۱۳۸۳ اسفند ۶, پنجشنبه

دعوا بر سر چیست؟

آیا هیچ وقت از خودتان پرسیده اید که در میان مکاتب مختلف اقتصادی، به واقع دعوا بر سر چیست؟ یا به عبارت دیگر، معیار سنجش و مقایسه یک نظام اقتصادی با دیگری کدام است؟ البته من به مباحث درس نامه ای و به اصطلاح دانشگاهی کار ندارم. ولی آغاز می کنم از این واقعیت بدیهی که من و شما قبل از این که حتی بخواهیم سعی کنیم به این پرسش ها جواب بدهیم، باید لباسی به تن داشته باشیم و روزی حداقل دو وعده غذائی خورده باشیم و وقتی که خوابمان می گیرد سرپناهی باشد که در زیر آن استراحت کنیم. البته من هم می دانم که وقتی هوا خیلی گرم است نیاز ما به لباس به حداقل می رسد و یا حتی شبهای تایستان می شود در گوشه پارکی هم خوابید. ولی آن چه که من می خواهم بگویم این که در جوامع بشری نیازهائی وجود دارد و در کنارش هم، منابع محدودی که باید صرف تولید آن چه هائی بشود که برای رفع این نیازها لازم است. مشاهده می کنید که من از عمده ترین پیش فرض اقتصاد لیبرالی یا سرمایه داری آغاز کرده ام که هرجامعه ای با محدودیت منابع و به راستی نیازهای بی انتها روبروست. وقتی چنین است پس طبیتعا، باید این منابع محدود به شیوه ای صرف تولید بشود که حداکثر نیازها را بر آورد . نکته این است که کمیابی منابع باعث می شود که باید بین شیوه های مختلف استفاده از این منابع محدود تصمیم گیری شود. برای نمونه، یک قطعه زمین اگر برای ساختمان یک آپارتمان مورد استفاده قرار بگیرد بدیهی است که همان قطعه زمین دیگر نمی تواند برای کشت گندم مفید باشد و به هیمن نحو، وقتی شما می روید و نرس می شوید دیگر نمی توانید هم زمان در یک بانک هم کار بکنید. پس ، پرسش هائی که هست به اختصار به این صورت است:چه محصولاتی باید تولید شود؟ به چه مقدار؟محصولات تولید شده چگونه باید بین مصرف کنندگان توزیع شود؟بسته به این که به این سئوالات چگونه جواب می دهیم، ما با نظام های اقتصادی مختلف روبرو هستیم. دریک جا، پاسخ این سئوالات را به دست بازار می سپاریم و طبیتعا اقتصادمان اقتصادی بازار سالار یا سرمایه داری می شود و در جای دیگر، یک نهاد مرکزی در باره این پرسش ها تصمیم می گیرد و در آن صورت با اقتصاد دستوری روبرو هستیم. یک حالت بینابینی هم وجود دارد که در بعضی از شاخه هادولت و در بعضی دیگر بازار به این پرسش ها جواب می دهد که در آن صورت اقتصاد مختلط داریم.به گوشه هائی ازاین مسایل باز می گردم ولی این یادداشت را با این یادآوری تمام کنم: اگر این پیش گزاره درست است که جامعه بشری با کمبود منابع - زمین، کار، منابع طبیعی و سرمایه- روبروست در آن صورت، بی فایده ماندن بخشی از هر کدام از این منابع، حداقل وجاهت منطقی ندارد. یعنی بیکاری نشانه آن است که نظام اقتصادی نظام کارآمدی نیست. از سوی دیگر، اگر همگان برای این که کسی باشند- هر کس- نیاز دارند غذائی بخورند و لباسی بپوشند و سرپناهی داشته باشند، پس هرجا که تعداد بیشتری از جمعیت از این ضروریات زندگی محروم باشند، می توانیم نتیجه بگیریم که نظام اقتصادی اش معیوب است و خوب کار نمی کند. به همین خاطر است که اگر شما سوئیس را با ایران مقایسه بکنید، به روشنی مشاهده خواهید کرد که نظام اقتصادی سوئیس از نظام اقتصادی ایران کارآمد تر است، چون هم درصد بیکاری در سوئیس کمتر از ایران است و هم درصد کسانی که در زیر خط فقر زندگی می کنند و یا به قول ایرانی ها به صورت اقشار آسیب پذیر در آمده اند. معترضه بگویم و بگذرم که خواهش می کنم بلافاصله نتیجه نگیرید که خوب با بودن جمهوری اسلامی، غیر از این چه انتظاری داشتی! در این که شیوه حکومت بر عملکرد نظام اقتصادی اثر مستقیم می گذارد ولی نکته از آن چه به نظر می رسد اندکی پیچیده تر است. هندوستان که حکومت اسلامی ندارد وضع اش از ما هم بد تر است. البته کم نیستند کسانی که وضعیت خودشان را معیار قضاوت در باره یک نظام اقتصادی قرار می دهند و البته که این شیوه، شیوه ی کارسازی نیست. تردیدی نیست که اگر درشرایط امروز ایران از « آقازاده ها» بپرسید، از دید آنها نظامی بهتر از نظام ایران وجود ندارد ولی باید دید که در این نظام بر سراکثریت مردم چه آمده است یا می آید؟ آن موقع است که می توان تصویر به نسبت واقعی تری از زندگی اقتصادی داشت.
حالا این چندکلمه را داشته باشید تا باز در فرصت دیگر مزاحم بشوم.

