ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۸, چهارشنبه

امان از دست ساده اندیشی!

گاه و بيگاه که اندکی وقت داشته باشم هم نگاهی به روزنامه ها می زنم و هم اين در اين سايت ها و وبلاگها وب گردی می کنم. از يک نظر خيلی خوب است که درگوشه اطاقم دراين گوشه دنيا می نشينم وفلان روزنامه را که درتهران يا درگوشه ديگری از اين جهان پهناور منتتشر می شود می خوانم. و يا دراين وبلاگ ها و سايت ها بدون اين که بدانم که شمای نويسنده درکجای دنيا زندگی می کنيد می توانم با شما گفتگوو به قول فرنگی ها ديالوگی برقرار کنم. تاحدودی ببينم که در ذهن شما چه می گذرد و چه مسايل و موضوعاتی برای شما مهم است.در عين حال ولی هرچه که بيشتر وب گردی می کنم هم گيج تر می شوم و هم اندکی قاطی تر. بيشتر ازهميشه نمی دانم که ما ايرانی ها به واقع به دنبال چی هستيم؟ و چی می خواهيم؟ البته برای حفظ حرمت از هيچ سايتی اسم نمی برم ولی در سايتی خواندم که يک آقائی روزشماری می کند که اين بوش ديوانه به ايران حمله کندو همين آقای محترم بر اين عقيده است که در آن صورت٬ مای ايرانی به آزادی می رسيم وايران هم آباد می شود! خوب من٬ شما را نمی دانم ٬ نمی دانم ازدست اين آدمها٬ سرم را به کدام سنگ بکوبم؟ از يک طرف نظرم اين است که اين آقا يا هرکس ديگر آزاد است هر طوری فکر بکند ولی٬ آيا اين آقا يا هرکس ديگر آزاد است به مردم راست نگويد؟ البته که نه. واقعيت اين است که نتيجه حمله آقای بوش به ايران٬ هرچه باشد٬ دربهترين حالت چيزی می شود مثل وضعيت کنونی عراق. اگرچه صداح حسين ديگر در حکومت نيست ولی نه آزادی دارند و نه رفاه و نه امنيت. بخش عمده جمعيت بيکارند.( درجائی خواندم که ميزان بيکاری ۷۰درصد است). نه آب دارندو نه برق و نه تلفن وو نه سيستم حمل ونقل و نه بيمارستان و نه هزار ويک چيز ديگر. آينده هم چه می شود اصلا و ابدا روشن نيست. البته خبر داريد که اين آقای محترم تنها نيست. کم نيستند کسانی که درايران وبيرون از ايران که علاقمندند آقای بوش را در تهران زيارت کنند! يادتان هست يکی دوسال پيش يک جريان دانشجوئی داخل ايران در بيانيه ای از اين نکته تاسف خورده بود که بهار زودتر به بغداد رسيده بود تا به تهران! آخر انصاف هم خوب چیزی است! اگر آن چه بر عراق گذشته و می گذرد « بهار» است که خدا عاقبت شما را در « پائیز» و « زمستان» بخیر کند!! خوب من از شما می پرسم اگر اين حضرات اندکی شکاک تر بودند- یعنی ساده اندیش نبودند- و به اين آسانی متقاعد نمی شدند که راه برون رفت را پيدا کرده اند٬ آيا از خودشان چنين تصاويری به دست می دادند که الان اگر اندکی حيا هم داشته باشند بايد از خودشان خجالت بکشند. من می گويم اين حضرات بايداز خودشان سئوالات ساده ای می کردند. مثلا٬ من با حکومت کنونی ایران مخالفم، خوب، درست، ولی پرسشی به همان میزان مهم این است که به جايش چه می خواهم؟ و چگونه می توانم آن را به دست بياورم؟ و بعد اندکی تاريخ واندکی جغرافيا می خواندند- يعنی سرنوشت و سرگذشت ديگران را هم می خواندند- و بعد به اين نتيجه می رسيدند که آن چه را که می خواهند، چگونه می توانند به دست بیاورند. من اين روزها که با جماعت ايرانی طالب آقای بوش صحبت می کنم می بينم اين حضرات تنها می دانند که چه را نمی خواهند ولی از اين که چه می خواهند و يا آن چه را که می خواهند چگونه بايد به دست بياورند٬ يعنی در باره اين سئوالات اساسی هيچ نمی دانند. يک ذهنيت غير شکاک٬ به ناگزير ساده انديش هم می شود. و ساده انديشی ممکن است بی آزار باشد ولی دست کمی از بلاهت ندارد.
نمی دانم شما چه فکر می کنید؟

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۶, دوشنبه

انتخاب فاجعه یا فاجعه ی انتخابات و باقی قضایا

خیلی سعی کردم در باره انتخابات چیزی ننویسم ولی نشد. با پوزش ازشما- ا.س.

این روزها، پس ازروشن شدن نتیجه انتخابات نهمین رئیس جمهوردرایران، کم نیستند کسانی که از انتخاب فاجعه سخن می گویند. آن یکی، تحریم انتخابات را ترحیم آزادی می داند و دیگران نیز، شرکت در این انتخابات را یک فاجعه ارزیابی می کنند. بخش زیادی از وبلاگ نویسان خبر از فاجعه می دهند و از ظهور فاشیسم و البته روشن نیست که فاشیسم را به چه معنائی بکار می گیرند. بی تعارف باید گفت که ما سالهاست که واژگان سیاسی را بیشتر به صورت یک دشنام بکار می بریم تا آن چه که به واقع معنای شان است. مگر در مقطعی در جامعه تساهل نشناسی چون جامعه عزیزخود ما، « لیبرال بودن» یک دشنام نبود!و این را هم به یاد داریم که « دموکراتیک وخلقی» از دید بعضی کسان، در همین جامعه غیر دموکراتیک ما، «هردو فریب خلق» شد!!
نگاهی به آن چه که در این وب سایت ها منتشر می شود، خبر از پدیده دیگری هم می دهد که به قدر کفایت دل به هم زن است. شماری این را فرصت مغتنمی شمرده اند برای تصفیه حساب های قدیمی و در پستوی سینه مانده و گندیده و معلوم نیست اگر، این « افشاگری ها» ارزشی بیشتر ازیک تصفیه حساب حقیرانه داشت، چرا در این همه سال صورت نگرفت و باید منتظر انتخابات ریاست جمهوری می ماندند!
به گمان من، آن چه که ما درایران داریم نه یک انتخاب فاجعه، بلکه فاجعه انتخابات است و این فاجعه انتخابات، اگر چه با زیاده روی های جمهوری اسلامی تشدید شده است ولی مقوله ای است با سابقه. ما در این آباد شده، انتخابات معنی دارنداشتیم و نداریم. الان که شورای نگهبان اجازه نمی دهد که انتخابات ما معنی دار باشد و در گذشته نیز، ساواک به ما چنین امکانی را نمی داد. حتی در سازمان های غیر دولتی نیز کم اتفاق می افتد که برای انتخابات « لشگر کشی» نشود و به نحوی برای تاثیر گذاری بر روی نتایج انتخابات، سرمایه گذاری نشود. البته روشن است که منظورم تبلیغات انتخاباتی نیست بلکه دقیقا از دست بردن و از تقلب انتخاباتی دارم حرف می زنم.
درشرایط امروز و یا حتی در سالهای بعداز کودتای ننگین 28 مرداد در ایران، آیا به واقع فرق می کرد که مردم به چه کسی رای می دهند! و یا آن کسی که به رای مردم- که اغلب نبود- به قدرت می رسید، آیا امکان می یافت که سیاست هایش را پیاده کند. در گذشته که دربار، باید تعیین سیاست می کرد و اکنون که شورای نگهبان اول انتخاب می کند بعد مردم و پس آن گاه، ولایت فقیه نیز هر زمان که اراده کند می تواند با صدور فرمان حکومتی، همه مجریان را آچمز کند و تعیین جهت کلی سیاست ها با هم ولایت فقیه است و تازه، شورای مصلحت نظام را هم داریم که ازیک شورای مصلحتی به صورت یک مرجع قانون گزاری وتفسیر قانون در آمده است.
حالا رسیده ایم به انتخابات اخیر، که نتیجه اش خیلی ها را آچمز کرده است. کمتر کسی است که به بررسی شرایط و علت های احتمالی بپردازد. کسانی که شرکت کرده اند ولی این نتیجه را دوست ندارند، کاسه و کوزه را برسر تحریم کنندگان می شکنند. تحریم کنندگان که طبیعی است از این نتبجه ناراضی باشند و به نوبه به کسانی که رای داده اند بدو بیراه می گویند. خوب، این هم خود شیوه ای است!
ولی پرسش این است که آخر ما کی باید شیوه دیگری را یاد بگیریم!
شیوه ای که از خودمان آغاز کند و قبل از این که یقه دیگری را بگیریم، با خودمان تصفیه حساب کنیم و بعد برویم سر وقت دیگران.
در خصوص این انتخابات، دو نکته قابل توجه اند!
شرکت/عدم شرکت در انتخابات آیا اشتباه نبود؟
آیا دست آوردهای دولت آقای خاتمی، ارزش حفظ شدن نداشت!
برای پاسخگوئی به این سئوالات، باید ابتدا به ساکن، به فرایند انتخابات درایران اشاره کنم. همه شواهد حاکی است که نتیجه دور اول انتخابات، به طور عمده نتیجه دستکاری در فرایند انتخابات د رایران بود. به سخن دیگر، حتی اگر همین فرایند مخدوش انتخابات بدون دخالت شورای نگهبان انجام می گرفت، به احتمال زیاد، نتیجه چیز دیگری می شد. و اما آیا این نتیجه متفاوت، پی آمد دیگری هم داشت یا نه؟ پرسشی است که جوابش روشن است.
یعنی تا به همین جا، آن چه که فاجعه آمیز است نه نتیجه، که به واقع کل فرایند انتخابات در ایران است.
اگر این رای ها در وجه عمده تقلبی بوده باشد که پرسش شرکت/عدم شرکت در انتخابات پرسشی بیخود می شود و بخش عمده ای از بگومگوهای انترنتی هم زائد و وقت تلف کن اند تا این که روشنگر چیزی باشند. گیرم که درصد بیشتری شرکت می کردند. خوب آنها که می خواستند تقلب کنند، با جدیت بیشتری تقلب می کردند تا نتایج خود را به دست بیاورند. از سوی دیگر، فرض کنیم که بخش عمده این رای ها تقلبی نبوده باشد که در آن صورت، رای دهندگان یا حداقل اکثریت شان، به سئوال دوم من جواب منفی داده اند
جالب این که اگر یک ساکن خارج کشوری، مثل صاحب این قلم، بخواهد در این عرصه ها وارد بشود که به قول معروف، از همان آغاز خون اش پای خود اوست. خیلی از دوستان ساکن داخل به زبانی حرف می زنند که انگار عرض خود مان را می بریم و زحمت ایشان روا می داریم. تو گوئی که علاقمند بودن به مسایل ایران، فقط در انحصار ایشان است. ادعا بر این است که در این 8 سال، کمی از بارفشارها کمتر شده بود که شاید درست بوده باشد، ولی این دوستان، اغلب در نظر نمی گیرند که در کنارش خیلی چیزهای دیگر از کنترل خارج شده بود. به عنوان مثال توجه داشته باشید که درپایان مجلس ششم وقتی نمایندگان دراعتراض به سلب صلاحیت خود، دست به تحصن زده بودند ولی کمتر کسی ازآنها دفاع کرد. به نظر من که از آتش این معرکه به دورم، دلیل اصلی اش این بود که این حضرات در این 8 سال در وجوه عمده همان کار قبلی ها را کرده بودند با این تفاوت، که اندکی حرفهای زیباتر زده بودند. و در نظر نمی گیریم ونگرفته ایم که مردم از شنیدن حرفهای زیبا ولی دیدن کارهای زشت، به واقع خسته شده اند. انتخابات شورای شهر تهران را بیاد بیاوریم که اغلب این آقایان و خانمها نامزد شده بودندو انتخابات هم به نسبت انتخابات مجلس هفتم « آزادتر» بود ولی باز مردم به این ها رای ندادند. همه عوامل و شواهد آن جا بود، ولی اصلاح طلبان. به جای ریشه یابی، بر مبنای مسایل صددرصد شخصی بحث ها را به انحراف کشاندند. به یادمان هست که مثلا نمایندگان مجلس ششم، اگرچه به بسیاری از حوادث ناگوار عکس العمل شایسته نشان نداده بودند ولی وقتی، صلاحیت خودشان تصویب نشد، از ازدست رفتن « جمهوریت» سخن گفتند و دست به اعتصاب غذازدند! و به یاد داریم که این کارشان مورد حمایت بخش های کثیری از مردم قرار نگرفت. وقتی مواردی از فساد مالی واقتصادی رو شد این هم آشکار گشت که فسادمالی واقتصادی فقط در انحصاراقتدارگرایان نیست. اگر مسئله شهرام جزایری را به یاد داشته باشیم یادمان هست که انگار تنها خواجه حافظ شیرازی با ایشان سروسری نداشته است. تعداد کثیری از نمایندگانی که قرار بود چیز دیگری باشند، روشن شد که دست شان مثل دست دیگران کج است و به قول معروف، همان چیزاند. از سوی دیگر، البته پس از گذشت چندین سال، اصلا معلوم نشد کسی که به اختلاس چندین صد میلیاردتومانی متهم شده بر سرش چه آمده است؟
درپاسخ عزیزانی که می گویند کسی چون من که از دور دستی برآتش دارد درنظر نمی گیرد که مردم در این 8 سال زندگی کرده اند، می گویم نه، من به زندگی شان کار ندارم، ولی من حرفم این است که اصلاح طلبان مردم را به خماری کشاندندو الان بخشی از آن مردم، صبح که برخاسته اند باسردرد ناشی ازاین بدمستی به احمدی نژاد رای داده اند- البته اگر فرضیه تقلب گسترده درانتخابات درست نباشد.
من اگرچه از هرگونه اصلاحی استقبال می کنم، ولی هیچگاه به اصلاح طلبی دل نبسته بودم. ولی اکنون دربرابر عذاب وجدان شماری از دوستان دورو نزدیک، می گویم من و امثال من، برروی این مردم چه تاثیری داشته ایم که الان احساس گناه کنیم؟ مردم درعمل خویش به این نتیجه رسیدند ولی در برابر خویش، بدیلی به غیر از احمدی نژاد نیافتند. یعنی باز رسیدیم به فاجعه انتخابات در ایران، نه انتخاب فاجعه.
پیشتر هم گفتم در جواب این که آیا تحریمیان اشتباه کرده اند یا خیر، می گویم اگر در انتخابات تقلب نشده باشد، بیش از 60 درصد مردم در رای گیری شرکت کرده اند. اگر این ارقام درست بوده باشد که این یعنی، سروصدای تحریمیان را یا کسی نشینده است یا اگر شنیده است به آن توجه نکرده است! اگر این گونه است، پس چگونه است که تحریم می شود ترحیم آزادی؟ البته به پیام گمراه کننده مستطر در این عبارت نمی پردازم که آزادی را بدون تغییرات اساسی و ریشه ای در ساختار سیاسی امکان پذیر می داند. یعنی با انتخاب معین به جای احمدی نژاد قرار بود به « آزادی» برسیم. تو گوئی که با انتخاب خاتمی به جای ناطق نوری، به « آزادی» رسیده بودیم!
انتخابات اخیر را در نظر بگیرید. موضع آقای معین. مگر ایشان با پذیرش قانون اساسی نمی خواست به ایران دموکراسی بدهد. این که متاسفانه بیشتر به قاطی کردن آب با روغن بی شباهت نیست. ولی آب با روغن قاطی نمی شود ( مردم این را می دانند) حالا توی نامزد انتخاباتی هی سعی کن تردستی کنی. نمی شود آقا جان! خیلی ها نمی خواهند بپذیرند که آقای خامنه ای – برخلاف شاه در دوره پیشین- بطور عمده کاری بر خلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی نمی کند!!! یعنی باز می رسیم به چیزدیگری به غیر از انتخاب فاجعه درایران. یکی از نامزدها وعده تشکیل دولت « مقتدر» می داد آن هم برای مردمی که تجربه 8 ساله دولت آقای خاتمی را دیده بودند. اگرچه خارج نشین ام، ولی آن چه که به واقع عصبانی ام می کند این که شماری از این نامزدها، مردم را پخمه فرض کرده بودند! مگر مردم 8 سال دوره آقای خاتمی را ندیده بودند. دولت مقتدر در علم سیاست معنی مشخصی دارد. ولی در کشور گل وبلبل، چه مقوله ای تعریف مشخص دارد که این یکی داشته باشد. یکی دیگر از نامزدها، به دفعات اعلام کرد که زیر بار حکم حکومتی نرفته و دربرابرش مقاومت خواهد کرد. بعد، وقتی محک تجربه به میان آمد. حتی به جاه و مقام نرسیده، حکم حکومتی پذیرفتنی شد. ولی هواداران آقای معین، دوست ندارند از خود بپرسند که در این صورت، بدون این که مردم را کاملا پخمه فرض کنیم، همین مردم وعده های دیگر ایشان را چه گونه باید باور می کردند و اگر از تقلبات انتخاباتی بگذریم، به نظر می رسد که باور نکردند.
درست است که در این 8 سال، در کوچه و خیابان اندکی « گشایش» شد، یعنی چن تار موئی بیرون آمد و یا رژ لب ها اندکی پررنگ شد. ولی پرسش این است که این رژیم در چه عرصه های دیگری «اصلاح» شد!
چرا واقعیت ها را نمی بینیم!
- آیاانتخابات در ایران در این 8 سال به نسبت گذشته آزادتربود!
- آیا وضعیت معیشت مردم بهتر شد!
- آیا روزنامه ها ومجلات بهتر وبیشتری داریم!
- آیا روزنامه نگارهای کمتری زندانی شدند و یا هم اکنون در زندان هستند!
- آیا دانشجویان کمتری در زندان اند!
- آیا قتل های زنجیری نداشته ایم- منظورم فقط کشتن مختاری جان و دیگران نیست. قتل های زنجیره ای مشهد، کرمان، خفاش شب، بیجه.... و چند وچندین نمونه دیگر.
- البته که « گریه بر هردرد بی درمان دواست،» ولی آقای خاتمی هر وقت که لازم شد به جای پاسخگوئی به مردم برایشان اشک ریخت و گریه کرد. برای آن کس که گذران روزمره زندگی اش با مشکلات هر روزه بیشتری روبرو می شود گریه آقای خاتمی کازساز نبود.
- البته که مسایل «کم اهمیتی» هم بود. کسی که قرار است رئیس جمهور همه ایران باشد و اهل علم و ادب و تحقیق، اگر چه در مرگ لاجوردی جلاد اوین اشک می ریزد ولی به هنگام مرگ بزرگان هنری و فرهنگی ما، برای مثال به هنگام مرگ شاملو وگلشیری و مشیری، سکوت می کند. یادمان هست که آقای رئیس جمهور حتی در جایزه نوبل صلح گرفتن شیرین عبادی هم در خوشحالی ایرانیان شراکت نکرد.

