ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

دریادداشت قبلی در فیسبوک گفتم که آقایان درایران برای ایجاد « بازارثانویه رهن» غش و ریسه می روند و خودشان هم کتمان نمی کنند یکی از اهداف ایجاد این بازار این است که « منابع مالی» بیشتری برای وام دادن به این بازار جلب شود. وارد جزئیات نمی شوم ولی برای « تحریک» بازار مسکن  که قراراست به نوبه باعث « تحریک» بازارهای دیگر بشود!!خوب، اگر قراراست منابع مالی بیشتری وارد این بازاربشود نا گفته روشن است که این منابع باید « وام» داده شوند... این هم یک یادداشت قدیمی که وقتی که « وام دهندگان» به یک دیگر دست به « رقابـ می زنند در این  بازار(ع) چه ممکن است پیش بیاید.... 

درباره بحران مالی سرمایه داری


درکتاب تئوری عمومی اشتغال کینز نشان داد چگونه اقتصاد سرمایه داری می تواند در حال رکود بماندو اشتغال کامل در آن به دست نیاید. آن چه دراین کتاب به روشنی توضیح داده نشد این بود که حالت رکودی چگونه و چرا آغاز می شود. بخش عمده ای از مباحث بعدی میان اقتصاددانان پیرو کینز  برچگونگی استفاده از سیاست ها و ابزارهای پولی و مالی برای ایجاد ثبات دراقتصاد درمقابل  یک شوک خارجی صرف شد.
به گمان من علت این سهل انگاری این بود که کینز و کینزگراها اگرچه به بررسی سرمایه داری پرداختند ولی از وارسیدن پول و بخش پولی دراقتصاد غفلت کردند. پول و بخش پولی ومالی در سرمایه داری نقش مهمی دارند و این نقش در گذرسالها و به ویژه باتوجه به دگرگونی ها و تحولات صورت گرفته هم مهم ترشده است و هم پیچیده تر.
ابزارهای تازه ای ابداع شده اند و شیوه های تازه تری بکار گرفته می شوند و نتیجه این که بخش پولی و مالی اقتصادسرمایه داری از همیشه مهم تر شده است. نکته ای که به خصوص دراین تحولات پولی اهمیت دارد این که مقداری پول براساس این وعده که درآینده آن پول با اضافاتی باز می گردد، ارایه می شود. به سخن دیگر با رشد این دست مبادلات فرایند تولید ارزش دراقتصادسرمایه داری که باید از فرایند کار بگذرد دگرسان شده است. درمراحل اولیه، پولی که ردوبدل می شود دراصل وامی است که که صرف تامین مالی خرید کالاهای سرمایه ای می شود. به عنوان مثال آنچه درایجاد کارخانه ها هزینه می شود و یا به صورت ماشین آلات بیشتر و یاتازه تر در می آید. اگر کارها براساس برنامه پیش رود، درنتیجه این نوع وام ستانی برای وام ستان یک جریان درآمدی ایجاد می شود که به او امکان می دهد تا اصل وفرع پولی را که وام گرفته است بپردازد. باید یادآوری کنم چون آینده سرشار از بی اطمینانی است البته ممکن است این پی آمدهای مثبت به دست نیاید درنتیجه از همان ابتدای کار فعالان اقتصادی دراین دست مبادلات باید برای دست زدن به معاملات قماری آمادگی داشته باشند و دراقتصاد سرمایه داری هم بخش عمده این فعالیت های قماری از طریق بانکها صورت می گیرد. البته درکنار بانکها موسسات پولی  مالی دیگری هم داریم که دراین دست فعالیت ها با بانکها رقابت می کنند. وقتی اوضاع اقتصادی « خوب» است تمایل وام دهندگان به خطر پذیری بیشتر می شود ودرعین حال عوامل اقتصادی نیز تمایل بیشتری به وام ستانی دارند تا با سرمایه گذاری بیشتر بتوانند از شرایط مساعدی که وجود دارد بهره مند شوند. درواقع بانکها و موسسات مالی دیگر دروام دهی به رقابت می پردازند. رقابت بین این دو شرایط دسترسی به وام را ساده تر و کم خرج تر می کند و درنتیجه سرمایه گذاری افزایش می یابد. افزایش سرمایه گذاری باعث می شود سود شرکت ها بیشتر شود و بهای سهامشان دربازار بالا برود. نتیجه این که جسارت متقاضیان دروام ستانی بیشتر می شود و هم آمادگی و تمایل بانکها و موسسات مالی دیگر درارایه تسهیلات مالی. اگرچه در یک زمانی یک شوک خارجی ممکن است موجب بیشتر شدن وام ستانی بشود ولی نیروی محرکه موثر و همیشگی افزایش وام ستانی فشارهای  رقابتی موجود دربازار است. دارم براین نکته تاکید می کنم که در هر دوره ثبات اقتصادی با افزایش وام ستانی روبرو می شویم که اگرچه درابتدا زیاد نیست- چون ذهنیت عوامل اقتصادی هنوز از بحران بیش از ثبات اقتصادی متاثر است – ولی رفته رفته این فرایند سرعت می گیرد. دوره ثبات اقتصادی تداوم زیادی ندارد. سفته بازان و قماربازان بازارهای پولی و مالی شرایط را برای رشد سرمایه گذاری آماده می کنند و همین رقابت بیشتر است که سرانجام به صورت بحران اقتصادی در می آید. به سخن دیگر ریشه بحران یا بی ثباتی دردوره ثبات اقتصادی است. عاملان اقتصادی فعال دربازارهای پولی دردوره اول به کسانی وام می دهند که با استفاده از این وامها برای خود یک جریان درآمدی یا جریان بیشتر درآمدی ایجاد می کنند. فرض کنید کارخانه دار وام می گیرد و با از استفاده از آن نه فقط بر ظرفیت تولیدی خود می افزایدکه ماشین آلات را بروز می کند. به سخن دیگر وام ستان با درآمد اضافه ای که برای خود ایجاد می کند دربازپرداخت اصل وفرع مشکلی ندارد. روایت ولی به این جا ختم نمی شود. بازیگران بازارهای پولی و مالی دررقابت با یک دیگر بیشتر و بیشتر وام می دهندو درنتیجه وام گیرندگان دوراندیش- کسانی که با استفاده از وام برای خود جریان درآمدی