۱۳۸۳ اسفند ۵, چهارشنبه

ما و ازخود بیگانگی ما:

شمارا نمی دانم. ولی من هروقت كه مسافری از ایران می رسد به واقع عزا می گیرم كه چه داستان تازه ای می خواهد بگوید.
در گذر سالیان بارها دیده ام كه پسر دائی ای یاد خترعموئی از ایران می رسد.قبل از آن كه مرا در جریان احوال دائی و عمو بگذارند با« اطلاعاتی» دربارة زیادی «فحشاء» و « فراوانی اعتیاد» و به خصوص « فساد جوانان» بمباران می شوم. هر راوی البته، فامیلان و بستگان خودمان را استثناء می كند یعنی وقتی از این مسافران تازه آمده می پرسم كه در میان كسانی كه من و تو می شناسیم چه كسی این چنین شده است ؟ در اغلب موارد، نمونه ای نیست یعنی، جوابی به این شكل و شمایل می شنویم كه« دروغ چرا، از فامیلان خودمان، من كسی را نمی شناسم ولی خیابانها، پراست . البته مهندس فلانی و دكتركی یك دردوره های شان تریاك دود می كنند ولی معتاد نیستند ». وجه مضحک این نوع اطلاع رسانی این است که خوب اگرازفامیلان من نوعی در خیابان ها كسی نباشد ولی خیابانها پراز تن فروش باشد، روشن است كه فامیلان دیگران اند كه این گونه مستاصل شده اند. به سخن دیگر، دوستان به قول معروف از کیسه خلیفه می بخشند! و اما اگر به این دست روایت كردن ها در كلیت آن بنگرید، واگر این فرمایشات را در كنار هم بگذارید، از این مجموعه چیزی كه سر بر می زند این است كه بی تعارف، در ایران امروز غیر از خواجه حافظ شیراز، بقیه اغلب تن فروش اند و معتاد . از زمان آدم ابوالبشرهم كه همه مان « دزد» و « كلاه بردار» یا به قول فرهنگ غالب خودمان « زرنگ» بودیم، و آن وقت، تصویر مان از خودمان كامل می شود.
و اما، آیا شما هیچ ملت دیگری را می شناسید که تا به این درجه با خودش بیگانه باشد!
نه اینكه گمان كنید من ادعایم این است كه درایران از این خبرها نیست. اصلا و ابدا. هست. بود و خواهد بود. بعید نیست اكنون، ازگذشته بیشترشده باشد كه اگر این چنین باشد توضیحش هم چندان دشوار نیست.
راست می گویم. من علت این شیوه نگرش را نمی فهمم. یعنی نمی دانم چرا ما این گونه سیاه بین هستیم. جالب این که هرکس که این چنین نباشد، معمولا برایش پاپوش می دوزیم. من خود بارهابا این وضعیت روبرو شده ام که بعضی ها همین که کم می آورند شروع می کنند به تهمت زدن که تو لابد رژیمی هستی و از این لاطائلات و آن چه که ناروشن باقی می ماند این که چه آدمهائی مثل من رژیمی باشیم یا نباشیم ولی این شیوه ارزیابی از مسایل هزار و یک ایراد جدی دارد.( در همین وبلاگ های ناقابل، کم نیستند این نوع دوستان که سر می رسند و پیامی می گذارند و بدون این که برای نویسنده حقوقی هم تعیین کرده باشند اورا بسیجی و حوزوی و خلاصه نوکر رژیم می خوانند. خدا یک در دنیا و صددر آخرت به همه این مفتریان عوض بدهد. برادر یا خواهر با نوشته ای و نظری موافق نیستی همین را بگو. دیگر چرا برای نویسنده آن شغل دست و پا می کنی!)
البته از تصویر پردازی فرنگ نشینانی كه هرازگاهی سری به ایران می زنند نیز غافل نباشید ( تاسف بار این که خیلی ازخارج نشین ها که حتی صرف ایران رفتن را حتی نشانه همکاری با رژیم می دانند). باری، اگر در فرمایشات و خرده فرمایشات این جماعت هم دقت كنید، به روشنی خواهید دید كه این حضرات هم، با عینك غربی و حتی مثل یك سوئیسی، یك فرانسوی، یك انگلیسی ووبه ایران می نگرند. و دلخوری اصلی شان به واقع این است كه چرا تهران مثلا، مثل ژنو نیست! یاچرا ادارات در ایران مثل ادارات در شهرهای محل سكونت ایشان در اروپا حساب و كتاب ندارد و این نكته بدیهی را در نظر نمی گیرند كه تهران، باید با كراچی و قاهره و بغداد مقایسه شود نه با ژنو یا استكهلم! نتیجه این ندیدن واقعیت ها به آن صورتی كه هست، این است كه در اغلب موارد، تصویری كه از ایران به دست می دهند، مغشوش و حتی می گویم مخدوش است.