و اما برسم به این « افسردگی» ناشی از « انتخاب فاجعه»!
بخشی از آن قابل درک است، چون نتیجه این انتخابات، برای خیلی ها دور از انتظار بود- حالا بماند که اکنون روشن شد که چند روز قبل از انتخابات مرحله دوم، آقای عبدی در گزارشی، نتیجه انتخابات را با درستی شگفت انگیزی پیش بینی کرده بود. ولی من فکر می کنم که این « افسردگی» نشان دهنده اندکی سطحی انگاری ما در باره مسایل و رویدادهای ایران است. من همیشه بر این طبل کوبیده ام که ما نیاز داریم خیلی بیشتر بدانیم و متاسفانه نمی دانیم و در این راه نمی کوشیم. این دوستان درنظر نمی گیرند که اقتصاد وجامعه ایران همانی نیست که در 1357 بود. گذشته از سرمستی ناشی از سقوط سلطنت، و پذیرش همگانی آقای خمینی- حالا بماند که امروزه تحلیل گران سیاسی ما طوری سخن می گویند که انگار از همان ابتدا همه چیز را می دانسته اند- اکنون به واقع دوره و زمانه دیگری شده است. حکومت اسلامی در چند سال گذشته در موضع دفاعی بوده است نه این که بتواند مثل آن سالهای اولیه حالت تهاجمی داشته باشد. ساختار اقتصادی ایران رادر نظر بگیرید. همین تحولات 16 سال گذشته- با همه بدوخوبش- وضعیتی به وجود آورده است که آقای احمدی نژاد و یا هرکس دیگر، نمی تواندهر غلطی که دلش می خواهد بکند.حتی همین الان نمی دانم خوانده اید یا نه که شماری از سرمایه داران بورس برای بی آبرو کردن او دست به کار شده اند وحتی یکی از هواداران او پیشنهاد کرده است که برای جلوگیری از این بحران قریب الوقوع، بهتر است ایشان خودش شروع کند به خرید سهام که بورس « آرام» بشود. در حالی که ارزش سهام هم چنان سقوط می کند، آقای عبده تبریزی می خواهد با حرف جلوی سقوط بیشتر را بگیرد. من حرفم اصلا این نیست که غول اقتصاد از شیشه بیرون است. ولی می گویم که همین برنامه های نئولیبرالی این 16 سال ساختار اقتصاد را دست نخورده نگذاشته است. گروه ها و نیروهائی شکل گرفته اند که با دیدگاه رئیس جمهور جدید در تناقض مستقیم قرار دارند و اقتصاد ایران هم شکننده تر از آن است که بتوان رویش جراحی های عمیق کرد. به آرامی و در گذر زمان، می توان آن را تغییر داد ولی به سرعت و به زودی، کارزیادی نمی شود کرد. مضافا که مسئله عضویت در سازمان تجارت جهانی هم هست. یعنی می خواهم بگویم که همین سروصدائی که برای این عضویت کرده اند دست و بالشان را بسته است. من برخلاف بسیاری از وبلاگ نویسان عزیز رئیس جمهور تازه را بیشتر به صورت یک بند باز می بینم که روی ریسمان باریکی دارد بند بازی می کند و به اندک غفلتی می تواند بیفتد پائین. منظورم از بندبازی امکانات بسیار کم او برای ایجاد تغییرات اساسی است. مسئله بیکاری بسیار بسیار جدی است- احتمالا بخشی از همین اقشار به او رای داده اند. اشتغال آفرینی اگر چه غیر ممکن نیست ولی کاری نیست که با تکیه بر نامه های حضرت علی به مالک اشتر بتوان به آن رسید. شماری ازمدافعان دو آتشه رئیس جمهور جدیدکمتر از آن اقتصاد می دانند که بتوانند ایده های کارساز بدهند. شعاردادن اگرچه هزینه ندارد ولی در شرایط حاکم براقتصاد ایران، شمشیر دو لبه ای است که به اندک غفلتی گردن شعاردهندگان را خواهد زد. با آن چه که من تا کنون از اقتصاددانان مجلس هفتم دیده ام، برنامه شان ساده اندیشانه تر از آن است که به آنها امکان اداره ثمربخش یک اقتصاد پیچیده سرمایه داری را بدهد. اقتصاد ایران با همه سادگی هایش، به خاطر مشکلات مزمن اش، اقتصاد بسیار بسیار پیچیده ای است و با اشاراتی به خمس و زکات و امثالهم قابل اداره شدن نیست.
حتی در دروه رفسنجانی علت این که برنامه ها را متوقف کرده بودند این بود که بحران داشت از کنترل خارج می شد. الان شکنندگی اقتصاد بسیار بیشتر شده است. حتما خبر دارید که بدهی خارجی ایران- با همه درآمدهای سرسام آور نفتی در یکی دو سال گذشته- دارد به مرز 40 میلیارد دلار می رسد و لابد خبر دارید که برای امسال بیش از 10 میلیاردش باید پرداخت شود. در گذشته، باعشوه وناز به قول خودشان « استمهال» می طلبیدند- یعنی با پذیرش نرخ بهره بیشتر برای پرداخت آن وام بیشتر گرفته و مهلت بیشتر می گرفتند- ولی الان بعیداست که بازار مالی بین المللی، به همان سادگی گذشته وام بدهد.
تا به همین جا، اگر احمدی نژاد بخواهد به وعده هایش عمل کند، برای کنترل امور باید بتواند واردات را کنترل کند ولی از پیش شرط های عضویت ایران در سازمان تجارت جهانی این است که نباید این کار را بکنند. البته که می توان برای گسترش صادرات کوشید، ولی در نتیجه اجرای همین سیاست ها، محصولی – به غیر از نفت- برای صدور ندارند. باید سرمایه خارجی جلب کنند، ولی در دوره خاتمی سرمایه خارجی به ایران نمی آمد. الان که دیگر نور علی نور شده است. من در جای دیگر به تفصیل نوشته ام که این مبحث « ریسک سیاسی» درخصوص جوامعی چون ایران خیلی دست و پاگیر است. واقعیت این است که شرکت ها به کشورهائی که به نظر آنها ریسک سیاسی بالائی دارند حتی نگاه هم نمی کنند تا چه رسد به این که پولشان را در آن به مخاطره بیندازند. ایران- متاسفانه، از نظرشرکت های بین المللی از نظر ریسک سیاسی در وضعیت خوبی نیست و این را دولتمردان ایرانی می دانند.
به عبارت دیگر، یعنی می خواهم بگویم که شکاف عمیقی وجود دارد بین آن چه که برای اجرای همه سیاست های آقای احمدی نژاد لازم است و آن چه که در ایران وجود دارد. شمارا نمی دانم ولی من یکی به تجربه تاریخ، تردیدی ندارم که برنده نهائی کیست.
این جا و آن جا دیده ام که شماری از سربرآوردن دیدگاهی « طالبانی» در ایران سخن می گویند و از هم اکنون، ایران را افغانستان دوم ارزیابی می کنند. من فکر می کنم که این دیدگاه ناشی از کم اطلاعی دوستان در باره پدیده « طالبانیسم» در افغانستان باشد تا این که براساس دانش دقیق شان در باره ایران. تردیدی نیست که برای ایجاد محدودیت های بیشتر خواهند کوشید. ولی من بر آن سرم که بهره گرفتن از نمونه طالبان در افغانستان و تعمیم اش به ایران، کاردرستی نیست. آن هم به چند دلیل.
- طالبان دروجه عمده فرزند ناتنی امریکا، عربستان سعودی و پاکستان بودند و بطور جدی از سوی آنها حمایت می شدند. حتی کلینتون یک بار در مصاحبه ای گفت که بزرگترین اشتباه ما این بود که میلیاردها دلار صرف طالبان کردیم. چنین کمک هائی به ایران نخواهد شد.
- افغانستان پس از یک دوره جنگ داخلی بیست ساله، اقتصادی به معنای مدرن وامروزی نداشت. عمده ترین کالایش تریاک بود که هنوز هست. نه راه داشت. نه صنعت و نه کشاورزی و نه هیچ چیز دیگر. حتی تا دو ماه قبل از 11سپتامبر، امریکا به خاطر اختلاف طالبان با ایران، از طالبان به طور جدی حمایت سیاسی ومالی می کرد. این که بعد خیلی چیزها را انکار کرده اند که واقعیت را تغییر نمی دهد.
- جمعیت افغانستان نه به اندازه ایران است و نه از نظر شهرنشینی و دیگر مظاهر اقتصاد مدرن به اندازه ایران متحول شده است.
- با این که قبول دارم که ما هم خیلی از نظر فرهنگی شاید پیشرفته نیستیم ولی متاسفانه افغانها از ما خیلی عقب ترند. حرف نژادپرستانه نمی زنم. دوستی دارم که در مقطعی مسئول فعالیت های سازمان ملل در افغانستان بود. او از این مشکلات فرهنگی در آن دیار چیزهائی می گفت که باعقل آدمیزاد جور در نمی آمد- من در این جا ازچند سال پیش سخن می گویم قبل از مداخله امریکا. او که سالی چندین بار از نیویورک به کابل می رفت، یک بار سرراهش در تهران که من هم درآن موقع در تهران بودم به دیدن من آمد و چند ساعتی مغز یک دیگر را خورده بودیم ( در دیگر موارد هم مبادلات ما یا ایمیلی است یا تلفن گاه و بیگاه). یعنی می خواهم این را بگویم که اگرچه این عبارت، عبارت « افشا گرانه» قشنگی است که احمدی نژاد خواهد کوشید «نظام سلطانی ما را طالبانی کند» ولی این پیش نگری به گمان من بیشتر حالت دق و دل خالی کردن دارد تا آن که نشانه چیزی کانکرت باشدازشرایط ایران و جهان. من فکر نمی کنم زمینه هایش در ایران وجود داشته باشد. هیچ یک از این حمایت ها وجود ندارد. اوضاع منطقه تغییر کرده است. امریکا الان نه مدافع دو آتشه طالبان، بلکه به خاطر درست درآمدن سیاست های عجیب و غریب اش در منطقه- که البته در نخواهد آمد- نمی تواند پیدایش یک حکومت طالبانی را درایران بر تابد. مضافا که در عراق هم فعلا به گل نشسته است و لابد دیده اید که چند روز پیش، هم آقای جعفری- نخست وزیر عراق- یک من به واشنگتن رفت و هزار من برگشت. رفته بود از آقای بوش بله بگیرد برای تعیین تاریخ خروج نیروها از عراق و بوش هم، علنا گفت آقا جان بروپی کارت.... ما فعلا هستیم و خیال نداریم برویم. نقطه.
من دوست ندارم پیشگوئی کنم ولی یک بار شاید اشکال ندارد. اگر کاملا هم غلط در بیاید می توانم دست و رویتان را ببوسم وعذر بخواهم.
دقیقا نمی دانم که مراسم سوگند آقای احمدی نژاد کی هست ولی فکر می کنم یکی دو ماهی هنوز وقت باشد. تا آن موقع، در عکس العمل به آن چه در اقتصاد ایران رو می دهد، رئیس جمهور جدید هم خیلی از مواضع اش را تعدیل خواهد کرد و مجبور می شود اندکی ژستی شبیه به خود آقای رفسنجانی بگیرد. حالا آن خوب است با بد دیگر نمی دانم. البته که ژست خاتمی رانخواهد گرفت چون در جنم او نیست. و این جاست که اصلاح طلبان ایرانی- از هرنوع اش- در یک بزنگاه تند تاریخی قرار می گیرند. این اکنون بر عهده این جماعت است که تنور را داغ نگه دارند. از معامله پشت و بیرون پرده دست بردارند. اگر تنور داغ بماند که می توانیم با زیاده روی های او مقابله کرد ولی اگر، این ذهنیتی که اکنون بر اغلب دوستان حاکم است- ادامه یابد و انرژی ها راتحلیل ببرد، خوب آن بحث دیگری است.
ولی من با این حرف « زیتون» خیلی موافقم و این وجیزه را با همین عبارت به پایان می برم تا فرصت دیگری پیش بیاید:
«من فتوی می‌دم :) که رئیس‌جمهور جدیدو به ناخن انگشت سبابه‌ی چپمون هم حساب نکنیم و یه ذره از مواضعمون کوتاه نیاییم. ما نیروی عظیمی هستیم! من نمی‌فهمم ما باید از اونا بترسیم یا اونا از ما؟شِت.( یعنی اَه) چرا تو این یه هفته این‌قدر غصه‌خوردیم»

ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۳, جمعه

هواپیمای شخصی و فرارمغز ها از ایران

این یادداشت را پارسال همین موقع ها نوشتم. ا.س.

لابد در روزنامه حيات نو اقتصادی (حیات نو اقتصادی، 20 خرداد 1383) خوانده ايد که به گفته سرپرست سازمان هواپيمائی کشور« مديران صنعتی کشور برای در امان ماندن از تصادفات جاده ای می توانند هواپيمای شخصی داشته باشند». قرار هم براين است که هواپيمای دست دوم MD83 برای اين منظور ابتياع شود. علاوه بر حفظ جان مديران که شماری در يکی دو سال گذشته در تصادفات درگذشتند فرودگاههای کوچک شهرستانی هم درآمدبالائی خواهند داشت ولابد به اين ترتيب؛ کلی کار هم برای متقاضيان ايجاد خواهد شد. خنده دار يا گريه آور اين که در دنباله همين خبر؛ گزارش نسبتا کاملی آمده است از مواردی که در ده سال گذشته چه تعداد هواپيما در ايران سقوط کرده و در اغلب موارد چه تعداد هم تلفات داشته است.
دروغ چرا؛ من نفهميدم که اين آقای سرپرست آيا دارد سربسر مديران می گذارد يا اين که به واقع فکر می کند؛ خريد هواپيمای شخصی می تواند برطول عمرشان بيفزايد!
آن چه که ناروشن باقی می ماند اين که اکثريت مردم ايران که توانائی خريد هواپيماهای شخصی را ندارند چگونه بايد از اين تصادفات در امان بمانند؟ لابد خبرداريد که مرگ و مير در خيابانها؛ جزو معدود حوزه هائی است که ما در جهان به« مقام قهرماني» رسيده ايم! حالا که دارم از مقام قهرمانی ايران حرف می زنم؛ حوزه ديگری که ما در مقام بسيار بالائی هستيم ( به احتمال زياد اين جا نيز به قهرمانی رسيده ايم)؛ به فرار مغزها مربوط می شود. تازگی ها در جائی که الان يادم نمی آيد کجا خواندم که ارزش پولی مغزهائی که از ايران فرار کرده اند؛ رقمی معادل ۱۰۰۰ ميليارد دلار می شود. برای اين که معياری از اين زيان برای اقتصاد ايران به دست داده باشم:
- اين مبلغ بيش از ۹ برابر توليد ناخالص داخلی ايران در يک سال است.
- اين مبلغ؛ حدودا معادل کل درآمدايران از نفت برای ۵۰ سال است. البته بگويم و بگذرم که اين عرض بنده يک اشکال جدی دارد يعنی اگر متوسط درآمد ايران از نفت را سالی ۲۰ ميليارد دلار فرض کنيم؛ اين رقم به دست می آيد و اگر متوسط درآمد سالانه به اين ميزان نباشد؛ طول مدت بيشتر می شود.
- اگر توجه داشته باشيم که صادرات غير نفتی ما الان؛ سالی ۴ تا ۵ ميليارد دلار است. اين مبلغ معادل کل صادرات غير نفتی ايران برای ۲۰۰ تا ۲۵۰ سال می شود.
- به حساب ارزش امروزه دلار در بازار تهران؛ ميلغ ريالی اين زيان: ۸.۶۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ريال می شود. اگر توانستيد اين رقم را بخوانيد؟ ( مبادا ناراحت بشويد؛ من هم که فکر می کنم پاسکال پسرعموی پدربزرگم بود نمی توانم اين رقم را بخوانم!)
- اگرکل صادرات غير نفتی ايران را در آخرين سال حکومت شاه در نظر بگيريد؛ اگر گفتيد که ضرر فرارمغزها از ايران معادل صادرات غير نفتی ايران برای چند سال می شود؟
بهتر است نه خودم را اذیت کنم و نه شما را. صادرات غیر نفتی ایران در سال 1356 حدودا 500 میلیون دلار بود. به این حساب، زیان اقتصادی ناشی از فرار مغزها، معادل صادرات غیر نفتی ایران، برای 2000 سال ، یعنی بیست قرن می شود!
البته می دانم، بعضی از خوانندگان گرامی احتمالا ایراد خواهند گرفت که زبان این نوشته« دانشگاهی» نیست و یا بنده به زبان « آکادمیک» حرف نمی زنم. خوب حرف نزنم. ولی مشکل ما سر جایش می ماند.نه این ارقام وآمار دروغ است و نه مسئله بسیار بسیار جدی فرار مغزها از ایران. البته اگر در عصر وزمانه سلطان محمود غزنوی بودیم شاید فرار مغزها این همه تعیین کننده نبود ولی این سالها، دنیا به شکل و صورت دیگری در آمده است. حتی اگر تمایل نداشته باشیم، ناچاریم بکوشیم تا درعرصه های تولید و توزیع و طرح ریزی آن چه که در اقتصاد ایران تولید می شود علم و دانش را بکار بگیریم و علم و دانش امروزین را هم بدون این مغزهائی که از ایران گریزانده می شوند نه می توان آموخت و از آن بدتر نه می شود بکار گرفت. تا بیش از این دیر نشده، باید برای تخفیف این مصیبت راه برون رفتی یافت. کم توجهی و مسئولیت گریزی در برخورد به این مصیبت جدی، خطائی است که آیندگان بر ما نخواهند بخشید.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۶, پنجشنبه