ایجاد می کنند- ته می کشند. وام دهندگان در رقابت با یک دیگر، حالا دیگر به کسانی وام می دهند که اگرچه دربازپرداخت فرع مشکلی ندارندولی بازپرداخت اصل به پی آمدفعالیت های سفته بازانه ای که به آن دست زده اند بستگی دارد. برخلاف گروه اول وام گیرندگان سفته باز برای خویش جریان درآمدی ایجاد نمی کنند ولی اگر خوب « بازی» کرده باشند بعید نیست درآمد قابل توجهی داشته باشند که درآن صورت اصل وام پرداخت می شود و مسئله ای پیش نمی آید. اگر این گونه نشود که جریان بهمن واره وام به کار می افتد. یعنی سفته بازان بدهکار با وام ستانی بیشتر می کوشند شانس و اقبال خود را یک باردیگر بیازمایند. رقابت در بازارهای پولی و مالی ادامه می یابد و سرانجام وام گیرندگان سفته باز هم اشباع می شوندیعنی از این جماعت هم کسی نمانده است که وام نگرفته باشد. اینجا دیگر به سربزنگاه می رسیم. دررقابت با یک دیگروبا دیگر موسسات پولی و مالی به کسانی وام می دهند که حتی برای پرداخت فرع هم گرفتاری دارند. دراین نوع وام دهی ها وقتی سررسید پرداخت ها می رسدفرع براصل بدهی اضافه می شود. این جا دیگر واردمحدوده وامهای « پونزی» شده ایم. بازپرداخت شان بستگی دارد به این که وام گیرنده منبع جدید درآمدی پیدا کرده باشد. ای نوع وامها دربخش مسکن فراوان اند. دردوره رونق اقتصادی بهای مسکن و زمین افزایش می یابد و این افزایش از دو سو بروام دهی اثر می گذارد.
-          وام گیری آسان تر می شود چون انبوه سازان، خانه هائی که قراراست بسازند را به عنوان وثیقه وام ارایه می دهند. حتی پیش آمده است که وام دهنده پرداخت بهره را تا زمان پایان یک پروژه انبوه سازی و فروش خانه های ساخته شده به تعویق بیندازد. دراین جا اعتقاد این است که از فروش واحدها هم اصل را می توان پرداخت و هم فرع را و البته که پیش می آید که قبل از پایان پروژه بازار می شکند و یا فروش واحدهای تمام شده به دست انداز می افتد و یا به قیمتی که انتظار می رود به فروش نمی رسد. اینجاست که بحران آغاز می شود.
-           با افزایش بهای خانه صاحبان خانه ها هم براین گمان اند که «ثروتمندتر» شده اند و درنتیجه افزایش مصرف حتی با وام ستانی « معقول» به نظر می رسد. اگرچه این احساس درمورد اقلیتی که دراین بخش به دادوستد مستغلات مشغولند ممکن است صادق باشد ولی اکثریتی که خانه را برای سکونت خود وخانواده می خرند ازچنین امکانی برخوردارنیستندودرموردایشان این رفتار نشانه وجود« توهم پولی[1]» است. ولی آنها هم با وثیقه گذاری خانه ای که قیمت اش افزایش یافته وام بیشتری می گیرند و اگرچه قسط ماهیانه شان بیشتر می شود ولی میزان درآمدشان ثابت مانده است و درعمل تنها شیوه ادامه این الگو وام ستانی بیشتر است.  یعنی حتی فرع هم با وام ستانی بیشتر تامین مالی می شود.
پیش شرط ادامه وامهای پونزی تداوم افزایش قیمت مسکن است که به عنوان وثیقه مورد استفاده قرارگرفته است. عمده ترین ضعف اقتصاد وقتی به این جا می رسیم شکنندگی آن است. یعنی دارم به این نکته اشاره می کنم که حتی اگرکوچکترین شوک بیرونی به نظام وارد شود همه تار وپودش از هم می پاشد. ممکن است مستقل از آن چه در بخش مسکن می گذرد، فشارهای تورمی در اقتصاد بیشتر شود و بانک مرکزی برای کنترل آن نرخ بهره را افزایش دهد. ممکن است بیکاری دراقتصاد افزایش یابد و شماری از کسانی که وام گرفته اند از کار بیکار بشوند. در آن صورت بخش هائی ازبدهکاران قادربه پرداخت اقساط خود نیستند. درآن صورت بانکها و موسسات مالی مسکن هم این خانه ها و آپارتمان ها را ضبط کرده و سعی می کنند در بازار به فروش برسانند. با پیدایش اولین نشانه های بحران بعید نیست که شماری از وام دهندگان از میزان وامی که می دهند بکاهند. و یا خواهان بازپرداخت بدهی ها بشوند. ممکن است بعضی از وام گیرندگان که اوضاع را نامناسب می بینند بکوشند با فروش مسکن یا زمین، خود را اززیربار بدهی خلاص نمایند. نتیجه نهائی این که وقتی به اینجا می رسیم فرایند سقوط قیمت خانه و مسکن آغاز می شود( درنتیجه افزایش عرضه خانه هائی که به دلایل مختلف برای فروش عرضه می شود) و هرچه که میزان سقوط بیشتر می شود وامهای بیشتری به صورت وامهای « سمی» در می آید. یعنی تعداد کسانی که قیمت بازار خانه شان- که درواقع وثیقه وامی است که گرفته اند- از میزان بدهی شان کمتر می شود بیشتر و بیشتر می شود. وقتی بطورروزافزونی تعداد بیشتری از وام گیرندگان ورشکست می شوند نتیجه اش نهایتا به صورت ورشکستگی بانکها وموسسات مالی درمی آید. اینجا دیگر غول بحران از بطری بیرون آمده است.
خلاصه کنم. بطور کلی می توان از دو نظام سخن گفت:
1.     نظامی که بروام دهی ووام ستانی درآن نظارت می شود و شیوه مصرف وام به صورتی است که برای وام گیرنده یک جریان درآمدی برای بازپرداخت اصل وفرع بدهی ایجاد می شود.
2.     نظامی که فاقد این نظام نظارتی است و درآن عوامل اقتصادی می کوشند منافع خویش رابه حداکثر برسانند. این کوشش همگانی برای حداکثر سازی سود است که اگرچه در سطح فردی عقلائی است ولی در کلیت خویش به صورت « عقلانیتی غیر عقلائی» درمی آید و کل نظام اقتصادی را بی ثبات می کند.
    




