۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

اقتصاد ايران را نمي‌توان سرپايي درمان كرد

روزنامه کاغذی یا انترنتی « تابناک» با من مصاحبه ای کرده است درباره اقتصاد ایران. بهتر دیدم اصل مصاحبه را به شکلی که برای شان فرستاده بودم اینجا بگذارم تا کسانی که به روزنامه دسترسی ندارند و یا حتی دارند بخوانند که من چه گفته ام. تنها پاسخ ها از من است بقیه را تابناک تنظیم کرده است.
 

دكتر احمد سيف استاد اقتصاد دانشگاه  ریجنتز در گفت‌وگو با تابناك:

احمد سیف یا ایرج سیف متولد آمل نویسنده و مترجم کتب و مقالات اقتصادی، سیاسی و تاریخی است. وی در دانشگاه ریجنتز دارای مرتبهٔ Senior Lecturer بوده و اقتصاد تدریس می‌کند. برخی از آثار وی با نام مستعار بهروز امین نیز منتشر شده‌اند.

سیف کتب و مقالات بسیاری در زمینهٔ اقتصاد، سیاست و تاریخ مشروطه به رشتهٔ تحریر درآورده یاترجمه کرده‌است. از جمله كتاب‌هاي تاليفي وي مي‌توان به دربارهٔ فئودالیسم ایران قبل از مشروطه، نقدی بر تاریخ‌نگاران شوروی، اقتصاد ایران در قرن نوزدهم، مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی، پیش‌درآمدی بر استبدادسالاری در ایران،  در انکار خودکامگی، چند مقاله دربارهٔ علی‌اکبر دهخدا،  تاریخ آشفته یا آشفته‌نگاری تاریخی؟ و همچنين اقتصاد و جامعهٔ ایران در قرن نوزدهم اشاره كرد. او در گفت و گوي پيش‌رو به بررسي شرايط كنوني اقتصاد ايران و راه‌هاي برون‌رفت از ركود و تورم اشاره كرده‌است. نكته جالب توجه در سخنان او تاكيدي است كه بر ناكارامدي روش‌هاي آزمون شده دارد و نوسازي اقتصاد را پروژه‌اي مرتبط با نوسازي ساير حوزه‌هاي زيست انساني جامعه مي‌داند.

 

 

*** به نظر شما مهم‌ترين مشكل كنوني اقتصاد ايران چيست؟

به احتمال زیاد مهم ترین مشکل کنونی اقتصاد تورم توام با رکودی است که براقتصاد ایران جاکم شده است. از سوئی می دانیم که درسال گذشته نرخ رشد اقتصادی منفی بود واقتصاد ایران 5.5% کش رفت و درعین حال خبرداریم که نرخ تورم درایران درجهان رتبه اول را دارد. البته در کنار این دو مشکل اساسی مسایلی دیگری هم هست که یا مستقیما از این دو مشکل نتیجه می شود و یا به عدم توفیق ایران در سیاست های بین المللی مربوط می شود مثل نکته ای که اخیرا آقای رئیس جمهور درباره کاهش چشمگیر درآمدهای نفتی ایران خبر داده اند. به این ترتیب با باید برای یافتن منابع جدید درآمدی کوشیدو یا باید از هزینه ها کاست و یا ترکیبی از این دو. هیچ راه دیگری برای برون رفت وجود ندارد. به این ترتیب، من اگرچه سالهاست از ایران به دورم ولی اجازه بدهید اشاره کنم که هرآن کسی که درد ایران داشته باشد، مشکلات اقتصادی ایران را می‌شناسد. پس تکرار این مشکلات، مساله‌ای را حل نمی‌کند. آنچه که بر سرش اختلاف نظر وجود دارد، ارجحیت‌ها و راه‌های برون رفت از وضعیت فعلی است. و در این‌جاست که تساهل و مدارا لازم می‌شود. چون اگر قرار باشد که جامعه ایرانی در جد و جهد برای یافتن راه‌برون رفت، تک‌صدائی  و مهم نیست کدام صدا، باقی بماند، نه فقط راه‌های برون رفتن به دست نخواهد آمد بلکه ‌ای‌بسا، زمینه برای تعميق این مشکلات فراهم خواهد گشت. پس دو نکته به هم پیوسته، توافق بر سر ارجحیت‌ها و پس آن گاه، بر سر راه‌های برون‌رفت از این وضعیت فعلی است که گفتم اقتصاد گرفتار مسایل پیچیده ای است.

 

***راه‌كار پيشنهادي شما براي برون‌رفت از ركود و عقب‌افتادگي چيست؟

به این سئوال شما در دوسطح می توان پاسخ داد. یکی این که برای مشکلات حادی که اقتصاد با آن روبروست چه باید کرد و دوم این که در میان مدت و درازمدت چه باید بکنیم که امکان پیش آمدن این وضعیتی که درآن هستیم کمتر بشود. درحال حاضر به اعتقاد من مشکل بیکاری و تورم دو مشکل بسیار اساسی اقتصاد ایران است.برای تخفیف هرکدام از این دو مشکل چند وچندین عامل را باید در نظر گرفت. برای مثال برای مقابله با تورم اگرچه کنترل رشد نقدینگی و کوشش برای هدایت نقدینگی موجود به فعالیت های مولدقدم های مفید و موثری است ولی به خودی خود کافی نیست. حوزه دیگری که باید مورد توجه دولت قرار بگیرد در عرصه توزیع است که باید دست واسطه ها و دلال ها را ازبازارها برید چون هر دلالی بدون این که ارزشی تولید کند چند درصد برقیمت می افزاید. از سوی دیگرمقابله با تورم بدون توجه به بهبود تولید درکشور عملی وامکان پذیر نیست. اگر موانعی برسرسرمایه گذاری هست باید رفته رفته این موانع رفع شوند. دولت باید استراتژی میان مدت و دراز مدت خود را روشن کند. چندین سال است که با تفسیر اصل 44 قانون اساسی قرارشد با واگذاری بخش عمده ای از اموال دولتی به بخش خصوصی درواقع بخش خصوصی سکاندار اقتصاد بشود. ولی شما بهتر از من می دانید که دراین سالها این واگذاری ها به چه صورتی انجام گرفت و بخش خصوصی درحال حاضر در چه وضعی است. برای برون رفت از عقب ماندگی هیچ راهی به غیر از برنامه ریزی برای یک اقتصاد بدون وابستگی به نفت نداریم. البته این کار در کوتاه مدت شاید عملی نباشد ولی باید برنامه ریزی شود. منابع درآمدی متفاوت از نفت- برای مثال مالیات مستقیم و حتی غیر مستقیم- برای دولت تدوین شود. چنین کاری هم بدون رونق تولید و بدون بهبود وضعیت مالی مردم عملی نیست و حتی اگربدون رونق اقتصادی اجرائی شود پی آمدهای فاجعه باری خواهد داشت. حالا که این نکته ها را گفته ام پس این نکته را هم بگویم که اگرچه مشکل اقتصاد ما بسیار جدی و مزمن است ولی لاعلاج نیست. علاوه بر کار و باز هم کار، لازم و ضروری است که همه امکانات مملکتی برای تخفیف این مشکلات بسیج شود و بسیج همگانی، بدون امنیت اجتماعی و فردی و احترام به حقوق و آزادی‌های فردی، همراهی و همگامی سراسری و تساهل و مدارا، غیر ممکن است. پس اولین کاری که باید بشود و باید این کار با همراهی همه صاحبان قدرت اعم از انتخابی و غیر انتخابی صورت بگیرد، گشایش سیاسی است. مشکلات بسیار پیچیده کنونی راه‌حل ساده و سرراست ندارند و تنها راه تخفیف این مشکلات روی‌هم انباشت کردن خرد جمعی هر آن کسی است که درد ایران دارد و این کار با نگاه امنیتی حاکم برفضای ایران غیر ممکن است. درهمه طول و عرض تاریخ، نظام‌های خودکامه و قائم به فرد عملکرد اقتصادی فاجعه باری داشته‌اند و ایران هم استثنا بر قاعده نیست. محدودیت‌هایي که بررسانه‌ها، برنشر، دانشگاه‌ها و موسسات پژوهشی اعمال شده است باید رفته رفته برطرف شوند.

 

***سوال اساسی  این است که اولویت‌های دولت آینده در عرصه‌های اقتصادی چه باید باشد؟

به نظر من مهم ترین کاری که دولت تازه باید بکند این که باید برای جلب اعتماد عوامل اقتصادی بکوشد. واقعیت این است که به  دلایل مختلف اقتصاد ایران دریکی دوسال گذشته وضع بسیار ملتهبی داشته است. التهابات بازار ارز و بعد چگونگی تغییر قیمت های هر روزه امان مردم را بریده است . به غیر از آخرین فرمایشات آقای روحانی درباره نقش بیشتر سپاه دراقتصاد- دولت تازه تا کنون خیلی خوب عمل کرده است. خبرداریم که برای ارایه بودجه ای که قابل اجرا باشد دارند کار می کنند و اینها همه خوب است و مفید. دروهله اول این مهم است که جلوی تغییرات چشمگیر نرخ ارز گرفته شود و بعد باید اقدامات لازم برای کنترل قیمت ها هم اتخاذ شود. مسئله دیگری که باید بهتر مدیریت شود مسئله یارانه های نقدی است. دولت باید با صداقت به مردم اعلام کند که امکان مالی پرداخت یارانه نقدی به همگان را ندارد. من با این ایده موافق نیستم که منابع تازه درآمدی ایجاد کنیم ولی یارانه نقدی هم چنان به همگان پرداخت شود. وقتی یارانه نقدی را به همگان می پردازید این که « هدفمند» کردن نیست. شما شکل یارانه را تغییر داده اید و بعد روشن نیست دلیل اقتصادی درپیش گرفتن این سیاست تازه دیگر کدام است.  بااین همه تعیین اولویت اقتصادی اگر با تدوین سیاست اقتصادی مناسب و موثر همراه نباشد، به بیان درد خلاصه می‌شود که کارساز نیست. و همین جا، بد نیست به اشاره بگویم که سیاست اقتصادی، فی نفسه درست و غلط ندارد و نمی‌توان با مباحث اقناعی و استدلال درستی و یا نادرستی یک سیاست اقتصادی را نشان داد. اگر از یک مثال بدیهی شروع بکنم، برای نمونه، نمی‌توان اثبات کرد که به عنوان یک معضل اقتصادی،  تورم  مهم تر است یا   بیکاری؟ برای بیکاران که درآمدی ندارند، تورم مساله اساسی نیست و به همین نحو، برای شاغلان که درآمدشان ثابت است و یا این که ثابت مانده است، بیکاری معضل قابل توجه و مهمی نیست. البته می‌توان مباحث درس‌نامه‌ای بر له یا علیه یک سیاست اقتصادی ارایه داد ولی شیوه ی برخورد درس نامه‌ها به مشکلات عملی و واقعی اگر مضر نباشد، که اغلب چنین است، مفید فایده هم نیست.

***پس چه باید کرد یا چه می‌توان کرد؟

 عرض کردم به گمان من در وضعیت فعلی عمده هدف دولت باید ثبات آفرینی باشد و جلب اعتماد عوامل اقتصادی وقتی اعتماد جلب شود آن وقت تمایل به همکاری بیشتر می شود. دولت باید درعمل خود  را خدمت گزار مردم بداند نه این که چپ و راست شعار خدمت گزاری بدهد- مثل دولت قبلی- و بعد منافع همان مردم را در تدوین و اجرای سیاست های اقتصادی درنظر نگیرد.  من گمان می کنم دولت فعلی بایدبا مردم ایران صادقانه برخورد کند و ازمردم برای حل مشکلات کمک بخواهد. من تردید ندارم که اگراقدامات اعتمادآفرین انجام بگیرد مردم هم حتما کمک خواهند کرد. و اما اگر اندکی کلی تر بخواهم پاسخ شما را بدهم باید بگویم  وقتی صحبت از تدوین سیاست اقتصادی می‌کنیم، اولین قدم بررسی مشکلاتی است که رفع کردنشان باید هدف و انگیزه تدوین آن سیاست اقتصادی باشد. ممکن است در نگاه اول، برای ما شیوه ی رفع یک مشکل چندان مهم نباشد ولی رفع مشکل اساسی است.
 اما در مورد ایران، مشکلات اساسی اقتصادی ما کدام اند؟ من براین نظرم که بسیاری از مشکلات دیگر ما به واقع پی آمدهای مشکل اساسی تری که دراین اقتصاد داشتیم و داریم و از شما چه پنهان به آن آن گونه که روا بود برخورد نکرده ایم. 

برای سادگی کار خودم، من فقط به یک مشکل اساسی اشاره می‌کنم: ضعف بنیه تولیدی دراقتصاد یا به عبارت دیگر، شکافی که بین تولید و مصرف دراین اقتصاد وجود دارد.

آغاز می‌کنم از چند نکته کلی، به دلایل گوناگون، اقتصاد ایران اقتصاد مولدی نیست. اگربیشتر به عقب بر نگردم حداقل در ۱۵۰ سال گذشته این خصیصه اصلی اقتصاد ماست و به همین خاطر، تقریبا همیشه بین تولید و مصرف در آن شکاف وجود داشته است. در مقطعی درقرن نوزدهم این شکاف را با صدور طلا و نقره از ایران پر کرده بودیم و بعد از پیدایش نفت، که همه چیزمان نفتی شد. یکی از شیوه‌های اندازه گیری این شکاف این است که به تراز پرداخت‌های بین‌المللی‌مان‌ نگاه بکنیم. البته همین جا بگویم که لازم است که به این تراز بدون توجه به دلارهای نفتی توجه کنیم. هدفم دراین مقایسه این است که ببینیم برسر این شکاف بین تولید و مصرف دراقتصاد چه آمده است! گفتم و باید تکرار کنم که این مشکلی نیست که در ۴ یا ۵ سال گذشته آغاز شده باشد ولی واقعیت این است که در این چند سال، شاهد رشد چشمگیر این شکاف بوده‌ایم. برای مقایسه توجه شما را به این آمارها جلب می‌کنم.
دردوره 1280 تا 1285  ارزش کل واردات ایران ۳۸٫۴ میلیون لیره و ارزش کل صادرات ما هم ۲۷٫۳ میلیون لیره بود. یعنی این شکاف برای این دوره معادل ۱۱٫۱ میلیون لیره بود که برای آن دوران با توجه به اندازه اقتصاد ایران درآن سال‌ها، میزان قابل توجهی است.
برای سال ۱۳۵۶ یعنی آخرین سالی که از رژیم گذشته آمار داریم، کل واردات ۱۳٫۵ میلیارد دلار و کل صادرات غیر نفتی هم ۰٫۵ میلیارددلار بود، یعنی این شکاف برای این سال، ۱۳ میلیارددلار بود.

درسال‌هاي 1373 تا 1376 یعنی سه سال پایانی ریاست جمهوری آقای رفسنجانی، کل واردات به ایران ۵۳ میلیارددلار و کل صادرات غیر نفتی ما هم تنها ۱۴ میلیارددلار بود، یعنی اندازه این شکاف برای این سه سال به ۳۹ میلیارددلار رسید.

سال‌هاي 80 تا 83  یعنی سه سال پایانی ریاست جمهوری خاتمی، کل واردات به ایران ۱۰۶ میلیارد دلار و کل صادرات غیر نفتی ما هم ۲۳ میلیارددلار بود، که میزان شکاف بین تولید و مصرف برای این سه سال می‌شود ۸۳ میلیارددلار.

سال‌هاي 83 تا 87  یعنی سه سال اول ریاست جمهوری احمدی نژاد کل واردات به ایران ۱۹۴٫۶ میلیارددلار و کل صادرات غیر نفتی ما هم ۵۵ میلیارد دلار بود یعنی کسری تراز پرداخت‌های اقتصاد غیر نفتی ما ۱۴۰ میلیارددلار می‌شود. یعنی برای این سه سال، ۱۴۰ میلیارد دلار از کالاها و خدماتی که دراقتصاد ایران مصرف شد، دراقتصاد ایران تولید نشده بود. اگراز جانب دیگر به همین ارقام نگاه بکنید مشاهده می کنید که درازای 140 میلیارددلار کالاها وخدماتی که درایران مصرف شد مشاغل قابل توجهی درایران ایجاد نشد. خوب این وضعیت از جمله می تواند خود را به صورت افزایش بیکاری نشان بدهد. از طرف دیگر وقتی به این میزان واردات دارید و بعد نرخ ارز ملتهب می شود- مثل این دوسال گذشته- خوب درآن صورت تورم وارداتی قابل توجه دارید. و بالاخره وقتی اقتصاد شما به این صورت به واردات وابسته می شود و بعد مواجه می شوید با تحریم ها و ناتوانی در فروش نفت خوب در آن صورت واردات هم نمی تواند به همان صورت و شکل سابق انجام بگیرد. وقتی این طوری می شود خوب شما به وضعی شبیه به آن چه در یک سال گذشته در اقتصاد ایران وجود داشت می رسید.   البته به اشاره بگویم که از آقای جهرمی وزیر کار احمدی نژاددرهمان سالها نقل شده است که گفت ۸۰ درصد آمارهای صادرات غیر نفتی ایران را قبول ندارند. البته اگر بخواهیم این روایت را در نظر بگیریم البته که میزان شکاف ۱۸۳٫۶ میلیارددلار می‌شود یعنی اگر ادعای ایشان درست باشد مشکل از آن چه که عرض می کند به مراتب بدتر است که از آن می‌گذرم.