د رحاشیه انتخابات ریاست جمهوری درایران

با همه انتقادی که به فرایند انتخابات در ایران وارد است و به یک معنا به دلیل مداخلات بی رویه و غیر دموکرایتک « شورای» نگهبان، انتخابات معنی داری نیست ولی درعین حال، روشنگر نکته های بسیاری است که به نوبه خود بسیار جالب است. تا به همین امروز 8 تن در این « مسابقه» شرکت داشتند و امروز خبردارشدیم که یکی از نامزدها- محسن رضائی- از این برنامه کنار کشیده است و در نتیجه 7 تن باقی مانده اند که درروز جمعه در انتخابات شرکت خواهند کرد. در چند هفته گذشته، چه در سایت های خصوصی و چه در تبلیغات انتخاباتی مسایل ونکته های زیادی مطرح شده اند که به نظرم از بسیاری جهات قابل توجه اند. اگر خودمان را به آن چه که این نامزدها در موارد مکرر گفته اند محدود کنیم چند نکته روش می شود:
- برخلاف تبلیغات رسمی، پروژه « جمهوری اسلامی» پروژه ای است که سرتاپایش بحران زده است به غیر از آقای رفسنجانی بقیه نامزدها در این خصوص بسیار گفته اند.
- سوءاستفاده از بیت المال بسیار گسترده است که باید چاره جوئی شود.
- فساد مالی و اقتصادی صاحبان قدرت همه جا گیر و گسترده است.
- فقر ونداری در این کشور اسلامی بیداد می کند.
- از عدالت و انصاف در این جامعه نشان زیادی نیست.
- بیکاری در این مملکت بیداد می کند.
- به غیر از اقلیت بسیار کوچکی که در مراکز قدرت جا خوش کرده اند، هیچ گروه و دسته ای نیست که به صورتی مورد زورگوئی واجحاف این نظام قرار نگرفته باشد.
- یک الیگارشی کوچک وعمدتا فامیلی ولی بسیار قدرتمند اغلب ابزارهای سیاسی و اقتصادی را در کنترل خویش گرفته است.
- ساختاردولت و دولتمردان اغلب به فساد مالی واقتصادی آلوده اند که باید چاره جوئی شود.
- توزیع درآمدوثروت در این کشور بسیار نابرابرتر از همیشه است.
- اگرچه قرار بود به قول بینانگذار این جمهوری، « میزان رای مردم باشد» ولی قدرتمندان تا کنون مردم را به حساب نمی آورده اندو این وجهی است که باید تغییر کند.
مستقل از این که چه کسی در روز جمعه یا پس از دور دوم پیروزخواهد شد البته که این اشتباه خطیری خواهد بود اگر کسی به حل این مشکلات از این جماعت امیدی داشته باشد. چون درعین حال این نکته نیز گفتنی است که اگرچه نامزدها این گونه القاء کرده اند که انگارهمین دیروز از سیاره دیگری به «ایران اسلامی» وارد شده اند ولی واقعیت این است که همین آش بد مزه به واقع دست پخت همین آقایان در 26 سال گذشته است.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۵, چهارشنبه

باز هم درباره نئولیبرالیسم

چه د راین صفحات و چه در صفحات سایت های دیگر من به دفعات در انکار سیاست های نئولیبرالیستی قلم زده و مضار و پی آمدهایش را برای ایران وارسیده ام. در گذر سالیان از سوی معاندان خویش و مدافعان این سیاست ها به بسیار چیزها متهم شده ام. برای این که ببینید که من این چیزها را از خودم در نیاورده بودم مقاله زیر را بخوانید که جمع بندی مختصری از پی آمدهای این سیاست ها در افریقاست. شاید بهتر می بود اگر چند قسمت اش می کردم ولی نه بگذارید کل نوشته را یک جا بگذارم که رشته کلام از دست نرود. از همه مدافعان سیاست های نتولیبرالی دعوت می کنم به یافته های این نوشته برخورد کنند و برای خلق خدا توضیح بدهند که چرا مدافع اجرای این سیاست ها در ایران هستند.البته توجه دارید که هرکس که درایران به ریاست جمهوری برسد در پوشش های گوناگون خواهان اجرای همین سیاست های ورشکسته در ایران است. به قول مادربزرگ خدابیامرزم، مگر این که خدا خودش کمک کند.
احمدسیف