[1] به جای money illusion  گذاشته ام. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

«تروریسم» واژه ای غیر قابل تعریف


جان ویتبک
جهان غرب درعکس العمل به تیراندازی « تروریستی» در پاریس با حالتی شبیه به دستپاچگی عکس العمل نشان داد و بلافاصله بر خشونت مرگ بارش در خاورمیانه افزود.
اسرائیل هم دربرخورد به حملات انتحاری کودکان امیدباخته فلسطینی که تنها سلاح شان چاقو ویا قیچی است ازیک موج تازه « تروریسم» سخن می گوید.
دراین « فرایند تازه صلح» برای سوریه، اردن این ماموریت دشوار را پذیرفته است تا مشخص کند از میان گروههای متعدد مسلح درسوریه کدام شان « تروریست» اند و در نتیجه نباید دراین فرایند مشارکت نمایند بلکه باید بمب برسرشان ریخت.
امریکائی ها هم شدیدا درگیر بحث و جدل اند که آیا تازه ترین حلقه از زنجیره ای از خشونت های داخلی با سلاح گرم که بوسیله یک زوج مسلمان انجام گرفته آیا یک عمل « تروریستی» بود یا خیر.
درسپتامبر 2005 درشصتمین جلسه سازمان ملل 191 کشورعضو نتوانستند برسرتعریف « تروریسم» توافق کنند. بعضی از ناظران حتی تعجب کرده گفته بودند چه شد که «حتی» برسر یک تعریف ازآن هم توافقی حاصل نشد. به گمان من کسی نباید تعجب کند.
تعریفی که از سوی رئیس سازمان ملل متحد درآن موقع کوفی عنان به عنوان تعریف « تروریسم» پیشنهاد شد، این بود « هر عملی که باعث مرگ یا زخمی شدن شهروندان عادی و غیر نظامی ها بشود، به خاطر طبیعت خود یا درچارچوبی که انجام می گیرد جمعیتی را آزاربدهد و یا یک دولت و یا یک بنگاه بین المللی را مجبوربه انجام یا عدم انجام کاری بکند».
بی گمان تعریف معقولی به نظر می رسد. ولی آن را دوباره بخوانید و درباره اش اندکی اندیشه کنید. احتمالش به نظر شما چقدر است که آمریکا هیچ گاه اجازه بدهد که « تروریسم» را به این صورت تعریف نمایند؟
به عنوان شروع، اگر این تعریف پذیرفته می شد، و اگر جورج دبلیو بوش و تونی بلر درست می گفتند وقتی در موارد مکرر گفتند که انگیزه پشت حملات 11 سپتامبر یا بمب گذاری لندن در 2005 این بود« که آنها از آزادی ما نفرت دارند» یا اشکال دیگری از انگیزه های بیمارگونه برای کشتن بیگناهان – تنها به این خاطر که کسی را کشته باشند- درآن صورت واژه « تروریسم» را نمی شد به درستی به این حوادث اطلاق کرد. برای این که بتوان از این انگ استفاده کرد بوش و بلر باید اعتراف می کردند که انگیزه شان درواقع اساسا سیاسی بود- یعنی آزار جمعیت وواداشتن دولتها به انجام تغییرات اساسی در سیاست های خود درخاورمیانه. بعلاوه این تعریف پیشنهادی قرارنیست فقط به عملیات « بخش غیر دولتی» محدود شود. از آن گذشته نه فقط به خشونت با فن آوری پائین ضعفا که به خشونت با فن آوری بالای قدرتمندان- که همیشه هم مخرب تر و هم کشنده تر بوده است- هم کاربرددارد. اگر این تعریف پیشنهادی را بپذیریم حملاتی که به واحد سربازان امریکائی دربیروت و درالخوباردرسالهای 1983 و 1996 و همین طور به کشتی یو اس اس کول در بندر عدن در2000 شد و همین طور همه حملاتی که به نیروهای نظامی امریکا و اسرائیل درافغانستان، عراق، فلسطین و جاهای دیگر می شود دیگر عملیات « تروریستی» نیستند. به عوض استفاده از دو بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی به وضوع در این تعریف « تروریسم» جا می گیرد. درواقع در قرن 21 دولتهای امریکا و اسرائیل به یقین عمده ترین عمل کنندگان به « تروریسم» هستند.  