و یا « محض تملق» منتهی چیزی نگذشت که دریافت از افراط شهوت نبود چون « درست از عهده جماع بر نمی آید». از « نور محمد طبیب یهودی» معجونی خواسته بود که ایشان هم « حب زراریح« تجویز کرده بود. که « اگرچه قوه جماع را زیاد کرده بود اما در امعاء خراشی پیدا شد». در نتیجه آن « چند روزمبتلا به اسهال خونی شده بود» . بار اول معالجه اش کردند، حیا نکرد. « باز افراط کرد این دفعه شهید راه شهوت شد»(1)
)1( خاطرات اعتماد السلطنه، ص 724

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۱۰, جمعه

اخلاق الرجال

به روزگارجوانی که اندکی حوصله ای بود گاه و بیگاه برای یک نشریه ای که در خارج از کشور منتشر می شد- و عجیب این که هنوز منتشر می شود- مطالبی می نوشتم تحت عنوان « اخلاق الرجال». براین گمان باطل بودم که دارم طنز می نویسم ولی از همان آغاز روشن بود که طنز نویس نیستم. باری به تازگی چند تا از این دست نویس ها را درمیان انبوهی کاغذ های دیگر یافته ام. تکه هائی از آن را در زیر می آورم تا یادی ازجوانی خودم کرده باشم. ا.س
اخلاق الرجال
آدمی که طنز نویس نباشد و بخواهد با مایه طنز مطلبی را روی کاغذ بیاورد د ربهترین حالت مطالبی می نویسد که ممکن است گریه آدم را در بیاورد. حالا هم وضعیت این راقم کمترین این گونه است. باری
در این فکربودم که چه بنویسم که هم اخلاقی و آموزنده باشد و هم خنده دار. بهتر دیدم از گنجینه پربار اسناد تاریخی شواهدی عرضه کنم که هم ادای وظیفه کرده باشم و هم خودسرانه چیزی نگفته باشم. این کار، این حسن را دارد که دشمنان این آب وخاک، فرق نمی کند یا آن آب و خاک- یعنی آنهائی که با نقطه نظرات من موافق نیستند- می توانند یقه نویسندگان اصلی را بگیرند و به من که راوی بی جیره ومواجبی هستم کار زیادی نداشته باشند.
در باب عشق:
آورده اندکه فرخ خان امین الدوله که نماینده دولت ایران در کنفرانس پاریس بود در بچگی از غلام بچگان دربار فتحعلیشاه بود. ابوالقاسم قائم مقام فراهانی در باره اش نوشته است:
« معقول کاری، روزگاری داشتیم. هروقت که از خدمات دولتی خسته می شدیم در سالاریه سرگرم بازی شطرنج بودیم و چون ازحرکات فیل و فرزین و رخ ملال حاصل شدی به غنچ و دلال فرخ واصل شدمی. چه فرخ، لبی رنگین تر از لاله، دلی سنگین تر از مرمر، بهشت نعیم، ید وبیضای کلیم، کلاله مو، لاله رو، ابرو کمند، بالابلند، تذرو خرام، شیرین کلام، گل بدن، جادو سخن، نازک میان، سهام مژگان، قندین لب، ماه غبغب، روشن ضمیر، خرما کیر، پرمایه، فندق خایه.... بود»
و زمانی که فرخ به او تمکین نکرد، در باره اش نوشت:
« او ومن هردو به هم نازیم و ناز من به است
او به .... خویش نازد من به ..... شهریار»
وقتی بزرگ شد و بر صورتش به قول سعدی بزرگوار« چون به گردی نشست» فتحعلیشاه او را همراه نامه ای به حضور عباس میرازی ولیعهد فرستاد. در آن نامه از جمله آمده است:
« فرزند جانم، غلام بچه های ما، رفته رفته بزرگ شده اندو دیگر مناسب این خدمت نیستند. بایدمقداری غلام بچه های خوشگل و قشنگ هر چه زودتر تدارک دیده، بفرستی»[1]
نامه فتحعلیشاه در پست خانه مبارکه مفقود شدو در زمان ناصرالدین شاه یکی ازنوکران اقبال الدوله که سواد زیادی نداشت نامه را در پشت قفسه ای که شکایات رسیده از ولایات را بایگانی می کردند پیدا کرد و بلافاصله آن را به اقبال الدوله رسایندو اقبال الدوله نیز در روز پنجشنبه 19 جمادی الثانی 1305 برای اعلیحضرت « دو نفر بچه کاشی هدیه» بردو « لباسهای مضحک تن آنها کرده بود.خیلی خنده داشت. تمام اوقات همایونی امروز صرف آنها بود»[2]
از قرار معلومف به طریقی که برای راقم ناروشن است اعتمادالسلطنه به متن نوشته قائم مقام دسترسی پیدا کرد. البته ممکن است آن همه جوشی که برای ایجاد «اداره ی سانسور» می زد، نتیجه داده باشد. به هر حال اعتماد السلطنه نیز در خاطرات سال 1298 هجری خود می نویسد:
« غلامحسین حقه باز که ملحف حسنعلی خان نام جوانی است خوشرو و خوش مو، کمر باریک، کفل بزرگ، چشم درشت، گونه سرخ، لب کوچک، که میرزا فروغی درد مدیحه او گفته است:
آن کس که تو را پدیددر عالم کرد
از جوهر زن بخلقت مرد آورد
از خلقت تو غریب تر نتوان دید
ای معنی زن پدید درصورت مرد
را همراه آورده بود. خیلی خوش گذشت»[3]
شاید ادامه داشته باشد....
[1] به نقل از محمود کتیرائی: فراماسونری درایران، تهران، صص 33-31
[2] اعتمادالسلطنه: روزنامه خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران 1350، ص 538
[3] همان ص 84