صندوق بین المللی پول وبانک جهانی در افریقا:دمبا موسی دمبیله
2004
امسال شصتمین سالگرد تاسیس صندوق بین المللی پول وبانک جهانی است. از طریق ماشین تبلیغاتی خود، هر دو موسسه می کوشند از «مساعدت» خویش به افریقا سخن بگویند. در واقعیت امر، از سالهای 1970به این سو این دوموسسه معمار سیاست هائی شده اند معروف به « توافق واشنگتن» که مسبب بیشترین نابرابری و انفجار فقر در جهان و به خصوص د رافریقا شده است.
با این همه وقتی مداخله این دو موسسه دراوایل دهه 1980 در این قاره آغاز شد هدف اعلام شده شان « تشویق توسعه»- به گفته یکی از اسناد بانک جهانی- با نام گزارش برگ بود که در 1981 منتشر شد. ولی همان طورکه در زیر مشاهده خواهیم کرد نتیجه مداخله شان فاجعه آمیز بود.
عمده ترین بهانه برای مداخله « کمک به حل» بحران بدهی بود که در سالهای پایانی دهه 1970 در نتیجه شوک های خارجی وداخلی- سقوط قیمت محصولات صادراتی و افزایش چشمگیر نرخ بهره- پیش آمده بود. راه حلی که این موسسات در پیش گرفتند، ثبات آفرینی و تعدیل ساختاری نتیجه معکوس داد و باعث وخیم تر شدن بدهی خارجی و بحران اقتصادی و اجتماعی شد.
در 1980 در ابتدای مداخله این دو موسسه، نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی و صادرات به ترتیب 23.4% و 65.2 % بود. ده سال بعد، در 1990 این نسبت به ترتیب 63% و 210% بود. در سال 2000، نسبت بدهی به تولید ناخالص داخلی 71% بود ولی نسبت بدهی به صادرات اندکی « بهبود» پیدا کرده به 80.2 % رسید.
وخیم ترشدن وضع به این صورت در آمده است که بسیاری از کشورهای افریقائی قادر به پرداخت بهره بدهی خود نیستند. در نتیجه، بخش روزافزونی از بدهی شان، همین بهره ها و اصل انباشت شده است.در 1999، 30% بدهی خارجی این بهره و اصل عقب افتاده بوددر حالیکه در سالهای 1990 میزانش 15% ومتوسط آن برای کشورهای در حال توسعه بطور کلی تنها 5% است. ناتوانی در دریافت وام جدید باعث تشدید بحران شده است. فقط برای بازپرداخت وامهای قبلی کشورهائی افریقائی می توانند وام تازه بگیرند. در نتیجه، از 1988 به این سو، 65% وامهای تازه برای بازپرداخت این وامهای عقب افتاده بود.
درفاصله 1980 تا 2000 کشورهای بخش جنوبی افریقا 240 میلیارددلار برای بازپرداخت بدهی خویش پرداختند که 4 برابر کل بدهی شان در 1980 است. با وجود این زهکشی عظیم سرمایه، بخش جنوبی افریقا، بدهی کنونی این کشورها بیش از 4 برابر کل بدهی شان در 20 سال پیش است.یکی از نمونه های این « معما» بدهی نیجریه است. در 1978 نیجریه، به گفته رئیس جمهوراباسنجو، 5 میلیارد وام گرفت. تا سال 2000 اگرچه 16 میلیارد دلار به ازایش پرداخته است ولی هنوز 31 میلیارد دلار بدهی دارد. مورد نیجریه نمونه خوبی از ساختار بحران بدهی درافریقاست که نشان دهنده عدم توازن قدرتی است که بیانگر مناسبات مالی و اقتصادی جهانی است. این چارچوب کلی است که به صندوق بین المللی پول و بانک جهانی امکان داده است که نفوذشان را درکشورهای افریقائی افزایش بدهند. یک شاهد این امر افزایش سهم بانک جهانی و موسسات وابسته به آن مانند هیئت توسعه بین المللی در بدهی خارجی کشورهای بخش جنوبی افزیقاست. مجموع سهم این دو موسسه که در 1980 تنها 5.1% بدهی بخش جنوبی افریقا بود در 1990 به 25% رسید و در 2000 از37% هر فراتر رفت. به عبارت دیگر گروه بانک جهانی الان « وام دهنده» اصلی بسیاری از کشورهای بخش جنوبی افریقا شده است که توضیح دهنده نفوذ بسیار زیاد این موسسات د رمسایل داخلی این کشورهاست.
یکی از شیوه هائی که این نفوذ زیادی عمل می کند از طریق اعمال شرایط بسیار دست و پاگیری است که برای دریافت وام های تازه اعمال می کنند. رهاسازی بازارهای مالی که قرار است باعث جذب سرمایه بیشتر بشود که باید جایگزین کسری درآمدهای صادراتی بشود به عوض به علت تغییرات زیاد نرخ مبادله ارزی باعث بی ثباتی بیشتر شده است. این بی ثباتی توام با نرخ بهره بالا باعث « خفه شدن» سرمایه گذاری بخش دولتی و خصوصی شده است. بطور مثال، براساس محاسبات آنکتد سرمایه گذاری به نسبت تولید ناخالص داخلی که در صول 1975 تا 1979 23% بود در طول 1980-84 به 18% و در طول 1985-89 به 16% کاهش یافت.اگرچه در سالهای اولیه 1990 اندکی بهبود یافت ولی در طول 1990-1997 میزان متوسط اش 18.2% بود. این آمارها با آن چه که بانک جهانی به دست داده است می خواند. براساس محاسبات بانک جهانی نسبت سرمایه گذاری به تولید ناخالص داخلی درطول 1981-1990 و 1991-2000 به ترتیب 18.6% و 17.2% بود.
نتیجه این کاهش در نرخ سرمایه گذاری کاهش تولید بود. میزان واقعی رشد تولید که در سالهای 1970 بطور متوسط سالی 3.5% بود براساس آمارهای بانک جهانی در طول 1981-1990 به 1.7% کاهش یافت. البته این آمارها کاهش چشمگیر میزان رشد در دهه 1980 را که به عنوان دهه گم شده نامیده می شود کتمان می کند. این روند با بررسی نرخ منفی رشد تولید ناخالص داخلی و میزان مصرف سرانه بهتر نمایان می شود. در طول 1981-1990 این دو به ترتیب سالی 1.2% و 0.9% کاهش یافتند. برآورد می شود که درطول 1981-1989 میزان کاهش درآمد سرانه در قاره افریقا معادل 21% بود. در گزارشی که آنکتد در سپتامبر 2001 منتشر کرد روشن شد که متوسط درآمد سرانه در بخش جنوبی افریقا در 2000 بیش از 10 درصد از میزان اش در 1980کمتر بود. به زبان پول، متوسط درآمد سرانه که در 1981 معادل 522 دلار بود در 1997 به 323 دلار رسید یعنی حدودا 200 دلار کمتر شد. درهمان گزارش آمده است که میزان کاهش در بخش روستائی از این هم بیشتر بود. بانک جهانی نیز این آمارها را تائید کرده است که در طول 1981 تا 2001 میزان کاهش متوسط درآمد سرانه معادل 13 درصد بود.
درمعیارهای توسعه جهانی سال 2004 می خوانیم که بخش جنوبی افریقا تنها منطقه ای است که در آن فقراز اوایل سالهای 1980 یعنی از آغاز مداخله سازمان مالی بین المللی- در حال افزایش بوده است. برمبنای این پژوهش در 1981 به تخمین 160 میلیون نفر درآمد روزانه شان از یک دلار کمتر بود ولی در 2001 این رقم به 314 میلیون نفر رسید که حدودا دو برابر میزان در 1981 است. این به این معناست که حدودا 50 درصد جمعیت افریقا در فقر زندگی می کنند. اگر میزان حداقل را به 2 دلار افزایش بدهیم، در طول همین مدت ارقام مشابه 288 میلیون و 518 میلیون نفر است.
هزینه رها سازی تجارت
به گفته صندوق بین المللی پول و بانک جهانی یکی از علل بحران افریقا نظام تجارتی درون نگر آن است که شامل حمایت از بازارهای داخلی، سوبسید، واحد های پول با ارزش بالا و دیگر« اغتشاشات در بازار» است که باعث شده تا صادرات افریقا در بازارهای جهانی « توان رقابتی» نداشته باشد. به جای این نظام، این سازمانها خواهان یک نظام تجارتی باز ولیبرالی هستندکه در آن تعرفه و موانع غیر تعرفه ای به حداقل می رسد و حتی حذف می شود.به گفته این سازمانها، این نظام در تلفیق با یک استراتژی صادرات سالار، باعث می شود که اقتصاد افریقا در مسیر جدی رشد برای برون رفت از بحران قرار بگیرد.
هزینه های رها سازی تجارت به مقدار زیادی « منافع» احتمالی ناشی از آن را جبران کرده است. قبل از هر چیز، رها سازی تجارت به صورت یک زیان جدی مالی درآمده است چون دربسیاری از این کشورها منبع اصلی درآمدشان مالیاتی است که برواردات می بندند. د رنتیجه کاهش یا حذف تعرفه باعث کاهش درآمدهای دولت شده است.
ولی یکی از جدی ترین پی آمدهای رها سازی تجارت، ورشکستگی بسیاری از صنایع داخلی بوده است که نتوانسته بودند در برابر رقابت خارجی باقدرت که تازه از دولت های خویش سوبسید دریافت می کنند مقاوت کنند. به واقع بخش صنعتی افریقا یکی از بزرگترین قربانیان برنامه تعدیل ساختاری در افریقا بود.
از سنگال تا زامبیا، از مالی تا تانزانیا، از ساحل عاج تا اوگاندا، بخش های اساسی صنایع داخلی از بین رفته اند که پی آمدهای فاجعه باری داشته است. نه فقط سهم بخش صنعتی در تولیدات داخلی کاهش یافت بلکه نقش کارگران صنعتی نیز به شدت کاهش پیدا کرد.. در سنگال بیش از یک سوم کارگران صنعتی در دهه 1980 از کار بیکار شدند. این فرایند در دهه 1990 با درپیش گرفتن رها سازی تجارتی بیشتر و خصوصی سازی که از سوی صندوق بین المللی پول و بانک جهانی تحمیل شد و باعت شد که فرانک سنگال بیش از 50 درصد ارزش خود را در 1994 از دست بدهد، تشدید شد. درغنا تعداد کارگران صنعتی که در 1987 بیش از 78700 نفر بود در 1993 به 28000 نفر کاهش یافت. در زامبیا در بخش نساجی، در طول یک دهه حدودا 75 درصد کارگران درطول ریاست جمهوری چیلوبا از کار بیکار شدند. در دیگر کشورها، ساحل عاج، بورکینا فاسو، مالی، توگو، زامبیا، تانزانیا همین فرایند مشاهده می شود.
در چندین گزارش پژوهشی و سالانه سازمان بین المللی کارپی آمدهای فاجعه بار برنامه تعدیل ساختاری را بر اشتغال و سطح مزدها نشان داده است. اتحادیه افریقا به نظر می رسد که ابعاد فاجعه را دریافته باشد. در طول 9 و 10 سپتامبر 2004، این اتحادیه همایشی در پایتخت بورکینا فاسو برای بررسی اشتغال وفقر سازمان دهی کرد. در طول این همایش روشن شد که تنها 25 درصد از کارگران افریقا در بخش رسمی شاغل اند. 75 درصد بقیه یا در بخش غیر رسمی کار می کنند یا در کشاورزی بخور ونمیر کار می کنند. با توجه به این واقعیت، همایش یک برنامه عمل را برای ایجاد اشتغال به تصویب رسانید. ولی این برنامه تنها در یک صورت قابل اجراست که کشورهای افریقائی از نسخه های صندوق بین المللی پول و بانک جهانی که در این همایش به شدت مورد انتقادقرار گرفت، دیگر استفاده نکنند.
انکتدگزارش کرد که بیش از 70درصد از صادرات افزیقا هم چنان مواد اولیه است که بر روی 62 درصد آن هیچ کاری برای ارزش افزائی صورت نمی گیرد. به همین خاطر است که برای « رقابت آمیز تر» کردن صادرات افریقا خواهان رهاسازی و کنترل زدائی بیشتر هستند تا برای سرمایه گذاری مستقیم خارجی « جذاب تر» شود. دلیل کوشش برای خصوصی سازی بیشتر هم همین است.
در پوشش « مزایای مقایسه ای» استراتژی رشد صادرات سالار کشورهای افریقائی را مجبور می کند تا برای به دست آوردن سهم بیشتر از بازار با یک دیگر رقابت کنند. نتیجه آن می شود که محصولات تولیدی خود را مثل سیل به این بازارها سرازیر می کنند. در نتیجه، رهاسازی تجارتی باعث شد که قیمت محصولات تولیدی افریقائی بی ثباتی بیشتری داشته باشد. درسی سال گذشته، در مقایسه با تولیدات کشورهای شرق آسیا بی ثباتی قیمت محصولات افریقائی دو برابرو در مقایسه با تولیدات کشورهای صنعتی 4 برابربوده است. پی امدش البته بدتر شدن نرخ مبادله تجارتی به ضرر افریقا بود. براساس برآورد انکتد، اگرنرخ مبادله تجارتی در همان سطح سال 1980 باقی می ماند:
- سهم افریفا از تجارت جهانی دو برابر میزان کنونی اش می شد.
- رشد اقتصادی این کشورها نیز سالی 1.4 درصد بیشتر می شد.
- میزان درآمد سرانه که در سال 1997 معادل 323 دلار بود با 50 درصد رشد به 478 دلار می رسید.
هزینه رهاسازی مالی
یکی از اهداف رهاسازی مالی این است که کشورهای افریقائی برای سرمایه گذاری مستقیم خارجی « جذاب تر» شوند. ولی همان گونه که تجربه نشان می دهد سرمایه گذاری مستقیم خارجی در نتیجه توسعه جذب می شود نه این که علت توسعه باشد. بعلاوه، با وجود همه «سیاست های درست مالی» سرمایه گذاری خارجی هم چنان د رافریقا انجام نمی گیرد و تنها 2 درصد سرمایه ای که به کشورهای در حال توسعه می رود نصیب افریقا می شود. با وجود این که نرخ بازگشت سرمایه در افریقا بسیار بالاست. جریان سرمایه نیزبراساس برآوردهای بانک جهانی و انکتددر کشورهای صاحب نفت و منابع کانی دیگر متمرکز است.
درواقعیت زندگی افریقا از رهاسازی مالی فایده ناچیزی برده است. بعکس در مورد اغلب کشورهای افریقائی هزینه این کار بسیار قابل توجه بوده است. اولا این کشورها مجبور شده اند برای دفاع از ارزش پول ملی که ممکن است در نتیجه فعل وانفعالات سرمایه سفته باز لطمه بخورند، ذخیره ارزی بیشتری نگاه بدارند. ثانیا، رهاسازی مالی با افزودن بر ثباتی ارزش پول ملی، احتمال فرارسرمایه را افزایش داده است. هزینه زیادرهاسازی تجارت و مالی موجب تضعیف بیشتر این اقتصاد ها شده و زمینه را برای خصوصی سازی بیشتر فراهم کرد.
خصوصی سازی افریقا
به دید صندوق بین المللی پول بانک جهانی، خصوصی سازی مثل رهاسازی مالی وسیله ای برای تشویق و گسترش بخش خصوصی است که در این دیدگاه « موتوررشد» نام گرفته است. جالب این که حتی در پوشش برنامه های « کاستن ازفقر»، این دو موسسه خصوصی سازی واحدهای دولتی از جمله سازمان آب و برق را براین کشورها تحمیل کرده اند.
بخش عمده ای از سرمایه گذاری خارجی در افریقا در سالهای 1990 نتیجه این خصوصی سازی ها بوده است. هیچ بخشی از این قاعده مستثنی نبود حتی بخش هائی که در سالهای 1980 بخش های « استراتژیک» به حساب می آمده اند، مثل تلفن وتلگراف، انرژی، آب و صنایع استخراجی واگذارشده اند. در 1994، بانک جهانی با انتشار گزارشی به بررسی خصوصی سازی در کشورهای افریقائی پرداخت. پس از انتقاد از کندی فرایند خصوصی سازی در این کشورها به دولت های افریقائی اخطار داد که برسرعت واگذاری ها وحذف بخش عمومی که « مرکز ثقل بحرا ن اقتصادی افریقاست» بیافزایند. فرایند خصوصی سازی در سالهای پایانی 1990 سرعت گرفت ولی بعد از آن، از نفس افتاد. اگرچه کنترل زدائی و رهاسازی و دیگر انگیزه هابه بخش خصوصی بیشتر شده است.
امروزه برآورد می شود که درافریقا بیش از40000 واحد دولتی به بخش خصوصی واگذارشده است. با این همه « منافع» خصوصی سازی که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول وعده داده بودند، تحقق نیافت. در واقع، بسیاری از پروژه های خصوصی سازی ناموفق بود و باعث خرابی بیشتر وضعیت اقتصادی و اجتماعی شد. تقریبا در همه جا، نتیجه خصوصی سازی گسترش بیکاری، قیمت بیشتر محصولات و خدمات از آب درآمدو عملا این محصولات را از دسترس اکثریت مردم بیرون برد.
تشکیل یک دولت نئولیبرالی
مفهموم « حکمرانی خوب» را بانک جهانی و صندوق بین المللی پول برای توجیه عدم موفقیت برنامه های تعدیل خویش بکار گرفته اند. با این کار می کوشند دیگر ان را متقاعد کنند که برنامه تعدیل عمدتا به این دلیل موفق نبود چون دولت های افریقائی « فاسد» و « رانت خوار» و « غیرکارآمد»بودند در نیتجه این سیاست ها « خوب» اجرا نشد. به سخن دیگر، برنامه تعدیل « درست» بود ولی ترکیبی از « فساد گسترده» و کمبود نیروی پرسنل با قابلیت باعث شد که اجرای آن با موفقیت توام نباشد. در نتیجه، « حکمرانی خوب» چیزی به غیر از ساختن یک دولت نئولیبرالی نیست که به واقع نوکر حلقه به گوش این موسسات مالی بین المللی است، و می تواند این « سیاست های درست» را با قابلیت اجرا نماید و از منافع سرمایه گذاران خارجی حفاظت کند.
درواقع، یکی از اهداف عمده صندوق بین المللی پول و بانک جهانی بی اعتبار کردن برنامه توسعه دولت سالار و جایگزینی اش با استراتژی های بازار گرا بود. به همین خاطر است که یکی از اهداف این موسسات بی اعتبارکردن نقش دولت در افریقا در توسعه اقتصادی و اجتماعی بوده است. برای بی اعتبار کردن این نقش، یک استراتژی دو پایه در پیش گرفته شد.
پایه اول این بود که اعتبار دولت در افریقا را به عنوان یک عامل توسعه زیر ضرب گرفته شود. برای رسیدن به این هدف، گزارش، و مقالات زیادی از سوی این دو موسسه در باره ماهیت « فاسد»، « غارت گر»، « غیرکارآمد» و « رانت خوار» دولت های افریقائی منتشرشد. برای توجیه این دیدگاه، موسسات مالی بین المللی به « بدی اداره بخش عمومی» اشاره کردند که به اعتقاد آنها مانعی برسرراه رشد و توسعه بود. هدف از این انتقاد ها، زمینه سازی برای تجدید ساختار بخش عمومی بود که در اغلب موارد به نابودی آن به نفع بخش خصوصی منجر شد.
پایه دوم حمله برای تضعیف نقش دولت هم این بود که منابع مالی دولت ها را کاهش دادند. رهاسازی تجارتی و مالی هم در این راستا بسیار مفید از کار درآمد.همان طور که پیشتر گفته شد، رهاسازی تجارت نه فقط به خاطرکاستن از میزان تعرفه باعث کاهش درآمد دولت شد بلکه نتیجه اش زیان های تجارتی زیادی بود. کاهش درآمد های دولت با آزاد سازی مالی که به کاهش مالیات ها و بخشش های مالیاتی دیگر منجر شد تشدید گشت.برای جبران این زیان دولت افریقائی مجبورشدند بیشتر و بیشتر وام بگیرند و حاکمیت ملی شان بطور روزافزونی به مخاطره افتاد. به همین خاطر اغلب دولت های افریقائی بیشترعملکردهای اجتماعی و اقتصادی شان را از دست دادند. کاستن از هزینه ها عمدتا در بخش هزینه های اجتماعی اتفاق افتاد. هدف اصلی فشارهای وارده به دولت حذف یارانه ها برای فقرا، حذف حمایت های اجتماعی، وکنار گذاشتن نقش دولت برای رسیدن به عدالت اجتماعی از طریق بازتوزیع درامدها بود.پرداختهای دیگر به آسیب پذیرترین بخش جمیعت نیز کاهش یافته و حتی حذف شد. این مجموعه به واقع علت فاعلی بدتر شدن خدمات اجتماعی و انفجار فقر در افریقا از 1981- همان گونه که حتی بانک جهانی هم خود پذیرفته است-است.
همراه با کاهش و حتی برچیدن نقش اجتماعی دولت، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی کوشیدند آن بخش از نقش دولت را که به نفع توسعه بخش خصوصی است تقویت کنند. دلیل اصلی مسایلی چون « ساختن ظرفیت بیشتر»، « نهاد سازی» که در این سالها در این قاره زیاد تکرار می شود تقویت بخش خصوصی است. با همه اینها، نهادهائی که صندوق بین المللی پول و بانک جهانی در حال ساختن آنها هستند نه برای توسعه بلکه برای گسترش بازارها ست. به سخن دیگر، انها می کوشند نهادهای مدافع سیاست های نئولیبرالی را که در خدمت بخش خصوصی و به ویژه سرمایه گذاران خارجی هستند تقویت نمایند.
« نهاد سازی» آن گونه که مورد حمایت صندوق بین المللی پول و بانک جهانی است نهادهائی برای گسترش دموکراسی و حمایت از حقوق بشر نیستند. در واقع، مفهوم نئولیبرالی از حکومت خوب، در تقابل با دموکراسی و حقوق بشر است چون اجازه نمی دهد نهادهای انتخابی نقش خویش را درتدوین دموکراتیک سیاست های عمومی ایفاء نمایند. وظیفه اصلی این نهادها اجرای سیاست هائی است که صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و کشورهای جی هشت برای افریقا تعیین می کنند.
از تعدیل ساختاری به « کاستن» از فقر:
با اجرای سیاست هائی که باعث گسترش فقر و نداری در افریقا و دیگر مناطق به یک مقیاس هراس انگیزی شد تاکید سازمان های مالی بین المللی بر « کاستن ازفقر» از 1999 پروژه بسیار مشکوکی است. برای این که این برنامه پذیرش بهتری داشته باشدبرنامه صندوق به عنوان « امکانات گسترش یافته برای تعدیل ساختاری» اکنون « امکانات رشد و کاهش از فقر» نام گذاری شده است. بانک جهانی نیز « اعتبارات حمایتی از کاهش فقر» ایجاد کرده است. تردیدی نیست که این تغییر در شعارهای صندوق بین المللی پول به واقع، پذیرش شکست سیاست های گذشته آن است که تاکید اصلی را بر تصحیح عدم توازن های اقتصاد کلان و « اغتشاشات بازار» در برابر رشد اقتصادی و پیشرفت اجتماعی قرار داده بود. سابقه فاجعه باز برنامه تعدیل ساختاری و خراب تر شدن ادامه دار وضعیت اقتصادی و اجتماعی در کشورهائی که موضوع این سیاست ها بودند، نه فقط به اعتبار این سازمانها لطمه زده است بلکه حتی مشروعیت آنها را نیزبه پرسش گرفته است. بحران مشروعیت این سازمانها با انتقادات پیوسته جنبش جهانی برای عدالت اجتماعی و انتقاد روزافزون اقتصاد دانان لیبرال، به خصوص ژوزف استیگلیتز که اقتصاد دان ارشد بانک جهانی بود تشدید شد.
ماهیت استراتژی کاستن از فقر
این استراتژی قرار است به کشورهای درحال توسعه آزادی بیشتری بدهد تا سیاست های اقتصادی خویش را تدوین نمایند. این آن چیزی است که بانک و صندوق بین المللی پول آن را « مالکیت ملی» می نامند. نمایندگان دولت، بخش خصوصی، سازمان های جامعه مدنی و حتی فقرا قرار است در تدوین استراتژی کاستن از فقر « مشارکت» کرده و تصمیم بگیرند تا منابع آزاد شده از کمک هائی که برای تخفیف بدهی خارجی ارایه می شود برای « کاستن از فقر» هزینه شود.
درواقعیت زندگی، ولی چارچوب این استراتژی به واقع چارچوب همان سیاست های بی آبرو شده تعدیل ساختاری است. این چارچوب قابل مذاکره نیست و شامل سخت گیری های مالی، رهاسازی تجاری و مالی، خصوصی کردن، کنترل زدائی و کنارگذاشتن دولت از این فعالیت ها است.
به واقع با وجود فاجعه آمیز بودن سیاست های پیشین، بانک وصندوق بین المللی پول هنوز مدعی اند که این سیاست ها « به نفع فقراست». به خصوص ادعا براین است که رها سازی تجاری و باز کردن اقتصاد هنوز اگر نه تنها بلکه بهترین راه برای رسیدن به رشد اقتصاد ی است. رشد اقتصادی نیز به نوبه «پیش گزاره» کاستن از فقر است. به همین خاطر است که این دو سازمان مبلغ سیاست رشد صادرات سالار هستند که در افریقا و دیگر کشورهای در حال توسعه با عدم توفیق روبروشده است. سازمان انکتددرپژوهشی در 2002 از 27 کشورافریقائی به این نتیجه رسید که بدون استثناء همه شان از این سیاست ها دارندو این در حالی است که این سیاست نه فقط مورد موافقت فقرا نیست بلکه با منافع شان هم جوردر نمی آید. در واقع این کلیشه هاست که دستهای کشورهای در حال توسعه را می بندد و نمی گذارد که از سیاست های «کاستن» از فقر به واقع بهره مند شوند. دراغلب اوقات این کشورها در برآوردن این شرایط موفق نمی شوند و به همین دلیل این برنامه ها متوقف می شود.
به واقع برداشت این سازمان های بین المللی از فقر آن را به صورت یک وجه نادر توسعه اقتصادی و اجتماعی درآورده است که باید با سیاست های کوتاه مدت به آنها برخورد شود. به همین خاطر است که به نام های کاستن از فقر بر افزایش هزینه در آموزش ابتدائی و بهداشت تاکید می کند. به این ترتیب، آن چه که برنامه های کاستن از فقر نام دارد به واقع تعدادی سیاست های کوتاه مدت است که می کوشد پی آمدهای منفی سیاست های کلان اقتصادی و رفرم ساختاری به آسیب پذیرترترین بخش جمعیت را تخفیف دهد. ولی ابزاری که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول برای رسیدن به این اهداف پیشنهاد می کند به واقع ابزار آزمایش شده است که باعث تشدید فقر و نداری در بخش عمده ای از افریقا شده است.
در واقعیت، سیاست های کاستن از فقر به واقع همان سیاست های تعدیل ساختاری است که شرایط بیشتر و منابع کمتری دارد. همان گونه که پیشتر گفته شد، « مجموعه ای ازشرایط جدید» به شرایط قدیمی اضافه شده با مفهوم « حاکمیت خوب» ترکیب شده اند. انکتددرگزارش 2002 خود نشان داده است که در فاصله 1999 و 2000 سیزده کشور افریقائی از این قراردادها امضاء کرده اند که 114 شرط بیشتر دارد و 75 درصد از این شرایط به نحوه حاکمیت مربوط می شود. تصور این که اجرای این شرایط اضافی به چه میزان منابع انسانی و مالی بیشتر نیاز دارددشوار نیست. به همین خاطر میزان توفیق کشورها دربرآوردن شرایط بانک جهانی و صندوق بین المللی پول از اواسط سالهای 1990 به شدت کاهش یافته است. به گفته انکتدبرای نمونه میزان موفقیت در 41 قراردادی که در فاصله 1993 و 1997 امضاشد تنها 28 درصدبود.
بانک جهانی و صندوق بین المللی پول با برنامه های کاستن از فقر سه هدف را دنبال می کنند.
اولا فریب افکار عمومی در کشورهای شمالی که این سازمان ها در باره « کاستن از فقر» جدی هستند. و بانک جهانی به ویژه یا ماشین تبلیغاتی بسیار پیچیده خویش در این راه می کوشد. با 300 کارمند در اداره مناسبات خارجی – اداره تبلیغات- می توان گفت که بانک جهانی همه ابزار لازم را برای « توضیح» موثر این سیاست ها برخورداراست. به نظر می رسد که بانک در این کار تا حدود زیادی موفق شده است و شماری از سازمان های غیر دولتی که در گذشته به سیاست تعدیل ساختاری به طور جدی انتقاد داشتند، سیاست های کاستن ار فقر را به عنوان « یک تغییر مثیت» ارزیابی می کنند.
هدف دوم برنامه های کاستن از فقر این است که برای سیاست های ناموفق و بی اعتبار شده حمایت داخلی کسب کند.و این همان چیزی است که « مالکیت ملی» و « مشارکت» سازمان های جامعه مدنی قرار است به دست آورد. د رحالیکه از « مشارکت» سازمان های جامعه مدنی سخن می گویند- که در گذشته جدی ترین منتقدین بودند- ولی صندوق بین المللی پول و بانک این سازمان ها را کنار می گذارند و برای فرایند دموکراسی در افریقا اهمیتی قائل نیستند. بالاخره، با برنامه های کاستن از فقر، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی می کوشند که عدم توفیق اجتناب ناپذیرسیاست های « تازه» خود را به گردن کشورهای افریقائی و شهروندان افریقا بیندازند.
نتیجه گیری:
در « کاستن از فقر» و « تشویق توسعه» در افریقا، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی بطور همه جانبه ای موفق نبوده اند. به واقع این سازمانها ابزار سلطه و کنترل در دست دولت های قدرتمند هستند که هدف همیشگی آنها غارت منابع کشورهای جنوب و به خصوص منابع افریقاست. به واقع، نقش اساسی بانک و صندوق در افریقا و در بقیه کشورهای د رحال توسعه تشویق و حمایت از منافع سرمایه سالاری جهانی است. به همین خاطر است که این سازمانها هیچ گاه بطور جدی وواقعی به « کاستن از فقر» و « تشویق توسعه» علاقه ای نداشته اند. به عنوان یک نهاد، هدف نهائی شان همیشه این بود که برای گسترش قدرت و دامنه نفوذ خویش، خود را برای کل این فرایند« ضروری» و « اجتناب ناپذیر» جلوه گر نمایند. آنها هیچ گاه این قدرت و نفوذ را به آسانی وا نخواهند گذاشت. به همین خاطر است که آنها هنر دو پهلو سخن گفتن، فریب و سند سازی را به این حد تکامل بخشیده اند. در مواجهه با عدم توفیق های مکرر و از بین رفتن مشروعیت واعتبار خویش، آنها همیشه شعارهای خود را تغییر می دهند ولی هیچ گاه اهداف اساسی وسیاست هایش تغییر نمی کند.
به همین خاطر است که در عرصه های مربوط به « توسعه» در افریقا این سازمان ها قابل اعتماد نیستند. اگر تجربه 25 سال گذشته به افریقا یک درس اساسی داده باشد آن درس این است که که برای احیا و رسیدن به توسعه باید بطور کامل از سیاست های بی اعتبار شده و ناموفق صندوق بین المللی پول و بانک جهانی فاصله بگیرند.
برای این که به این دو سازمان بی انصافی نکرده باشیم باید اشاره کنیم که رهبران افریقائی نیز به پی آمدهای فاجعه بار سیاست های نئولیبرالی آن گونه که ضروری بود توجه نکردند. بسیاری از دولت ها و کارمندان ارشد با برنامه های صندوق و بانک جهانی همراه شدند. در نتیجه، این دولت ها و کارمندان ارشد نیز به سهم خویش در آن چه که بر افریقا گذشت مقصرند. درنتیجه برای پایان دادن به نفوذ این نهادها، نهضت های اجتماعی در افریقا و نیروهای پیشرو باید به دنبال استراتژی هائی باشند که در ضمن مشوق یک رهبری تازه ای باشد که بتوانند این سازمان ها را با ارایه سیاست های نوین توسعه به چالش بطلند.
دمبا موسی دمبیله رئیس فوروم برای بدیل های افریقائی در داکا، سنگال است.
منبع:AIDC Alternative Information and Development Centre

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۳, دوشنبه

بهاران خجسته باد!