حتی اگر این تعریف پیشنهادی پذیرفته می شد خود سازمان ملل  درطول 12 سال بین دو جنگ با عراق باید یک سازمان « تروریستی» شناخته شود. چگونه می توان نام دیگری برآن نهاد وقتی به رژیم «نسل کشانه» تحریمها علیه عراق می نگریم ( به اصطلاح دو برنامه « بشردوستانه » سازمان ملل در عراق) که براساس برآوردهای یونیسف تا 1996 باعث مرگ نیم میلیون کودک عراقی کمتر از 5 سال شد با این وصف به اصرارامریکا، و انگلیس با وجود این که از این آمارها در« چارچوب» خاص آن  اطلاع کامل داشتند تا زمان اشغال عراق در 2003 ادامه یافت. « هدف» بیان شده این تحریم های مرگ بار به وضوح « آزارجمعیت و اجبار دولت به انجام یا جلوگیری از انجام یک عمل بود»- یعنی بطور مشخض کنار گذاشتن « سلاح کشتار جمعی» که عراق فاقد آن بود .
واژه « تروریسم» همیشه یک انگ ذهنی بود و مقبولیت و فایده این واژه برای کسانی که از آن استفاده یا سوء استفاده می کنند درواقع همین وجه ذهنی آن است. تا جائی که دنیا به توافق برسد که خوب چیست و شیطان کدام است، حق چیست و ناحق کدام و عدالت چیست و بی عدالتی کدام است به نظر غیر ممکن می آید که جهان برای تعریفی دقیق و از نظر حقوقی قابل اجرا که کدام عملیات همیشه، درهمه شرایط و به هردلیل و مستقل از این که چه کسی به آن دست می زند، غیر قابل توجیه، غیر قابل قبول و جنایت کارانه است به توافق برسد.
با این همه « تروریسم» درگردهم آئی 2005 سازمان ملل متحد به خود رها نشد. درآن چه که گزارش بی بی سی یک پیروزی بزرگ خواند تونی بلر توانست شورای امنیت را متقاعد نماید که به اتفاق آرا تصویب کنند که همه دولتها باید قوانین لازم را ازمجالس خود بگذرانند که « تحریک و تشویق به تروریسم» جرم است. از آن جائی که هر دولتی آزاد است « تروریسم» را هر طوری که دوست دارد تعریف کند، درعمل می تواند هررفتار و ایده ای را که دولت دوست ندارد به هیبت یک دیو درآورد درحالی که « تشویق»  درواقع همان « تبلیغ» است. اگر این قطع نامه کوچکترین ربطی به مباحث داشت این بود که یک مشروعیت بین المللی برای این روند جهانی ( حتی درکشورهائی چون بریتانیاو ایالات متحده امریکا که سطح بالائی از آزادی مدنی دارند) محدود کردن آزادی بیان ( حتی جرم شناخته شدنش) و درراستای حرکت به سوی جوامع تمامیت خواه ایجاد کرد.
درواقع  رسیدن به اتفاق آرا در تصویب این قطع نامه دشوار نبود. مردم ممکن است برسر این که « تروریسم» چیست نتوانند توافق کنند ولی هرچه که هست، سیاستمداران به آسانی تشخیص می دهند که این مخاطره آمیز است اگر درمخالفت با این ابلیس نهائی ضعف نشان بدهند و باید دولت ها را متقاعد کرد تا توافق کنند چگونه  منتقدان و مخالفان خود را هر طور که صلاح می دانند، خفه کنند.
واژه « تروریسم» باعث بیشتر شدن درک ما هم نمی شود. اندیشیدن و مجادله عقلائی را خفه می کند و اغلب برای توجیه رفتار غیر قانونی و یا غیر اخلاقی خود مورد استفاده و یا سوء استفاده قرار می گیرد. شاید به جای گردهم آئی بین المللی برای این که ببینم این واژه ای که اندکی زیادی مورد استفاده قرار می گیرد یعنی چی، احتمالا سازنده تر بود اگر ده سال پیش و یا حتی همین اکنون به دنبال یک گرد هم آئی بین المللی باشیم تا دولت ها، مسئولان دولتی، و رسانه ها را مجبورکند که بطور کامل از این واژه استفاده نکنند و بطور عقلائی روی طبیعت و علل رفتار های خشونت بار تمرکز کنند چه از سوی ضعفا و چه از سوی قدرتمندان و کوشش برای کاستن از این رفتارهای خشونت بار و برای معکوس کردن روند رو به رشد کنونی به سمت دورتسلسل جهانی که آزادی کمتر و واهمه بیشتری دارد.
اصل مطلب را دراین لینک بخوانید.


ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

کنفرانس وحدت یا کنفرانس پراکندگی[1]

رابرت فیسک
اواخر این ماه هرکس که با رئیس جمهور سوریه  بشارالاسد مخالف باشد به ریاض دعوت می شود. بایک استثنای مهم، نمایندگانی از داعش در آنجا نخواهند بود.
به گفته مطبوعات تحت کنترل دولت درعربستان سعودی حداقل 65 « شخصیت مخالف» قراراست تا قبل ازمذاکرات صلح چند جانبه درباره سوریه درسال آینده به هدفی دست نیافتنی- وحدت اعراب- برسند.  ولی کل قضیه بعید نیست همانند 70000 جنگجویان « میانه روی» دیوید کامرون گیج کننده باشد. به ما اطمینان می دهند که از سوی « مخالفان مسلح» هم نمایندگانی حضور خواهند داشت. ولی این مخالفان مسلح کیان اند؟  آیا قصابان و فرقه گرایان وابسته به القاعده تحت عنوان جبهه النصرت که از سوی منابعی درقطر تامین مالی می شوند به عنوان « میانه روهای» تازه حضور خواهند داشت؟ و سپس با « ارتش آزاد سوریه» که در عمل وجود ندارد روبرو هستیم که به یقین آماده است تا به ریاض برود- حتی اگربخواهد موجودیت خود را ثابت کند
آیا کردها حضور خواهند داشت؟ ترکها که وقت بیشتری صرف بمباران آنها می کنند تا هر گروه دیگر حتما موافقت نخواهند کرد. ایرانی ها تا به همین جا خشم خود را بیان داشته اند و مدعی شده اند که کنفرانس سعودی باعث شکست مذاکرات بین المللی دروین خواهد شد. وزیر امورخارجه امریکا جان کری ولی با کنفرانس سعودی موافقت کرده است. چرا باید واشنگتن با یک برنامه ای که یکی از متحدان « میانه رو»ی امریکا- عربستان سعودی- تهیه دیده مخالفت کند؟ ولی همان طور که نمایندگان مجلس در انگلیس اکنون دیگر می دانند همه چیز بستگی دارد به این که منظورتان از «میانه رو» چیست؟
بیچاره آلمانی ها که قرارشد 1200 سرباز ، یک کشتی جنگی، و هواپیماهای جاسوسی – درنقش بطور جدی بدون درگیری مستقیم در جنگ- به جنگ سوریه بفرستند. دیروز البته نفس نفس زنان اعلام کردند که « درکوشش برای حل درگیری های منطقه عربستان سعودی یک شریک تعیین کننده است». یک ادعای ضروری ولی خیلی پرسش برانگیز به خصوص پس از این که بخش خدمات امنیتی خارجی آلمان شدیدا به وزیر امورخارجه عربستان سعودی- محمد بن سلمان- به خاطر مداخله خون بارش در یمن تاخته است.
« یک سیاست غیر قابل کنترل مداخله» چیزی است که بخش خدمات امنیتی خارجی آلمان بمباران شورشیان شیعه هوتی را از سوی عربستان سعودی تصویر کرده است با این ادعا که شاهزاده و پدرش – سلطان تازه سلمان- می خواهند خود را به عنوان « رهبران دنیای عرب» معرفی نمایند. کار آژانش امنیتی آلمان- به گفته سخنگوی وزارت امورخارجه- این است که « به درخواست دولت برایش اطلاعات تهیه کند» نه این که « بخواهد اطلاعات در اختیار روزنامه نگاران بگذارد». این نکته ها به این معناست که ارزیابی آژانس امنیتی خارجی ازنقش عربستان سعودی درست بوده ولی متاسفانه به دست کسانی رسیده که نباید می رسید.
و بالاخره می رسیم به داعش. نظر به این که سنت وهابی فرقه گرائی آنها و خشونت شان دقیقا همان ایمان وهابی است که اساس نظرگاه عربستان سعودی در باره مذهب سنی است و نظر به این که بخش غالب منابع مالی این فرقه از سوی عربستان سعودی تامین می شود باید پرسید که چه کسی دیدگاه منحصربفرد، ناب، و خشونت بار داعش را در کنفرانس ریاض نمایندگی خواهد کرد؟
تردیدی نیست که درمقایسه با دیگر گروه های مخالف که درریاض مشارکت خواهند داشت، آنها سرسخت ترین مخالفان رژیم اسد هستند. تمایلشان به سرزدن نباید باعث شود در کنفرانس شرکت نکنند، حداقل به این دلیل که جبهه النصرت که در ریاض حضور خواهد داشت جلادهائی که گردن می زنند دارد.
بطور کلی این باید کنفرانس جالبی باشد. 20 عضو ار « ائتلاف» پاره پاره سوریه قراراست شرکت کنند به اضافه 7 عضو از داخل سوریه. ائتلاف ملی سوریه می گوید « رهبران تجارتی و مذهبی» درریاض خواهند بود. سفیر عربستان سعودی در سازمان ملل متحد، عبدالله الموالیمی تاکید دارد که « نمایندگان همه گروه های مخالفین» حضور خواهند داشت. به یقین این یعنی همه به استثنای کسانی که پذیرش شان باعث دستپاچگی زیادی عربستان سعودی خواهد شد. جوانان عضو داعش- اگر دعوت شوند- می توانند از موزه تازه ای که قراراست در ریاض احداث شود- عمدتا برای بنیان گذار باوروهابی که آنها این همه صادقانه به آن باور دارند بازدیدنمایند.   