البته می توان مغلطه كردکه خیلی ها می کنند ولی مقایسه بالا به شیوه ای كه از سوی این دوستان صورت می گیرد، درست نمی شود. بی پرده باید گفت كه اگرچه ما ایرانی ها دلمان خیلی چیزها می خواهدولی برای دست یافتن به آن چه كه دلمان می خواهد ازغربی ها نه پشتكار و وظیفه شناسی را یاد گرفته ایم و نه وقت شناسی را. نه احترام به قانون را از اكثریت این جماعت یاد گرفته ایم و نه احترام به حق و حقوق دیگران را. ما هنوز به طرز بیمار گونه ای وقت ناشناسیم. اگرچه همیشه ادعا كرده ایم و ادعا می كنیم كه حكومت های مان طاقت از گل نازك تر شنیدن ندارند- اتفاقا درست هم می گوئیم- ولی از دیدن این نكته بدیهی غفلت می كنیم كه خودمان نیز دقیقا این چنین ایم. هر كدام از ما، اگر با خود خلوت كنیم در خواهیم یافت كه به راستی جوجه دیكتاتورهای قهار و هراس انگیزی هستیم كه آب گیرمان نمی آید والی، شناگران قابلی می بودیم. مای فاقد قدرت، در بسیاری از موارد به چیزی كمتر از نابودی دیدگاه مخالف رضایت نمی دهیم . آن گاه ساده لوحی حیرت انگیزی می خواهد اگر بپذیریم كه وقتی ژ3 و یوزی و مدلهای جدیدترشان را به دوش انداختیم، دموكرات می شویم و مدافع آزادی بی حد وحصر اندیشه! نمی دانم حتما باید از كسی اسم ببرم تا حرفم را مشخص زده باشم!!
نه، می دانم كه عاقل را اشاره ای كافی است.
تا وقتی از یك دیگر تعریف و ستایش می كنیم كه دوست و رفیقیم و همین كه زبان به نقد می گشائیم آن وقت، بیا و تماشا كن. از همة این ها گذشته، گریه آور این كه در این آباد شده فرهنگی، مذهبی و لامذهب، دستار برسرو كراواتی، با حجاب و مینی ژوپ پوش، همه مرید تكفیرند و هر كس را كه به هر دلیلی نپسندند با چماق تكفیر می كوبند. آن چه تفاوت دارد شكل تكفیر است نه خود تكفیر.
جالب این كه، ته مضراب این تصویر پردازی عجیب از خودمان این است كه هرچه هست و نیست همه زیر «دیگران» است - چه فرقی می كند، انگلیسی یا امریكائی یا روسی یا هر جای دیگر- مهم این كه، ما خودمان با این كه به گفته پرت همین دوستان، همه تن فروشیم و معتاد و دزد، ولی، وقتی به بدبختی های مان می رسد، همه طیب و طاهریم… و بی گناه!! به زمان شاه می گفتیم كه سربازانی كه مردم را به گلوله می بندند - برای نمونه در میدان ژاله درآن جمعه خون بار شهریور ماه 57 «وارداتی» بودند و امروز می گوئیم كه گشتی هائی كه دختران و پسران جوان را در خیابان های تهران بازداشت می كنند به غیر از رانندگان ماشین های گشت، بقیه «عرب» اند و وارداتی !
آیا ملت دیگری را سراغ دارید تا به این اندازه از دیدن خویش در آینه واز رودرروئی با خویش، به آن صورتی كه واقعاهست این گونه فرار كند؟
بعد، اززمین وزمان شكوه و شكایت می كنیم كه چرا كارها درایران به سامان نمی رسد!
با این میزان از خود بیگانگی و خود را نشناختن و از خود شناسی فرار کردن، که نه جدید است و نه تازه، چرا باید كارها درایران به سامان برسد؟