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد دادای یار، ای یگانه ترین یار....
فروغ فرخزاد- ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....
اگر شکوفه دادن را می خواهید به چشم ببیند، « ما هستیم، ماهستیم هرگز از یاد مبر» را بخوانید.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۰, جمعه

جهانی کردن و نقش اقتصادی دولت


اگر به مباحثی که در روزنامه های ایران مطرح می شود توجه کنید مشاهده خواهید کرد که اگر درایران بین صاحبان دیدگاههای گوناگون، برسریک نکته توافق وجودداشته باشد آن نکته این است که دولت از نظر اقتصادی در ایران دست بالا را دارد و به « کارآفرینان» بخش خصوصی امکان عرض اندام نمی دهد. و البته ادعا این است که اگر اندازه دولت کوچک شود- یعنی براموال دولتی چون اموالی صاحب مرده چوب حراج بزنند و از هزینه های دولتی بکاهند- نه فقط کسری بودجه دولت را چاره خواهند کرد بلکه « کارآفرینان» بخش خصوصی با درایت و کاردانی ذاتی خود باعث رونق اقتصادی ایران خواهند شد[1]. جوهر سیاست اقتصادی ایران در 16 سال گذشته، و حتی دلیل اصلی تفسیر اصل 44 قانون اساسی مبنی بر واگذاری « دانه درشتها» به همین بخش نیز همین است. براساس تازه ترین سند منتشر شده از سوی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران، نسبت هزینه های دولتی به تولید ناخالص داخل ایران 22% است[2]. من همیشه گفته و نوشته ام که این دوستان از آن جائی که نمی خواهند به ریشه های اصلی مشکل اقتصادی ایران بپردازند اندازه اقتصادی دولت را بهانه مطلوبی یافته اند تا سیاست هائی را پیاده کنند که اگرچه حلال مشکلات ما نیست بلکه باعث تشدید و تعمیق این مصائب خواهد شد. بارها گفته ام و باردگر می گویم که می توانید هزینه های دولت را در عرصه های مختلف کاهش بدهید- کما این که در این راه کوشیده اند، ولی مشکل اقتصادی ایران بر طرف نمی شود. آن چه از این سیاست ها نتیجه خواهد شد، ناهنجاری بیشتر اقتصادی و گستردگی فقر وفحشا و آسیب پذیرتر شدن بخش بزرگتری از جمعیت است که به آسانی می تواند به صورت یک مشکل کنترل ناپذیر سیاسی در بیاید[3] .
نکته این است که مشکل اقتصادی ایران، مثل بسیاری از مشکلات دیگرش، به واقع منشاء سیاسی دارد. یعنی این ساختار مخدوش سیاسی در ایران است که اجازه و امکان نمی دهد تا دولت، به هر میزانی که در اقتصاد نقش داشته باشد، نقش اش را بخوبی ایفاء نماید. گذشته از مراکز چند گانه قدرت، و مداخلات بی رویه مقامات انتصابی و ساختار غیر مدرن سیاست ، نکته این است که با این ساختار عهد دقیانوسی، دولت در ایران کارآمد نیست و نمی تواند باشد. از سوی دیگر، باوجودیک دولت غیرکارآمد، ادعای رسیدن به یک نظام اقتصادی کارآمد، حرف مفتی بیش نیست. چنین چیزی نه درایران امکان پذیر است و نه در هیچ جای دیگر. غیر کارآمدی نهاد دولت در ایران- گذشته از مخدوش بودن و خودکامگی ساختار سیاسی آن- با وابستگی روزافزون اقتصاد به دلارهای نفتی تشدید می شود. این امر بخصوص ازسال 1368 که حتی بودجه دولت هم به فروش دلارهای نفتی دربازار سیاه وابسته شد، شدت گرفته است. نکته دوم، که باید مورد توجه قرار بگیرد و معمولا نمی گیرد، ماهیت دلال مسلک و غیر مولد بخش خصوصی درایران است. به سخن دیگر، چه در طول این نظام و چه در زمان رژیم سابق، شخصیت های « موفق» اقتصادی ایران ضرورتا کسانی نیستند که از نظر اقتصادی دسته گلی به سرکسی زده باشند. اگر از وابستگان دسته اول- یا به تعبیر امروزین از آقازاده ها- نباشد حتما از وابستگان دیگر اند وعلت اصلی « موفقیت» انها نه درایت اقتصادی و کارآفرینی بلکه وابستگی سیاسی به مراکز قدرت است که باعث می شود تا ازرانت های اقتصادی بهره مند شوند. مادام که این رابطه سالاری برقرار بماند، خصوصی سازی هم به صورت « خودمانی» سازی در می آید. یعنی فرایند خصوصی سازی که قاعدتا باید برای تغییر ساختار بازار انجام بگیرد باز هم به صورت « توزیع رانت» درمیان همین اقلیت یا به عبارتی الیگارشی رانت خوار در می آید.
در ابتدای این یادداشت، سهم دولت ایران را دراقتصاد به دست داده ام. این رقم را با آن چه در جدول زیر می آید مقایسه کنید تا برایتان روشن شود چرا گفته ام سیاست پردازان اقتصادی ما سرنا را از سرگشادش می نوازند.
سهم دولت از تولید ناخالص داخلی به درصد [4]
کشور19602000کشور19602000
استرالیا22.132.9ایتالیا30.144.1
اطریش32.146.9ژاپن18.331.9
بلژیک34.646.8هلند33.741.7
کانادا28.941.9نروژ3239.4
دانمارک24.651.1نیوزلند26.936.4
فنلاند26.643.7سوئد31.152.2
فرانسه34.647.5سوئیس17.233.4
آلمان3244.5انگلستان32.637.7
ایرلند2835امریکا27.232.7

پرسش دیگری هم برای من پیش آمده است. شماری از اقتصاددانان نئولیبرال ما، ادعا می کنند که حمایت شان از سیاست کاستن از نقش اقتصادی دولت، نه نشانه یک قشریت نظری بلکه براساس تجربیات اقتصاد های غربی استوار است. بفرمائید این گوی و این میدان.... ادعای تان را اثبات کنید! در این دوره 40 ساله، کمترین میزان رشد نقش اقتصادی دولت در اقتصاددرامریکا بود که بیش از 20 درصد افزایش پیداکرد و بیشترین نرخ رشد هم در دانمارک اتفاق افتاد و سهم دولت بیش از دو برابر شد و 108 درصد افزایش یافت.
بفرمائید آقایان: خانمها: برای مردم ایران توضیح دهیدکه برمبنای تجربه کدام کشور جهان، مبلغ این سیاست های مخرب در ایران هستید؟
[1] بنگرید به بیانیه های متعددی که اقتصاددانان نئولیبرال در یک سال گذشته منتشر کرده اند.
[2] Central Bank of Islamic Republic of Iran: Annual Review, 1382 ( 2003/2004), p.33
[3] بنگرید به آن چه که د ربولیوی می گذرد.
[4] John Ravenhill: Global Political Economy, Oxford University Press, 2005, p.246

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۹, پنجشنبه

باز هم در باره کسری تراز پرداختهای ایران:

در باره دستآوردهای اقتصادی دولت ایران در یکی دو ساله گذشته مطلب زیاد نوشته می شود. ولی نکته ای که باید به آن توجه کرد این که بیلان تجارت خارجی ایران هم چنان همانی است که در همه این سالها بود. یعنی از سوئی به صدور نفت و گاز وابسته است و از سوی دیگر، کسری چشمگیر در بخش غیر نفتی دارد. مطابق آخرین گزارش در شرق، ایران در سال گذشته بیش از 29 میلیارددلار کسری تراز پرداختها داشته است.
کل واردات: 36.639 میلیارد دلار
کل صادرات غیر نفتی: 7.576 میلیارد دلار
صادرات نفت و گاز: 36.827 میلیارد دلار
تا موقعی است که بازار نفت رونق دارد، البته که مسئله ای نیست ولی وای به روزی که بازار نفت از رونق بیفتد!در جائی که الان یادم نیست کجا خواندم که به ازای هر ده دلار کالای وارداتی یک فرصت شغلی در ایران از بین می رود. اگر این گونه است مجسم کنید چه پیش خواهد آمد اگر دولت بکوشد حداقل ده درصد از این واردات در داخل مملکت تولید شود. اگر این تخمین درست باشد، یعنی نزدیک به 3.7 میلیون فرصت شغلی در ایران ایجاد خواهد شد.
کاش پدرآمرزیده ای برای من توضیح می داد که چرا به جای این کار، دروازه های مملکت را به روی واردات بیشتر باز کرده اند؟

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۸, چهارشنبه

چشم جمهوری اسلامی روشن!

رييس انجمن مددکاري ايران در گفت و گو با ايلنا:
100 درصد دختران و زناني كه شب را بيرون از خانه مي‌‏مانند، تن فروشي مي‌‏كنند

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

با شانسی که دارم بروم بلیط لاتاری بخرم!!!

درمطلبی که در زنانه ها به درخواست دوستم مهشید راستی نوشتم، بررسی مختصری از و ضعیت اقتصادی ایران ارایه کردم. به عنوان شاهد مدعا هم به اخبار روزنامه همشهری استناد کرده بودم. چند تن از دوستان که بر آن مطلب من کامنت نوشتند راهنمائی کردند که «ديگر اينكه استناد به همشهري و نه ديگر روزنامه هاي اصلاح طلب همچون شرق؛ فكر نميكني از بن مايه نقدت را آنهم بخاطر كانفليكت آو اينترست ويران كند...؟!»
من در همان جا توضیح دادم که از اخبار این روزنامه استفاده کرده ام و این اخبار با بیش و کم تفاوتی در همه روزنامه ها یک جور است.
آدم وقتی شانس بیاورد، شاهد از غیب می رسد: این تکه را از روزنامه شرق در باره مشکلات اقتصادی ایران بخوانید و بعد با بررسی من مقایسه کنید:
«اقتصاد ايران اكنون با چالش هاى زيادى روبه رو است كه مهمترين آنها عبارت از نرخ بالاى بيكارى به خصوص در بين جوانان، بالا بودن نرخ تورم، افزايش ميزان دخالت دولت در فعاليت هاى اقتصادى، افزايش رو به رشد مصرف انرژى و وابستگى بيش از حد اين كشور به درآمدهاى نفتى است و رئيس جمهور آينده ايران در عرصه اقتصاد با اين چالش هاى عمده روبه رو است. گسترش مفاسد اقتصادى، قاچاق كالا و ارز و پولشويى نيز از جمله معضلات ديگر فراروى اقتصاد ايران است.«
من تازه در آن نقد واره خودم، به بعضی از این حوزه ها اشاره نکرده بودم!!

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۶, دوشنبه

نیما و درد دیگران (1)

این هم از یادداشتهای قدیمی من است که برای تغییر فضا می گذارمش در این جا. ا.س.

« كسي كه همه ي عمرش به مصرف فريب دادن ديگران مي گذرد، خودش فريب خورده است و كدام احمق است كه مقصودي بزرگتر را فداي منظوري اين قدر نازل كند؟»
(نيما: حرفهاي همسايه، در مجمومة در بارة شعر و شاعري، ص 230)