 

يعني مي‌خواهيد بگوييد عملكرد خاتمي بهتر از احمدي‌نژاد بود؟


به جاي پاسخ مستقيم، باید توجه شما را به دو نکته دیگر هم جلب بکنم. درطول ۱۳۸۳ اگرچه کل صادرات غیر نفتی ما ۷ میلیارددلار بود، ولی خبر داریم که دولت- دولت آقای خاتمی ۸ میلیارددلار برای تشویق صادرات پرداخت. من در نوشته‌ای همان موقع، از این کار تحت عنوان « اقتصاد ملانصرالدینی» نام برده بودم که عملا ۸ دلار هزینه می‌کنیم تا ۷ دلار درآمد داشته باشیم. از سوی دیگر این را بگویم که در ۱۳۸۷ براساس آماری که بانک مرکزی منتشر کرد، کل واردات به ایران برای ۶ ماه اول سال ۳۵٫۵ میلیارددلار و کل صادرات غیر نفتی ما هم ۹٫۸ میلیارددلار بود. حتی اگر از « تصحیح» آقای جهرمی هم چشم پوشی کنیم، برای تمام سال اگر همین روال ادامه یابد، کسری تراز پرداختهای بین المللی (غیر نفتی) ما یا همان شکافی که پیشتر از آن سخن گفته‌ام ۵۲ میلیارددلار می‌شود. برای اقتصاد بي‌جاني مثل اقتصاد ایران، این رقم بسیار هم قابل توجه است.

این ضعف بنیه تولیدی، به گمان من، عمده ترین و پیچیده ترین معضل اقتصادی ماست و با رفع و تخفیف آن هم می توان جلوی رشد بیکاری را گرفت و هم می توان فشارهای تورمی را کمتر کرد. همین جا پس تاکید کنم که به نظر من دلایل عمده ضعف بینه تولیدی درایران غیر اقتصادی است. از طرف دیگر، باید براین نکته تاکید بکنم که تداوم تاریخی آن هم تصادفی نیست و تا موقعی که به ریشه نپردازیم این مشکل برطرف نخواهد شد.

***این ضعف توان تولیدی، چه تبعاتي براي اقتصاد ايران به همراه دارد؟

همین طور فهرست وار می گویم:

بیکاری آشکار و پنهان.

توزیع نابرابر درآمد و ثروت.

گستردگی فقر.

تورم مزمن.

عدم موفقیت در بازارهای بین المللی.

 بدهی خارجی که از مقدار واقعی و شرایطش خبر نداریم.

فرار سرمایه از ایران و کاهش ادامه دار و حیرت انگیز ارزش ریال.

ساختار مخدوش بازار و به ویژه وجود شرکت‌های عظیم نه دولتی – نه خصوصی.

*** چرا این گونه است؟

پاسخ من این است که حداقل در صدسال گذشته می‌خواستیم در ایران اقتصاد سرمایه داری داشته باشیم ولی برای ایجاد نهادهايی که برای اداره ثمربخش این نظام اقتصادی لازم است، کاری نکردیم. به عبارت دیگر، پوسته نظام اقتصادی ما سرمایه داری است ولی وقتی این پوسته را کنار می‌زنیم، چنان معجونی سر بر می‌زند که با هیچ الگوی شناخته شده‌ای جور در نمی‌آید.

تا ۱۹۰۶ که درایران هیچ گونه قانون مدونی نداشتیم. اگرچه به نظر این گونه نمی‌آمد ولی اقتصادی داشتیم سرشار از هرج ومرج و هرکی به هرکی. مالکیت جان و مال هم درنتیجه همین آنارشیسمی که حاکم بود، بلاتکلیف بود. یعنی شمای ایرانی امروز همه کاره بودید و فردا بر سردار. پی آمد اقتصادی این ساختار هم این می‌شود که اقتصاد با قحطی سرمایه گذاری درآن روبرو می‌شود و نتیجه اش هم ناپایداری تولید و ضعف بنیه تولیدی دراقتصاد است. پس از ۱۹۰۶ به ظاهر قانون دارشدیم ولی هنوز نهادهای دیگر را نداریم، ولی در ضمن، هرکس که تتمه قدرتی دارد، به قانون رفتار نمی‌کند و نتیجه این که، با بیش و کم تفاوتی همان الگوی قرن نوزدهمی ادامه پیدا می‌کند؛ با این تفاوت، که یواش یواش دلارهای نفتی را هم داریم که می‌تواند به عنوان سرپوشی برای کتمان شکافی که بین تولید و مصرف وجود دارد به‌کار گرفته شود. از آن زمان به بعد، نه فقط اقتصاد ما که بخش عمده‌ای از مصرف ما هم نفتی می‌شود. نه این که مالکیت خصوصی نداشته باشیم. داریم همان گونه که در قرن نوزدهم هم داشتیم، ولی امنیت مالکیت و به طور کلی امنیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و البته که اقتصادی نداریم. یعنی مهم نیست که در قوانین مدون من و شما ایرانی چه میزان حق و حقوق داریم به اصطلاح بر روی کاغذ چه‌ها امکان پذیر است و چه‌ها نباید بکنند، درعمل، تجربه زندگی مان این است که اکثریت مطلق مان حق و حقوقی نداریم. (البته می‌گویم اکثریت مطلق، چون همیشه بوده اند اقلیت بسیار کوچکی که برای هر کاری انگار جواز داشته اند!). خوب دراین فضا، یکی این که تصمیمات اقتصادی به شدت سیاسی می‌شود- یعنی شمای نوعی، به خاطر رابطه‌ای که با یک مقام صاحب قدرت دارید یک تصمیم اقتصادی می‌گیرید نه این که به اصطلاح ضرب و تقسیم اقتصادی اش را کرده باشید. و چون این گونه است، رانت خواری در این نظام به صورت « فضیلت» در می‌آید و ذهنیت اقتصادی آدمها را به تباهی بیشتر می‌کشد. رانت خواری هم اول و آخر مصیبت اقتصادی در همه جاست. وقتی امنیت نیست ووقتی که تکلیف خیلی چیزها از جمله حق و حقوق فردی، مالکیت و قرارداد، مشخص نیست، سرمایه گذاری درتولید غیرعقلائی می‌شود. دراین مجموعه وقتی مازاد دارید یا آن را درجائی دفن می‌کنید؛ سابق در باغچه منزل دفن می‌کردید و حالا در بانک فرنگ. اگر در لندن و زوریخ نشود این کار را کرد خوب مازاد را به دوبی یا مالزی می‌فرستید. یا برای این که به دست قدرتمندان نیفتد، بخش عمده اش را هزینه می‌کنید. هرکدام که بشود، اقتصاد از این مازادها جان نمی‌گیرد و توانمندتر نمی‌شود. جالب این که رانت خواری درایران، برخلاف ادعائی که شماری از اقتصاددانان می‌کنند درانحصار بخش دولتی نیست. تجار محترمی که دربخش خصوصی احتکار می‌کنند تا قیمت‌ها بالا برود، به جز رانت خواری مگر چه می‌کنند؟

متاسفانه این وضعیت کلی با اندک تغییر، آنهم عمدتا در سطح قضایا، شیوه غالب زندگی اقتصادی درایران است. و بنده عرضم این است که تا زمانی که کاربراین مدار می‌چرخد، مشکلات اقتصادی رفع نمی‌شود.

*** به سوال قبلي برگرديم. راه برون‌رفت را چه مي‌دانيد؟

به گمان من، برای برون رفت و یا حداقل تخفیف این مشکلات ما به اصلاحات اساسی سیاسی و اقتصادی نیازمندیم. بدون تحول سیاسی، سیاست‌های اقتصادی نمی‌تواند مددکار باشد و بدون تحول اقتصادی، تحول سیاسی پایدار نخواهد بود. به تجربه تلخ و شیرین بشریت، این دو اگر قرار است موفق باشند، باید با هم و با پشتیبانی و حمایت یکدیگر اجرا شوند. پیشاپیش به این نکته نیز اشاره بکنم که باید از تمایلی که می‌کوشد با وعده‌های غیر واقعی و  سریع السیر این مصائب را بر طرف نماید، مقابله شود. چون این مشکلات راه حل ساده و بی درد و حتی کم درد ندارند. آگاهی به این واقعیت‌ها اما تحمل درد را امکان پذیر می‌نماید.

نگاهی به این لیست مشکلات و مصائب اقتصادی نشان می‌دهد که ما به کار و برنامه ریزی هم زمان در چند حوزه نیازمندیم. به عنوان مثال، به گمان من، علت اصلی تورم در جوامعی چون ایران کمی تولید و کاهش ادامه دار ارزش ریال و افزایش خارج از کنترل عرضه ی پول در اقتصاد است. کم بودن تولید اگر چه ریشه ساختاری و تاریخی دارد، ولی کاهش ادامه دار ارزش ریال به سیاست‌های دولت و فرار سرمایه از ایران مربوط می‌شود. فرارسرمایه، اگر چه دلایل اقتصادی هم دارد ولی علت اصلی آن سیاسی و فرهنگی است. کاهش ادامه دار ارزش ریال به بیانی یکی از علل فرار سرمایه است و هم یکی از پیامدهای آن. قانونمند شدن امور و به ویژه تعیین تکلیف مالکیت خصوصی و بی تعارف، تقدس آن در یک نظام سرمایه داری، مقابله با مراکز چند گانه قدرت، مقابله جدی و قابل رویت ولمس با موارد عدیده قانون شکنی، کوشش عملی برای افزودن بر امنیت در جامعه بی گمان برای کاستن از تمایل به فرار سرمایه مفید خواهد بود. نه تنها این، بلکه اگر بتوانیم ایرانی‌ها را به وجود امنیت لازم و احترام به حق وحقوق اجتماعی شان متقاعد بکنیم، در آن صورت، سرمایه‌گذاری تولیدی هم دراین جا تشویق می‌شود وانجام می‌گیرد. حرکت در این راستا می‌تواند بستری باشد برای تخفیف و حتی حذف این شکاف و اما کمبود تولید، برنامه ریزی می‌خواهد.

*** با اين حال در دولت يازدهم نيز همچنان شاهد فعاليت‌هاي مشوق واردات بويژه در ستاد تدابير ويژه اقتصادي هتسين. آنها مي‌گويند دلار 1226 توماني به شكر و روغن وارداتي مي‌دهند تا جلوي تورم را بگيرند. به نظر شما اين نوع تصميم‌ها به نتيجه مي‌رسد؟

من همیشه گفته ام با الگوی رشد « واردات سالار» مخالفم و آن را چاره ساز نمی دانم. حتی اگردلارهای نرخ دولتی هم بدهید ولی کیفیت کنترل و نظارت شما بربازار کارآمد نباشد واردکنندگان از شما دلارهای ارزان را می گیرند و بعد کالاها را به قیمت دلار دربازار سیاه تبدیل کرده به مصرف کنندگان عرضه می کنند. عزیزانی که درایران ساکن اند بهتر از می دانند که آن چه عرض می کنم درایران اتفاق افتاده است. نه به گمان من بایددربرابر تمایلی که می‌کوشد فشارهای تورمی را با تشویق واردات تخفیف دهد مقاومت کرده، مضار این سیاست را نشان داد. فکر می‌کنم الان می‌دانیم که این سیاست درعمل به چه صورتی در خواهد آمد! برای کشوری چون ایران که منابع ارزی قابل اطمینان و قابل توجه ندارد، خطر این سیاست افزودن بر بدهی خارجی و بی اعتباری بین المللی است که به صورت بحران ارزش ریال در می‌آید و ضمن تشویق فرار سرمایه بر بحران تورمی می‌افزاید. پیشتر هم گفتم راه کم خرج تر و کم هزینه ترش این است که برای رفع موانع گسترش تولید درداخل بکوشیم. من یقین دارم که اگراراده سیاسی برای انجام این کار وجود داشته باشد دلیلی ندارد که این سیاست درعمل موفق نشود.

 

***با اين تعبير برخي سياستمداران و اقتصاددانان كه سياست‌هاي كلي اصل 44 مي‌تواند شاه‌كليد رشد اقتصادي باشد تا چه حد موافقيد؟

قبلا هم گفتم دروهله اول دولت باید استراتژی درازمدت مشخصی داشته باشد. جسارتاعرض می کنم که من گمان نمی کنم این استراتژی مشخص و معلوم وجود داشته باشد. خودتان هم بهتر می دانید که وقتی قرارشد این برنامه اجرا شود دولت آقای احمدی نژاد « سهام عدالت» را مطرح کرد و بعد حدودا 40% از واحدهائی که قراربود به بخش خصوصی واگذار شود دردست دولت باقی ماند. حالا هم تقریبا همگان می دانند که از آن چه که واگذار شد تنها 13% به بخش خصوصی و 87% به بخش نه دولتی- نه خصوصی- به اصطلاح « خصولتی»- بود. خوب به نظر من در اینجا نقض غرض شده است. الان هم هنوز هیچی نشده آقای روحانی درباره نقش اقتصادی سپاه حرفهای نگران کننده ای می زند. من سیاستمدار و فعال سیاسی نیستم ولی تا جائی که من می دانم نظامیان جایشان در پادگانهاست ووظیفه عمده شان هم حفاظت ازمرزهاو از امنیت کشور است نه در کارخانه ها. من بطور کلی هیچ گاه با سیاست های واگذاری موافق نبودم و نیستم ولی اگرقرار است چنین سیاستی اجرا شود این سیاست برای خودش حساب و کتاب دارد. یعنی همکاران اقتصادی بنده که به قول شما سیاست های اصل 44 را شاه کلید می دانند برایش مختصاتی بر می شمارند. یکی در حوزه مدیریت این واحدهاست و دیگری هم تاثیری است که برساختار بازاردارد و آن را رقابتی می کند. خوب اگر قرار باشد به جای یک انحصار دولتی شما یک انحصار خصوصی ویا حتی انحصار خصولتی داشته باشید خوب دلیلی ندارد که این سیاست که فاقد آن مختصات پیش گفته است هنوز « شاه کلید» باشد و باعث رونق اقتصادی شود. پس درجواب شما عرض می کنم که بستگی دارد که این سیاست ها را چگونه اجرا می کنید. اگر به صورتی که تاکنون اجرا شد شما دیگر اجزای این سیاست را پیاده کنید من گمان نمی کنم پی آمدش رشد اقتصادی و یا رونق اقتصادی ایران باشد. اجازه بدهید که اندکی کلی تر به این پرسش شما برگردم. دراین سال‌ها بودند اقتصاددانانی که بدون توجه به این وجوه «غیر اقتصادی» خواهان حذف دولت از زندگی اقتصادی و سپردن کارها به دست «بازارآزاد» درایران هستند. درموارد مکرر در این باره نوشته‌ام که من با این سیاست، موافق نیستم. آن هم به این دلیل ساده که وقتی تکلیف حق و حقوق فردی نامشخص باشد و دولت هم کارآمد نباشد، اقتصاد بازار هم نتیجه نمی دهد. برخلاف تصور این دوستان شما هیچ اقتصاد بازارگرائی ندارید که نهاد دولت در آن کارآمد نباشد. به همین خاطر، معتقدم که با تمایلی که می‌کوشد در جوامعی چون ایران دولت را از زندگی اقتصادی حذف کند نیز باید مقابله شود. آن چه باید بشود تصحیح عملکرد دولت و دیگر نهادها است نه حذف آن.

تا جائی که من می دانم هیچ نمونه تاریخی وجود ندارد که اقتصادی بدون نقش کارساز و موثردولت در اداره ی امور توسعه یافته باشد.

ثانیا، بخش خصوصی در ایران به دلایل گوناگون از جمله به دلایل عدم امنیتی که وجود دارد، فاقد خصلت کارآفرینی است و در وجوه عمده، تمایل زیادی به باج طلبی (Rent seeking) دارد و این خصلت نیز، خصلت تازه‌ای نیست. با حذف دولت از زندگی اقتصادی و بدون آن چه‌هائی که باید انجام بگیرد، این بخش به جای کوشش در راستای افزودن بر تولید ارزش و ارزش افزوده در اقتصاد، همه توان خود را صرف بخش توزیع كرده و می‌کوشد بدون دردسر به درآمدهای کلان تر دست یابد و این خصلتی است که چه در رژیم گذشته وچه در سال‌های اخیر عیان تر از آن بود که کتمان کردنی باشد. با همه کمبود‌هائی که در اقتصاد وجود داشت و دارد، این بخش به سرمایه‌گذاری برای افزودن بر تولید نه درگذشته علاقه داشت و در این راه پشتکار قابل توجهی نشان داد ونه در دوره حکومت کنونی و نه در آینده نزدیک نشان خواهد داد. البته شاید عامل اصلی، نبودن امنیت اجتماعی و بلاتکلیفی گسترده باشد ولی تن پروری و عادت به داشتن درآمدهای بادآورده هم درتداوم این مصیبت دخیل است که باید به طور جدی با آن مقابله شود.