اصل یادداشت را در این لینک بخوانید.

/



[1]  عنوان این یادداشت از من است. ا.س.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

امپریالیسم عریان مداخلات بشردوستانه


اجامو باراکا
شماری از منتقدان من از چپ و راست دربرخورد به مقاله من « سوریه و رسوائی مداخلات بشردوستانه»[1]آن را محکومیت نسنجیده و غیر ضروری سیاستی دانسته اند که ابزار ضروری را در اختیار جامعه بین المللی می گذارد تا ازحقوق بشر حمایت کرده و جان های بی گناه را نجات بدهد.
ولی تصمیم اخیر دولت اوباما برای افزودن برریسک در سوریه با درگیری بیشتر و مستقیم نظامی تز اولیه مرا تائید کرده است که مداخلات بشردوستانه اتفاقا ربطی به مسائل بشر ندارد و درواقع یک ابزار تبلیغاتی است که « به دولت امریکا پوشش کامل ایدئولوژیک و منطقی  درونی می دهد تا به عنوان « ژاندارم» جهانی نظام سرمایه داری به کارش ادامه بدهد».
بنگرید به درامای مدیریت شده ای که هفته گذشته در واشنگتن شاهدش بودیم وقتی قرارشد سیاست تازه امریکا درسوریه اعلام شود.  دریک بازسازی غیر واقعی از فرایندی که به جنگ غیر قانونی درعراق منجر شداین روشن شد که درحالی همگان منتظر بودند تا نتایج جلسات اعضای ارشد دولت اوباما اعلام شود که گفته می شد درحال بحث در باره مرحله بعدی سیاست امریکا در سوریه هستند، فهمیدیم که اتقاقا تصمیم به این که بطور مستقیم در جنگ داخلی سوریه مداخله کنیم چند هفته پیش گرفته شده است. به این ترتیب جلسه هفته گذشته در واقع یک تاتر سیاسی بود تا دولت امریکا « یافته هایش» را درباره استفاده دولت سوریه از سلاح شیمیائی اعلام کند . همان طور که یکی از مسئولان گفت سلاح شیمیائی « توجیه تازه ای برای مداخله» فراهم کرده است.
بابازنگری درباره فریب « سلاح کشتارجمعی» دولت امریکا « تائید کرد» که نیروهای سوری از سلاح شیمیائی استفاده کرده اند که باعث مرگ بیش از 100 تن از 90000 هزارتنی شد که دراین درگیری ها کشته شده اند. یدون هیچ سند و هیچ تائیدیه از سوی مقامات مستقل،دولت اعلام کرده است که خود را موظف می داند تا بطور مستقیم دراین درگیری ها شرکت نماید برای این که مردم سوریه را از دست حکومت آدم کش شان نجات بدهد.
ولی بطور چشمگیری بخش عمده ای از مردم امریکا تا به حال این طرح تازه دولت را باورنکرده اند. احتمالا به خاطر سخت گیری های اخیر دولت روی روزنامه ها برخلاف وضعیتی که قبل از حمله به عراق وجود داشت این روزنامه ها بصورت مبلغان خیلی جدی مواضع دولتی درنیامده اند. احتمالا تا حدودی توضیح می دهد که چرا بعضی از روزنامه های جریان اصلی درامریکا حداقلی از اطلاعات و تحلیل درگیری سوریه را اجازه می دهند تا به مردم امریکا از یک نظرگاه انتقادی عرضه شود. می توانم به اطلاعاتی اشاره کنم که اگرجه دراختیار مردم بقیه دنیا هست ولی درامریکا این چنین نبود. برای مثال این واقعیت که اکثریت مردم سوریه از جمله اکثریت مسلمانان سنی- از دولت حمایت می کنند چون از فتاتیک های مذهبی که برای « رهائی» اینها وارد کشور شده اند واهمه دارند. به جای این که کشتار روزافزون مردم دراین درگیری را به حساب عملیات آدمکشانه دولت سوریه بگذارند، بعضی روزنامه ها شواهدی ارایه داده اند که سربازان دولت سوریه و مردم عادی هوادار دولت درواقع 43.2% از کسانی هستند که کشته شده اند.