گذشته از مجموعة شعر، سه مجموعة ديگر نيز [ مجموعة نامه ها و نيما در باره ي شعر و شاعري و هم چنين يادمان نيما] به همت زنده ياد سيروس طاهباز در دسترس علاقمندان قرار گرفته است[ii]. اگرچه دو مجموعه ي كارهاي نيما [ نامه ها و در بارة شعر وشاعري]، دربرگيرنده همه ي نوشته هاي نيما نيست، ولي، براي منظوري كه در اين نوشتار دارم، كافي است. قصدم سازكردن داستان تازه اي در باره ي نيما نيست. ولي مي خواهم به اختصار از نيمائي انديشه مند سخن بگويم و غرضم نيز پرداختن به شعر و يا نوآوري او در خصوص شعر نيست. و اما انديشه مندي نيما، نمي تواند و نبايد فقط به انديشه هايش در بارة ادبيات خلاصه شود. چنان كاري به اعتقاد من بي انصافي محض است به نيماو از آن بدتر به ادبيات و فرهنگ ايران. نيمائي كه من از خلال اين نوشته ها ديده ام، نيمائي است كه سياست زمان را خيلي خوب مي شناسد. در جامعه اي كه هنوز پس از گذشت بيش از نيم قرن از آن دوره، حاكميت عقل و خرد را بر نمي تابد، يكي از سخت كوش ترين مبلغان نگرشي خردورز به قضاياست. اگرچه از همه سو با حاكميت بلامنازغ نگرشي يكه سالار روبروست، ولي باور و اعتقاد ستايش آميز خود را به كثرت گرائي عقيدتي از دست نمي دهد. به نظرمن، آنچه نيما را نيما مي كند، اين مجموعه است بدون هيچ كم و كاست. پيشاپيش ولي اين را بگويم و بگذرم كه همه اين صفات، نه اين كه انكاركننده شاعري نيما باشند، بلكه به تعبيري كه نيما از شعر دارد، از اجزاي اجتناب ناپذير آن هستند. مي گويم و مي كوشم از عهده بيايمش بيرون كه ، نيما يكي از سياسي ترين انديشه مندان ماست. سيرو سياحت ما در اين نوشته ها روشن خواهدكرد چه مي گويم.
پس، اين بخش اول را اختصاص مي دهم به نيماي سياست دان. و اما تا دير نشده، بايدادراك خودم را از سياست به دست بدهم تا حرف و حديثم در چارچوب مشخص و معلومي قرار بگيرد. براي احتناب از بحث و جدل بي فايده، بايد بگويم منظورم از سياست دراين نوشتار، سياست سازماني و گروهي نيست و با زنده باد و مرده باد هم كار ندارم. اين سخن نيما، به دلم با دلچسبي شورانگيزي مي چسبد كه:
« آدم خنده اش مي گيرد از ساده لوحي بعضي از رفقا. بعضي از رفقا متوقع اند كه اگر شاعر و نويسنده سرفه و عطسه هم مي كند، سرفه و عسطه او اجتماعي باشد و حتما به آن اندازه كه طبقة ي معين مي خواهد در آن فايده پيدا كند» ( شعر 371)
و براي اين كه بعضي ها همين روايت را براي درست نماياندن كژ انديشي هاي خويش در بارة سياست ( فرق نمي كند، يا در بارة هنر) بهانه نكنند بي وقفه بگويم كه همين نيما، در ضمن، براين عقيده است كه:
« براي شعر وشاعري چه لازم است؟ مايه اي از دردديگران. پس از آن جان كندن در راه تكنيك، زيرا زحمت شاعر فقط در اين است» ( شعر، 39)
منظور من از « سياست» به تبعيت از نيما، « مايه اي از درد ديگران» داشتن است. و به اين تعبير از سياست، نيما سياسي ترين انديشه مند روزگار ماست. چون در تمام زندگي اش، مايه اي از درد ديگران را با خويش داشته است. اين را هم اضافه كنم كه با وارسيدن اين وجوه، هدفم به هيچ وجه صدور يك شناسنامه سياسي براي نيما نيست. چنين كار حقيري شايسته چنان بزرگ مردي نيست. ممكن است در برهه هائي از زندگي اش به اين يا آن سازمان دلبستگي هائي هم داشته و احتمالا با نشرياتشان نيز همكاري قلمي كرده باشد. آن دلبستگي ها و حتي آن همكاري ها، به گمان من از نظر شناخت انديشه ي نيما فاقد ارزش اند و از آن بي ارزش تر، كوششي است كه گاه براي سوء استفاده از آن دلبستگي ها و همكاري ها مي شود. آن دست مسائل ممكن است براي « اهل سياست» به خصوص سياست بازان سازماني، جذاب باشد ولي براي من كه هم ولايتي نيما و « اهل مازندرانم» و نه « اهل سياست» به آن معناي متداول آن، جذابيتي ندارد.[iii] پس دو نقطه، برويم سر سطر:
اگر به معناي نيمائي از سياست وفادار باشيم، در اين نامه ها كمتر مورديست كه در آن ردي از « درد ديگران» نباشد. گاه البته احساساتي مي شود كه اتفاقا بد هم نيست. مگر مي شود كسي چون نيما بود و احساساتي نشد ولي حتي در اين موارد هم منطقي و استوار سخن مي گويد. در نامه اي مي نويسد:
« من كه مي بينم به ضعفا چه مي گذرد، چطور مي توانم راحت بنشينم در صورتيكه خودم را اقلا انسان خطاب مي كنم»[iv]
در نامه ديگري به لادبن مي نويسد:
« خيال مي كني برادر تو خاموش شده است؟ ... آسمان بالاي سرم مثل دريائي پر از اشك موج مي زند! زمين زير پايم پراز خون است! من كجا و خاموشي كجا؟» ( نامه ها، ص 54)
و ادامه مي دهد، كه « نه، من اين قدر خوشبخت نيستم كه قلب من مرا آسوده بگذارد» و لي خاموشي نيما، در ضمن دلايل ديگري نيز دارد.
« من خاموش نمي شوم مگر براي اين كه بيشتر حس انتقام سخت و گذشتة تغيير ناپذير را در قلب خود ذخيره كنم».
و بعد، دوست دارد به « پاداش محبت » خود بسوزد ولي نه مثل آن مستي كه « در خاموشي خود به خواب مي رود» ( نامه ها، 55). دليلش هم روشن است . « من تمام اخلاق و عادات مردم را با اشك چشم و خون دل شست وشو داده ام. همه كس را مي شناسم» (همان، 56). در نامة ديگري به لادبن، انزوا طلبي نيما روشن تر مي شود. يعني نيما در مقام توضيح اين خاموشي ظاهري بر مي آيد و به طعنه مي نويسد
« بعضي ها خيال مي كنند نيما از بي اعتنائي نسبت به فجايع جمعيت، تنهائي را دوست دارد»
در حالي كه غير از عشق و طبيعت:
«يكي همين فجايع است كه مرا به انزوا ترغيب مي كند. در انزوا، انزواي باطن، اشكهائي ريخته مي شود كه در جمعيت نمي توان مانند آنها را ريخت»
چشمهاي خود را ابري مي خواند كه « همه جا بايد از آن سيراب شود» و قلب او نيز آتشي است كه « بايد همه جا را بسوزاند» ( نامه ها، 65). با اين همه، « بااين قلب خراب» خود را شبيه به خرابه اي مي داند كه از حوادث خونين حكايت مي كند ( نامه ها، 82). در عين حال، ولي« من صداي مخفي عالم ورونق آينده ام» ( نامه ها، 75) و علت تنهائي و گم شدگي نيما نيز همين است. در نامه اي به رفيقي كه اسمش را نمي دانيم مي نويسد، « مردم هر قدر مطلوم تر و بي بضاعت تر باشند، قلب من با آنها بيشتر نزديكي كرده و به آنها قدر مي گذارد» و مي افزايد« ما درعهد مضحكه و جنايت واقع شده ايم» ( نامه ها، 21-120). گاه ولي آنارشيست مي شود و يا اين طور به نظر مي آيد و مدافع حركت مستقيم، آنهم بدون برنامه و سازمان دهي و از اين نيز ابائي ندارد كه « دزد و خودسر و جنايتكار » ناميده شود. واشاره مي كند كه« محبس براي مرد، تنگ نيست» واين نظر بديع را ارائه مي دهد كه « با دزد به دزدي و با ظالمين به ظلم بايد رفتار كرد» ( نامه ها 121). در كنار همه اين حرف وسخن ها، به لادبن در نامه اي مي نويسد كه « تو مثل طوفان مي خروشي و من مثل تاريكي سحرگاهي، آشفته مي شوم» ( نامه ها 126) و اگرچه با قوه ي شعر و خودرا به بي خيالي زدن«بهار را با قلب خويش » آشتي مي دهد ولي بااين وجود، هم چنان در افكارش « سرگردان و قانع نشدني است» ( نامه ها، 129 و 136) و اين را نيز مي داندكه اگرچه مثل « پرنده روزه دار رزق مي خورد» ولي در« سن جواني براي آسايش خيال ديگران قرباني شده است» ( نامه ها، 7-106). البته مورد انتقاد هم قرار مي گيرد ولي به اين نوع خرده گرفتن ها پاسخ نمي دهد. هوشنگ ايراني، مثلا، خرده گرفت كه گفتگوي نيما « بر سر مملكت داري و پرستاري بيماران است و بيشي داشتن درس اخلاق و مرمت ديگران را معيار لياقت گوينده مي داند » (يادمان،162). نيما، ولي تا پايان عمر دل نگران پرستاري از بيماران بود.
وقتي جري و عصباني مي شود تند وتيز مي نويسد ولي تا جائي كه من ديده و خوانده ام هرگز بي منطق سخن نمي گويد. دردديگران داشتن به شكل و شيوه هاي مختلف خود را نشان مي دهد. در جائي مي نويسد كه تا « وقتي كه با يك شخص پست روبرو هستم» قلب من به شدت مي طپد و نبضم سريع مي شود و صورتم گرم مي شود، « عضبناك » و اغلب اوقات« بقدري خونخوار مي شوم » كه اگر كسي در اطراف من نباشد« شخص مخاطب را كشته و از خون او مي خورم». با اين همه، « من با همه مهربان هستم» و « نوع انسان را دوست دارم» زيرا كه « براي اوست كه كاري مي كنم. براي اوست كه زحمت مي كشم» ( همان، ص 32) .
گاه ولي كه چندان زياد نيست، به سياست علني و عاميانه رومي كند. در بارة مجلس موسساني كه به تغيير سلطنت راي داد مي نويسد كه« مجلس موسسان به اصطلاح شيطان » مي خواهد « آتية مملكت، يعني سرنوشت يك مشت بچه هاي يتيم ومادرهاي فقير را معين كند». «جوان ها» اغلب آنهائي كه«چند جلد از كتب ادبيات غربي را ترجمه كرده اند و به اين جهت مشهور به نويسندگان هستند در اين مجلس شركت دارند. مي خواهند آنها را براي اين محلس انتخاب كنند. به من هم تكليف كرده اند ولي من تا كنون نه پا به مجلس آنها گذاشته ام نه بازي قرعه و انتخاب وكلا را شناخته ام. من از اين بازي ها چيزي نمي فهمم» . و با دور انديشي مي نويسد« يك نفر را روي كار كشيده اند. يك استبداد خطرناك ، مملكت را تغيير خواهد داد». و ايران به زمانه و عصر رضا شاه، نيز، شاهدمدعاي نيما. و بعد، به احتمال زياد، با توجه به سرنوشت دوست ناكامش عشقي ادامه مي دهد «جوان با هنر گمنام! بمير يا ساكت باش تا تورا معدوم نكنند و تو بتواني روزي كه نطفه هاي پاك پيدا شدند به آنها اتحاد را تبليغ كني». اگرچه آن برنامه ها را نشانه توطئه مي داند و ديدگاهش كمي دائي جان ناپلئوني مي شود ولي ترديد ندارد كه « بالاخره شيطان مغلوب مي شود» ( يادمان صص 37-36).
بگويم و بگذرم كه نيما به تعبيري عاميانه، سياسي نيست و كاري به سياست ندارد. ولي به تعبيري نيمائي هرگز از وارسيدن درد ديگران غفلت نمي كند. اقتصاد دان نيست ولي از نابرابري در توزيع درآمدها و ثروت مي نالد و به راستي و درستي آن را محكوم مي كند. با اين همه، نيما انديشه مندي 24 ساعته است. يعني لحظه اي پيش نمي آيدكه نيما، نيما نباشدو كس ديگري بشود. اگرچه در تمام زندگي اش همان خصلت هاي اساسي وروستائي خود را حفظ مي كند. در سالهاي اول آمدن به شهر، به واقع شهر وشهري ستيزي است كه نمود برجسته تري پيدا مي كند. و اين بخش از نوشته هاي او، اگرچه دركل نادرست نيست، ولي با ديگر نوشته هاي او از نظر كيفي فرق دارد. براي نمونه در نامه اي به تاريخ 1300 مي نويسد، « شهر منبع بدبختي است. خوشبختي در او براي يك مغز حساس محال است، محال» ( شعر، 29) . در موارد مكرر نيما، همين اتهام را برعليه شهر بكار مي گيرد كه اگر چه قابل درك است ولي عجيب است كه انديشه ورزي چون او، به بيان عباراتي كلي به اين صورت راضي مي شود. واقعيت اين بود و هست كه اگر در روستا نيز صاحب زمين نبوده نباشي، روستا نيزبهمان صورت منبع بدبختي مي شود و اين نكته بيش از آنكه در بارة شهر و يا روستا درست باشد، مسئله اي است در پيوند با « مالك بودن يا نبودن برعوامل توليد» و يا داشتن يا نداشتن امكانات لازم و كافي براي زندگي. باري، در همان نامه اي كه شهر را عامل بدبختي مي داند اين نكته را مي گويدكه « فقط اميدواري من به شما جوان هاست» وبراي همين جوانهاست كه « چيز» مي نويسد تا در آينده بخوانند . براي جوانها ولي پيغام مهمي دارد. « نمي گويم چه كنيد» ، وظيفه ي خودتان را « از خودتان بپرسيد» و بديهي است براي اينكه بتوانيد اين كارها را بكنيد، قبل از هرچيز لازم است كه «خودتان را بشناسيد» . باور نيما به تكامل به اين صورت درمي آيدكه به جوانها مي گويد « شما تا كنون چيزهائي را مشاهده كرده ايد كه بر پدرانتان مجهول بوده است. تصديق مي كنيدكه پسران شماهم چيزهائي را خواهند ديد كه بر شما مجهول است» و از آن مهمتر، « انسان بايد هميشه در انتظار چيزهاي تازه باشد» و وجه مشخصه انسان را در همين انتظار مي داند و جوانها را به كار و تعمق فرا مي خواند (نامه ها، 30).
با اين همه، درد ديگران داشتن نيما فقط به بيان درد و يا تنها به دل سوزاندن براي دردمندان خلاصه نمي شود. در نامه اي به عشقي، مي نويسد من از ملامت مردم ملالي ندارم چون غالب اوقات مردم از كارهاي تازه و خيالات نادره پرهيز مي كنند و قلبم را اگر « به تكان » بياندازم تنها « براي رد استحقار و زورگوئي كه حوائج و فوائد طبيعي من و جمعيت را مضمحل مي كند» به تكان مي اندازم و به همين منطور است كه « آماده ي دفاع هستم. آنهم غالبا با مشت و نوك اين كارد» (نامه ها 100). در نامه اي در 1303 كه مخاطبش را نمي شناسيم اشاره مي كند به مسائلي كه قزاق ها براي مردم و از جمله مخاطب نيما پيش آورده بودند، و قزاق هارا تشبيه مي كند به لشگريان« شمر و پسر معاويه» كه براي « كمي پول، درجه، منصب و نشان، مردم و خودشان را بازيچه ي اراده ي ديگران قرار مي دهند و جهالت آنها گاهي قابل رقت است» و بعد، مي پرسد، « چه كنيم؟ ما درعهد مضحكه و جنايت واقع شده ايم». و توضيح هر كدام هم در همين نامه هست. اگرچه عموما، « اسيرومحروم و بي كلاه زندگي مي كنيم» ولي اگر « حق خودمان را كه به اسم قانون و به اسم هاي مختلف ديگر غصب كرده اند، بخواهيم محرمانه يا به انواع ديگر تصرف كنيم، ما را دزد، خودسر و خيانتكار اسم مي گذارند». و البته ازكوشش براي تداوم اين سروري و آقائي داشتن خويش نيزكوتاهي نمي كنند و بسيار هم با هوشياري عمل مي كنند، يعني، « بين ما مخالفت و دشمني ونزاع مهيا كرده اند تا از زدوخوردما با هم جيب ها و كيسه هاشان متصل پر شود!» (نامه ها، 121-120 ).
در اغلب نامه هائي كه به برادرش لادبن نوشته به وارسيدن مقوله هائي مي پردازد كه بسيار تامل بر انگيزند. يك جا برايش از خرابي نظام آموزشي مي نويسد كه غير از « خفگي و انقياد و بي اقتداري فكري و خيالي چيزي در اطفال توليد نكرده است» (نامه ها، 135). در جاي ديگر از محروميت هاي مشتركشان سخن مي گويد و مي رسد به يك نكته اساسي، كه فقط يك چيز در محروميت به من تسلي مي دهد كه « كيسة خيالم را با فروتني در مقابل ناحق و تملق نزد مردم و دوستي با متمولين پر نمي كنم» و براي نام جوئي و شهرت، « قلبم را ذليل نكرده زير پاي هيچكس نمي اندازم». دليلش نيز روشن است، « من گداي عشقم» در حاليكه آن كسان كه حاضرند براي دستمالي قيصريه را به آتش بكشانند، به واقع « گداي همه چيزها هستند مگر ياوه سرائي و پرگوئي» ( نامه ها،‌130).
در نامه اي كه در فروردين 1305 به دوستي مي نويسد اين نكته سنجي بديع را دارد كه « روز عيد، يعني روز نشاط و نشاط را قلب انسان تعيين مي كند نه تقويم و احكام نجومي» و سپس اشاره مي كند به «روز نشاط خودش»، يعني، روزي كه« از روي تپه ها و كوه ها به فقير، اخبار مي كنند اسلحه بردار و مرگ را از خانه ات بيرون كن» و روشن تر و صريح ترمي نويسد، « بهار من» موقع جديدي است كه « بجاي برگ به درخت، شمشير به كف مظلوم مي دهد». البته كه نيما،« آن بهار را تبريك » خواهد گفت. از اين اما، دل گرفته است كه ، « اينجا همه به خواب رفته اند» ولي يادآوري مي كند، كه « قلم كم از تيشه نيست» ( نامه ها، 155).
مرگ پدر ضرية سختي به نيما مي زند كه در بسياري از نامه ها و شعرهايش منعكس است ولي درهمان حالات هم از ديگران غفلت نمي كند و دردشان را با خود دارد. خود راسد شكسته اي مي داند كه با مصيبت پدر شكسته تر شده است. از سختي ها و دشواري هاي زندگي سخن مي گويد ولي در ضمن، مي نويسد، «باز هم خودم را نباخته ام» و اگر چه، « گرسنه ام، محبوسم» ولي« هم چنان« براي گرسنه ها و محبوسين جان مي كنم» (نامه ها، 189).
البته كار نيما، در وجوه كلي وارسيدن علل اجتماعي و تاريخي اين ناهنجاري ها يا طرق رفع و رجوعشان نيست. ولي درايت نيما دلچسب است و انديشه مندي اش به واقع چشمگير.
گفتيم خمير مايه ي شاعري به روايت نيما، « مايه اي از درد ديگران» داشتن است ولي در همان جا متوقف نمي شود. براي شناختن« دردديگران» چه بايد كرد؟
براي شناختن درد ديگران، دو قدرت لازم است. فدرت « خارج شدن از خود» كه لازمة شناختن رنجها و فكرهاي ديگران است تا شخص« مبتدي» باقي نماند و بعلاوه، ميزان كار، « خود پسندي ها و جهالت» قرار نگيرد و قدرت « به خود در آمدن» كه تكميل كننده اين فرايند است ( شعر 75-74). در خصوص دردديگران و كوشش براي شناختن آن شعار نمي دهد. اهل فريب كاري و دودوزه بازي هاي معمول ونامعمول نيست. به گفتة خودش، « هيچ چيز نتيجه ي خودش نيست، بلكه نتيجه ي خودش با ديگران است» ( شعر،98).
در نامه اي ديگر به همين موضوع باز مي گردد و سرراست تر و علني تر حرف مي زند. هنرمندي كه « همه كس را» و به ويژه « آنهائي را كه رنج مي برند» فراموش كند، « من باور مي كنم كه پيش ازهرچيز خود را لگد مال كرده است» براي اين كه اين « خود» مفهومي مستقل و در خلاء نيست و تنها با ديگران و در رابطه با ديگران معني پيدا مي كند (شعر، 279).
مقولة مايه اي از درد ديگران داشتن براي نيما، يك ژست توخالي روشنفكرانه نيست. نشانة فخر فروشي و ادعاي تعهد داشتن نيز نيست بلكه چيزيست كه به راستي با تمام جسم و جانش به آن اعتقاد و ايمان دارد. به همين خاطر مي نويسد، « اگر يك تربيت عمومي بود» و اگر،« استعدادها في الواقع به مصرف محل خود مي رسيد، اگر يكي از سيري نمي تركيد تا ديگري از گرسنگي بميرد، خيلي هوش ها كار خود را مي كردند» (‌ شعر، 67).
البته گاه لخت و علني حرف مي زند كه مسلما اين دست اظهار نظر هاي سرراست و علني براي شماري از مدعيان پيروي از او بسيار دشوار مي تواند باشد و اين نكته در چند سال اخير، به خصوص، برجسته تر شده است. نيما مي نويسد، « ادبيائي كه با سياست مربوط نبوده در هيچ زمان وجود نداشته و دروغ است». و البته، اين جا نيز مي رسيم به تعبيري ديگر و به غايت زيبا از سياست، يعني مي خواهم يك بار ديگر گفته باشم كه منظور نيما، سياست سازماني و حزبي نيست. ادامه مي دهد، كه ملت ما بيش از همه محتاج به اين گونه ادبيات است، حال مي خواهد نظم باشد يا نثر و اما اين يعني، « ادبيائي كه زندگي را تجسم بدهد» ( شعر 156). در جائي ديگر، همين روايت شكل ديگري مي گيرد، « بايد بتواني براي بهبودي همسايه ي خود فكر كني»، بايد بتواني « يك مصري باشي، يك عرب باديه نشين در حوالي نيزارها و طراوت هنگام غروب هاي آن حوالي را بطور دلچسب در خود بيابي» ( شعر 252)، دليلش هم ساده است چون « هيچ كس خودش به تنهائي نيست» ( همان، 253). به قول نيما، « خيلي زشت است» كه فقط آدم عاشق زني باشد و « تمام شعرهايش در تمام عمر راجع به آن» نوشته شود( شعر 252). هنرمندي كه همه كس را و در ميان همه كس، « آنهائي را كه رنج مي برند» فراموش مي كند، « من باور مي كنم كه بيش از هرچيز خود را لگد مال كرده است» ( شعر 279).
در نامه ي معروفش به ش. پرتو، عمده مسئله را رنج داشتن و « در مرتبه ي كمال خود، فهم كردن رنج ديگران» مي داند و اين « فهم كردن» همه جانبه است كه در برگيرندة « همه ي جلوه ها و دقايقي كه دنيا و زندگي ما و هم نوع ما را مي سازدو پربار مي كند» نيز هست (شعر 287). تعهد و تعصب نيما به مايه اي ازدردديگران داشتن، مقوله اي مبهم و بحث بر انگيز نيست. يعني در هر فرصتي كه پيش مي آيد، نيما از اين اعتقاد ريشه دار خود سخن مي گويد. هنرمند، به قول نيما، بايد « در نظر داشته باشد كه براي مردم است» ( شعر 312). حتي وقتي از نيما راجع به هدف بدايع و بدعت هايش مي پرسند، اين پاسخ دلنشين را مي دهد كه « براي اين كه بهتر بتوانم احساسات دروني ام را كه آميخته به دردهاي اجتماعي است بيان كنم، تصميم گرفتم موسيقي را از شعر جدا كنم» [v]در نامه اي ديگر، از زندگي خود مي نالد كه « من ديگر به درد زندگي خودم نمي خورم»، اما، « هنوز فكر مي كنم چطور مي توان به درد زندگي ديگران خورد» (شعر، 416).و اين بي گمان، يكي از اساسي ترين آموزش هاي نيماست
[i] فصلی از کتاب : در ستایش عقل: پای صحبت آقای نیمایوشیج، که اگر عمر و حوصله ای باشد لابد چاپ می شود.
بنگرید به نوشته دیگری ازهمین قلم تحت عنوان "در ستایش عقل" در سایت روشنگری.
[ii] در باره ي شعر وشاعري، تهران، 1368. يادمان نيمايوشيج، تهران، 1368. نامه ها، تهران، 1368. منبعد در اين نوشته به اين منابع به اين صورت اشاره خواهم كرد: [شعر، شمارة صفحه]، [ يادمان، شمارة صفحه]، [نامه ها، شمارة صفحه].
[iii] خود نيما در 1335 در يادداشتي نوشت: « من بزرگ تر ومنزه تر از اين هستم كه توده اي باشم.يعني يك فرد متفكر محال است كه تحت حكم فلان جوانك كه دلال و كارچاق كن دشمن شمالي ماست، برود و فكرش را محدود به فكر او كند. اين تهمت دارد مرا مي كشد. من دارم دق مي كنم از دست مردم»، يادمان نيما يوشيج، به كوشش سيروس طاهباز، تهران 1368، ص 68 [ منبعد در متن به اين منبع به صورت (يادمان، شمارة صفحه)‌ ارجاع خواهم داد.
[iv] سيروس طاهبار [گردآورنده]: نامه ها، از مجموعة آثار نيمايوشيج،‌دفترهاي زمان،تهران، 1368، ص 19 .
[v] كاويان، شمارة 22، به نقل از تكاپو، شمارة 1، دورة جديد، اردبيهشت 1372، ص 63

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۳, جمعه

فمینیسم [ زن باوری]