*** با اين تحليل، براي خصوصي‌سازي بيشتر در اقتصاد ايران، چه تبعاتي پيش‌بيني مي‌كنيد؟

به نظرمن اگر قرار باشد بدون اصلاحاتی که لازم است، آن گونه که از قرائن پیداست، بخش‌های بیشتری در اختیار این بخش مسوولیت گریز ودلال مسلکم و یا بخش خصولتی قرار بگیرد، اقتصاد مملکت یا گرفتار بحران بی اعتباری بین المللی خواهد شد؛ به خاطر وارداتی که توانائی تامین مالی شان را نداریم،  یا تورم سیر صعودی خواهد گرفت. دلیل افزودن بر تورم هم این است که فعالیت‌های دلالی یکی از عمده ترین عوامل افزایش قیمت است چون هر دلالی بدون این که ارزش افزوده‌ای تولید کرده باشد، بسته به موقعیت، مقداری بر قیمت‌ها افزوده است. پس، قبل از هرچیز، راهی جز این نداریم تا همه ی امکانات را برای افزودن بر تولید ارزش وارزش افزوده در اقتصاد بسیج کنیم. و همین جا ست که بر می‌گردیم به ضرورت کنترل و محدود کردن قدرت سیاست پردازان و ایجاد شرایطی که امنیت اجتماعی ازحرف فراتررفته و با نهادهای لازم حمایت گردد.

پس، در این که در ایران با مشکلات و مصائب فراوانی روبرو هستیم و در این که ساختار اقتصادی و سیاسی مخدوش و غیرکارآئی داریم حرفی نیست. ولی به نظر من، راه مقابله با این قدرت‌های اقتصادی و راه تصحیح این ناهنجاری‌ها این نیست که سیاست‌هائی در پیش بگیریم که موجبات تقویت همین مافیای اقتصادی را فراهم بکنیم.
همین جا پس این نکته را هم بگویم که بازاری که شماری از اقتصاددانان درایران از آن حرف می‌زنند و از آن دفاع می‌کنند، یعنی بازاری مستقل از مداخلات گسترده و هرروزه‌‌ دولت، وجود خارجی ندارد.و اگر هم رگه‌های کم رنگی از چیزی شبیه به این نوع بازار در خاطره‌های گرد گرفته تاریخی بشر باشد، آن هم به مراحل اولیه نظام فئودالی و در مرحله ظهور وپیدایش مبادلات کالائی مربوط می‌شود که حتی در آن موقع نیز، پول در جریان به وسیله فئودال منطقه و یا سلطان ضرب می‌شد و از آن گذشته، نه حجم مبادلات قابل توجه بود و نه دائمی و ادامه دار. تولید،‌ تولید کالائی يعني تولید برای بازار نبود و تنها تولید مازاد برمصرف بود که به صورت کالا در آمده وارد مبادله می‌شد. این مازاد اگر در یک سال بود، ممکن بود در سال دیگر نباشد. ولی سرمایه سالاری در گوهر نظام متفاوتی است که با کالايی شدن تولید و نیروی کار خصلت بندی می‌شود و به همین خاطر است که مداخلات هر روزه دولت در بازار به شکل‌های مختلف، نه فقط موثر که ضروری می‌شود.

به این ترتیب حرف اصلی واساسی من این است که باید برای کارآمدشدن نهاد دولت و نهادها و سازمان های وابسته کوشش کنیم. قانون مداری باید درسرلوحه همه کارها قرار بگیرد. قانون بد را می توان به صورت قانون خوب تغییر داد. ولی قانون گریزی بلیه ای است که به غیر از خسارت چشمگیر اثر و پی آمد دیگری ندارد. وظایف نهادهای مختلف و به ویژه نهادهای نظارت گر –مثل مجلس شورای اسلامی و سازمان بازرسی کل کشور- باید به روشنی تعریف شودو همه امکانات مملکتی برای اجرای موثر و مفید این نظارت ها بسیج شود. مشکل دیگری که آن هم بسیاراساسی است گسترش فساد مالی واقتصادی درایران است. تا جائی که من می دانم اگر با گستردگی فساد مالی واقتصادی به طور جدی واساسی مقابله نشود رونق اقتصادی هم اتفاق نمی افتد. و این داستان می ماند برای فرصتی دیگر.

 

 

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

چند کلمه ای برای مهدی جان استعدادی شاد


دوست نادیده ام مهدی جان استعداد شاد از من پرسیده است:

«شما که دست اندرکار اقتصاد سیاسی هستید در مورد این پدیده معاصر در منطقه به اصطلاح خاور میانه چه فکر میکنید که کشورها بسوی ناکشور شدن میروند. از عارضه درگیریهای قومی و عقیدتی در غالب این قلمروها گذشته که انواعی از جنگهای داخلی را بنمایش میگذارد و خصوصیت اصلی کشور یعنی امنیت را منتفی میکند، نبود استقلال قوه مجریه هم مورد دیگر از این پدیده ناکشور شدن است. نمونه اش هم مسئله وابسته بودن ارتش مصر به کمکهای مالی امریکا است یا امتیازاتی که اسلامگراین حاکم بر ترکیه به اروپا میدهند تا شاید روزی عضوی از بازار آنجا شوند. همین برکشیدن روحانی از سوی بیت رهبری به مقام ریاست جمهوری که در میان کاندیداها بیشترین روابط را با انگلیسیها داشته و گویا هنوز دارد، آیا نشانه این امر نیست که کشورها بیش از پیش به قدرتهای خارجی وابسته میشوند و بدین ترتیب ناکشور میشوند. عراق و افغانستان نیز میتوانند بعنوان مثال استدلال موجودیت ناکشور در نظر گرفته شوند».

مهدی عزیز:

ضمن تشکر از لطف و بزرگواری تو همان طور که درپاسخ کوتاهم اشاره کردم من منظورت را از « ناکشورشدن» متوجه نمی شوم یعنی نمی دانم منظورت چیست و اما اگرنظر خودم را در باره آن چه که از پرسشت می فهم بخواهی بدانی می توانم فهرست وار برایت بنویسم.

خاورمیانه آن طور که من می فهمم سه خصلت عمده و اساسی دارد.

-         در جهان امروز نفت اهمیت حیاتی دارد و چیزی حدود 60 تا 70% ذخیره نفتی ( و گاز) جهان دراین منطقه است.

-         اگرچه منطقه تاریخ درازدامنی دارد ولی پاره پاره شدن منطقه به کشورهای مجزا درابعاد تاریخ جهان بسیار تازه و تا حدود زیادی ناشی از منافع نیروهای خارجی است که عمدتا در قرن نوزدهم اتفاق افتاد. تا جائی که من می دانم اغلب مرزهای موجود به واقع قلابی است و زمینه ووجاهت تاریخی ندارند.

-         ساختار سیاسی و فرهنگی منطقه پیچیدگی های خاصی دارد که سنت درآن نقش بسیار مهمی دارد و این ترکیب درپیوند با دو نکته قبلی امکان و اجازه تحول یا حداقل تحول سازنده نیافته است. البته تقصیر اصلی با خودمان است که به اندازه کافی هوشمند نبوده ایم ولی نیروهای خارجی هم در تداوم این مصیبت ما بی تاثیر نبوده اند.

البته منطقه مشکل دیگری هم داشته است وآن هم هم جواری آن با « شوروی سابق» بود و همین همجواری باعث شد که مدعیان دموکراسی غربی به اسلام سیاسی به عنوان بدیلی دربرابر « کمونیسم روسی» میدان زیادی بدهند. وحالا که به اصطلاح باد « کمونیسم روسی» در رفته است منطقه مانده است و اشکال مختلف « اسلام سیاسی» که ازگوشه و کنار سر بیرون می زند. شاید بی ربط نباشد اگر بگویم آنها که « باد» کاشته اند، حالا «طوفان» درو می کنند. اولین بار درایران این چنین شد و حالا هم در مصر- ولی ظاهرا غربی ها شاید از تحربه ایران آموخته اند که نگذارند « اسلام سیاسی» بیش از این میدان بگیرد و شاید به همین خاطر است که از « کودتای دموکراتیک» در مصر حمایت می کنند! این اصطلاح « کودتای دموکراتیک» هم از همان مقوله مثلثی است که چهارگوش دارد. اهمیت نفت و بازی قدرت در اقتصاد جهان به گونه ای است که مدعیان دموکراسی معیارهای دوگانه وچند گانه بکار بگیرند. عربستان سعودی با نظام عهد دقیانوسی اش تحمل می شود ولی مرسی را در مصر بر نمی تابند و یا علیه مردم ایران هر روزه تحریم های سخت تری اعمال می کنند. درخاورمیانه تا جائی که من می فهمم مقوله دولت-ملت آن گونه که لازم است حل نشده است. یعنی به شکل وصورت های مختلفی تقریبا در همه این کشورها ما نظام استبدادی و خودکامه داشتیم و تا جائی که من می فهمم در طول و عرض تاریخ هیچ نظام استبدادی وجود نداشته است که به نیروها و منابع خارجی وابسته نبوده باشد- این وابستگی در نفس این گونه حکومت هاست. به عقل ساده اندیش من یک دولت یا به ملت خود تکیه می کند و یا به نیروهای خارجی و با آن چه که از خاورمیانه می دانم من یکی تعجب نمی کنم که تقریبا همه دولتها در این منطقه به جائی وابسته اند. به وابستگی ارتش مصر اشاره کرده ای خوب انتظار داشتی که درزمان مبارک با آن چه که حکومت  اش می کرد این ارتش به مردم مصر وابسته باشد! ارتش سعودی این وابستگی مالی ندارد ولی معمولا بفرموده عمل می کند همان گونه که در گذشته ای نه چندان دور هم « ارتش ایران»- به اعتقاد من به فرموده عمل کرد و به ظفار لشگرکشید- آخر ما سر پیاز بودیم یا ته پیاز که به کشور دیگری لشگر کشی کنیم! درباره ایران و آقای روحانی هم مهدی جان می خواهد ایران باشد و یا کره مریخ وقتی در جامعه ای کس یا کسانی باشند که حرف شان ورای قانون باشد در آن کشور به قول شعار اوایل انقلاب « دموکراتیک و خلقی هردو فریب خلق» می شود یعنی همینی می شود که مشاهده می کنی. فرض کن روحانی نمی شد و مثلا می شد قالیباف یا می شد جلیلی خوب چه اتفاق خارق العاده ای قرار بود پیش بیاید؟

می دانم جواب سئوالهایت را ندادم ولی از منظری که من به دنیا می نگرم به گمان من مشکل اصلی و اساسی ما در منطقه این است که سیاست و فرهنگ مان خودکامه و استبدادی است و تازمانی که با برنامه ریزی و آگاهانه برای تخفیف این مشکل قدم بر نداریم همین آش است و همین کاسه. درایران عزیزخودمان دریک دوره ای حتی صاحب نظران و چشم و چراغ های فرهنگی مان برای مان « دیکتاتور مصلح» اختراع کردند- از همان قماش مثلث چارگوشی که پیشتر اشاره کردم – و حتی درحول و حوش انقلاب سال 1357 در جامعه ای مثل جامعه استبدادزده خودمان « لیبرال» بدترین فحشی شد که می شد به کسی داد و حالا هم که شاهد « کودتای دموکراتیک» در مصر هستیم. اگر منظورت از « ناکشورشدن» این که « حکومت کردن» دشوار تر می شود با تو موافقم و اگر منظورت چیز دیگری باشد که لابد توضیح می دهی.    

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

« بهار عربی» یا « زمستان سیبری» برای واشنگتن


نوشته: ویلیام انگدال

اقدام سریع نظامیان مصر دربازداشت محمد مرسی و دیگران رهبران سازمان اخوان المسلمین در3 ژوئیه یک عقب نشینی جدی برای استراتژی « بهارعربی» واشنگتن است که کوشید تا با استفاده از اسلام سیاسی چین وسرتاسرروسیه و همین طور کشورهای از نظر انرژی غنی خاورمیانه را بهم بریزد.مرسی به تقاضای وزیر دفاع برای کنارگیری و جلوگیری از خون ریزی پاسخ منفی داد. او گفت که از « کرامت مشروع» خویش دفاع می کند و از ارتش خواست که اولتیماتوم خود را لغو کند. وقتی آیندگان این دوره ازتاریخ را بررسی خواهند کرد ممکن است این نقطه عطفی در پایان امریکا به عنوان تنها ابرقدرت جهانی باشد.

یک سال پس از این که سازمان مخفی کار اخوان المسلمین قدرت گرفت و نامزد خود محمد مرسی را به عنوان رئیس جمهور معرفی کرد و پارلمان را درکنترل خویش گرفت ارتش با توجه به حضور میلیونها معترض خیابانی به کوشش مرسی برای تحمیل قانون شریعت و بی توجهی به وضعیت اقتصادی درحال سقوط مداخله کرد. رهبری کودتا با وزیر دفاع و فرمانده ارتش ژنرال عبدل فاتخ السیسی بود. جالب این که تنها یک سال پیش السیسی به عنوان یک ژنرال جوان و شدیدا مذهبی از سوی مرسی به این مقام رسیده بود. او هم چنین درامریکا آموزش دیده و از سوی رهبران واشنگتن و پنتاگون هم مورد احترام بود . این که او اکنون این کودتا را رهبری می کند نشان دهنده عمق رد اخوان المسلمین درمصر است. السیسی درشب چهارشنبه 3 ژوئیه اعلام کرد که رئیس دادگاه عالی به عنوان رئیس جمهور موقت و تشکیل یک دولت تکنوکرات کشور را تا انجام انتخابات زودهنگام ریاست جمهوری و مجلس اداره خواهد کرد. درکنار او رهبران مسیحی، سکولار و مسلمان هم حضور داشتند. السیسی گفت که همه کوشش های ارتش برای دیالوگ ملی و آشتی ملی ازسوی همه جناح ها حمایت شد ولی رئیس جمهور مرسی و اخوان المسلمین این کوشش ها را رد کردند.

خشم علیه امریکا:

احتمالا عمده ترین وجه بسیج توده ای معترضین در هفته های اخیر که سرانجام به تصمیم ارتش برای مداخله و گرفتن کنترل منجر شد خصلت صریح ضد واشنگتنی معترضان خیابانی بود. تظاهرکنندگان پلاکاردهائی علیه اوباما و سفیرامریکا آن پاترسون که شدیدا حامی اخوان المسلمین است حمل می کردند. سفیر امریکا در قاهره، آن پاترسون یک هدف ویژه تظاهرکنندگان بود. پاترسون در 18ژوئن 2013 علیه تظاهرات مخالف مرسی سخن گفته بود. او به مصری ها گفت« بعضی ها می گویند که عمل خیابانی نتیجه ای بهتر از انتخابات خواهد داشت. صادقانه می گویم دولت من و من شدیدا به این ادعا مشکوکیم». و بعد دریک مصاحبه صریح تربا الاهرام آنلاین درماه مه 2013 دیپلمات امریکائی رسما از انتقاد از مرسی طفره رفت و گفت« واقعیت این است که آنها در یک انتخابات مشروع شرکت کرده و برنده شده اند. البته که همیشه کارکردن با یک دولت تازه چالش برانگیز است ولی درسطح نهادهای دولتی ما داریم با همان ارتش و همان دولت کارمی کنیم و همان روابط از قدیم ایجاد شده مان را حفظ کرده ایم»(1).

مداخله ارتش هم چنین برخلاف مداخله مستقیم اوباما و رئیس کل ارتش او ژنرال مارتین دمپسی صورت گرفت. اوباما با مرسی تلفنی صحبت کرد و رئیس کل ارتش هم با ژنرال سدکی صبحی و امیدوار بودند که بتوانند بحرانی که بین رژیم و ارتش و نهضت اعتراضی پیش آمده بود را تخفیف بدهند. اکنون اوباما به کسی می ماند که معترضین تخم مرغ به صورت اش پرتاب کرده باشند(2).

نکته مهم دیگر این که پادشاه عربستان عبدالله و رهبران محافظه کار امارت متحده عربی – به استثنائی حاکم شدیدا طرفدار اخوان المسلمین درقطر- از مداخله ارتش در مصر استقبال کرده اند. خبرگزاری دولتی عربستان سعودی درپیامی از پادشاه عربستان گزارش کرد« به نام مردم عربستان سعودی و از طرف خودم رهبری شما را دراین شرایط بحرانی تاریخ مصر تبریک می گویم. دعا می کنیم خدا به شما درانجام وظایفی که به گردن گرفته اید و برای رسیدن ملت برادرمان مصر به آن چه که آرزوی آنهاست، کمک کند»(3).

یک بلاگ خبری در اسرائیل که به ارتش و مقامات امنیتی اسرائیل نزدیک است می گوید که ارتش مصر با حمایت ضمنی عربستان سعودی و دیگررهبران محافظه کار کشورهای حاشیه خلیج [فارس] مداخله کرده است. براساس این گزارشها اگر دولت اوباما کمک سالیانه 1.3 میلیارددلاری به ارتش مصر را قطع کند، عربستان سعودی و امارت متحده عربی کمبود بودجه را جبران خواهند کرد. هم چنین گزارش شده است که عربستان سعودی، امارت متحده، و دیگرکشورهای منطقه مثل بحرین و کویت« بلافاصله تزریق منابع مالی قابل توجه دراقتصاد مصر را در پیش خواهند گرفت. توده های مصری خواهند دید دراقتصادی که بطور موثری مدیریت شودآنها از حداقل امکانات برخورداربوده و دیگر لازم نیست مثل دوره رهبری اخوان المسلمین گرسنگی بکشند. براساس اطلاعات ما، عربستان سعودی و امارت متحده متعهد شده اند همان مبلغی را که قطر به دولت اخوان المسلمین دریک سال گذشته پرداخت کرد- یعنی 13 میلیارددلار- به قاهره بپردازند»(4)

آیا این کمک های مالی پرداخت می شود یا نه ولی مداخله ارتش درمصرامواج طوفانی درسرتاسر دنیای اسلام ایجاد کرده است. یک هفته پیش هم گام با شدت گرفتن اعتراضات عمومی در مصر، پادشاه شدیدا طرفدار اخوان المسلمین قطر شیخ حامد الثانی دریک اقدام حیرت آور کنار رفت و فرزند 33 ساله اش پادشاه شد که گفته می شود آدم معتدلی است. پادشاه تازه هم بلافاصله نخست وزیر شدیدا طرفدار اخوان المسلمین شیخ حامد بن جسیم را برکنار کرد. قطربه مصردرزمان مرسی و اخوان المسلمین 8 میلیارددلار پرداخت و رهبر معنوی اخوان المسلمین یوسف الکرادوی اکنون چندین دهه است که در دوها زندگی می کند و از آن به عنوان پایگاهی برای سخن ورزی ها شدیدا بحث برانگیزی استفاده می کند. کانال خبری الجزیره که به دولت قطر تعلق دارد نظر به این که از صورت یک منبع خبری مستقل خارج شده و به خاطر مواضع شدیدا طرفدارانه اش ازاخوان المسلمین مورد انتقاد قرار گرفته است(5). جالب این که یکی از اولین کارهای ارتش مصر بستن استودیوی الجزیره در قاهره بود.