۱۳۸۳ اسفند ۴, سه‌شنبه

سیاست سوپرانقلابی دولت فخیمه در عرصه اقتصاد

داشتم توی روزنامه های صبح تهران( 22 فوریه) وبگردی می کردم در باره سیاست های اقتصادی دولت دو نکته توجه مرا جلب کرد.
با همه ادعاهائی که سیاست پردازان اندر مناقب تصحیح پایه های اقتصاد درایران می کنند این سیاست ها یکی از دیگری بد تر است.
- اولا اگرچه دلار در مقایسه با همه پولهای جهان با کاهش ارزش روبرو شده است ولی دولت فخیمه برمبنای دلار 9095 ریال بودجه نویسی کرده است. یعنی دولت که معمولا با فروش دلار های نفتی در بازار درآمد ریالی کسب می کند دلارها را به این نرخ عرضه خواهد کرد و نرخ کمتر از آن باعث می شود که درآمدهای پیش بینی شده محقق نشود.اگر در مقایسه با قیمت کنونی دلار در بازارهای تهران مقایسه کنید، یعنی دلار حدودا 30 تومان گران تر خواهد شد. اگر کل واردات ایران را بین 30 تا 35 میلیارد دلار در سال فرض کنید به خاطر این کاهش از ارزش ریال، بین 9000 تا 10500 میلیارد ریال بیشتر برای تامین مالی این میزان واردات لازم خواهد بود. به عبارت دیگر با همین تصمیم ناچیز، 3.3درصد تورم به اقتصاد بیمار ایران تزریق می شود..
ثانیا- بر خلاف همه ادعاهائی که موافقان خصوصی کردن درایران مطرح می کردند که هدف اصلی نه درآمد آفرینی بلکه « شفاف کردن بازار» و « کاهش از تصدی گری دولت» در اقتصاد است اکنون دیگر ازهمیشه روشن تر است که هدف اصلی واساسی این واگذاری های بی برنامه وغیر مسئولانه به واقع درآمد آفرینی است. برای سال جاری براین مبنا بودجه نویسی کرده اند که 12000
میلیارد ریال از فروش اموال دولتی به دست آید که به گفته مدیر عامل سازمان خصوصی سازی اگر « سهام شیرین فولاد مبارکه و ذوب آهن» را به مردم عرضه کنیم، و « در صورت اصلاح اوضاع بورس و استقبال مردم بین 6000 تا 8000 میلیارد ریال از درآمد محقق خواهدشد. یعنی با 50 درصد تحقق کمتر درآمدها روبرو خواهند بود و او ادامه می دهد « در غیر این صورت حتی شاید نتوانیم تا 6000 ملیارد ریال را نیز محقق کنیم» ( آفتاب یزد). برای سال آینده هم قرار است 5000 میلیارد ریال از این منبع کسب درآمد شود و « اگر اصل 44 ابلاغ نشود ( یعنی فروش همان سهام شیرین) ما از این 5000 میلیارد ریال حتی یک ریال هم نمی توانیم وصول کنیم».
این که در نهایت چه خواهند کرد، نمی دانم. ولی سئوال من این است که دیر یا زود کفگیر این « سهام شیرین» هم به ته دیگ خواهد خورد و این واحدها هم به فروش می رسند. بعد از آن چه خواهید کرد؟ آیا هیچ به این سرانجام اندیشیده اید که وقتی این « سهام شیرین» تمام بشود برای اداره این مملکت چه بایدکرد؟
البته ناگفته نگذارم که هنوز بقای متبرکه ائمه اطهار در مشهد و قم هست که می شود آنها را برای کسب درآمد به بخش خصوصی واگذار کرد!

۱۳۸۳ بهمن ۲۹, پنجشنبه

کمبود های ما در هزاره سوم..