از ترجمه این نوشته بیش از ده سال می گذرد. تازگی ها به تصادف پیدایش کردم. بد نیست به یک بار خواندن می ارزد.ا.س
جایگاه فمینیسم در تفكرات ماركسیستی بسیار بحث برانگیز است. از یك طرف می توان گفت كه فمینیسم به عنوان خواست برابری زنان با مردان ازاصول لیبرالیزم و عصر روشنگری است كه دین چندانی به ماركسیسم ندارد. از سوی دیگر، ادعا شده است كه رهائی زنان از ستم و استثمار در گرو رهائی انسانهاست كه تنها از طریق انقلاب سوسیالیستی قابل تحقق می باشد. این قطعا درست است كه گرایشات از نظر تاریخی كاملا متفاوت در فمینیسم را مشخص كنیم.
در بریتانیا و امریكا، پر سابقه ترین سنت فمینیسم ، سنت فمینیست های لیبرال و دموكرات است كه عمدتا برای دست یافتن به برابری حقوق و امكانات بیشتر برای زنان مبارزه می كنند. در قرن نوزدهم، بخش عمدة این فعالین حول رفع موانع تحصیلی و حرفه ای موجود بر سرراه زنان مبارزه می كردند، ولی قوه محركه این فعالیت های اصلاح طلبانه، روحیه ای كاملا مبارزه جویانه داشت. اوج این مبارزات « برابری طلبانه» در اوایل قرن بیستم، مبارزات خشونت آمیز زنان سافروجتز [Suffragettes] برای گرفتن حق رای زنان بود. دستاوردهای اخیر فمینیسم برابری طلبانه در انگلیس، تصویب قوانین برابری دستمزدها، قوانین ضد تبعیض جنسی و در امریكا نیز تصویب قوانین مشابه بود. بعلاوه، اصلاحات بیشماری در حوزه سیاست گذاری اجتماعی، اشتغال و موارد مشابه صورت گرفت كه فعالیت برای دست یابی به آنها هم چنان ادامه دارد.
دومین سنت مهم وشناخته شده فمینیسم را از نظر ماهیت، می توان « جدائی طلبانه» توصیف كرد. فمینیست های تخیلی [پندارگرا] اغلب جوامعی زنانه را تصویر می كنند كه خوشبختانه در آنها اثری از خصلت های خشن، نظامی گرایانه، سلسله مراتبی، و اقتدارجویانه مردان دیده نمی شود. این دسته از فمینیست ها كه به تخفیف و اصلاح خصوصیات بیرحمانه مردان بدبین هستند، مشوق بنای جامعة زنان بر اساس استحكام روابط زنان با یكدیگرند. از نظر تاریخی، این سنت فمینیستی دربرخورد به مناسبات بین زنان، به جای به كارگرفتن یك دیدگاه عاشقانه Erotic]]، از دیدگاهی احساس گرا به آن روابط استفاده كرده است. البته در این خصوص، همانند دیگر زمینه ها، میراث داران كنونی فمینیسم جدائی طلبانه، موضعی كمتر آشتی پذیرانه و محترم دارند. جنبش رهائی بخش امروزین زنان كه در بریتانیا و امریكا در سالهای 1960 میلادی شكل گرفت ( و با متون كلاسیك اولیه فایرستون و میلت نمایندگی می شود) عملكرد [ كاركرد] سیاسی اش را از انتقادی سازش ناپذیر از خشونت مردان [جسمی و روانی] و قدرت آنها [ اقتصادی، سیاسی و نظامی] به دست آورده است. بسیاری از فمینیست ها معتقدند كه سلطة مردان [ مرد- برتری] عمده ترین شكل تقسیم اجتماعی بوده و از تقسیمات طبقاتی و نژادی با اهمیت تر است.
دسته سوم فمینیست ها، مبارزه رهائی بخش زنان را در كنار سیاست و دورنمای كلی تر سوسیالیستی قرار می دهند. قابل توجه است كه جنبش فمینیستی امروزین در بریتانیا از نظر سیاسی بسی بیشتر از ماركسیسم - لنینیسم، از تفكرات سوسیالیست های تخیلی [ پندارگرا]، آزادی پرستان، مائوئیسم، استعمار سیتزی و آنارشیسم متاثر است. ترفیع سطح آگاهی، برای نمونه، یك استراتژی مركزی فمینیستی است كه به مقدار زیادی مدیون تفكرات فانون و مائو می باشد. تصادفی نیست كه این سنت های خاص سوسیالیستی به مقوله ایدئولوژی، آگاهی و انقلاب فرهنگی این گونه جدی برخورد می كنند. به این ترتیب، پرسش اساسی این است كه فمینیسم در تفكرات راستین ماركسیستی چه جایگاهی دارد؟ پاسخ به این پرسش، به گستردگی تعابیری است كه از ماركس دردست داریم. فمینیسم قطعا با روح عدالت طلبی، برابری جوئی و رضایت فردی كه در تئوری از خودبیگانگی ماركس جوان حضوردارند، سازگاری دارد. مشكل اما یافتن جایگاه جنسیت gender]] در تفكرات ماركس پابه سن گذاشته در كتاب سرمایه است كه بر تحلیل دقیقی از دینامیسم [‌پویائی] سرمایه سالاری استوار است. در كل، تعابیر انسان دوستانه از نوشته های ماركس در مقایسه با تعابیر انسان ستیزانه از آنها، بیشتر با فمینیسم سازگار است . در سالهای اخیر پیروان عقیدتی آلتوسر [از موضعی انسان ستیزانه] تلاش كرده اند تا ستم كشی زنان را در رابطه با نیازهای بازتولید نیروی كارو مناسبات اجتماعی تولید سرمایه سالارانه [ از طریق مفهوم خانواده] تشریح نمایند. دیگر نكته ها به كنار، این مباحث حداقل به این دلیل قانع كننده نیستند چون تلاش دارند تا پدپدة ستم برزن را، كه در تحت همة شیوه های شناخته شده تولیدی وجود داشته، تنها از طریق نیازهای سرمایه سالاری به عنوان یك ساختار، توضیح بدهند.تنش های قابل توجهی بین تفكرات و عملكرد سیاسی ماركسیزم و فمینیسم وجود داشته است و ماركس نیز در نوشته های خود به ندرت مشوق فمینیسم بوده است. در حالی كه انگلس علاوه بر تحلیل بسیار موثرخود از خانواده، درتمام طول زندگی اش نگرش بسیار مساعدتری به فمینیسم داشته است. اگرچه ماركسیست ها اغلب فمینیسم را به عنوان یكی از چندین « انحراف بورژوائی» از مسیر انقلابی خصلت بندی كرده اند و فمینیست ها نیز به نوبه، ماركسیسم را نگرشی دانسته اند كه كه به اولویت دادن به مسئله برابری جنسی تمایل ندارد، اما تردیدی نیست كه اساس همبستگی و نزدیكی بین این دو تفكر از مدتها پیش وجود داشته است. خارج از تفكرات فمینیستی هیچ سنت ارزیابی انتقادی از ستم كشی زنان كه بتواند با بررسی های نافذ این یا آن متفكر ماركسیست از این مقوله رقابت كند، وجود ندارد. به ویژه لنین، تروتسكی، ببل با تكیه بر بررسی های انگلس در این مورد تلاش زیادی نموده اند. سیاست ها در جوامعی كه كوشیدند تا گذار ماركسیستی به سوسیالیسم را از سر بگذرانند، خواه ناخواه به رهائی زنان توجه خاصی مبذول داشته اند. حتی در شوروی كه به عقیده بسیاری از منتقدین در مقایسه با جوامع جدیدتر سوسیالیستی مثل كوبا كمتر رادیكال است، وضعیت زنان در مقایسه با جوامع همسایه بسیار مناسب تر است. [ این نكته به ویژه اگر جمهوری های آسیای مركزی شوروی با كشوری چون ایران مقایسه شود، نمود برجسته تری خواهد داشت]. تاریخ فمینیسم در جنبش كمونیستی را می توان از طریق وارسیدن زندگی نامه زنانی چون كلارا زتكین، الكساندرا كلتنتای پی گیری كرد. رژیم های متاثر از ماركسیسم در مجموع نتوانسته اند به نقد فمینیست ها از مناسبات ستمگرانه شخصی و خانوادگی جواب شایسته بدهند ولی، با این وجود، تلاش كرده اند تا از طریق تدوین مقدار قابل توجهی قوانین اصلاحی موقعیت مادی زنان را بهبود بخشند. به روشنی می توان نشان دادكه فمینیسم در جوامع متاثر از ماركسیسم در مقایسه با رژیم هائی كه بر مبنای باورهای گوناگون بنیادگرائی مذهبی در سالهای اخیر به قدرت رسیده اند، احترام و پذیرش بیشتری كسب كرده است.

به نقل از ، دیكشنری تفكرات ماركسیستی: نوشتة تام باتمور، چاپ دوم، 1992

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۲, پنجشنبه

یک نکته:

دوست عزیزم منوچهر با ظرافتی که خاص خود اوست به من یادآوری کرد که مردحسابی نمی شود اندکی کمتر وراجی کنی و مطالب کوتاه بنویسی!! [ البته او خیلی مودب تر از این هاست] فکر می کنم حق به جانب منوچهر است. ا.س
«با توجه به شايستگى هايى كه امروز زنان ايرانى در عرصه هاى گوناگون سياسى و اجرايى دارند، مراتب تاسف عميق خود را نسبت
به رد صلاحيت زنان مسلمان كه داوطلب نامزدى دوره نهم رياست جمهورى بودند، اعلام مى دارم وهركس در اين پست با راى ملت به رياست جمهورى برگزيده شود وظيفه دارد تمام توان و تلاش خود را براى اصلاح اين تفسير مردانه از قانون فراهم كند تا زنان ايرانى بتوانند در صورت كسب آراى مردم در بالاترين سطوح مديريت اجرايى كشور ايفاى نقش كنند.»
از بیانیه آقای معین به نقل از شرق:
چقدر خوب می شد اگر آقای معین اندکی « مردانگی» به خرج می داد و فقط به رد صلاحیت از زنان اعتراض می کرد! یعنی شما می فرمائید که اگر زن مسلمان نباشد، رد صلاحیت اش اشکالی ندارد!!!

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۱, چهارشنبه

وقتی که آب نباشد، ماهی هم نیست.

آقای کروبی در یکی ازسفرهای انتخاباتی خود : « در خصوص بيكاري، كم بودن دستمزدها و مشكلات اقتصادي مردم گفت: گذشته از تلاش‌هايي كه براي حل اين مشكلات داريم، قالب بحث تامين اجتماعي و پرداخت ماهيانه 50 هزار تومان به هر ايراني بالاي 18 سال درصدد آن هستيم كه هم به مردم ماهي دهيم و هم راه ماهيگيري را به آنها بياموزيم. » به نقل از سایت بازتاب.
بسیار بسیار حرف متینی است فقط یک اشکال کوچک دارد. آقای کروبی ایران از قدیم الایام با کمبود آب روبرو بوده است. وقتی آب نباشد یا کم باشد، ماهی هم نیست.
نکند این ماهی ها را هم می خواهید با پول نفت وارد کنید؟

ایدئولوژی امریکائی

فکرکردم برای این که اندکی فضای این وبلاگ عوض بشود مقاله ای بگذارم از استاد سمیر امین که مدتی پیش ترجمه کردم. ا.س.
نوشته: سمیر امین

امریکا امروزه به وسیله گروه کوچکی از جنایتکاران جنگی که ازطریق نوعی کودتا قدرت را در دست گرفته اند اداره می شود. البته قبل از کودتا، انتخابات مشکوکی صورت گرفت. ولی فراموش نکینم که هیتلر هم سیاستمداری انتخاب شده بود. در این هم سان بینی، 11 سپتامبر هم عملکردش شبیه « آتش زدن پارلمان» آلمان است که به این گروه کوچک امکان داد تا به نیروهای پلیسی خود قدرتی شبیه قدرت گشتاپو بدهد. آنها هم استراتژی امنیت ملی، همبستگی توده وار، سازمان های میهن پرست و مبلغان خودشان را دارند. بسیار مهم است که ما شهامت بیان حقایق را داشته باشیم و آنها را در پس ماسک عباراتی چون « دوستان امریکائی ما» که دیگر عباراتی کاملا بی معنی است کتمان نکنیم.
فرهنگ سیاسی پی آمد دراز مدت تاریخ است. به این ترتیب، در هر کشوری ویژگی خاص خود را دارد. فرهنگ سیاسی امریکا به روشنی با آن چه که در قاره اروپا به وجود آمد تفاوت دارد. فرهنگ سیاسی امریکا با ایجاد نیوانگلند به وسیله فرقه های افراطی پروتستان، قتل عام مردم بومی آن قاره، برده سازی افریقائی ها و ظهور جوامعی براساس نژاد- در نتیجه امواج متعدد مهاجرت در قرن نوزدهم- شکل گرفت.
مدرنتیه، سکولاریسم و دموکراسی نتیجه تکامل باورهای مذهبی و یا حتی انقلاب نیست. برعکس، ایمان بود که برای برآوردن نیازهای این نیروهای جدید باید خود را تعدیل می کرد. این تعدیل به پروتستانیسم محدود نبود. به گونه دیگر، دنیای کاتولیسیسم هم خود را تعدیل کرد. یک روحیه تازه مذهبی، رها از قشریت به وجود آمد. به این معنا، این اصلاح طلبی (رفرماسیون) نبود که پیش زمینه توسعه سرمایه سالاری را فراهم کرد، اگرچه تزهای وبر در جوامع پروتستانی اروپا پذیرش همگانی دارد و از اهمیتی که این تزها به این جوامع داد سرخوش است.اصلاح طلبی رادیکال ترین شیوه گسست از ایدئولوژی پیشین اروپا و نظام « فئودالی» اش و از جمله تفاسیر اولیه اش از مسیحیت نبود. برعکس، اصلاح طلبی بدوی ترین و گیج سرانه ترین شیوه گسست بود.
یک جنبه اصلاح طلبی، کار طبقات حاکمه بود که به ایجاد کلیساهای ملی ( انگلیکن یا لوتریانی) منجر شد که به وسیله این طبقات کنترل می شد. به این ترتیب، این کلیساها نشان دهنده ائتلافی بود بین بورژوازی در حال ظهور، سلطنت و زمین داران بزرگ تا بتوانند خطری که از سوی فقرا و دهقانان می آمد را کنترل نمایند.
ایده کاتولیک ها در باره جهانی بودن خویش با ایجاد کلیساهای ملی به حاشیه رانده شد و این کلیساهای ملی به واقع تقویت کننده قدرت سلطنت از کار در آمد. نقش سلطنت به عنوان حَکَم بین نیروهای نظام پیشین و بورژوازی در حال ظهور تقویت شد. از آن گذشته، با تقویت ناسیونالیسم بورژوائی ظهور اشکال تازه تر جهان گرائی را به تعویق انداخت، آن چه که بعدا با انترناسیونالیسم سوسیالیتسی توان بیشتری پیدا کرد.