شکست اخوان المسلمین در مصربرای ترکیه ونخست وزیرش تایپ اردوغان که طرفدار اخوان المسلمین است شوک بزرگی است. اعتراضات توده ای در ترکیه از سوی اردوغان و پلیس با استفاده از گاز اشک آورو با استفاده از آب با فشار بالا شدیدا سرکوب شد. اردوغان اجازه داد تا از ترکیه به عنوان پایگاهی برای اعزام جنگجویان اجاره ای که عمدتا با منابع قطر تامین مالی می شوند به سوریه برای سرنگونی دولت حافظ الاسد و جایگزینی اش با یک دولت اخوان المسلمینی استفاده شود. مرسی اندکی پیش از سقوط خواستار جهاد برای سرنگونی حافظ الاسد در سوریه شده بود.

سئوال اساسی این است که عکس العمل اوباما به شکست « بهار عربی» واشنگتن چه خواهد بود؟ بهارعربی دیروز به صورت کابوس زمستانی سیبری برای واشنگتن درآمده است.

[1] John Hudson, Knives Come Out for US Ambassador to Egypt Anne Patterson, Foreign Policy, July 3, 2013, accessed inhttp://thecable.foreignpolicy.com/posts/2013/07 /03/knives_come_out_for_us_ambassador_to_egypt_anne_patterson

[2] DebkaFile, Army deposes Morsi. In TV statement, army chief names judge provisional president. Tahrir Sq. jubilant, DEBKAfile Special Report July 3, 2013. Accessed in http://www.debka.com/article/23088/Army-deposes-Morsi-In-TV-statement-army-chief-names-judge-provisional-president-Tahrir-Sq-jubilant

[3] Reuters, Saudi king congratulates new Egyptian head of state, July 4, 2013, accessed in http://ca.news.yahoo.com/saudi-king-congratulates-egyptian-head-state-221341784.html

[4] DebkaFile, Saudis, Gulf emirates actively aided Egypt’s military coup settling score for Mubarak ouster, DEBKAfile Exclusive Report July 4, 2013 http://www.debka.com/article/23090/Saudis-Gulf-emirates-actively-aided-Egypt%E2%80%99s-military-coup-settling-score-for-Mubarak-ouster.

[5] Simeon Kerr, Fall of Egypt’s Mohamed Morsi is blow to Qatari leadership, Financial Times, July 3, 2013, accessed in

http://www.ft.com/intl/cms/s/0/af5d068a-e3ef-11e2-b35b-00144feabdc0.html#axzz2Y4bYmKsb

متن انگلیسی

http://www.globalresearch.ca/washington-islamist-strategy-in-crisis-as-morsi-toppled/5341595.

عنوان این ترجمه را مترجم افزوده است.



۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

کردارملایان درایران- یک فصل از کتاب « استبداد ذهن و فرهنگ استبدادی درایران»



اگرچه دردیگر فصول این کتاب هم پیش آمده است که ازعملکرد استبداد ذهن در عمل هم نمونه داده باشم ولی هدفم در صفحات پایانی کتاب ارایه نمونه های بیشتر از عملکرد این ذهنیت درواقعیت زندگی است. به سخن دیگر، نمود بیرونی این ذهنیت به چه صورت هائی در می آید و چه پی آمدهائی دارد؟ برای یافتن این نمونه ها هم راهی نداریم به غیر از سیروسیاحت درمتون قدیمی و اسنادی که دراختیار داریم.

تاکنون به دفعات نوشته ام که یکی از راههائی که برای آموزش خودم دراین راستا آن رابسیار مفیدو ثمربخش یافته ام، خواندن سفرنامه و بطور کلی متون قدیمی است. درجوانی و نوجوانی هم همین تمایل با من بود ولی درآن سالهای دور، سیروسیاخت در این متون قدیمی برای من بیشتر حالت کنجکاوی داشت تا این که بخواهم درباره این ذهنیت شاهد و سند جمع آوری نمایم. به همین خاطر درنوجوانی یکی از تفریحات من درآن سالهای دور- درخانه پدربزرگ درآمل- این بود که درمیان نشریات قدیمی که پدربزرگ دریک کمد بایگانی کرده بود، پیچ و تاب بخورم و بدون این که چیزی را درست و حسابی بفهمم ساعت ها خودم را به خواندن آنها سرگرم کنم. درسالهای اخیرولی کم اتفاق نمی افتد که متون قدیمی را بیش از یک بار می خوانم و اکنون اگرچه هم چنان کنجکاوی دارم ولی علاوه برآن به گمانم خواندن این متون برای رسیدن به شناخت بهتری از این ذهنیت هم بسیارمفید است . چون آدم نظر تنگی نیستم گاه البته سعی می کنم که بخشی از این یافته ها و یادگرفته های خودم را با دیگران شریک شوم. یادش بخیر در گذشته که حوصله بیشتری داشتم، یادداشتهائی می نوشتم تحت عنوان«اخلاق الرجال» که چیزی نبود مگر بازنوشت بعضی از آن چه که در این منابع می خواندم که از دید من بیانگروجود یک مشکل فرهنگی درمیان ما ایرانی ها بود. حالا هم فکر می کنم بد نیست، چند نمونه ای به دست بدهم از کردار صاحبان قدرت – به خصوص از کردارملایان- در ایران قدیم- به زمان ناصرالدین و مظفرالدین شاه قاجار. اگرچه این تصویر نمی تواند کامل باشد و نیست ولی گذشته از ادعاها پرسش این است که این جماعت درواقعیت زندگی ما ایرانی ها چه می کرده اند؟ درکنار آن چه که گفتم برای این کار دلیل دیگری هم دارم. نویسنده اش را نمی شناسم ولی 91 سال پیش درکاوه شماره 10 سال پنجم می خوانم که« و بالاخره از همه عجیب تریک طبقه ای ازمردم ایرانند که پیشه ایشان گریاندن مردم بدبخت مملکت است و از این حرفت کسب معیشت می کنند. این فقره درتمام روی زمین و درتاریخ دنیا هم منحصربفرد است که یک قوم بدبختی را بواسطه هزاران وعد و وعید مجبور بزاری و ناله بکنند و آن ملت کم طالع غصه خوردن و جزع کردن را اسباب سعادت خود بداند.....این پرورش یافتن مردم بگریه و ناله اثرات شوم بسیار ناگواری درحالت اجتماعی ما گذاشته. عموما چهره ترش و پرچین و چوروک است. موسیقی ملی ما تماما حزن انگیزو پرازامان و داد است. نطق های سیاسی و مهیج منجر به گریه عمومی می شود. مصائب سیاسی وملی باعث شیون و گریه پارلمان و هیئت وزرامی گردد. برای مشروطیت گریه می کنند. برای اصلاح مالیه، برای شاه پرستی، برای جمهوری طلبی، برای بالشویسم، برای اصلاحات ادبی نیز گریه و شیون راه می اندازندو خلاصه گریه را بتقلید تجار گریه فروش« برهردردبی درمان دوا» می دانند وگریه ملی و گریه سیاسی و گریه مشروطیت را باعث اصلاح امور می پندارند.... و جوانان فرنگی ماب هم یک دسته سینه زن « مود جدید» راه انداخته یزید را لیدرپارتی « ارتجاعیون»، شمر را « مستبد بزرگ»، ابن زیاد را « خائن وطن اسلامی و ائمه دین را « انقلابیون تمدن بشری» و « قهرمان ملی» نامیده و بدین جهت اعمال خولی و سنان بن آنس را « بی قانونی» شمرده و به این نغمه ها مترنم شده و با تانی سینه زده و « تجدد» درعزاداری احداث می کنند» . به این حساب، گذشته از مقوله ذهنیت استبدادی که پیشتر به آن اشاره کرده ام، سیرو سیاحتی درکردار این جماعت هفت خط نمی تواند برای شناخت بسیاروجوه دیگر از زندگی و فرهنگ مان مفید نباشد. البته خواهیم دید که درمواردی که کم هم نیست کردار این جماعت بطور روشن و آشکار رنگ و بوی طبقاتی دارد.

بدون این که بخواهم گمانه زنی بکنم که چرا این گونه است واقعیت دارد که هم دین در میان ایرانی ها نفوذ زیادی دارد و هم به تبع آن تقریبا درهمه تاریخ ما، ملا ها هم موقعیت ویژه ای داشته اند و هنوز هم دارند. گوشه ای از نقش شان را درگفتاوردی که از روزنامه کاوه آوردم خوانده اید همین جا باید بگویم که غرضم از« همه تاریخ ما»، تاریخ معاصر ایران است تا 1357 که سال سقوط نظام سلطنتی درایران است. در پی آمد این سقوط تئوکراسی اسلامی در پوشش « جمهوری اسلامی» ایجاد شد و آن کس که باید بداند می داند که این تئوکراسی ممکن است اسلامی بوده یا نبوده باشد ولی به یقین هرگز یک «جمهوری» نبوده است. « جمهور» و « جمهوری» برای خودش معنی دارد و نمی توان و نباید هرچه ای را به عنوان یک « جمهوری» قالب کرد. البته می دانیم که پس از بهمن 1357 گذشته از خیلی چیزهای ویژه ملایان « دادگاه ویژه» هم پیدا کرده اند که روایت بیشترش بماند برای فرصتی دیگر.

همین جا بگویم آن مباحثی که درایران جاری است که تنها پس از مرگ آقای خمینی «جمهوریت» نظام به مخاطره افتاده است قصد وغرض اش به گمان من، نه این که روشنگری باشد، بلکه کل این جریان به واقع ترجمان جنگ و جدال طبقاتی- و شاید بهتر است بگویم – فرقه ای درمیان قدرتمندان است که از پرده برون افتاده است. تا جائی که من می دانم هر دو گروه، دراین که ساختار حکومت باید دینی باشد، اختلاف نظری ندارند و اگر اختلافی باشد درچگونه اجرا کردن همین پروژه است. دراین وجیزه به این مباحث کار ندارم و می گذارمش برای کسانی که هم دانشش را دارند و هم حوصله و توانش را که دراین مباحث درگیرشوند. درباره علل تاریخی نفوذ دین هم سخن نخواهم گفت جز این که تنها نگرشی بود که به طور بسیار بدوی خودرا و حتی دیگران را سازمان داده و درشرایط نبود ابزارهای ارتباط جمعی امروزین تنها نهادی بود که حداقل دو ماه درسال این امکان علنی و قانونی را داشت تا با بخش های زیادی از مردم ازروبروسخن بگوید. حتی درآن دوره ای که این ابزارهای ارتباط جمعی امروزین را هم پیدا کردیم، ساختار سیاست درایران- حتی درسالهای پیش از بهمن 1357- به گونه ای بود که بخش عمده ای از جریانات سیاسی از آزادی وفضای لازم برخوردار نبوده اندتا بامردم ازروبرو سخن بگویند و در این دوران هم، باز همان جلسات بود و همان سخن گفتن های ملایان از روبرو با تعداد قابل توجهی از مردم. این هم بماند که حداقل تا 1906 درایران بساط عدلیه و دادگاهی هم نبود- به جز محاضر همین ملاها- و قانون مدونی هم در هیچ زمینه ای نداشتیم به غیر از آن چه که ملاها از احکام قرآنی و یا حتی از احادیث تعبیر و تفسیر می کردند. به نظرمن، یکی از دلایل بلبشوی حقوقی درایران این بود که درنتیجه تفاسیر متفاوت از ادبیات دینی، قانون منحصر به فردی وجود نداشت. از سوی دیگر، تا 1906بطور کلی در هیچ عرصه ای ما تفسیر و تعبیری متفاوت از تفسیر و تعبیر مذهبی نداشتیم. حتی درزمانه ای که به آموزش و سواد آموزی رسیدیم تا مدتها، آموزش فقط در مکتب خانه ملایان امکان پذیر بود. ملایان نه فقط ایدئولوژی ساز جامعه که معلمان اخلاق و حتی ماموران ویژه وارسی ضوابط اخلاقی خود ساخته درسطح جامعه هم بودند. می خواست اختلاف نظر بین آحاد مردم، مالی باشد یا اخلاقی، عرصه حکمیت دراینجا هم به محاضر ملایان محدود می شد. بطور کلی، دراین واقعیتی که وجودداشت، هرملای ذینفوذی هم قانون گذار بود و هم درموارد بسیار مجری قانون. تا به همین جا، چند تا نتیجه گیری خیلی کلی بکنیم قبل از آن که بپردازیم به دیگر موارد:

- ازهمین روست که برخلاف دیدگاهی که غالب است من برآن عقیده ام که در هیچ دوره ای از تاریخ ما- حتی در قبل از 1357- ملایان نه برحکومت که همیشه درحکومت بوده اند.

- آن چه در 1357 اتفاق افتاد به واقع انحصار قدرت سیاسی از سوی ملایان بود.

این ها و البته بسیار نکته های دیگر، مسایل بسیار مهمی است که جا دارد به جای خویش بیشتر و با ذکر شواهد و اسناد تاریخی مورد وارسی قرار بگیرد. دراین مختصر، ولی هدفم چیز دیگری است.

برای وارسیدن نقش ملایان درایران، به آنچه که ملاها درباره خود می گویند نمی توان ونباید اعتماد کرد. به طور کلی همین روایت است درباره هر گروه و قشر و طبقه دیگر. ولی به اشاره می گویم که اگرچه گاه پیش آمده است که بین نماد (به ظاهر) غیر دینی استبداد درایران- یعنی شاه و حکام- و کادرهای اصلی استبداد دینی – ملایان- تناقض و حتی درگیری پیش می آمده است ولی وابستگی این دو نهاد تمامیت خواه و خودکامه به یک دیگر آن چنان عمیق بود که همیشه جانب احتیاط را دربرابر یک دیگر رعایت می کردند.

اگرشاه برای خودش قدرقدرتی بود که قدرت مطلقه داشت و به کسی هم پاسخگوئی نداشت، دقیقا همین وضعیت در پیوند با ملایان هم وجود داشت. دراین دوره ای که مورد نظر من است می خواهد وضعیت ملانجفی بوده باشد دراصفهان و یا فال اسیری درشیراز و حتی آشتیانی و شیخ فضل الله نوری درتهران. مردمی که درتحت نظامی این چنین معیوب زندگی می کردند، درتظلم خواهی از شاه و شیخ تنها می توانستند برسرسجاده و احتمالا در مسجد و درخلوت خویش به خدای خویش شکایت ببرند. هیچ نهاد بشر ساخته ای که بتواند این دو گروه خودکامگان را به پاسخگوئی وادارد وجود نداشت و متاسفانه حتی تا به همین امروز هم هنوز به وجود نیامده است. سی و چندسالی است که دیگر شاهی دربساط نیست ولی دربازی قدرت،«ولایت فقیه» با قدرت مطلقه ای که دارد و تازه آن را به کائنات هم پیوند زده است، اگر قدرقدرت تر از شاهان در ساختارسیاسی ایران نباشد، مطمئنا کم و کسری ندارد. با این همه، شماری از دوستان طوری سخن می گویند که انگار استبداد دینی، فقط از زمانی درایران پدیدار شد که «جمهوری» اسلامی بوجود آمد. البته که این ادعا، ادعای سخیفی است که ربطی به تاریخ ایران ندارد. این نگرش به مقدار زیادی تحت تاثیر تصفیه حساب با حکومت اسلامی شکل گرفته است که قابل درک است ولی به گمان من، مقبولیت تاریخی ندارد. البته دراین تردیدی نیست که این استبداد در این سال ها بسی گسترده تر و شدیدتر و عریان تر شده است ولی واقعیت تاسف بار این است که حتی درآن دوره ای که ملایان مستقیما در حکومت نبوده اند، درعرصه اندیشه ورزی هم چنان اعمال استبداد می کردند و درمواردی حتی به قتل مخالفان هم برآمده بودند. اگرترور رزم آرا و هژیرو ترور نافرجام علاء و بعد ترور منصور یک بعد سیاسی هم داشته باشد ترور احمد کسروی و منشی اش- آنهم در ساختمان وزارت دادگستری کشور- هیچ معنائی به غیر از استبداد دینی و سرکوب اندیشه ورزی- نه از سوی حکومت- که از سوی ایدئولوژی سازان جامعه اسلامی ایران نداشته است. دراین راستا و درپیوند با آنچه که من استبداد دینی می خوانم، اگر می خواهید به ایران قرن نوزدهم بنگرید و یا حتی به جریانات مشروطه و یا حتی مباحثات مجلس اول و حتی با افت و خیزهائی دردوره 50 ساله پهلوی. به عبارت دیگر، دارم براین نکته تاکید می کنم که آنچه را که شیخ فضل الله نوری « ولایت دوگانه» می نامید، چیزی به غیر از همین استبداد دوگانه نبود که دوپایه استبداد درایران، با همه چنگ و دندان کشیدن های گاه و بیگاه به یک دیگر، همیشه هوای یک دیگر را داشتند. این که چه می شود تا در1357 این رابطه به هم می خورد مقوله ای است که باید با پژوهش و تحقیق زیر و بالایش روشن شود. پس فعلا از آن می گذرم. مقدمتا، اشاره کنم که از جمله افسانه هائی که ملایان در باره خود می گویند « استبداد ستیزی» شان است و این که همیشه پناه گاه ستم دیدگان بودند. افسانه دیگری که درباره خود می گویند انکار « علم ستیزی» شان است که آن را هم معمولا در پوشش ضدیت با « سلطه بیگانه» کتمان می کرده اند. سعی می کنم به این مقوله ها در صفحات دیگر بپردازم.