سرشب رفته بودم یک جلسه سخن رانی که به همت دانشجویان ایرانی کینگز کالج در لندن برگزار می شود. سخن رانی خوبی بود و فکر می کنم یک 50 نفری آمده بودند. موضوع سخن رانی هم رضا شاه بود و بررسی این پرسش که آیااو یک دست نشانده بود و یا یک قهرمان ملی؟ فعلا به بحث های مطرح شده کار ندارم ولی یک چیز در طول امشب برای من روشن شد. نمی دانم چه حکمتی است که در ارزیابی از خودمان در گستره تاریخ، به این نکته کار نداریم که عمده ترین و اساسی ترین کمبود ما در ایران این است که به حق وحقوق فردی احترام نمی گذاریم و در کردارمان هم برابری را قبول نداریم. نتیجه این می شود که از سوئی دست روی هر کداممان که بگذاری یک جوجه دیکتاتوریم که آب گیرمان نمی آید.از سوی دیگر، نه برابری زن و مرد را قبول داریم و نه برابری ترک و کرد وفارس و بلوچ را. این دو در کنار هم، به اعتقاد من سازنده تمام مشکلات تاریخی و از جمله مصیبت کنونی ما هستند. وقتی حق وحقوق به رسمیت شناخته نمی شود، بدیهی و حتی می گویم طبیعی است که مسئولیت پذیری هم نیست. هیج کس دل به کار نمی دهد و هیچ کس در برابر خویش ویا د یگران احساس مسئولیت نمی کند. احساس مسئولیت را کسی می کند که وجود و حق و حقوق اش به رسمیت شناخته شده باشد. وقتی مسئولیت پذیری باشد تو می توانی به موقع خواهان حق وحقوق خودت هم بشوی. وقتی این دو نباشد، یعنی وقتی تو حق وحقوقی نداری ، برای چه مسئولیت قبول کنی؟ سعی کنی کارها خوب اداره بشود که چه بشود؟ به تو چه برسد؟ حتی الان هم شما بنگرید به این ایرانی های محترم چه درداخل و چه در خارج از ایران. در داخل ایران که هم نظام جمهوری اسلامی قوانین خودش را به رسمیت نمی شناسد و هم مردم. ونتیحه همین بلبشوئی است که شاهدیم. واقعا حیرت آور است که ما حتی در هزاره سوم میلادی نیز هنوز نپذیرفته ایم که گیر تاریخی ما این است که حق و حقوق فردی را به رسمیت نمی شناسیم و تا موقعی که به این مقوله نپردازیم و با جدیت و با تمام جان به آن نپزدازیم کارها درست نمی شود. فرض کنید با مداخله امریکا حکومت جمهوری اسلامی سرنگون شود و فرض کنید که آقای نیم پهلوی تمام پهلوی بشود. اگر براین گمان باطل اید که در ایران دموکراسی خواهید داشت، کور خوانده اید. علت این که این گونه با قاطعیت حرف می زنم این است که رسیدن به این وضعیت پیش گزاره هائی دارد که متاسفانه درایران ودر میان ایرانی ها نیست. به عنوان مثال در همین سخن رانی امشب آقائی می خواست از رضا شاه تعریف بکند، خوب بکند. او حق دارد راجع به رضا شاه و یا هرکس دیگر هر نظری داشته باشد. ولی این آقای محترم شروع کرد که من یک جمهوری خواه هستم و معتقد به اعلامیه جهانی حقوق بشر وبا این شیوه معرفی خویش، اندر محاسن رضا شاه گفت ، یکی سرکوب کمونیست ها بود و دیگری هم سرکوب ملاها... یعنی این آقای محترم حتی یک لحظه هم فکر نکرد که خوب این اعلامیه جهانی حقوق بشر چه جور معجونی است؟ وقتی می گویم به آن اعتقاد دارم، ین ادعا در عمل به چه معناست؟ و اما مشکل این است که وقتی سرکوب کسی را به خاطر عقیده بپذیری- حالا مهم نیست که طرف عقیده ای دارد که تو صددرصد با آن مخالفی- ولی وقتی پذیرفتی که ملا و کمونیست را می شود به خاطر عقایدشان سرکوب کرد، خوب داداش تو خودت بخشی از بیماری هستی و نه معالجه آن. .مسئله این است که ما درایران باید بپذیریم که مهم نیست که انسانها چه عقیده ای دارند.البته که عده ای ممکن است عقایدی داشته باشد که از دیدگاه اکثریت مردم جامعه انحرافی باشد، ولی اگر می خواهیم جامعه ای انسانی و مدنی داشته باشیم باید با سرکوب عقیده - هر عقیده- با تمام گوشت و پوستمان مخالفت کنیم. ما باید از این جا آغاز کنیم که در نگاه اول، افراد در داشتن هر عقیده ای آزادند و حبس و تعذیر کسی به خاطر عقیده اکیدا ممنوع است ( منظورم این است که این اصل کار ما باشد نه این که در قوانین بنویسیم و بعد در عمل آن را زیر پا بگذاریم) اگر یکی خواست چادر سر بکند، آزاد است و اگر یکی خواست بی حجاب باشد آن هم به کسی ربطی ندارد. بیان آزادانه عقاید نیز به همان اندازه مهم است . . الان دیروقت است و من هم خسته ام. باز هم به این مسئله بر خواهم گشت. ولی دوستان یادتان باشد، مسئله این است که افراد در داشتن هر عقیده ای آزادند و اگر این اصل زندگی ما نباشد، می توانیم همه مان زن و مرد مینی ژوپ بپوشیم و یا کراوات پاریسی بزنیم ولی جامعه و فرهنگ ما نو و مدرن نمی شود. مدرن شدن و نو شدن، پیش گزاره ای دارد و آن این است که آـزادی فردی به رسمیت شناخته شده باشد و افراد در بیان اعتقادات خویش آزاد باشند. این گونه است که جوامعی که این اصل را پذیرفتند، همین اصل در عمل به آنها امکان داد که از حداکثر نیروهای مردم خویش برای بهبود وضعیت خویش استفاده کنند. ولی درایران که این را نداریم و حتی به فکرش هم نیستیم، نظام حکومتی ما همیشه روی سرش ایستاده است و به همین دلیل متزلزل و ناپایدار است و تزلزل و ناپایداری هم اول و آ خر همین خشونت بی پایانی است که به نظر جزو ذات ما ایرانی ها شده است. می گوئید نه به تاریخ خودمان بنگرید.
فعلا همین مختصر را داشته باشید تا بعد بیشتر مزاحم بشوم