یک خبر کوچک دیگر که نشان دهنده تغییر کوچکی است در شیوه اطلاع رسانی درگیری سوریه به مردم امریکا اتفاق افتاده این که اخیرا نیویورک تایمز نتایج یک نظرپرسی شدیدا انتقادی از مواضع دولت امریکا درباره سوریه را منتشر کرده است. درنوشته ای که همراه آن منتشر شد آمده است که رئیس جمهور اوباما هیچ گونه استراتژی کلی برای سوریه و برای خاورمیانه ندارد و درواقع قربانی تله های تبلیغاتی شده است که « به رهبران خارجی می گوئیم که باید بروید( بدون این که هیچ طرحی دردست باشد که آنها را به این کار مجبوربکنید) تا کشیدن خط قرمز درباره استفاده از سلاح شیمیائی و بعد اجبار به عمل کردن به تهدید».
اگرچه این خوب است که رسانه های جریان اصلی دورنمای انتقادی داشته باشند ولی این اشتباه است اگر گمان کنیم که دولت هیچ استراتژی مشخصی در باره سوریه با اهداف مشخص ندارد. پی آمد بیان این که دولت هیچ برنامه ای درسوریه ندارد و شعاردهی نادرست ولی معصومانه آنها را به تله انداخته که تصمیم به عمل بگیرند یک ادعای شناخته شده ای است درباره بی آزاری  ومعصومیت که لیبرالها اغلب چنین ادعائی دارند.
فراتر از این که در تله شعاردهی گیر افتاده باشد دولت اوباما از همان ابتدای بحران سوریه آگاهانه و بطور منظم دست به مانور زد تا واقعیت ها را به شیوه ای در بیاورد که به نفع اهداف استراتژیک اش باشد. هدف هم معلوم است تغییر توازن قوا درمنطقه علیه ایران از طریق تسلیم یا نابودی دولت سوریه. وقتی فرصتی پیش آمد، این هدف استراتژیک بود که متاثراز موقعیت استراتژیک امنیت ملی امریکا درمنطقه خاورمیانه از سوی دولت اوباما با موفقیت تمام به صورت دامن زدن به جنگ داخلی در سوریه درآمد. آن چه که نوشته نیویورک تایمز قاطی کرده است این که تصمیم گیری های تاکتیکی را درشرایط دائما در حال تغییر- برای نمونه تسلیح علنی شورشیان- با « نبودن استراتژی» یکی گرفته است.
امریکا یک فرصت استراتژیکی یافت تا طرح خود را برای تغییر رژیم درسوریه با استفاده ازافسانه هائی که درباره بهارعربی گفته می شود به اجرا دربیاورد. جنگ « موفقیت آمیز» غربی ها در لیبی،  و البته که برگ انجیرایدئولوژیکی مداخلات بشردوستانه هم هست.
 متاسفانه فعالان ضد جنگ، ضد امپریالیسم، و حقوق بشر نتوانستند استراتژی موثری برای مقابله با این جنگ طلبی ها تدوین نمایند. در نتیجه امروز با وضعیتی روبروهستیم که دولت اوباما نه فقط شیوه های تازه ای برای فریب مردم در پیش گرفته تا از جنگ حمایت بکنند، بلکه برای گیج کردن بیشتر مخالفان نمایشنامه تازه ای تحت عنوان مداخلات بشردوستانه هم به آن اضافه کرده است. به جای این که از خطر فوری- مثل این ادعای مسخره که صدام حسین ممکن است سلاح کشتار جمعی به القاعده بدهد- حرف بزنند، درمورد سوریه ضرورت مداخله تنها « بشردوستانه» است.
به همین دلیل است که ارجحیت فعالان ضد جنگ، ضد امپریالیسم و حقوق بشر درامریکا مقابله با کوشش های دولت برای طبیعی جلوه دادن جنگ است با کنار زدن پوشش اخلاقی اش یعنی مداخلات بشر دوستانه و افشای واقعیت زشت امپریالیستی اش. هیچ گروه دیگری غیر از ما نمی تواند این کار را بکند. همان طور که در قصه ها می خوانیم امپراطوری که باور کرده بود بهترین لباس را پوشیده است و هیچ یک ازرعیت هایش هم جرئت نداشتند به حقیقتی که با چشمهای خویش می دیدند- عریانی امپراطور- اعتراف کنند. حالا شده وضعیت ما باید با قاطعیت اعلام کنیم که اگرچه درجهان در پوشش افسانه مداخلات بشردوستانه می گردند ولی امپریالیسم در واقع عریان است و این عریانی هم زشت و دل ناپسند است.
این مقاله در ژوئن 2013 منتشرشده است. اصل مقاله را به انگلیسی در لینک زیر بخوانید.