سئوال این است که ملایان به راستی چه می کردند؟ می کوشم شواهد پراکنده ای به دست بدهم و قضاوت را به خوانندگان وا می گذارم.

پیش تر گفتم که ملایان از سوئی خودرا معلم اخلاق جامعه می دانستند و به همین بهانه به خود حق می دادند درشخصی ترین امور دیگران مداخله نمایند. از جانب دیگر، اگرچه در محک تراشی برای قضاوت درباره دیگران پرکاربودند ولی بخش قابل توجهی از همین جماعت، چون به خلوت می رفتند، به آن محک هائی که برای دیگران تراشیده بودند بی توجه می شدند. نمونه وار می گویم، می دانیم که در 1304 هجری- یعنی 20 سال قبل از مشروطه، در « محله دولت: شیخ حسین نام معروف به حسین بلبل که از الواط و اشرار و قماربازهای این شهر است شب گذشته جمعی ازالواط و اوباش را در خانه اش مهمان کرده و مجلس شرب و قمار ترتیب داده بود اواخر شب به واسطه مستی درسرپول قمار نزاعشان شده بنای زد وخورد را گذاشته داد و فریاد زیاد می کردند به طوری که اهل محل به اجزای پلیس شاکی شده بودند. پلیسها می روند که از واقعه مستحضر شده آنها را ساکت نمایند حضرات بنای فحاشی و شرارت را گذارده بودند به هرجهت ایشان را ساکت می کنند. چون شیخ مذکور معمم است مراتب به جناب وزیر نظام نوشته شد که از طرف حکومت بفرستد او را بگیرند و قدغن گردید اجزای پلیس آن الواط را بگیرند تنبیه شوند». خوب همین شیخ معمم که لابد منبر هم می رفته است به یقین ازمنبربرعلیه شرب و قمار خطبه هم می خوانده و مردم را از آتش جهنم هم می ترسانده است ولی درخلوت خود همان کارهائی را می کرد که دیگران را با حواله دادنشان به قعر جهنم، از انجام شان منع می کرده است!

از بالای منبر و در محراب برای خلق خدا موعظه می کردند که « دروغ» گناه کبیره است و دروغ گویان چنین و چنان می شوند و به خصوص « شهادت دروغ»، آن قدر بد است که « کفاره» هم دارد. و بعد، خودشان، در1304 هجری درمحله عودلاجان بین دو نفر اختلافی پیش می آید برسرپول، شاکی به وزارت عدلیه عارض می شود و سرانجام حل وفصل ادعا به محضر جناب آقا سید عبدالله [ بهبهانی] رجوع می شود. شاکی چند شاهد معرفی می کند و یکی از این شاهدان « شیخ ابوتراب مکتب داربوده است»

« آقاسید عبداله از او سئوال می کند و مشارالیه می گوید که میرزا حسن [ متهم] دویست و پنجاه تومان طلب محمود بیگ [ شاکی] را نزد من اقرارکرده و مقروض او است. میرزا حسن می گوید آقا از این شخص سئوال کنید که میرزا حسین را می شناسی آقا سئوال می نماید شیخ جواب می دهد بلی می شناسم مدتهاست با من رفیق است. میرزا حسین می گوید اهل این مجلس کدام یک میرزا حسین است. مشارالیه نگاه کرده می گوید در این مجلس نیست ، شهادت جعلی اوواضح می شود آقا به مامورین دیوان عدلیه حکم نموده اوراکشیده نزد جناب عضدالملک برند تنبیه شود. بعد جمعی توسط کرده آقا فرستاد اورا مراجعت و توبه داده که من بعد شهادت دروغ ندهد».

خودسری و خیره سری این جماعت به حدی بود که گاه نه فقط برخلاف آن چه که از دیگران می طلبیدند، عمل می کردند بلکه حتی موجب سلب آسایش از دیگران هم می شدند. سال 1304 هجری است درتهران، « چالمیدان: دیشب جمعی از اهل محله به رئیس محله شاکی شده بودند که پاشاخان پسرمحمدعلی خان قاجار فاحشه به منزلش برده و حاجی سید احمد نام معمم درویش مآب هم آنجا است. مست شدند و می خواهند فاحشه را تلف نمایند و هنگامه بزرگی برپاکرده اند اجزای پلیس رفته سید را به آن حالت مستی گرفته به اداره آوردند اظهارمی دارد که محض عداوت همسایه ها متهم نمودند مراتب به جناب عضدالملک نوشته و قدغن شد اشخاصی که در آنجا بودند حاضر نمایند تا تحقیقات لازمه بشود» . جالب این که حاجی سید احمد معمم را به حالت مستی گرفته اند ولی او همسایه ها را متهم به عداوت می کند.

این هم پیش آمده است در1299 هجری و این بار درشیراز که « یک نفر از طلاب سروستانی عاشق پسرحاجی میرزا محمد حکیم باشی بوده و مبالغی هم خرج آن پسره کرده بود. پسرحکیم باشی برادرخودرا مانع می شود که با آن طلبه مراوده داشته باشد. آن طلبه از شوری که داشته با تپانچه خود را می زند و هنوز نمرده است». البته ازپردازش ایدئولوژی خاص خویش هم غفلت نمی کرده اند. خیر داریم که در 1305 هجری، در« سنگلج مسجد چاله حصار آقا سید محمد رضا پسر مرحوم آقا سید صادق نماز خوانده و بعد به منبر رفته قدری احادیث واخبار بیان نموده در ضمن از اعیان و اشراف و متمولین تکذیب و مذمت زیاد کرده که پول زیاد جمع کردند و خمس و زکات نمی دهند و رباخوار هستند. اگرخمس بدهند سادات چرا این قدر فقیر و پریشان می شوند و بعد رو به طرف زنها کرده گفته بود زنها پنج ساعت به غروب مانده مسجد می آئید تمامش از دنیا حرف می زنید و مثل آورده بود که خداوند ماری خلق کرده که سرش در آسمان هفتم و دمش در زمین هفتم است این مار برای اشخاصی است که در مسجد حرف می زنند و غیبت می کنند...»

اگرچه ازروی منابر، ازاعیان و اشراف و متمولین تکذیب و مذمت زیاد می کردند ولی در1304 هجری درشیراز، « جناب امام جمعه صبیه مقرب الخاقان معزالملک را به جهت پسرخود معین الشریعه گرفته جناب امام جمعه چهارده شبانه روز مجلس عیش گرفته است. هرشب و هرروز ولیمه می دهند از هرصنفی از علما واشراف و خوانین و کسبه و غیره را وعده خواسته است...»

پیش می آمده است که از کارهای « خیریه» هم غافل نبوده اند! در1314 هجری،« دربیرون دروازه سعدی، سربازی با فاحشه ای را بهم گرفته بودند، می برند پیش حاجی سید علی اکبر [ فال اسیری]، ایشان ضعیفه را حد شرعی می زنند و بعد از آن خود حاجی سید علی اکبر فاحشه را بجهت خود صیغه تزویج خوانده نگاه داشته اند».

درکنار ساختن و پردازش ایدئولوژی، به کارهای دیگری هم اشتغال داشته اند. دریکی از اسناد زمان ناصرالدین شاه قاجار می خوانیم که در1293 هجری درشیراز« شخص ملا اسماعیل نام سروستانی طلبه درمدرسه خان، شغل او این بوده که صیغه به مردم می داده است. دراین اوقات روزی دو ضعیفه در حجره او بوده اند. نائب فراشخانه نواب مستطاب والا احتشام الدوله درمدرسه می رود دو ضعیفه را در منزل او می بنید. می فرستد چند فراش می آیند ملااسماعیل را با آن دو زن میگیرند و میبرند. درراه یکی از آن دو زن معادل ده تومان تعارف می دهد به نائب فراشخانه و خود را مستخلص می نماید. ملااسماعیل یک زن دیگر را به حضور برده نواب معظم الله اولا ملا اسماعیل را چوب زیاد می زند. بعد از آن حکم می فرمایند که ملا اسماعیل را مهار بکنند درکوچه و بازار بگردانند. توسطی از او می نمایند. از مهارکردن می گذرند و لیکن عمامه شال او را به گردن او می اندازند در کوچه و بازار می گردانند و آن ضعیفه را هم گلیم پیچ می کنند و بسیاری او را می زنند و رها می کنند».

این روایت هم از کژکرداری ملایان در« خاطرات حاج سیاح یا دوره خوف ووحشت» (تهران 1346) آمده است. حاج سیاح دریک فاصله 18 ساله ازایران به دور بود و سرانجام در مرداد 1256 که 30 سال از سلطنت ناصرالدین شاه می گذشت وارد ایران شد و این بار درداخل ایران به سیاحت پرداخت و مشاهداتش را در این کتاب به راستی بی نظیر و به نسبه قطور- 633 صفحه ای- نوشت. تنها شهری که مشاهداتش با دیگر مناطق تفاوت داشت، قوچان بود.درقوچان به دیدن شخصی به نام شجاع الدوله رفت که زمانی حاکم شهر بود و اینک بقیه داستان به روایت حاج سیاح:

«.... از وضع و حرکت من سئوالات کرد. جواب گفتم. پس از قوچان پرسید " چگونه می بینید؟" گفتم " بهترین جاهای ایران است که مردم از جان و مال خود ایمن هستند لکن اگر تربیت هم می شدندبسیار خوب می شد. تصدیق کرد. من ازایشان سئوال کردم که " چگونه است درایران که جای امن و راحت نیست اینجا مردم آسوده اند؟" گفت" اغلب فساد و ناامنی و شرور از طرف ملاها و خانه بست کردن ایشان و مداخلات ایشان است بتمام امور. مردم آدم می کشند، دزدی می کنند، هرفسق و فجور می نمایند آقایان همه نحو حمایت و توسط می کنند. حکام هم نمی توانند بکار صحیحی اقدام نمایند چون هزار قسم تهمت و تکفیر و بلاها بسرشان می آورند. اینجا هم همین طور بود من دیدم دیگر اندازه و حد یقف برای اینها نیست و تمام امور مختل شده، اختیارجان و آبرو و مال مردم درنوک قلم ایشان است و خیلی ارزان تلف می شود قضیه ای اتفاق افتاد که من دیگر نتوانستم اغماض نمایم. ایستادگی کردم تا نفوذ ایشان را بدرجه ای کم کرده خودم و مردم را آسوده ساختم. تفصیل این است که زنی باسم این که من سیده ام در اینجا دلاک نسوان شده و در حمام زنانه خدمت می کرده و بنام سیده اجرت مضاعف می گرفته. یک سال به این نحو گذشت روزی زنی نزد من آمده گفت" عرض خلوت محرمانه دارم" محرمانه پرسیدم " مطلب چیست؟" گفت، " این زن که می گوید سیده ام و دلاکی زنان می کند زن نیست، مرد است خودرا بشکل زن درآورده، من خودم دیدم در خلوت حمام بزنی نزدیکی کرد. مرا نگاه دارید اورابرای تحقیق بیاورید. درولایت اسلام با وجود سرکار چنین کاری سزا نیست". این حرف مرا حیران کرد. زیرا آن زن شوهر هم اختیارکرده بود! این چگونه می شود؟ بهرحال فرستادم آن زن را آوردند. باندرون فرستادم. شوهرش بملاها ملتجی شد که حکومت زن مرا جبرا نگاهداشته. آن زنیکه خبرداد حاضر بود گفت" همین دلاک، مرد است زن نیست و سید هم نیست. دزد اجامری است" از دلاک پرسیدم زیاد تحاشی کرد گفت " چگونه روا می دارید بمن علویه فرزند فاطمه چنین تهمت بگویند؟ من به دلاکی قناعت کرده ام که گدائی نکنم. شوهر دارم! فردا درمحشر جواب جده ام را چگونه می دهید؟ این زن مرا و شوهرم را متهم و رسوا کرده است" آن زن گفت " آقا به این زبان بازیها گوش ندهید تحقیق خیلی آسان است" بهرحال گفتم تفحص کنند. زیرجامه را طوری پوشیده بود که از بالای لباس معلوم نشد گفتم زیر جامه را درآوردند معلوم شد از مرد گذشته، نره خری بوده است! از این طرف ملاها مثل باران کاغذ توسط بارانیدند که " سیده علویه را چرا نگاه داشته ای" ما باید خوبان را بخاطر خدا و بدان را بخاطر پیغمبر احترام کنیم" جواب دادم بازدست نکشیدند. هی نوشتند" علویه را مرخص کنید برود سرکار دلاکیش" بهرراه خواستم حالی کنم بخرجشان نرفت لابد مانده گفتم زیرجامه علویه نره خر را کنده درمیدان و معبر عموم چوب بسته بمردم نمایاندند و در شهر گرداندند. اما این دفعه آخوندها افتادند بجان من. باز کاغذها آمد گفتم آورنده را توسری زدند. این شخص مردی بوده از اهل ترشیز که مو در رخسار نداشت و صدایش خشن بود با این شوهر جعلی که از اهل مشهد بود ساخته خود را علویه کرده، دخل را باشریک می خوردند. درحمام هرشکار نرم و گرم به دست می آورده به شوهر هم طعمه می داده باری می خواستم ایشان را از قوچان بیرون کنم باز کاغذ بارانی شد. گوش ندادم هردو را روانه مشهد کرده به رکن الدوله [ حاکم خراسان] تفصیل را نوشتم بعد ازمدت کمی کاغذ ملاها را برای من فرستاد که نوشته بودند « شجاع الدوله بابی است سیده علویه را بی زیر جامه دربازار چوب زد» من هم مجلس کرده آخوندها را حاضر کرده گفتم " این چه لوطی بازی است که برای هوای دلتان هرکس اطاعت نکرد تکفیر می کنید؟ مرا بابی نوشته اید؟ باز هم آن مرد سید علویه است؟" انکار کردند گفتند " ما ننوشته ایم" خطشان را نشان دادم گفتم" حالا محبت در حق شما می کنم که چوب نمی زنم و مهار نمی کنم فورا از این شهر بروید و مردم را راحت کنید" گفتند" نمی رویم و در اصطبل بستی می شویم" گفتم " این هم فهم شما! در اسلام غیر حرم خدا بست نیست. هم من غلط می کنم طویله ام بست می شود هم شما غلط می کنید خانه تان را بست می کنید" پس حکما نویسندگان کاغذها را بیرون کردم شهر آرام و مردم راحت شدند...»

این هم داستان محله چالمیدان تهران است در 1305 هجری- حدودا 20 سال پیش از انقلاب مشروطه- که حاجی سید حسن کاشی در مسجد امین الدوله به منبر رفته قرآن از بغل درآورده که به حق این قرآن مسلمانم و جز قانون شریعت هم چیزی نمی خواهم « از این که گفته ام پادشاه اسلام نائب امام است مرا تکفیرکرده اند» و از این بابت اظهار دلشکستگی کرد و بعد معلوم نیست چرا ولی « دروسط روضه سنگی بسرخود زده، شکسته و بی حال شده بود. مردم گریه زیاد کرده بودند».

درهمان سال در محله سنگلج آقا سید محمد رضا هم از منبر اظهار فضل می کند زنها درصورتی حق دارند از شوهر نفقه و کسوت بخواهند که « به هیچ وجه از اطاعت شوهر خودتان خارج نشوید. اطاعت شوهر برشما لازم است».

یک سال پیشتر در همین محله سنگلج، باز ملایان جمع اند دریک عروسی، اول، همین که ملایان رفتند مطرب آوردند و اما پیش از رفتن ملایان، حاجی میرزا جواد آقا مجتهد تبریزی درباره راه آهن گفت « هم تعریف دارد و هم تکذیب» تعریف اش این که « برای اسباب ومعاش خیلی خوب است» ولی« به جهت مذهب و دین خوب نیست. دولت علیه باید به قدر امکان خارجه را راه ندهد بلکه آنهائی هم که هستند بیرون نمایند زیرا که بعد از چندی مذهب از میان می رود».