۱۳۸۳ بهمن ۲۵, یکشنبه

عبدالله شرخرهای مدرن در بازار بورس

اخطار رئیس کل بانک مرکزی را به شماری ازبانکها باید خیلی جدی گرفت.آن گونه که از قرائن بر می آید نتیجه سیاست های واگذاری این شده است که در ایران تعدادی شرکت های چند پایه ای شکل گرفته است که دررشته های گوناگون فعالیت دارند. هم بانکداری می کنند هم درتولید خود رو فعال اند و هم این که درسیمان دستی دارند. شماری از این شرکت های بزرگ درکنار فعالیت های دیگر خویش « شرکت های سرمایه گذاری» نیز تاسیس کرده اند که بر خلاف نام وظیفه عمده اش خرید سهام شرکت یا شرکت های مادر در بازار است. به سخن دیگر، این گونه که بر می آید حضرات مکانیسمی ایجاد کرده اند که برای سهام خویش بطور کاذب ایجاد تقاضا می کنند والبته که بیشتر شدن تقاضا موجب می شود قیمت ها بالا برود. بالا رفتن قیمت سهام هم بر خلاف دیگر قیمت ها باعث « مقبول تر» شدن آن سهام می شود و سازوکاری که خود را بازتولید می کند ایجاد خواهد شد. البته این دنباله نظری این کاری است که در ایران می کنند. واقعیت این است که چیزی شبیه بلائی که بر سرانران در امریکا آمد در مقیاس کوچکتر تکرار می شود. یعنی این نوع افزایش قیمتها به واقع کمک به ایجاد قیمت های بادکنکی است و بادکنک هم به گوهر، دیر یا زود باید بترکد و می ترکد. در آن صورت همان گونه که درشرایط مشابه در دیگر بازار ها پیش آمد این سهام داران کوچک وخرده پا هستند که دست و پنچه شان می سوزد و گذشته از زیان مالی، از بازاربورس در می روندو تتمه سرمایه خود را در بازار ارز و یا بازار زمین ومستغلات و طلا به کار می اندازند. ناگفته روشن است که بیرون بردن سرمایه از بازار بورس و بکار گرفتن اش در بازار ارز یا زمین، فرایند تورمی در این بازارها را تشدید می کند به نظر من اخطار رئیس کل بانک مرکزی بسیار جدی است و اگر دکتر عبده تبریزی- دبیر کل بورس تهران- به واقع نمی تواند سلامت معاملات بورس را تضمین کند که به نظر نمی تواند، بهتر است تا قبل از این که مجبور به استعفاء شود از کار کنار برود تا شاید کسی که می تواند در برابر این عبدالله شر خرهای مدرن ایستادگی نماید مسئولیت اداره بورس را به گردن بگیرد.
عدم توجه به اخطار بانک مرکزی زیان های بسیاری در پی خواهد داشت.