[1] http://www.counterpunch.org/2013/06/04/syria-and-the-sham-of-humanitarian-intervention/

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

مشکل بمباران داعش

پاتریک کوبرن
برنامه دیوید کامرون برای پیوستن به جنگ در سوریه نگران کننده است، و سرشار است از توهم درباره موقعیت سیاسی و نظامی که درواقعیت وجود دارد. یک دعوتی است برای تکرار شکست های پیشین در عراق، افغانستان، و لیبی بابرآورد غلط از توانائی و امکانات دوستان و دشمنان دراین درگیری.
آقای کامرون تصویری به دست می دهد از آن چه در سوریه و عراق می گذرد که درواقع منعکس کننده خواسته های دولت او است. یعنی درواقع آن چه دولت او می خواهد. اگر او و دیگرانی که مسئول اجرای سیاست بریتانیا هستند به واقع به این گفته ها باور دارند باید شاهد یک غافلگیری زشتی باشیم.
این مهم است بدانیم که پس از 5432 حمله هوائی بوسیله امریکا و متحدانش که در360 موردش بمب افکن های انگلیسی هم مشارکت داشتند، آیا داعش درعراق قوی تر شده است یا ضعیف تر. نیروی هوائی انگلیس 1600 ماموریت انجام داده است که نشان می دهد هدف گیری نیروهای چریکی ازآسمان چقدر دشوار است و ناگفته روشن است همین مشکلات در سوریه هم وجود خواهد داشت.
آقای کامرون می گوید با حمایت نیروی هوائی کشورهای عضو ائتلاف، نیروهای عراقی پیشروی داعش را متوقف کرده « 30 درصد سرزمین عراق را باز پس گرفته اند». در واقعیت وضع به مراتب بدتر است. داعش رمادی – پایتخت منطقه انبار را درماه مه تصرف کرد و با وجود حمایت چشمگیر نیروی هوائی امریکا ارتش عراق را بیرون رانده است. مناطقی که داعش از دست داده درمقایسه با موصل و سواحل فرات مناطق حاشیه ای هستند. پرقدرت ترین نیروی ضد داعش در عراق نیروهای میلیشای شیعه هستند که از سوی ایران حمایت می شوند و البته نیروهای کشورهای ائتلافی از آنها حمایت نمی کنند.
درسوریه متحدان ما قراراست مخالفان مسلحی باشند که به اصطلاح هم با دولت اسد می جنگندو هم با داعش. این نیروها عمدتا در سلطه سازمان وابسته به القاعده، جبهه النصرت و احرار الشم – که یک گروه سنی است که با جبهه النصرت متحد شده است. یک جائی که نیروهای « میانه رو» اندکی قدرت داشتند در جنوب بود که یک حمله به شدت تبلیغ شده « طوفان جنوبی» را انجام دادند که اتفاقا در آن شکست خوردند.
توضیحات آقای کامرون در باره استراتژی اش با اشاره به «میانه روها» که کاملا آگاهانه آنها را مشخص نمی کند بیان می شود، چون وجودشان دربهترین حالت چندان روشن نیست. این بسیار مددکار بود اگر چنین گروهی وجود می داشت ولی متاسفانه وجود ندارد.
دولت آقای کامرون به نظر نمی رسد درنظر گرفته باشد که دارد دریک جنگ داخلی بسیار پیچیده و بسیار خون بار مداخله می کند. این پیش باوری وجود دارد که اگرقرارشد اسد برود، یک دولت گذار سوری تشکیل می شود که مورد قبول همه سوری ها خواهد بود. یک سناریوی محتمل تر ولی این است که کنار رفتن اسد باعث می شود نهاد دولت ازبین برود و شاهد پیروزی داعش و برقراری خلافت خواهیم شد.
بریتانیا احتمالا حداقل نیروهای نظامی را درجنگ علیه داعش خواهد داشت ولی نباید بدون داشتن دانش کافی از میدان های نبرد وارد این جنگ خطرناک شود.
اصل مطلب را دراین لینک بخوانید.