البته خرابکاری های عقیدتی این جماعت تنها به این موارد محدود نبود. در حول و حوش مشروطه که نهضتی برای قانون مندی اموردرایران بود، ملایان که دو شاخه شده بودند هم چنان دست از خرابکاری بر نداشتند. از یزد خبر داریم که « ملاهای ولایتی» از مجازات مسلمانی که به قتل پارسیان برآمده بود « مانع شده، نمی گذاشتند او را مجازات دهند» . اگرچه سید محمد طباطبائی به شکوه برآمد که « اگر این گونه حوادث مکرر شود» و مرتکبین دستگیرشده مجازات نشوند، « البته نتایج وخیمه خواهد بخشید». ولی اطلاع بیشتری نداریم که کاری برای مجازات قاتلان کرده باشند. البته می دانیم که در اصفهان ملانجفی و انجمن ولایتی « بر ضد طایفه یهود بعضی اقدامات» نموده اند. از آن مهم تر، اگرچه نامشان را نمی دانیم ولی دو سه نفر از « وعاظ عمده در مساجد» صدای خود را «برعلیه مجلس بلند کردند» و می گفتند « قوانین قرآن برای فرقه مسلمین کافی است» و از آن مهم تر« تمام معتقدین قرآن باید ضد دخول قوانین کفار در این مملکت اعتراض و قیام نمایند». . کنسول انگلیس از اصفهان گزارش داد که آقا نجفی علاوه بر یهود ها، خواسته است تا ارامنه و اروپائی های مقیم اصفهان هم دست ازپا خطا نکنند. حتی خبر داریم که انجمن ایالتی که به مقدار زیادی زیر نفوذ آقا نجفی بود مقرر داشت که اولا یهودیان حق فروش عرق و شراب به مسلمین ندارند ولی از آن عجیب تر « هیچ یک از یهودحق ندارند از فاصله هشت مایلی اصفهان برای خرید وفروش اسباب و اجناس فریاد نمایند». از شیراز و بوشهر هم خبر داریم که یهودیان در عکس العمل به فشار ملایان به بیت المقدس مهاجرت می کنند و کلدانی های ارومیه هم به کانادا می روند.

اگرادعای کنسول انگلیس راست باشد، « تمام خدمه آستانه»- در مشهد- به استثنای یک نفر به شاه [ محمد علی شاه] نوشتند « مجتهدین و علما و سادات آستانه» مایل نیستند که پیروی مجلس شورای ملی یا اطاعت احکام دیگری را جز اوامرشخص شاه بنمایند» و بعلاوه « هراقدامی را که او بر ضد طرفداران مشروطه میل داشته باشد که نموده شود در عهده خواهند گرفت».

البته گاه دیوانگی هم می کرده اند. درشیراز« یک نفر سید از کوچه عبور نموده فریاد می کرد پاینده باد آزادی» همان هنگام « یکی از شاگردان مدرسه یهودی ازپهلوی او می گذشت، سید صدای خود را قطع کرده طفل یهود را به ضرب کارد از پا درآورد».

یهودیان کاشان از دست « بسیجی های» آن موقع به « تلگراف خانه انگلیس در آن شهر پناهنده شدند» و به ادعای اسپرینگ رایس « ملاها ولایت اصفهان را قبضه نموده به میل خود حکومت می نمایند». درعین حال می دانیم شیخ فضل الله نوری، انقلاب مشروطه را « فتنه بزرگ آخرالزمان» می دانسته و به خود می بالیده که توفیق عناد و ضدیت با آن را داشته است. و بعد بدون این که سخن اش ابهامی داشته باشد درعکس العمل به این ماده قانونی، « حکم و اجرای هیچ مجازاتی نمی شود مگر به موجب قانون» می نویسد « این حکم مخالف مذهب جعفری علیه السلام است» چون همه چیز به تائید ملایان بستگی دارد نه احدی دیگر.

ولی اجازه بدهید کمی مشخص تر و حتی شخصی تر حرف بزنم تا نکته ام از بد کرداری ملایان روشن تر شود.

میرزا هدایت الله به زمان ناصرالدین شاه قاجار یکی از آخوندهای پرنفوذ شیراز بود. اصل و نسب اش را نمی دانم و از سن و سالش هم بی خبرم. فقط می دانم در 10 سپتامبر 1901 درشیراز درگذشت و او را در قبرستان « حضرت سید محمد» دفن کردند و برای سه روز هم دکانها را بسته و عزاداری کردند. با این همه بی خبری، ولی به همت خفیه نویس دولت فخیمه بریتانیا با گوشه ای از کارهایش درشیراز آشنا می شویم. می دانیم دولتمرد نبود ولی برای خودش حکومت می کرد. همان گونه که پیشتر هم گفته بودیم تا قبل از 1906 درایران قانون مدون نداشتیم و همه قرارومدارهای به ظاهر قانونی درمحاضر ملایان رقم می خورد ولی میرزا هدایت الله نه فقط « قانون گذار» که مجری قانون هم بود و هرجا و هرزمان که قانون گذار خود مجری قانون هم باشد زندگی درآن سرزمین زار می شود.

دراخبار ژوئیه 1882 که در ضمن رمضان 1299 هجری هم بود می خوانیم « عالیجناب میرزاهدایت الله پیشنماز قدغن نموده اند که دراین ماه رمضان مثل هرسال حضرات بلورفروش اسباب بلورآلان نچینند». حالا بلورفروشی و بلور آلان به اسلام و ماه رمضان چه ربطی دارد نه ایشان توضیح می دهند و نه من می دانم. گزارش بعدی از میرزا هدایت الله دردسامبر 1883 است که در یک مجلس روضه خوانی حاضر بوده « ملاعبدالله روضه خوان در سر منبر بعضی گوشه و کنایه به ملاهای شهر می زند. فورا آقا میرزاهدایت الله می گوید مشارالیه را از منبر به زیر می کشند و توی سر زیاد می زنند». شهر شلوغ می شود. تمام روضه خوانها اجماع کرده به حکومت عارض شدند که « اگر چنین باشد ما نمی توانیم درجائی روضه بخوانیم». حکومت هم دست به دامن امام جمعه می شود تا کسی را بفرستد تا زننده ملاعبدالله را بیاورند و « در حضور حضرات روضه خوان در منزل امام جمعه تنبیه نمایند». امام جمعه به میرزاهدایت الله پیغام می دهد که « آدم خود را محض تسلی روضه خوانها تنبیه کن». میرزا هم پاسخ می دهد « به حکم من زده من اوراتنبیه نمی کنم». البته امام جمعه آن آدم را آورده و در حضور روضه خوانها تنبیه می نماید و « قبائی به ملا عبدالله خلعت می دهد که دیگر مصالحه شده باشد.». مدتی نمی گذرد که آخوند فال اسیری- یکی دیگر از بدکرداران مقیم شیراز- « آقای میرزاهدایت الله را با ملا عبدالله روضه خوان در مجلس خود صلح داده است».

روایت بعدی درژوئیه 1889 رخ می دهد. شخصی درخانه خود مهمان داشته و اسباب طرب و شرب هم داشته اند. همسایه این شخص هم میرزا محمد حسین یزدی پیشنماز بود که آدم می فرستد نزد میرزا هدایت الله و از همسایه شکایت می کند. میرزاهدایت الله هم « چهار پنج نفر طلبه از سید و عام می فرستد. می ریزند درخانه آن شخص». مهمان ها که از آدمهای قوام الملک بودند فرار می کنند. « صاحب خانه را می گیرند. اسباب مجلس او را تماما خرد می کنند» حتی به زیرزمین خانه می روند و « چند قرابه شراب بوده آنها را می شکنند» . وقتی صاحب خانه را از حوالی منزل قوام الملک می برند، همان مهمانها با مهتر و فراش می ریزند « طلبه ها را به قدرواقع می زنند» و صاحب خانه را از دست طلاب نجات می دهند. میرزاهدایت هالله به قوام الملک نامه می نویسد که این اشخاص را بدهید بیاورند « تا تنبیه کنم» قوام الملک می کوشد با وعده قضیه را تمام کند و جواب می دهد آنها را خودم تنبیه می کنم. این بار هدایت الله میرزا نامه شدید الحن تری می نویسد که قوام الملک هم به جواب بر می آید« این هرزگی هاچیست که می کنید؟ حکومت هم درخانه کسی آدم روانه نمی کند. چه خبر است؟». هدایت الله میرزا و دو ملای دیگر درمدرسه خان به اعتراض بست می نشینند و از دیگر ملایان هم می خواهند که آنها هم به اعتراض بپیوندند که هیچ کدام این کار را نمی کنند. قوام الملک هم جریان را به حاکم- معتمدالدوله- خبر می دهد و او هم دستور می دهد این ملایان را از شهر بیرون کنند ولی بعد از تقصیرشان می گذرد و اخراج نمی شوند.

درژانویه 1892 درخانه ای درشیراز عروسی بوده، باز این میرزاهدایت الله میرزا چند نفر از سادات و طلاب را با قرآن می فرستد درب خانه می نشینند به قرآن خواندن که « صاحب خانه فوت شده». شماری از بزرگان پادرمیانی کرده طلاب را روانه می کنند و « عروس را بی صدا می آورند» . جند هفته بعد چند نفر بند باز درخانه ی شخصی ارمنی می خواستند بساط بندبازی خود را پهن کنند. به میرزاهدایت الله خبر می رسد « جمعیت زیاد از سادات و طلبه جمع کرده می ریزند درآن خانه اسباب آنها را می شکنند و آنها را اذیت می کنند». حتی به آنها حکم می کند از شیراز بروند که می گویند خرجی نداریم. و ملای ستمگر می گوید « من خرجی می دهم حکما تا فردا باید از این شهر بیرون بروید» . و باز درخانه حاجی نصیرالملک نامی اسباب عیش بوده، میرزاهدایت الله آدم می فرستد« منع می کند که صدای ساز و آواز بلند نکنند». در ابتدا اعتنائی نمی کنند بعد « خودش با طلاب می روند که بریزند درخانه و اسباب آنها را بهم بریزند» وقتی با خبر می شوند، خاموش می شوند. حتی در خانه آخوندی ختنه سوران بوده صدائی داشتند « جمعی سادات می ریزند در خانه آخوند اسباب آنها را می شکنند و آخوند و مهمانها را می زنند».آخوند هم به امام جمعه شکایت می کد که خبر ندارم چه کردند. کار میرزا هدایت الله بالا می گیرد. یعنی هرکس درشیراز بخواهد مهمانی بدهد با این ملای ستمگرروبرو می شود. بیگلربیگی در باغ عفیف آباد مهمان داشته مطرف هم داشته است. میرزاهدایت الله « خواسته برود آنجا آنها را بگیرد تنبیه کند». حاجی نصیرالملک سابق الذکر مطلع می شود و جلوگیری می کند .

یا مشاهده کنید در1892 درشیراز چه می کند. دریکی از روزهای ژوئیه 1892 میرزاهدایت الله عصای خود را برداشته با چند نفر طلبه رفته روی پشت بازار کفش دوزها که زنها و مردها آنجا لباس کهنه فروشی می کردند « آنها را زده و از آنجا بیرون کرده که زن و مرد داخل هم نباید معامله کنند» و خفیفه نویس ادامه می دهد « بیچاره ها را از نان خوردن باز کرده است».

زیاد اتفاق می افتد که اختلاف سلیقه ملایان هم وبال گردن مردم عادی می شد. درآوریل 1893 اختلافات بین امام جمعه و میرزاهدایت الله بالا می گیرد. از یک سال جلوتر میرزاهدایت الله قدغن کرده بود که روزهای جمعه دکاکین بسته باشد و حالا امام جمعه عمدتا در مخالفت با میرزاهدایت الله حکم داد که روز جمعه دکاکین باز باشد. «میرزاهدایت الله اجماعی از طلبه جمع کرده بود که با امام جمعه نزاع کند». بیگلربیگی به تکاپو می افتد چون میرزاهدایت الله یک روزو یک شب در مسجد می ماند و بلوا می کند سرانجام از امام جمعه می خواهد تا او کوتاه بیاید و قبول کند مغازه ها درروز جمعه بسته بمانند تا میرزا هدایت الله از خرشیطان پائین بیاید. و بالاخره این روایت دردناک را تمام کنم با آن چه در اوت 1899 در شیراز اتفاق می افتد. درمحله بیات شیراز عروسی است و مطرب هم داشته اند. حالا دیگر « پسران آقای میرزاهدایت الله با چند نفر طلبه می ریزند درخانه آنها مردم را می زنند وعیش آنها را منغض می کنند». زنهای محله جمع می شوند به قدر 200-300 نفر و می ریزنددرخانه میرزاهدایت الله، اول سنگ زیادی پرتاب می کنند و می خواستند خانه را خراب کنند. خود آخوند بیرون آمده زنها را استمالت داده عذر خواهی می کند. روز بعد، شوهران و مردان این زنها پیش میرزا می روند برای عذرخواهی کارزنها « طلاب می ریزند مردها را می زنند». یک شب بعد مردهای محله بیات به خانه میرزا می ریزند و میرزا هدایت الله و پسرانش را « بقدر واقع می زنند و حتی زیرجامه از پایش بیرون می کشند». بیگلربیگی باخبر می شود. فراش زیادی می فرستد برای پراکندن مردم البته چند روز پیشتر کسی دو وقر شراب حمل می کرد به فسا، آقا میرزاهدایت الله آدم می فرستد دریک فرسنگی شیراز « شرابها را می گیرند و تمام را می شکنند».



صاحب این عکس حاج سید علی اکبر فال اسیری یکی ملاهای با نفوذ شیراز به زمانه ناصرالدین شاه قاجار است. درمعرفی اش نوشته اند «سيد علي اکبر فال اسيري مجتهد بزرگ فارس در عصر ناصري و داماد ميرزاي شيرازي در سال 1256 ق در قصبه «اسير» فارس واقع در گرمسير متولد شد. پس از اتمام تحصيلات در عتبات، به شيراز آمد و در محله اسحاق بگ ساکن گرديد. او در ميان علما از برجستگي ، بين عموم مردم از احترام بسيار و در برابر رژيم استبدادي عصر خود و استعمار خارجي، از شخصيت مبارزي برخوردار بود و با توجه به استبداد و فساد داخلي از يک سو و نفوذ پردامنه استعمار از سوي ديگر، مبارزات ايشان از گستردگي و اهميت بسيار برخوردار است» . اصل و نسب اش را نمی دانم ولی می دانم در16 اوت 1901 پس از یک بیماری چندروزه درگذشت. درسلسله مراتب شیعه درچه موقعیتی بود برمن روشن نیست ولی برخلاف آن چه درباره اش نوشته اند، نه با استبداد مبارزه می کرد و نه با استعمار، اولین گزارشی که از زورگوئی های فال اسیری داریم به رمضان 1298 ( سال 1881) مربوط می شود که درشیراز یک از یهودی ها ظرف عرقی دردست داشته و به خانه یکی از مسلمانها می برده، فال اسیری درکوچه « به آن شخص یهود می رسد ظرف اورا می شکند» و بعلاوه « زلف های یهودی را می برد». اگرظرف شکستن را بتوان با احساسات مذهبی فال اسیری ماست مالی کرد، زلف تراشیدن حتی توجیه سردستی مذهبی را هم ندارد. شب که می رسد حالا همان یهودی یا دیگری درخانه فال اسیری کاغذی می چسباند که « چرا منع شراب فروشی مارا می کنی. ملاهای خودتان را منع کنید که متصل از ماشراب می خرند» و تهدید می کنند که اگر به زورگوئی هایش ادامه بدهد، او را خواهند کشت و فحش زیادی می دهند. روز بعد، فال اسیری درمسحد وکیل به منبر می رود و متن اعلامیه را می خواند و« می گوید موعد قتل یهود رسیده باید آنها را قتل کرد» ووعده می دهد که پس از سپری شدن قتل حصرت علی « کفن به گردن می اندازم و جمیع یهود را قتل خواهم کرد». حاکم ولایت به تشویش می افتد و کسی را می فرستد پیش فال اسیری و این گفته سخیف او را یادآوری می کند که « مگر قتل یهود به دست توست. این کاردولتی است» و اورا متهم می کند که می خواهد فارس و مملکت ایران را بهم بزند واغتشاش کند و فال اسیری در جواب می گوید « باید شراب فروشی و مطربی را موقوف کنند. حتی زلف های خود را بتراشند و لباس های فاخر نپوشند» اگر« نکردند، من آنچه باید بکنم خواهم کرد». ناگفته روشن است که با حاکمی که برای خویش حق قتل یهودیان قائل است و با ملائی این چنین زندگی یهودیان شیراز به شدت مختل می شود. « از ترس الواط» همه خانه نشین شده درب خانه های خود را بسته و از کسب خود دست کشیده اند واغلب مطرب ها که عمدتا یهودی بودند، نیز زلف های خودرا تراشیده اند. اگرچه از جزئیات خبر نداریم ولی بعید نیست که « بسیجی» های شیراز به زمان ناصرالدین شاه هم دست به کارشده باشندچون با خبر می شویم که «چنان شورشی درمحله یهود پیدا شده که تحریری نیست» جمیع یهودیان« اسباب های خود را درزیرزمین و خانه های مسلمانان پنهان کرده اند» البته فال اسیری مجددا بالای منبر گفته است « ازقتل یهودگذشتم و آنها را بخشیدم» ولی روشن نشد که چه کرده بودند که بخشیده شوند. چند روزی نمی گذرد باز فیل فال اسیری یاد هندوستان می کندو این بار آدم به محله یهودیان می فرستد با این تهدید که « روز اول ماه شوال حکما می آیم و شما را قتل خواهم کرد. منتظرباشید». بازحاکم دست به کار می شود. ملایان دیگر را هم جمع می کند و فال اسیری هم هست. می کوشند با ادله و برهان او را ساکت کنند ولی دراصل بدشان نمی آید که او را ازشیراز اخراج کنند. واقعیت این بود که با این چراغ سبز فال اسیری « الواط و اشرار شهرهرشب اطراف محله یهود را گرفته دزدی از خانه ها می نمایند» . با آرام شدن نسبی فال اسیری « طایفه یهود» هم آرام می شوند و ظاهرا « کسی به آنها اذیتی نمی کند ولی خیلی با احتیاط در کوچه و بازار حرکت می کنند». خبر مداخلات و زورگوئی های فال اسیری به تهران می رسد. ناصرالدین شاه به حاکم دستور تلگرافی می دهد که این شخص کیست که « می خواهد مداخله در امرولایتی و مملکتی بکند» یا باید اوراسوار الاغ کرده به طهران بفرستید یا آنکه برود کربلا. حاکم از تهران مهلت می خواهدووعده می دهد که به گفته خود « حضرات یهود» را آرام می کنم و فال اسیری راهم اگربه کربلا نفرستم می فرستمش به فال اسیر که لاید زادگاه خود اوست.