نیروی محرکه دیگرجنبه های اصلاح طلبی، طبقات پائین بودند که قربانیان اصلی دگرسانی اجتماعی ناشی از ظهور سرمایه سالاری بودند. این نهضت ها از اشکال سنتی مبارزه استفاده می کردند که از نهضت های بهبود طلبانه قرون وسطی ریشه گرفته بود. در نتیجه، به جای این که راهگشا و راهنما باشند، ازنیازهای زمان عقب مانده بودند. طبقات حاکمه باید تا انقلاب فرانسه با اشکال بسیج سکولار، خلقی و دموکراتیک رادیکال آن و ظهور سوسیالیسم صبر می کردند تا بطور موثری تقاضاهای خود را در پیوند با شرایط جدیدی که در آن زندگی می کردند ، فرموله کنند. گروه های مدرن اولیه پروتستانی برعکس به توهمات بنیاد گرایانه دامن زده به نوبه باعث پیدایش فرقه های بیشماری شدند که در همان دورنمای فاجعه بار مشابه غوطه می خوردند. یعنی همان چیزی که امروزه در امریکا وجود دارد.
فرقه های پروتستانی که در قرن هفدهم از انگلیس مجبور به مهاجرت شدند شکل خاصی از مسیحیت را تدوین کردند که با قشریت کاتولیکی و ارتدوکس تفاوت داشت. شاید به همین خاطر بود که مسیحیت خاص آنها مورد پذیرش اکثریت پروتستان های ارواپائی از جمله انگلیکن های انگلیسی که اکثریت طبقه حاکمه را تشکیل می دادند قرار نگرفت. بطور کلی می توان گفت که نبوغ اصلی اصلاح طلبی باز ستاندن Old Testament بود که کاتولیسیسم و کلیساهای ارتدوکس وقتی مسیحیت را به عنوان گسستی از کلیمی گری تعریف می کرد به حاشیه رانده بود. پروتستانها مسیحیت را به عنوان جانشین واقعی کلیمی گری برقرار کردند.
شکل ویژه ای از پروتستانیسم که به نیوانگلند ( امریکا) رسید حتی امروز هم به ایدئولوژی امریکائی شکل می دهد. اولا با برقراری مشروعیت خود در ارجاعات سنگ نوشته ها، فتح سرزمین های دیگر را تسهیل کرد. [فتح خشونت آمیز سرزمین موعود بوسیله اسرائیل توراتی، تم مکرر گفتمان درامریکای شمالی است].
مدتی بعد، امریکا این ماموریت خدادادی خود را به سرتاسر جهان عمومیت داد. در نتیجه، امریکائی به آن جا رسیده اند که خود را « مردم برگزیده» می دانند. در عمل این همان چیزی است که نازی ها Herrenvolk می نامیدند. واین خطری است که امروزه با آن روبرو هستیم. و به همین دلیل امپریالیسم امریکا [ نه « امپراطوری»] از اخلاف خود بسیار خشونت سالارتر است چون آنها هرگز ادعا نکرده بودند که ماموریتی خدادادی دارند.
من از کسانی نیستم که معتقدند گذشته تکرار می شود. تاریخ مردم را دگرسان می کند. این آن چیزی است که در اروپا اتفاق افتاد. متاسفانه تاریخ امریکا به جای پاک کردن خوف و وحشت اولیه به آن تداوم بخشیده، پی آمدهایش را دائمی کرده است. این نکته هم در باره « انقلاب» امریکا صحت دارد وهم در امواج گوناگون مهاجرتی که امریکا از سر گذرانیده است.
برخلاف کوششی که برای تبلیغ ارزش های « انقلاب امریکا» می شود، آن « انقلاب» چیزی غیر از جنگ محدود استقلال طلبانه نبود که هیچ گونه بُعد اجتماعی نداشت. در هیچ دوره ای از شورش خویش بر علیه سلطنت انگلستان، امریکائی های مهاجر برا ی دگرسان کردن مناسبات اقتصادی و اجتماعی اقدامی نکردند. آن چه که کردند این بود که دیگر نمی خواستند سود حاصله از این مناسبات را با طبقه حاکمه کشورمادر تقسیم کنند. آنها قدرت را برای خود می خواستند، نه برای این که با استفاده از آن، چیزی را تغییر بدهند. بلکه دقیقا برای انجام همان چه که می کردند منتها با قاطعیت و سودبری بیشتر و هدف اصلی شان گسترش مهاجر نشینی به غرب بود که برای این منظور در کنار بسیار کارهای دیگر، جمعیت بومی امریکا را قتل عام کردند. گفتنی است که انقلابیون هرگز با برده داری مخالفت نکردند بلکه در واقع، اغلب رهبران برجسته انقلاب، برده دار بودند و اعتقاد معیوب شان به برده داری تزلزل ناپذیر باقی ماند.
قتل عام جمعیت بومی امریکا در منطق این مردم بر گزیده ای که ماموریت روحانی داشتند مستتر بود. این قتل عام را نمی توان صرفا به گردن اخلاقیات قدیمی و عهد دقیانوسی انداخت. حتی تا سالهای 1960 از این قتل عامها به آشکار و با افتخار سخن می گفتند. فیلم های هالیوود برای کابوی « خوب» دربرابر بومیان امریکائی « شیطان صفت» تاسف خوردند و این بی عدالتی نسبت به گذشته در آموزش نسل های متوالی مرکزیت داشت.
همین روایت در باره برده داری هم صادق است. پس از استقلال نزدیک به یک قرن گذشت تا برده داری لغو شد. برخلاف ادعای انقلاب فرانسه، وقتی برده داری لغو شد، لغو آن ربطی به اخلاق نداشت. برده داری به این دلیل لغو شد چون دیگر به نفع گسترش سرمایه سالاری نبود. با این همه، سیاه پوستان امریکائی باید یک قرن دیگر صبر می کردند تا از حداقل حقوق مدنی برخوردار شوند. حتی در آن موقع هم، نژادپرستی ریشه دار طبقه حاکمه هرگز به پرسش گرفته نشد. تا سالهای 1960 لینچ کردن مکرر [کشتن و قطعه قطعه کردن سیاه پوستان] در واقع بهانه ای برای پیک نیک های خانوادگی بود. در واقع لینچ کردن حتی امروز هم به طور غیر مستقیم و پوشیده تری به صورت نظام « دادگستری» که هزارها انسان را که اکثریت شان سیاه پوست اند و تقریبا همگان می دانند که حداقل نصف شان هم بی گناه اند، اعدام می کند.
امواج پی درپی مهاجرت نیز در تقویت ایدئولوژی امریکائی موثر بود. مهاجران بدون شک مسئول زندگی نکبت بار و سرکوبی که آنها را وادار به مهاجرت می کند نیستند. آنها سرزمین خودرا به عنوان قربانی ترک می کنند. در عین حال، مهاجرت به معنای وانهادن مبارزه جمعی برای تغییر شرایط در کشور مبداء هم هست. مهاجران عذاب خود را با ایدئولوژی فردگرایانه کشور مقصد و « هر کس خود را بالاکشیدن به هر وسیله » تاخت می زنند. این تحول ایدئولوژیک باعث به تعویق افتادن ظهور آگاهی طبقاتی می شود چون چیزی نمی گذرد که موج تازه ای ا زمهاجران می رسند و بیان سیاسی این آگاهی را سد می کنند. البته مهاجران به « قدرت یابی نژادی» در جامعه امریکائی کمک می رسانند. مفهوم « موفقیت فردی» مانع رشد و توسعه جوامع نژادی حامی و پرقدرت نمی شود ( جامعه ایرلندی ها، ایتالیائی ها و غیره) که بدون آنها انزوای فردی غیر قابل تحمل می شود. در این جاهم، تقویت هویت نژادی فرایندی است که نظام امریکائی به آن دامن می زند تا خود را بازسازی کند چون بهرحال هویت نژادی آگاهی طبقاتی و شهروندی را تضعیف می کند.
به این ترتیب در حالیکه مردم پاریس خود را برای « یورش به آسمان» [ همان گونه که کموناردها در 1871 می گفتند] آماده می کردند، شهرهای امریکا شاهد زنجیره ای از جنگ های پرتلفات بین گروه هائی از نسل ها ی متعدد مهاجران فقیر ( ایرلندی، ایتالیائی و غیره ) بود که با مردرندی از سوی طبقه حاکمه به آن دامن زده می شد.
درامریکای امروز، هیچ حزب کارگری وجود ندارد و هیچ گاه هم وجود نداشت. اتحادیه های کارگری پرقدرت به معنای کامل کلمه غیر سیاسی هستند. آنها با هیچ حزبی که بتواند بیانگر خواسته های شان باشد رابطه ای ندارند و هیچ گاه هم نتوانسته بودند یک دورنمای سوسیالیستی را فرموله نمایند. به عوض مثل دیگران، ایدئولوژی لیبرالی مسلط را که با هیچ چالشی روبرو نیست، می پذیرند. وقتی مبارزه می کنند، براساس برنامه ای بسیار محدود ومعین است که لیبرالیسم را هرگز به پرسش نمی گیرد. به این معنا آنها « پسامدرن» بوده و به همین صورت باقی مانده اند. با این همه، برای طبقه کارگر باورهای جمعی جانشین مناسبی برای ایدئولوژی سوسیالیستی نیست و این نکته حتی در مورد سیاه پوستان- یعنی رادیکال ترین جماعات موجود در امریکا- هم صادق است. مبارزه ایدئولوژی های جمعی، طبق تعریف، به مبارزه بر علیه نژادپرستی نهادی شده محدود می شود.
یکی از جنبه های به شدت غفلت شده تفاوت بین ایدئولوژی های اروپائی ( در کثرت گرائی اش) و ایدئولوژی امریکائی، پی آمد روشنگری در توسعه شان است.
ما می دانیم که فلسفه روشنگری عامل تعیین کننده ای بود که زمینه ساز پیدایش ایدئولوژی هاو فرهنگ های مدرن اروپائی شد و پی آمدهایش حتی امروز نیز هم چنان قابل توجه است. این نکته نه فقط در مراکز اولیه توسعه سرمایه سالاری – چه در فرانسه کاتولیک یا انگلیس و هلند پروتستان- صادق است بلکه در مورد آلمان و حتی روسیه نیز صحت دارد.
این را با وضعیت درامریکا مقایسه کنید. روشنگری پی آمدی حاشیه ای بر اقلیتی « اریستوکراتیک» ( عمدتا مدافع برده داری) داشته است. گروهی که با کسانی چون جفرسون و مادیسون و چند تای دیگر نمایندگی می شد. بطور کلی، فرقه های نیوانگلند از روحیه انتقادی روشنگری تاثیری نگرفتند و فرهنگ شان به فرهنگ جادوگران Salem نزدیکتر است تا به عقلانیت بی خدای Lunieres. . حاصل این تاثیر نگرفتن به صورت بورژوازی یانکی درآمد که در گذر زمان نمودار شد. از نیوانگلند یک دیدگاه ساده ولی خطاآمیز پدیدار شد که می گوید، « علم» [ منظور علوم پایه مثل فیزیک] باید سرنوشت جامعه را تعیین نماید. برای بیش از یک قرن نه فقط طبقات حاکمه بلکه عادی هم به این دیدگاه باور داشتند.
جانشینی علم به جای مذهب بخشی از ویژگی ایدئولوژی امریکائی است. این نگرش توضیح می دهد که جرا فلسفه [ در این ایدئولوژی] اهمیت ندارد، چون آن را به مستمند ترین شکل عمل گرائی تقلیل داده اند. هم چنین توضیح دهنده کوشش های چشمگیری است که برای تقلیل علوم اجتماعی و انسانی به علوم « ناب» انجام می گیرد. اقتصاد « ناب» به جای اقتصاد سیاسی، علم « ژن شناسی» به جای انسان شناسی و جامعه شناسی. این آخرین، جایگزینی انسان شناسی و جامعه شناسی با ژن شناسی نشان دهنده وجه مشترک دیگر بین ایدئولوژی کنونی امریکائی و ایدئولوژی نازی است که بدون شک با نژادپرستی ریشه دار تاریخ امریکا تسهیل شده است. یک بی راهه دیگر که از این دورنمای ویژه از علم به دست می آید ضعف گمانه زنی در باره ی خلقت است [ بهترین نمونه اش هم تئوری « ضربه بزرگ» است].
در کنار بسیار چیزهای دیگر، از روشنگری آموختیم که فیزیک علم بعضی از جنبه های ویژه ومحدود جهان است که موضوع پژوهش قرار گرفته است و علم جهان در کلیت آن نیست ( که مفهومی متافیزیکی است نه علمی). در این سطح بحث، نظام فکری امریکائی به کوشش های ماقبل مدرن برای آشتی دادن ایمان با خرد نزدیکتر است تا به سنت های مدرن علمی. این دورنمای عقب مانده برای اهداف فرقه های پروتستانی نیوانگلند و جامعه ی عمدتا مذهبی که ایجاد کرده بودند بسیار مناسب بود.
و اکنون می دانیم که این عقب ماندگی است که اروپا را تهدید می کند.
این دو عامل که از نظر تاریخی به جامعه امریکائی شکل بخشیده است – یک ایدئولوژی مسلط توراتی و فقدان حزب طبقه کارگر- با هم ادغام شده وضعیت بدیعی ایجاد کرده است. نظامی که عملا با یک حزب – حزب سرمایه- اداره می شود. دو جزئی که این حزب واحد را می سازند در باور به فرم اساسی لیبرالیسم مشترک اند. هر دو تنها اقلیتی ا زشرکت کنندگان در این نوع دموکراسی سترون را مخاطب قرار می دهند ( حدودا 40 درصد از مردم که رای می دهند). از آن جائی که طبقه کارگر به عنوان یک قاعده در انتخابات شرکت نمی کند، هر جزء این حزب واحد سرمایه، مشتریان طبقه متوسط خود را دارند که گفتمان خود را برای آنها تعدیل می کنند. هر دو موکلین خاص خود را دارند که از شماری اجزای کوچکتر منافع سرمایه سالاری ( لابی ها) و گروه های پشتیبانی جمعی تشکیل می شود. دموکراسی کنونی امریکا، مدل پیشرفته چیزی است که من آن را « دموکراسی با غلظت پائین» خوانده ام. عملکرد آن بر پایه جدائی کامل مدیریت زندگی سیاسی – از طریق دموکراسی انتخابی- و مدیریت زندگی اقتصادی – که با قوانین انباشت سرمایه تعیین می شود- استوار است. از آن گذشته، این جدائی کامل با هیچ چالش رادیکالی روبرو نیست. بخشی از آن چیزی است که توافق های عمده نامیده می شود. و این در حالی است که دقیقا این جدائی اساسی همان چیزی است که بطور موثری کل خلاقیت بالقوه دموکراسی سیاسی را نابود می کند. باعث عقیم شدن نهادهای انتخابی ( پارلمان) می شود که به خاطر سرسپردگی خود به « بازار" و فرامین اش سترون شده است. به این ترتیب، انتخاب بین دموکراتها و جمهوری خواهان در نهایت انتخابی بی معنی است چون آن چه آینده مردم امریکا را تعیین می کند انتخاباتشان نیست بلکه عملکرد بازارهای مالی وبازارهای دیگر است.
د رنتیجه، دولت امریکا انحصارا برای خدمت گزاری به اقتصاد ( یعنی سرمایه که با نادیدن کامل مسایل اجتماعی از آن اطاعت می کند) وجود دارد. دولت امریکا تنها به یک دلیل اساسی می تواند به این صورت عمل کند. چون فرایند تاریخی که باعث پیدایش جامعه امریکائی شده است توسعه آگاهی سیاسی طبقه کارگر را سد کرده است.
حالا همین را با دولت در اروپا مقایسه کنید. دولت در اروپا این چنین بود [ احتمالا دو باره به همین صورت در خواهد آمد] یعنی، جایگاهی که به ضرورت برخوردهای گروه های مختلف اجتماعی در آن صورت می گرفت. به همین خاطر است که دولت اروپائی سازش اجتماعی را مطلوب می داند که سراز تجربه معنی دار دموکراسی در می آورد. وقتی مبارزه طبقاتی یا دیگر اشکال مبارزه سیاسی دولت را وادار نمی کند تا به این صورت عمل کند، یا دولت ها نمی توانند در برابر منطق ویژه انباشت سرمایه، خود گردانی خود را حفظ نمایند، در آن صورت دموکراسی به صورت تجربه ای کاملا بی معنا در می آید. یعنی همین وضعیتی که در امریکا وجود دارد.
تلفیق یک پراتیک مسلط مذهبی- و بهره کشی از طریق گفتمان بنیاد گرایانه- با فقدان آگاهی سیاسی در میان طبقات تحت ستم به نظام سیاسی امریکا یک فضای بی سابقه ای برای مانوز می دهد که از آن طریق می تواند پی آمدهای بالقوه پراتیک دموکراتیک را نابود کرده به زائده ای ناچیز و بی خطر تقلیل دهد [ سیاست به عنوان سرگرمی و آغاز مبارزات سیاسی با خوانندگان آوازهای دستجمعی!].
با این همه نباید فریب بخوریم. این ایدئولوژی بیناد گرا نیست که فرماندهی می کند و منطق اش را به دارندگان اصلی قدرت- سرمایه و نوکرکانش در حکومت- تحمیل می کند. به عکس، سرمایه و فقط سرمایه است که همه تصمیمات را اتخاذ می کند. وقتی تصمیمات اتخاذ شد آن گاه همه اجزای ایدئولوژی امریکائی را برای خدمت گزاری به خود بسیج می کند. وسیله ای که بکار گرفته می شود- استفاده بی سابقه و منظم از آدرس غلط دادن- آن گاه برای رسیدن به اهداف بکار می آید. منتقدان را منزوی کرده و هرروزه و بطور دائم تهدید می کنند. به این طریق صاحبان واقعی قدرت به آسانی می توانند « افکار عمومی» را با دامن زدن به حماقت عمومی به هرشکلی که می طلبند در بیاورند. در نتیجه این چارچوب کلی، طبقه حاکمه امریکا دو پهلو سخن گفتن را بطور کامل انکشاف داده است که پوشش بیرونی اش بطور چشمگیری غیر صادقانه است که اگر چه برای ناظران خارجی آشکار است ولی برای مردم امریکا نامرئی می شود و به چشم نمی آید. رژیم در استفاده از خشونت، [ هر وقت که نیازی باشد] حتی به افراطی ترین شکل لحظه ای تردید نمی کند. همه ی فعالان رادیکال امریکائی این نکته را به خوبی می دانند که در برابرشان دو راه بیشتر وجود ندارد. یا خود را به رژیم می فروشند و یا بالاخره کشته می شوند.
مثل دیگر ائدئولوژی ها، ایدئولوژی امریکائی هم بطور فزاینده ای « قدیمی و مندرس» است. وقتی اوضاع آرام است که با رشد اقتصادی مطلوب مشخص می شود و به همراه اش پی آمدهای اجتماعی هم مورد قبول ارزیابی می شود، فشار طبقه حاکمه بر مردم اندکی تخفیف می یابد. در نتیجه، گاه و بیگاه صاحبان عمده قدرت باید این ایدئولوژی را تقویت کنند و معمولا هم از شیوه های کلاسیک استفاده می کنند. یک دشمن و همیشه یک دشمن خارجی- چون جامعه ی امریکا باید به فرموده و مطابق تعریف خوب باشد- تعیین می شود [ امپراطوری شیطانی، محور شرارت] که توجیه کننده بسیج همه ی ابزار ممکن برای نابودی آن است. در گذشته این دشمن کمونیسم بود و مک کارتیسم [ پدیده ای که از یاد طرفداران امروزین امریکا رفته است] آغاز جنگ سرد و به حاشیه راندن اروپا را امکان پذیر ساخت. امروز این دشمن خارجی « تروریسم» است که البته بهانه ای است که بکار گرفته می شود تا خدمت گزار پروژه اصلی طبقه حاکمه، یعنی کنترل نظامی بر کره زمین باشد.
هدف آشکار استراتژی اقتدارطلبانه نوین امریکا جلوگیری از ظهور قدرت دیگری است که احتمالا بتواند در برابر واشنگتن قد علم نماید. در نتیجه، ضروری است که کشورهائی که زیادی « بزرگ» شده اند، تجزیه شوند و به صورت هر چه بیشتر بهتر، دولت های کوچکی در بیایند که آماده و مایل اند تا پایگاه های امریکائی را برای « حمایت» از خود بپذیرند. همان گونه که سه رئیس اخیر جمهور امریکا [ بوش پدر، کلینتون، بوش پسر] توافق دارند تنها یک کشور حق د ارد « بزرگ» باشد و آن هم امریکا است.
به این معنا، هژمونی امریکا در نهایت به قدرت خارق العاده نظامی ونه هیچ « امتیاز» ویژه نظام اقتصادی اش بستگی دارد. به خاطر قدرت اش، امریکا می تواند رهبر بی رقیب مافیای جهانی باشد که « مشت آشکارش» نظم امپریالیستی نوین اش را بر دیگران که ممکن است نظم دیگری بخواهند، تحمیل خواهد کرد.
سرخوش از پیروزی های اخیر، راست افراطی اکنون همه ی ابزارهای قدرت را در واشنگتن در اختیار دارد. انتخابی که دربرابر دیگران است هم ابهامی ندارد. یا هژمونی امریکا را به همراه « لیبرالیسم» پرقدرتی که تشویق می کند- یعنی یک وسواس بیمارگونه برای پول درآوردن- می پذیری. یا هر دو را رد می کنی. در حالت اول، ما به واشنگتن امکان می دهیم که جهان را به شکل وشمایل تکزاس بازآفرینی کند. تنها با انتخاب دوم است که می توانیم برای بازسازی جهان، جهانی که اساسا کثرت گرا، دموکرات و صلح دوست باشد، اقدام کنیم.
اگر در فاصله ی 37-1935، اروپائی ها به آن چه که در 1939 به آن رسیدند رسیده بودند، می توانستند جلوی جنون نازی ها را که منشاء آن همه عذاب شد بگیرند. با به تعویق انداختن آن تا 1939، اورپائی ها سهم خویش را در قربانی شدن میلیون ها تن ادا کردند. اکنون این مسئولیت ماست تا در برابر چالش نئو نازی های واشنگتن ایستادگی کرده، برای کنترل و نابودی آن دست به عمل بزنیم.
منبع: الاهرام 21 مه 2003
ترجمه انگلیسی در:
http://globalresearch.ca/articles/AM307A.html