حاکم به وعده عمل نمی کند و حکومت مرکزی هم دنبال فضایا را نمی گیرد. زمان زیادی نمی گذرد باز فال اسیری دست به کار می شود. درگزارش آوریل 1882 می خوانیم که باز فال اسیری« بنای بد سلوکی را به جماعت یهود گذارده، هرروزه زلف از آنها می برد و چوب می زند و کلاه پاره می کند». ریش سفیدان یهودی به حکومت شکایت می کنند.« حکومخت هم چندان در بند نیستند بلکه تغییر هم به آنها کرده اند» و به گفته خفیه نویس بریتانیا« بنظر می آید که نتوانند آقای سید علی اکبر را ممانعت نمایند» . درشیراز کار بالا می گیرد. درمجلس حکومت از ظلم و تعدی فال اسیری به جماعت یهود صحبت می شود و حاکم که قرار است حافظ امنیت مردم باشد مدعی می شود که « حفظ دین اسلام را می کنم. نمی توانم سید مغززی را از شهربیرون کنم محض خاطرطایفه یهود». جریان به اطلاع ظل السلطان می رسد و جالب این که حتی داد حاکم سفاک اصفهان و صفحات جنوب هم در می آید که « چرا درشیراز آنقدر بی نظم باشد که سید علی اکبر فال اسیری این جورظلم وتعدی به یهودی ها بکند. اگر سید ترک این فقرات را نکند حکما مورد مواخذه سخت و اخراج بلد خواهد شد» . حاکم هم نسخه ای از تلگراف را برای فال اسیری می فرستد و او هم اعتنانمی کند و چیزی هم اتفاق نمی افتد. تازه باخبر می شویم که میرزا عباس داروغه که « طایفه یهود هم سپرده اوست» کم ظلم و ستم به یهودی ها نمی کند. « متصل آنها را می گیرد، چوب می زند و جریمه می کند». از آن گذشته، هرچه هم که بابت مالیات از آنها می گیرد « بکلی قبض نمی دهد» . برآورد شده که میرزاعباس هم قدر 150 تومان بدون قبض اخذکرده است و حاکم هم که به احتمال زیاد از این اضافه ستاندن ها سهم می برده حمایتی در حق یهودیان نمی کند . خبر ظلم وتعدی به یهودیان شیراز مجددا به تهران می رسد. این بار وزیر امور خارجه به حاکم شیراز تلگراف می فرستد که « رعایت حال طایفه یهود را بنمایند» و مخصوصا از حاکم می خواهد که به زیاده ستانی های میرزاعباس هم رسیدگی کرده و این اضافات را پس بگیرند و « کس دیگر را ضابط آنها نمایند» . به نظر نمی رسد که حکومت دست به اقدامی زده باشد. چند هفته ای می گذرد و خبرنداریم که آیا از تهران بازدستوری رسیده است یا این که زعمای محلی سرانجام تصمیم به برکناری میرزا عباس می گیرند ولی از پس گرفتن اضافات گزارشی نداریم .

مشکلات مردم از بدکرداری ملایان به زورگوئی های فال اسیری به یهودیان و مطرب ها محدود نمی شد. دیگرملایان هم دست کمی نداشتند. در1882، میرزا محمدعلی پیشنماز در مسجد نو موعظه می کرد ودریکی از روزها سید مستحقی درمسجد ازحاضران کمک می خواست. و کسی هم به او مساعدت نمی کرد. میرزا محمد علی از سید خواست که تمام کند تا او بتواند موعظه کند ولی سید کوتاه نمی آمد. « میرزا محمد علی می گوید سید بیچاره را می زنند». روضه خوان دیگری که درجمع حاضربوده به میرزا محمد علی تندی می گوید « او را هم می گوید توی سرش می زنند». پسر این روضه خوان در دفاع ازپدرپرخاش می کند« او را هم مثل پدرش زیادتر می زنند» . ظاهرا ملایان دست به کتک زدن شان بسیار روان بود. دردسامبر 1883، ملاعبدالله نامی درسرمنبر بعضی گوشه و کنایه به ملاهای شهر می زند. آقای میرزاهدایت الله پیشنماز که در مسجد حضور داشته می گوید « مشارالیه را از منبر به زیرمی کشند و توی سری زیادمی زنند». روضه خوانها جمع بشده به حکومت شکایت می کنند که اگراین گونه باشد، کسی نمی تواند روضه بخواند. حکومت هم از امام جمعه شهر کمک می خواهد و امام جمعه هم خواهان تنبیه کسانی می شود که ملاعبدالله را کتک زده بودند. میرزا هدایت الله پیشنماز جواب می دهد « به حکم من زده من او را تنبیه نمی کنم». خود امام جمعه دست به کار می شود و کتک زنندگان را تنبیه می کند و به ملاعبدالله هم یک قبا خلعت می دهد که شاید قال قضیه بخواهدولی نمی خوابد.

مدتی بعد، در 1889 بین یک شخص زرقانی با یک نفر یهودی برسردوتومان دعوا می شود، زرقانی لگدی به شکم یهودی می زند که او پس از سه روز می میرد. قوام الملک- حاکم شیراز- قاتل را به زندان می اندازد. آخوند فال اسیری پاپیچ قوام الملک می شود که « مسلمانی را برای یهودی چرا حبس کرده اید». اگرچه یکی دیگر ضامن قاتل می شود و اورا ازحبس مرخص کردند ولی « حاجی سید علی اکبر خیلی میل دارد اذیت به یهودی ها برساند . اگر ترس از حکومت نداشت تا بحال آنها را قتل عام کرده بود» و ادامه می دهد « این اوقات علما و خصوصا این حاج سید علی اکبر [فال اسیری] درکوچه و بازار و باغات هرجا اسباب عیشی دارند می فرستد اسباب آنها را برهم می زنند» و ظاهرا ماموران دولت فخیمه نیز ممانعتی نمی کنند . و با زمدتی بعد با خبر می شویم که درخانه ای درشیراز مهمان بوده 4 نفر مطربها ی یهودی هم آنجا بودند، فال اسیری « جمعیتی می فرستد یک مرتبه درخانه می ریزند. اسباب های مجلس را می شکنند و چهار نفریهودی را می گیرند می برند خانه حاجی سیدعلی اکبرحبس کرده اند». فال اسیری هم « صبح چهارنفر یهودی را سرتراشیدند و تنبیه کاملی کرده روانه نمود» . و باز آدم مستی ازدرمدرسه ای می گذشته «طلاب مدرسه او را می گیرند و می برند خانه حاجی سید علی اکبر [ فال اسیری] اوراحد شرعی می زنند». 40 تازیانه که به او می زنند غش می کند. « چهل تازیانه دیگر را درحالت غش به او می زنند و او را بحالت مردن از خانه بیرون می اندازند» . با خیره سری های فال اسیری، مطرب های یهودی شیراز از ترس او « هیچ جا نمی روند» و حتی خبر داریم که « در کوچه و بازارنمی توانند تردد نمایند» و اغلب « به دهات و ملوکات متفرق شده اند» . و ایضا در همین سال، شخصی در خانه خود درشیراز مهمانی داشت. « اسباب طرب و شربی داشته اند». یکی از همسایگان این شخص میرزا محمد حسین یزدی پیشنماز بود که آدم می فرستد پیش میرزا هدایت الله پیشنماز و برای یورش به منزل آن شخص طلبه می طلبد و میرزا هدایت الله هم چهارپنج طلبه را می فرستد که به منزل آن شخص یورش می برند. مهمان ها که اغلب از آدمهای قوام الملک بودند، فرار می کنند « صاحب خانه را می گیرند. اسباب مجلس اوراتماما خرد می کنند. حتی درزیرزمین خانه می روند. چند قرابه شراب بوده آنها را می شکنند». وقتی طلاب صاحب خانه را می بردند از نزدیک خانه قوام الملک رد می شوند همان مهمان های فراری به همراه تعداد فراش دیگر برسرشان می ریزند و ضمن نجات صاحب خانه « طلبه ها را به قدر واقع می زنند». میرزا هدایت الله پیشنماز به قوام نامه می نویسد که این اشخاص را تحویل بدهید تا تنبیه کنم. قوام الملک طفره می رودو پیشنماز باز اصرار می کند. قوام الملک عکس العمل تندی نشان داده می گوید« این هرزگیها چیست که می کنید؟ حکومت هم در خانه کسی آدم روانه نمی کند. چه خبر است؟» . میرزاهدایت الله به همراه دو پیشنماز دیگر می روند به اعتراض در مدرسه خان بست می نشینند و از دیگر ملایان هم می خواهند به آنها بپیوندند که کسی نمی رود. قوام الملک هم به حاکم ایالت شکوه می کند و او هم دستور می دهد که سه پیشنماز را ازشهر اخراج کنند ولی نمی کنند .

مورددیگر از مداخلات بی رویه ملایان در زندگی روزمره مردم در 1892 اتفاق افتاد کهدر خانه ای درنزدیک خانه میرزاهدایت الله پیشنماز عروسی بوده، میرزاهدایت الله چند نفز ازسادات و طلاب را با قرآن می فرستد « درب خانه می نشینند به قرآن خواندن که صاحب خانه فوت شده» و نتیجه این که عروسی بدون سروصدا انجام می گیرد. دو فقره دیگر هم داریم که جماعتی بند باز به خانه شخصی ارمنی می روند و می خواهند بساط بندبازی خود را بگسترند. میرزا هدایت الله پیشنماز با خبر می شود « جمعیت زیاد از سادات و طلبه جمع کرده می ریزند درآن اسباب آنها را می شکنند و آنها را اذیت می نمایند». حتی شیخ پیشنماز حکم می دهد که « از این شهر بیرون بروید. می گویند خرجی نداریم» و شیخ می گوید « من خرجی می دهم حکما تا فردا باید از این شهربیرون بروید».

ملای دیگری- آقا میرزا محمد علی پیشنماز- هم گیر می دهد به تنها عکاس شهر که « شنیده ام زنها می آیند عکس آنها را می اندازی. باید حکما از شهر بروی» و تهدید می کند « اگربیرون نروی با حمعثت می آید ترا از شهر بیرون می کنم» . جالب این که درهمین ایام درشیراز درخانه ی آخوندی ختنه سوران بوده واز قرار ساز و ضربی هم بود« جمعی سادات می ریزند درخانه آخوند اسباب آنها را می شکنند و آخوند و مهمانها را می زنند». آخوند به امام جمعه شکایت می برد و امام جمعه هم از حاکم می خواهد که سادات را تنبیه نماید که خبر ندارم چه می کنند.

سال 1892 میلادی است و میرزامحمدعلی پیشنماز یکی از ملایان شیراز است که به ضدیت و اذیت و آزار معتقدان به مذاهب دیگرشهره شهر است و درژوئیه 1892 « رفته است درب حجره یکی از تجار ارامنه به او فحش داده» حتی از نوکران مسلمان او هم نگذشته آنها را « تهدید کرده که اگر نوکری خارج از مذهب را کردید تنبیه و سیاست به شما خواهم کرد». بدکرداری را به آنجا رسانده که به تجار ارمنی هم تهدید زیاد کرده که « اگر دیگر شاگرد مسلمان گرفتی پاره پاره ات خواهم کرد» . حکام هم که بی بخارتراز همیشه تنها نظارت گر همه این بدکرداری هاهستند و کاری نمی کنند.

مدتی نمی گذرد که باز گردن کشی های آخوند فال اسیری را داریم. درخانه ای درشیراز مراسمی بوده و مطرب داشته اند. فال اسیری « دو سه نفر طلبه و سیدمی فرستد مطرب ها را می گیرند می برند پیش ایشان» و معلوم نیست براساس چه موازینی « تازیانه ی زیاد می زنند وسرآنها را می تراشند» . همین که این خبر به بیگلربیگی می رسد او هم پاکار محله را چوب می زند که چرا اورابه موقع مطلع نکرده است و حالا هم « جمیع کدخدایان و پاکارها رفته اند در مسجد نو بست نشسته اند که ما کدخدائی نمی کنیم».

اگرشیراز و ایالت فارس حاکم منصوب دولت مرکزی دارد ولی « حاکمان اصلی» شهر ملایان اند که گردن کشی می کنند و هرکه را بخواهند می گیرند و حتی تازیانه می زنند. درهمین راستا می خوانیم که « میرزاهدایت الله عصای خود را برداشته و با چند نفر طلبه رفته پشت بازار کفش دوزها که زنها و مردها آنجا لباس کهنه فروشی می کردند آنها را زده وازآنجا بیرون کرده که رن ومرد داخل هم نباید معامله کنند». به فول خفیه نویس دولت بریتانیا « بیچاره ها را ازنان خوردن باز کرده است».

البته اخلال و گردن ملایان به این مسایل محدود نبود. درژانویه 1893 خبر می رسد که در مسجد جامع بساط تعزیه خوانی برپاست. سید عبدالله که پیشنماز مسحد طپالیان بود « پند نفر طلبه را برداشته ریخته برسرتعزیه خوانها و بانی، در این میانه دو سه نفرسرشان شکسته و یک نفر زند زیردست و پا بچه سقط کرده بود». بانی و چند زن به شکایت پیش حاکم رفتند و پیشنماز هم به فال اسیری شکایت برد که « این تعزیه خوانی درمسجد حرام است و بی حرمتی شده اسب در مسجد آوردند» .

اخلال کاری های ملایان به زورو ستم در زندگی روزمره مردم عادی محدود نمی شد. با یک دیگر هم سازگاری نداشتند. حاجی شیخ جعفر پیشنماز به موقوفات شیخ محمد طاهر پیشنماز نظرداشت و می کوشید این موقوفات را از دستش خارج کند. میان شان مشاجره ای پیش آمد و یپروان حاجی شیخ جعفر پیشنماز « ریخته بودند درخانه او که خانه شیخ محمد طاهر را خراب کنند». شیخ محمد طاهر هم فرارکرده درمسجد حاجی نصیرالملک درمحضر آقای میرزاهدایت لله پیشنماز بست می نشیند». شیخ جعفر پیشنماز هم بیکار نمی نشیند. از دیگر ملایان هم سو با خوش استشهادی می گیرد که شیخ محمد طاهر فاسق و فاجر است و باید اورا اخراج بلدکرد» که نمی دانم این چنین کرده بودند یا خیر. جالب این که انحصار ذغال و هیزم شهر شیراز هم با امام جمعه است که اگرچه آدمهایش از آن 500 تومان مداخل برده اند ولی وضع ناهنجار هیزم و ذغال « تفاوت نکرده، همین قسم مثل اکسیر شده است»

دراکتبر 1894 بین دو ملای دیگر، این بار برای مواجب سی تومانی درسال درگیری پیش می آید. مدرس مدرسه هاشمیه می میرد و صاحب دیوان تدریس را به آقا شیخ احمد اغولی پیشنماز واگذار می کند با سالی سی تومان مقرری. آقا میرزاهدایت الله پیشنماز این را برنمی تابد ومدعی می شود که « مدرسه نامبرده در تحت اداره اوست و مقرری سالیانه هم باید متعلق به اوباشد. جماعتی را دورخود جمع می کند تا « آقا شیخ احمد را کتک بزنند» و آقا شیخ احمد هم جماعتی را جمع می کند تا چنانچه پیروان آقای میرزاهدایت الله دست از پا خطاکردند آنها را به راه راست هدایت نموده آنها هم بزنند. جندروزی فضای شیراز به شدت امنیتی می شود تا این که حاکم مداخله می کند که اگرچه جناب صاحب دیوان این کار به آقا شیخ احمد واگذار کرده ولی « من خودم این فقره را پیش صاحب دیوان به جهت شما معین می کنم» واگرهم مقصود شلوغ کردن است « انچه دیدی ازچشم خود دیده باش» که آقا میرزاهدایت الله هم عجالتا ساکت می شود.

خرابکاری ملایان درزندگی روزمره مردم اگرچه گاه به تفاسیر متفاوت شان از آموزش های مذهبی ربط پیدا می کرد ولی موارد زیادی هم بود که این زورگوئی ها و خرابکاری ها ربطی به این باورها نداشت. به یک تعبیز بازتابی بود از زیاده خواستن ها و نظر تنگی های فردی. مجسم کنید درژوئیه 1895 بین دو تن از پیشنمازهای شیراز و امام جمعه اختلاف و درگیری پیش می اید برسربستن یا نبستن دکانها در روزجمعه. میرزاهدایت الله « قدغن کرده کسبه دکاکین خود را ببندند» ولی آقای میرزا محمد علی پیشنماز و امام جمعه – به گمان من نه به خاطر مردم بلکه به خاطر مخالفت با میرزاهدایت الله حرفشان این بود « که کار خلاف شرع است. باید حکما دکاکین را روزجمعه باز نمایند». حکومت هم جارچی می فرستد دربازارها که « وای به حال کسی که روزجمعه دکان خود را بازنکند». همین که این خبر به میرزاهدایت الله می رشد « به قدر صد و پنجاه نفر با اسلحه دورخود جمع کرد که اگربخواهند دکاکین خودراباز نمایندجنگ حهاد کنید». وضع مردم بیپاره را مجسم کنید که این گونه گرفتار بین دو دسته دیوانه و مجنون به واقع نمی دانند په باید کرد. حکومت هم کوتاه نمی آید و برهمان خط پیشین فعالیت می کند که اگر باز نکنید، فلان و بهمان و دست بالا را گرفته و به میرزاهدایت الله پیغام می دهد که « اگربخواهی هرزگی فراهم بیاوری فورا به افتضاح از شهربیرونت خواهیم کرد». ظاهرا این بار نوبت میرزاهدایت الله بود که عقب نشینی کند و روزجمعه مغازه ها باز و مشغول کسب بودند. با این همه اغتشاش و عدم اطمینان ادامه یافت. جمعه ای هم بود که « پاره ای ازدکاکین باز بود، اغلبی از کسبه دکاکین خود را بسته بودند و هرکس هم که باز کرده بود تا بعد از ظهر بیش باز نبود» . روشن است که بااین خرابکاری ها وضعیت اقتصادی نامساعد باشد. یک ماه بعد، ناخوشی تب و نوبه هم رسید و شدت گرفت به طوری که « روزی پنجاه شصت نفر می میرند» . دراین جا هم ملایان وارد گود می شوند و فال اسیری جمعیتی از مردوزن را جمع کرده و به مصلا می برد« جهت دعا درآنجا، پس از گریه و زاری زیاد روضه موعظه خوانده اند و استغاثه کرده اند که این ناخوشی از شیراز برطرف شود و این گرانی مبدل به ارزانی شود» . البته که این چنین نمی شود ولی « حسن» این کاردراین است که با انتظار کشیدن مردم برای بهبود بیماری و تورم در کوتاه مدت، می توان به همان روال همیشه به زندگی انگل وار خود ادامه داد. خبرداریم که یک ماه بعد، هم آخوند فال اسیری مردم را به مراسم دعا واستغاثه برد . اگرچه مردم را برای بهبود وضع به مراسم دعا و استغاثه می بردند ولی خودشان هم از خرید زمین های خالصه غفلت نمی کردن و هم قنات دیگران را به زور صاحب می شدند. درنوامبر 1895 امام جمعه شیراز به او پسرخود رفته بود به داراب « چونکه بعضی از اموال خالصه داراب را خریده اند» . و دو سال بعد خبر داریم که پسرحاجی سید علی اکبر فال اسیری « می خواهد بزور قنات دایری را که یک سنگ آب دارد، ببرد». مالکین قنات به حاجی سید علی اکبر شکایت کرده تظلم می طلبند، ولی «آنها را جواب کرده». مالکین هم قنات بی آب پسرسیدعلی اکبر را پر می کنند و آقا زاده هم « در مسجد نو درملاء عام مالکین قنات را بسیار می زند که یک نفر از آنها مشرف به موت است». عبرت آموز این که مقامات حکومتی نیز از حاج سید علی اکبر حمایت می کنند. خفیه نویس بریتانیا درست نوشت که « دراین شهرقسمی واقع شده که هیچ کس تکلیف خودرا نه شرعا و نه عرفا نمی داند» و ناگفته روشن است که پی آمدهای این ندانستن در همه عرصه های زندگی خودرا نشان می دهد. علاوه برمال مردم خوری و فرستادن مردم پی نخود سیاه، ملایان کارهای دیگری هم می کرده اند. دربیرون دورازه سعدی سربازی را با فاحشه ای می گیرند و می برندخدمت سید علی اکبر فال اسیری، « ایشان ضعیفه را حد شرعی می زنند و بعد از آن خود حاجی سید علی اکبر فاحشه را به جهت خود صیغه تزویج خوانده و نگاه داشته اند» . در 1897 درشیراز هم گرانی داریم و هم شیوع گلو درد، باز ملاها دست به کار شده بودند« شبها سر گذر و بازارها روضه خوانی می کنند مگرخاوند رحم کند» . البته تنها آقازاده ها نبودند که از رانت پدران روحانی خویش بهره می گرفتند. دیگر وابستگان سببی و نسبی شان هم بدکرداری داشتندو رانت خواری میکردند. پسر داماد میرزاهدایت الله پیشنماز به دختری که درخانه شان خادمه بوده « تعلق خاطری پیداکرده بود، آن دختر تعرض از این کار داشته، پسره با تفنگ دختر را مقتول می سازد». اطلاع نداریم که قاتل را مجازات کرده باشند.

برخلاف ادعائی که اغلب می شود، ملایان دروجوه عمده درد مذهب نداشتند بلکه از مذهب برای درمان دردهای دیگرشان استفاده و حتی سوء استفاده می کردن. پسرعمه جناب آقای علی آقای مجتهد با بانک بد حسابی می کند و به دستور رئیس بانک و حکومت چند روزی حبس می شود. بدیهی است که مجتهد چنین « گستاخی» را بر نمی تابد و با « سایر علما» و تعدادی تجار می روند و در « مسجد نو بست می نشینند و « به حکومت اظهار کردند که ما نمی خواهیم اداره بانک درشیراز باشد ، بانک از شیراز برود». حاکم شیراز هر که بود دربرابر فشار بست نشینی مجتهد جواب شایسته ای داد که « چنانچه مردم بانک را نمی خواهند، نروند و با او معامله نکنند. بانک که کاری به مردم ندارد. خودشان می روند با او معامله می کنند»

از سوی دیگر مجسم کنید درسامبر 1898 دسته ای مطرب از اصفهان به شیراز وارد می شوند و به محض ورود هم سری به حمام وکیل می زنند. ملای گردن کلفت شهر حاجی سید علی اکبر پیشنماز از آمدن مطرب ها با خبر می شود. « می رود سرحمام، حکم می کند تمام زلفهای رقاص آنها را می تراشند» و بازدر همین اوان درشیراز، پنج شش وقر شراب متعلق به بهجت الملک را به دوش یک یهودی می گذرند که ببرد درکاروانسرای روغنی در «حجره رستم گبربگذارد». باز خبر به سیدعلی اکبر فال اسیری می رسد« چند نفر سید می فرستد تمام آنها را می شکنند».

سال 1899 است و درشیراز یک عروسی است. مطرب هم داشته اند. « پسران میرزاهدایت الله با چند نفر می ریزند درخانه آنها، مردم را می زنند و عیش آنها را منغض می کنند». زنهای محله جمع می شوند بقدر دویست سیصد نفر می ریزند درخانه میرزاهدایت الله پیشنماز، « اول سنگ زیادی به خانه مشارالیه می زنند» حتی « خواسته بودند خانه اورا خراب کنند». خود پیشنماز می آید زنها را استمالت کرده « معذرت می خواهد». روز بعد، مردهای آن زنها می روند پیش ملای پیشنماز « معذرت زنهای خود را بخواهند» ولی « طلاب می ریزند مردها را می زنند». شب بعد، مردهای کتک خورده می ریزند در خانه پیشنماز« آقا میرزاهدایت الله را با پسران او بقدر واقع می زنند. حتی زیرجامه از پایش بیرون می کشند». با مداخله بیگلربیگی غائله تمام می شود. البته خبر داریم چند روز قبل از این جریان « دو وقرشراب به جهت فسا حمی کردند» خبرش به پیشنماز می رسد« می فرستد درجعفرآباد که یک فرسنگی شیراز است شرابها را می گیرند تمام را می شکنند» . البته این شکستن ها بی سابقه نبود و حتی شامل مشروبات وارداتی فرنگی هم می شد. 24 صندوق برندی را به جهت اوانس تاجر مسیحی از بوشهر وارد شیراز می کردند. سید علی اکبر فال اسیری « می فرستد درکاروانسرائی که حجره خواجه اوانس است درمیان کاروانسرا تمام را می شکنند» زیان مالی به اوانس حدودا 600 تومان بود که برای آن دوره رقم قابل توجهی بود. به دولت شکایت کرد ولی بعید است کسی به دادش رسیده باشد. ولی این داستان دنباله پیدا می کند و روشن می شود که شرکت مزبور درتحت حمایت فرنگی ها بوده است و « از حکومت سخت مطالبه غرامت آنها را دارند» خبر به فال اسیری می رسد هنگام ظهر به بازار وکیل می رود و به اهل کسبه و مردم فریاد می کند که « مردمان خون فرنگی مباح است، بزنید، بکشید».

اغتشاش آفرینی ملایان به جائی می رسد که حتی با سلامت مردم هم بازی می کنند. در 1900 میلادی یک دندان ساز ارمنی درشیراز ساکن شده به مداوای مردم می پردازد. ملا احمد پیشنماز « جمعیتی برداشته می خواسته بریزد درخانه مشارالیه و خانه او را آتش بزند و اسباب او را غارت نماید که ما نمی خواهیم ارمنی در محله ما ساکن باشد» بیگلربیگی چند فراش می فرستد تا اوباش به دندان ساز ارمنی صدمه نزنند ولی توافق می کنند که دندان ساز از آن محله برود.

دراگوست 1900 درمنزلی در نزدیکی مسجد مشیرالملک مجلسی بوده و مطرب هم داشتند. آقای میرزا محمد علی پیشنماز از حوالی آن خانه عبور می کرده، از قرار صدای مطرب را می شنود. « با اتباع می ریزند درخانه مطربها را کتک زیاد زده متفرق می کنندو اهل خانه را هم اذیت کرده بعضی از اسباب آنها را هم اتباع میرزا محمد علی برده اند».

درسال 1901، دولت ایران می کوشد داشتن سندی مثل گذرنامه امروزین را برای متقاضین سفر اجباری کند. به همین دلیل به کارگزارشیراز دستور میدهند که درب مساجد و بازار بچسباند که ایرانی ها برای سفر به بیرون از ایران باید تذکره بگیرند و طبیعتا باید مبلغی هم بپردازند. از یک سو، مردم عصبانی می شوند چون فکر می کنند که کارگزار برای خودش منبع درآمدی درست کرده است و از سوی دیگر، یک روز پس از چسباندن آن اعلامیه « حاج سید علی اکبر پیشنماز اجماعی از طلاب و غیره برداشته می آید در مسجد نو بلوا می نماید». اعلامیه را پاره می کنند و به خانه کارگزار هم یورش می برند و او هم درخانه میرزا علی مجتهد بست می نشیند که البته رهایش نمی کنند و او هم جواب می دهد که بدعتی در کارنیست، بلکه حکم دولت است. حاجی سید علی اکبر فال اسیری می گوید« ما نمی خواهیم این حکم نامشروع معمول شود» اگرچه مغازه ها بواسطه عید تعطیل بود، فال اسیری مغازه داران را وا می دارد که برای توقف کامل این حکم مغازه ها را باز کنند.

همان طور که درجای دیگر نوشته ام، مشکل اصلی مای ایرانی دراین دوره این است که کمرمان زیربار بختک یک استبداد دوگانه خم می شود. یکی استبداد دینی که از سوی ملایان اعمال می شود و دیگری هم استبداد سلطنتی که از سوی شاه و حکام و اعوان و انصارشان بکار می افتد. این دو پایه استبدادی به یک تعریف مکمل یک دیگر بوده اند و یک دیگر را « تکمیل» می کرده اند نه این که محدودکننده زیاده روی های یک دیگر باشند. بگذارید نمونه بدهم، در1303 هجری خبر داریم که اوضاع شیراز ا زهمیشه خرابتر شده است و « شهبا درشهردزدی زیاد می شود بقسمی که شب هیچ کس درخانه خود از ترس خواب نمی رود». بیگلربیگی هم بقدردویست نفر از ده بزرگی و کل کو که « خودشان دزدهستند بحهت محافظت درشهر گذارده اند که شبها بگردند». « دزدی و بی نظمی بدتر شده، از ساعت سه از شب مردم را می گیرند خواه با فانوس یا بی فانوس، تا صبح نگاه می دارند صبح هرکس را بقدر مراتبهم از او پولی گرفته مرخص می نمایند». درشهر شایعه است که بیگلربیگی با « سارقین همدست می باشند» و « فراشهای سپرده به او تمام از اراذل و اوباش هستند» و « شبی نیست که درهرمحله از شیراز دو یا سه خانه بریده نشود» با این وصف، نه فال اسیری شکوه می کند و نه میرزاهدایت الله پیشنماز چماق داران را بسیج می کند! و بعد از دیگر سالها می گذریم و می رسیم به1319 هجری یا 1901 میلادی، درحول و حوش مرگ فال اسیری درشیراز، شعاع السلطنه حاکم سفاک شیراز است. با خیر می شود که یکی از بزرگان « یک نفر خواجه سیاه دارد» که این خواجه هم « خیلی تعریف دارد». پیغام می فرستد که « خواجه خود را بفرستد ببینند» که نه تنها نفرستاده بود گویا جواب هم داده بود که « مگر هرکس هرچیز خوب داشته باشد باید حضرت والا ببینند؟» خبربه شعاع السلطنه می رسد « ایشان هم حکم کرده دوسه روزبعد چندنفرآدم ریختند درخانه حاجی احمدخان که خواجه راببرند، اهل منزل مشارالیه هم تمام از زن و مردبا خواجه از درب دیگرفرارکرده رفته اند درآستانه حضرت سید علاءالدین بست نشسته اند». اینجا هم تا جائی که خبرداریم اعتراضی از ملایان نبود که به مال ومنال مردم چرا دست درازی می کنید؟ البته وقتی کشیش انگلیسی درشیراز مدرسه باز می کند و درس می دهد اعتراض ملایان بلند می شود که « مستررایس حقی ندارد به مسلمانان درس بدهد». و بالاخره تمام کنم بانمونه دیگری از استبدادو خودکامگی حکومت، چند سالی بعد شعاع السلطنه برکنار می شود و بعد درشیراز شایعه می شود که قرار است او بر گردد. تمام اشراف و اعیان و علمای شیراز تلگراف مهرکرده به تهران می فرستند، هم به صدراعظم- عین الدوله و هم به مظفرالدین شاه از طریق سفارت روس « که اگرحضرت والا شعاع السلطنه حاکم فارس شده اند اجازه بدهید ما خانه و زندگی خود را ول کرده به ولایات خارجه می رویم. ما تاب حکومت ایشان را نداریم. سوای ایشان ادنی مهتری را که بفرستید اطاعت داریم، ما ایشان را نمی خواهیم». جواب دولت فخیمه هم خواندنی است « ما خیال نداشتیم حضرت والا شعاع السلطنه را به فارس بفرستیم وعلی الحساب خیال نداریم ایالت حالیه را معزول نمائیم ولی را به این فضولیها چکار است؟ دولت هرکس را صلاح بداند برحسب اقتضای وقت حاکم می کند».

درهمین راستا بد نیست اضافه کنم که به قرن نوزدهم ، هم شبكة خبر چینان میرزاتقی خان را داشتیم و هم بساط سانسور اعتماد السلطنه را، ولی مدرسه و بیمارستان و بهداشت عمومی و راه و راه آهن نبود. ازشیوه اداره امور بد نیست به چند نمونه اشاره کنم. به شاه بی خبر قاجار، ناصرالدین شاه قاجار، خبر می رسد كه «بوآتال نمونة كوچكی از راه آهن آورده بود»، و شاه می گوید، «گُه خورده بود، شتر و قاطر و خر صد هزار مرتبه از راه آهن بهتر است. حالا چهل پنجاه نفر فرنگی طهران هستند ما عاجزیم، اگر راه آهن ساخته شود هزار نفر بیایندچه خواهیم كرد؟» . در مورد دیگر، به همو خبر می رسد كه شخصی آقا حسن نام به لندن رفته است، امریه ای صادر كرده و به وزیر مختارش می نویسد، «آقا حسن بی اجازه رفته است. نمی دانم از شما اجازه گرفته رفته است یانه؟ در هر صورت او را باید به ایران مراجعت بدهند. خیلی خیلی بد است پای ایرانی این جور به فرنگستان باز بشود. اگر جلوگیری نشود بعد از این البته ده هزارده هزار به فرنگستان برای دیدن خواهند رفت و خیلی خیلی اثر بدخواهد داشت» . در مورد دیگر، اصناف كاشان نوشتند كه از دست حاكم، مهام السلطنه، چها كه نكشیدیم. حالا كه «از قرار مذكور... خیال تغییر حكومت در خاطر امنای دولت راه یافته، موجب شكرگزاری است». شاه خودكامة قاجار فرمان داد، «جواب بنویسید، فضولی موقوف كنند، تعیین حكومت به میل رعیت نیست». و حتی وقتی اهالی اشرف مازندران اعلام داشتندكه از سرپرستی عباسقلی خان رضا مندی داریم، باز شاه نوشت، «فضولی است» .

آن از کردارملایان – و از بهمن 1357 به این سو، حکومت گران برایران- و اینهم از کردار شاه و اعوان و انصارش، روشن است که برای رسیدن به دروازه های دوره و زمانه مدرن، هنوز چه بسیار کارهاست که روی دستهای ما مانده است.







۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

حباب مالی

درباره حباب مالی هیچ چیز طبیعی و اجتناب ناپذیر نیست